آلوده گشت جامه،ولی پاکدامنم

آلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم

آلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم.

لاف زدن= ادّعای بیهوده کردن ، خودستایی کردن – پـیـر مغان= پـیــر و مرشدِ کامل، حضرت زرتشت – مـِـصـطـَبه= سـکـو ، تختـگاه – دُرد کشی= شرابخواری، شراب را تا ته سر کشیدن – شـهـبـاز= بـازِسفید، عقاب – لسان عذب= زبان فصیح و شیرین – سـوسـن= گل “ده زبان” – سـِـفـلـه= پست و فرومایه – طوق گردن شدن= مـدیـون شدن

پـیـر مغان، پـیـرِ می فروش و راهنما، پـیــر و مرشدِ کامل، قطب و مرادِ مریـدان که از مسایلی باخبر است که دیگران از آنها بیخبرنـد. باتوّجه به اینکه به پیشوایانِ زرتشتیان مغان گفته میشد. باده مغان همان شرابیست که زرتشتیان بعمل می آورند، مقصودِ شاعر از پیر مغان همان حضرت زرتشت است. خاصه آنکه حافظ احترامِ ویژه ای به ایشان قائلند. حافظ یک آزاداندیش بوده و هرگز درقالبِ هیچ مکتب ومذهبی نمیگنجیده است. او خود یک مکتب ومذهبِ خاص و منحصر بفرد است و تعریف و تمجیدِ او از کسی نشانه ارادت و حق شناسی وعلاقه به فرهنگ و آیینِ آبا و اجدادیست.

بیش از چهل سال است که من به دروغ ادّعـا می‌کنم، که نوعی شکسته نفسیست، که از کوچکتـرین خدمـتـگـزارانِ پیرِ مغان هستم، در حالی که نمی توانم اعمال و رفتارم را مطابقِ خواستِ او تطبیق دهم .

به لطف و مرحمتِ پیرِ می فروش (حضرت زرتشت) ساغر و پیمانه من هرگز ازشرابِ صاف و ناب خالی نگردید. امِا ساغـر در اینجا کنایه از دلِ شاعر است که همواره به برکتِ عنایاتِ پیرِ، از شرابِ آگاهی بخش خالی نبوده و تاریکی هایِ دل و جانش را روشن نموده است. به میمنتِ راهنمایی هایِ آن حضرت و محبت هایِ بی دریغِ او هیچگاه دل من از معرفت و حقیقت خالی نشده است.

پـاکـبـاز: پاک باخته، و به کسی گفته می‌شود که تمام دار و نـدارش را یکباره ببازد، به سالکی گفته می‌شود که همه‌ هستی‌اش را فدای معشوق کند .

مـِـصـطـَبه: سـکـو، تختـگاه، در میکده ها و قهوه خانه های قـدیـم سکوهایی می‌ساختند و روی آن را برای نشستنِ میگساران و مشتریها فرش می‌کردند. مثل قهوه‌خانه های امـروز، بعضی از این سکوها و تختــها بلندتر و جایـگـاهِ افراد خاص و پهلوانان بـوده که به آن صـدر مـِصطبه می‌گفته‌اند. مـیـکـده؛ محلِّ راز و نیازِ سالکان طریق معرفت و محفل و مجلسِ رندانِ عارف است . درسایهِ مقامِ والایِ عاشقی که بدست آورده ام و به لطف و برکتِ همراهی، همدلی و همنواییِ رنـدانِ پاکباخته، همیشه در میکده‌ِ معرفت جایگاهِ مخصوص و مرتبهِ بالایی داشته‌ام .

دُردکشان همان رندانِ پاکباخته ای بودندکه هر چه داشتند هزینه‌ شراب می کردند و دیگر پـولی برایشان باقی نمی ماند و از همین رو در میکده ها پرسه می زدند و دُردِ تهِ جام ها را جمع می‌کردند و می نوشیدند. به شرابخواریِ من و طرزِ اندیشه و جهان بینیِ من گمانِ بـدمـبـر، من رِندم ، شاید ظاهر آلوده و گناهکاری داشته باشم. لیکن باطنِ پاکی دارم. من سالکِ راهِ عشقم و هر چه که پیر مغان فرماید، آن کنم و از سرزنشِ دیگران نیاندیشم.

در قدیم، پادشاهان شهباز را دست آموز و برای شکار تربیت می‌کردند، روی مچ دست چپ پاشاه دست‌بندی چرمی می‌بستند که نـشیـمن‌گاهِ شهباز بـود. من درنزدِ پیرِمغان جایگاهِ ویژه ای داشتم، نمی دانم چرا اینگونه رقم خورد….؟ این چه وضعیتی است که پیش آمده و تـمـایـل و آرزویِ رسیدن به نشمین‌گاه اصلی و مسکنِ مألوف را از یـادم برده‌اند؟ دست پادشاه کنایه از نزدیک بودن، همدم و همنفس بودن با پیرِ مغان است.

 سـوسـن: نام گل است، چون پنج کاسبرگ و پنج گلبرگ دارد و کاسبرگها به رنگ گلبرگ هستند به گل “ده زبان” نیز مشهور شده است . بسی مایه‌ِ ستم و جفاست که شاعرِ شیرین زبانی همچون من در این شرایط قرار گرفته ام. گویی که بلبلی را در قفس زندانی کرده باشند و اجازه آوازخوانی را از او بگیرند. سوسن نیز با اینکه ده زبان دارد، خاموش است و قادر به بیانِ احساساتِ درونیِ خویش نیست. من هم ناگزیرم ساکت باشم و نمی توانم آنچه را که در دل دارم واضح بیان کنم.

 “خیمه برکندن” : کوچ کردن و سفر کردن همراه بادل کندن است. شاعر از شرایطِ حاکم بر شهر ِخویش و اوضاع و احوالِ جامعه، دلشکسته و دلگیر است، به حدّی که قصد دارد با همسفری همدل و همفکر، مهاجرت کرده و در جایِ دیگری رَحلِ اقامت بیافکند. اوضاعِ فارس به کامِ فرومایگان است . کجاست همسفرِ هم رأیی که با همراهیِ او از این دیار کوچ کـنـم .

 “قدح کشیدن به زیر خرقه” : جام و ظرفِ شراب حمل کردنِ پنهانی تحتِ پوششِ خرقه. می‌دانیم که خرقه‌ِ زهد که اسباب و وسیله ریا و تظاهر بوده، در نظرگاهِ حافظ بسیار ننگ آور و کثیف است . در اینجا خطاب به خودش می‌فرماید: ای حافظ تاکی به زیرِ خرقه، پنهانی شراب حمل می کنی؟ این کار ننگ است، پلیدیست وشیوه شیّادان است. به عبارتی به دَر می‌گویـد تا دیـوار بشنود . ناگزیرم برخلافِ میلِ قلبی، من نیز همانندِ ریاکاران و سالوسان، ظرفِ شراب را زیر خرقه پنهان ‌کنم و ریاکاری کنم و عقایدم را نتوانم ابرازکنم.

خواجه: خواجه جلال الـدین تـورانـشاه از وزرایِ شاه شجاع و از ممدوحانِ حافظ است و حافـظ بسیار به او علاقه‌مند بوده است. شاعر خود را تهدید به افشاگری کرده و می گوید: اینبار در بزمِ خواجه تورانشاه، همانندِ گذشته پرده پوشی و پنهانکاری نخواهم کرد. بی ریا ابراز عقیده خواهم نمود و ضمنِ پوزش از پیرِ مغان از سرزنشِ دیگران اِبایی نخواهم داشت.

 مـَنْ یـَزیـد : مخفّفِ “هـَلْ مـَن یـَزیدُ”است. آیا کسی هست که برقیمتِ پیشنهادی بیافزاید؟ این عبارت در مـزایـده و حراجِ یک کالا به کار می رود. از آنجا که تـورانـشـاهِ فرخنده پی و سعادتمند، در احسان کردن و بخشش همیشه دستان گشاده ای دارد و از همگان در اینکار برتر است و نیز برای دانش و معرفت ارزشِ بیشتری قائـل می‌شود، با لطف و عنایاتی که در حقِ من کرده، مرا مطیع و فرمانبرِ خودش کرده است.

گزیده ای از حافظ

Leave a Reply

Your email address will not be published.