اختلال افسردگی اساسی

اختلال افسردگی اساسی

ملاک­های تشخیصی

پنج(یا تعداد بیشتری) از نشانه­های زیر در طول مدت ۲ هفته وجود داشته­اند و انحراف از عملکرد قبلی را نشان می­دهند؛ حداقل یکی از نشانه­ها یا (۱) خلق افسرده و یا (۲) فقدان علاقه یا لذت است.

توجه: نشانه­هایی را که آشکارا ناشی از بیماری جسمانی دیگر هستند، منظور نکنید.

خلق افسرده در بخش عمده روز، تقریباً هر روز، به صورتی که توسط گزارش ذهنی(مثلاً احساس می­کند غمگین، پوچ، یا ناامید است) یا مشاهده دیگران (مثلاً بیمناک به نظر می­رسد) به آن اشاره شده باشد. (توجه: در کودکان و نوجوانان می­تواند خلق تحریک­پذیر باشد).
کاهش محسوس علاقه یا لذت در تمام، یا تقریباً تمام فعالیت­ها در بخش عمده روز، تقریباً هر روز(که با گزارش ذهنی یا مشاده به آن اشاره شده باشد).
کاهش وزن قابل ملاحظه به هنگامی که رژیم گرفته نشده است یا افزایش وزن(مثلاً تغییر بیشتر از ۵ درصد وزن بدن در ماه)، یا کاهش یا افزایش اشتها تقریباً هر روز. (توجه: در کودکان، ناتوانی در کسب وزن مورد انتظار را در نظر بگیرید).
بی­خوابی یا پرخوابی تقریباً هر روز.
سراسیمگی یا کندی روانی-حرکتی تقریباً هر روز(قابل مشاهده توسط دیگران، نه صرفا احساس ذهنی بی­قراری یا کند بودن).
خستگی یا فقدان انرژی تقریباً هر روز.
احساس بی­ارزشی یا احساس گناه بیش از حد یا نامناسب(که ممکن است هذیانی باشد) تقریباً هر روز (نه فقط سرزنش کردن خود یا احساس گناه در مورد مریض بودن).
کاهش توانایی فکر یا تمرکز کردن، یا دودلی، تقریباً هر روز(خواه به وسیله ذهنی یا مشاهده دیگران).
افکار مکرر مرگ(نه فقط ترس از مردن)، اندیشه­پردازی مکرر خودکشی بدون برنامه خاص، یا اقدام به خودکشی یا برنامه خاص برای دست­زدن به خودکشی.
نشانه­ها ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی یا زمینه­های مهم دیگر عملکرد ایجاد می­کنند.
این دوره ناشی از تأثیرات فیزیولوژیکی مواد یا بیماری جسمانی دیگر نیست.

توجه: ملاک­های A-C بیانگر دوره افسردگی اساسی هستند.

توجه: پاسخ­ها به صدمه­ای مهم (مثل داغدیدگی، ورشکستگی، صدمات ناشی از بلایای طبیعی، بیماری یا معلولیت جسمانی جدی) ممکن است احساس غمگینی شدید، تأمل کردن درباره صدمه، بی­خوابی، اشتهای کم، یا کاهش وزن را که در ملاک A ذکر شدند در برداشته باشند که امکان دارد شبیه دوره افسردگی باشند. گرچه این نشانه­ها ممکن است قابل درک بوده یا متناسب با صدمه درنظر گرفته شده باشند، اما وجود دوره افسردگی اساسی علاوه بر پاسخ طبیعی به صدمه مهم نیز باید به دقت درنظر گرفته شود. این تصمیم لزوماً استفاده از قضاوت بالینی را براساس سابقه فرد و هنجارهای فرهنگی برای ابراز ناراحتی در زمینه صدمه، ایجاب می­کند.

وقوع دوره افسردگی اساسی با اختلال اسکیزوافکتیو، اسکیزوفرنی، اختلال اسکیزوفرنیفرم، اختلال هذیانی، یا طیف اسکیزوفرنی مشخص یا نامشخص دیگر و اختلالات روان­پریشی دیگر بهتر توجیه نمی­شوند.
هرگز دوره مانیک یا دوره هیپومانیک وجود نداشته است.

توجه: اگر تمام دوره­های شبه­مانیک یا شبه­هیپومانیک ناشی از مواد یا ناشی از تأثیرات فیزیولوژیکی بیماری جسمانی دیگر باشند، این استثنا مورد ندارد.

*برای اینکه دوره­ای عودکننده محسوب شود، باید فاصله حداقل ۲ ماه متوالی بین دوره­های مجزا وجود داشته باشد که در این دت ملاک­ها برای دوره افسردگی اساسی برآورده نشده باشند. تعریف شاخص­ها در صفحات مشخص­شده یافت می­شوند.

**اگر ویژگی­های روان­پریشی موجود باشند، شاخص «همراه با ویژگی­های روان­پریشی» را صرف­نظر از شدت دوره کدگذاری کنید.

هنگام ثبت کردن نام تشخیص، اصطلاحات باید به رتیب زیر ثبت شوند: اختلال افسردگی اساسی، دوره تکی یا عودکننده، شاخص­های شدت/روان­پریشی/بهبود و به دنبال آن، هر تعداد شاخص زیر بدون کدهایی که در مورد دوره کنونی به کار می­روند.

ویژگی­های تشخیصی

نشانه­های ملاک برای اختلال افسردگی باید تقریباً هر روز وجود داشته باشند تا موجود محسوب شوند، به استثنای تغییر وزن و اندیشه­پردازی خودکشی. خلق افسرده باید در بخش عمده روز وجود داشته باشد، به علاوه باید تقریباً هر روز وجود داشته باشد. اغلب بی­خوابی و خستگی شاید موجود است، و ناتوانی در کاوش کردن نشانه­های افسردگی همراه، به تشخیص نامناسب منجر خواهد شد. امکان دارد در آغاز، غمگینی انکار شود، اما ممکن است از طریق مصاحبه فراخوانده یا از جلوه صورت و طرز رفتار استنباط شود. در مورد افرادی که بر شکایت جسمانی تأکید می­کنند، متخصصان بالینی باید معلوم کنند که آیا ناراحتی ناشی از این شکایت با نشانه­های مخصوص افسردگی ارتباط دارد. خستگی و اختلال خواب در شمار زیادی از موارد وجود دارند؛ اختلالات روانی­حرکتی خیلی کمتر شایع هستند، اما از شدت کلی بیشتر خبر می­دهند، همین­طور وجود احساس گناه هذیانی یا نزدیک به هذیانی.

ویژگی اصلی دوره افسردگی اساسی، دوره حداقل ۲ هفته­ای است که در این مدت خلق افسرده یا فقدان علاقه و لذت در تقریباً تمام فعالیت­ها وجود دارد(ملاک A). در کودکان و نوجوانان، خلق به جای غمگین ممکن است تحریک­پذیر باشد. فرد باید حداقل چهار نشانه دیگر را نیز تجربه کند که از فهرستی به دست می­آیند که تغییرات در اشتها یا وزن، خواب، و فعالیت­ روانی­حرکتی؛ کاهش انرژی؛ احساس بی­ارزشی یا گناه؛ مشکل فکر کردن، تمرکز کردن، یا تصمیم گرفتن؛ یا افکار مکرر مرگ یا اندیشه­پردازی خودکشی یا برنامه­ها یا اقدامات خودکشی را شامل می­شوند. برای اینکه نشانه­ای دوره افسردگی اساسی به شمار رود، باید به تازگی وجود داشته باشد یا در مقایسه با حالت قبل از دوره فرد، آشکارا بدتر شده باشد. این نشانه­ها باید در بخش عمده روز، تقریبا هر روز، حداقل به مدت ۲ هفته پیاپی وجود داشته باشند. این دوره باید ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی، یا زمینه­های مهم دیگر عملکرد به همراه داشته باشد. در برخی افراد مبتلا به دوره­های خفیف­تر، ممکن است عملکرد طبیعی به نظر برسد، اما به تلاش بسیار زیاد نیاز داشته باشد.

خلق در دوره افسردگی اساسی اغلب توسط فرد به صورت افسرده، غمگین، ناامید، مأیوس، یا «بی­حوصله» توصیف می­شود(ملاک A1). در برخی موارد، غمگینی ممکن است در ابتدا انکار شود، اما بعداً توسط مصاحبه فراخوانده شود(مثلاً با اشاره کردن به اینکه به نظر می­رسد فرد می­خواهد گریه کند). در برخی افرادی که از احساس «دلزدگی»، نداشتن هیچ احساسی، یا احساس مضطرب بودن، شکایت می­کنند، وجودد خلق افسرده را می­توان از جلوه صورت و طرز رفتار فرد استنباط کرد. برخی افراد به جای اینکه از احساس غمگینی خبر بدهند، بر شکایت­های جسمانی تأکید می­دهند(مثل دردهای جسمانی). برخی افراد از تحریک­پذیری بیشتر خبر داده یا آن را نشان می­دهند (مثل خشم مداوم، گرایش پاسخ دادن به رویدادها با طغیان­های خشم یا سرزنش کردن دیگران، احساس اغراق­آمیز ناکامی در مورد مسایل جزئی). در کودکان و نوجوانان، خلق تحریک­پذیری یا بدخو می­تواند به جای خلق غمگین یا محزون ایجاد شود. این جلوه باید از الگوی تحریک­پذیری به هنگام ناکامی متمایز شود.

فقدان علاقه یا لذت تقریباً همیشه، حداقل تا اندازه­ای، وجود دارد. امکان دارد افراد بگویند کمتر احساس می­کنند به سرگرمی­ها علاقه دارند، «دیگر به چیزی اهمیتی نمی­دهند»، یا از فعالیت­هایی که قبلا لذت­بخش محسوب می­شدند، هیچ لذتی نبرند(ملاک A2). اعضای خانواده اغلب متوجه انزوای اجتماعی یا غفلت از سرگرمی­های لذت­بخش می­شوند(مثل فردی که قبلاً عاشق گلف بوده، دیگر بازی نمی­کند، کودکی که قبلاً از فوتبال لذت می­برده، برای تمرین نکردن بهانه تراشی می­کند). در برخی افراد، کاهش قابل ملاحظه­ای در مقایسه با سطح قبلی علاقه یا میل جنسی، وجود دارد.

تغییر اشتها می­تواند کاهش یا افزایش را شامل شود. برخی افراد افسرده می­گویند که مجبورند خودشان را وادار به خوردن کنند. دیگران ممکن است بیشتر بخورند و به غذاهای خاصی اشتیاق داشته باشند(مثل شیرینی­جات یا کربوهیدرات­های دیگر). در صورتی که تغییرات اشتها شدید باشد(در هر دو جهت)، ممکن است کاهش یا افزایش وزن قابل ملاحظه­ای وجود داشته باشد. یا در کودکان، ناتوانی در افزایش وزن مورد انتظار ممکن است مورد توجه قرار گیرد(ملاک A3).

اختلال خواب ممکن است شکل مشکل به خواب رفتن یا خوابیدن بیش از حد به خود بگیرد (ملاک A4). در صورتی که بی­خوابی وجود داشته باشد، معمولاً شکل بی­خوابی میانی(یعنی، بیدار شدن در طول شب و بعد مشکل به خواب) یا بی­خوابی پایانی(یعنی، بیدار شدن خیلی زود و ناتوانی در برگشتن به خواب) به خود می­گیرد. بی­خوابی اولیه(یعنی، مشکل به خواب رفتن) نیز ممکن است روی دهد. افرادی که پرخوابی دارند ممکن است دوره­های خواب طولانی هنگام شب یا افزایش خواب در طول روز را تجربه کنند. گاهی دلیل اینکه افراد در صدد درمان بر­می­یند، برای خواب آشفته است.

تغییرات روانی­­حرکتی عبارتند از سراسیمگی (مثل ناتوانی در آرام نشستن، قدم زدن، محکم فشردن دست؛ پا کشیدن یا مالیدن پوست، لباس، یا چیزهای دیگر) یا کندی(مثل گفتار، تفکر، یا حرکات بدن آهسته؛ مکث­های بیشتر قبل از پاسخ دادن؛ گفتاری که از نظر تن، آهنگ کلام، مقدار، یا تنوع محتوا، یا بی­صدایی کاهش یافته است)(ملاک A5). سراسیمگی یا کندی روانی­حرکتی باید به قدر کافی شدید باشد که دیگران بتوانند آن را مشاهده کنند و صرفاً به صورت احساسات ذهنی وجود نداشته باشد.

کاهش انرژی و خستگی شایع هستند(ملاک A6). ممکن است فرد از خستگی مدائم بدون تقلای بدنی خبر بدهد. به نظر می­رسد که حتی جزئی­ترین کارها به تلاش قابل ملاحظه­ای نیاز دارند. کیفیت کارهایی که انجام می­شوند ممکن است افت کرده باشند. برای مثال، ممکن است فرد شاکی باشد که شستن و لباس پوشیدن هنگام صبح، خسته­کننده است و دو برابر بیشتر از معمول طول می­کشد.

احساس بی­ارزشی و گناه مرتبط با دوره افسردگی اساسی ممکن است ارزیابی­های منفی غیرواقع­بینانه اشتغال­­های ذهنی ارزش یا گناه یا تأمل کردن درباره شکست­های جزئی گذشته را شامل شوند(ملاک A7). چنین افرادی اغلب رویدادهای روزمره خنثی یا پیش­پاافتاده را به عنوان دلیلی برای نقایص شخصی سوءتعبیر می­کنند و احساس مسئولت اغراق­امیزی در مورد وقایع ناگوار دارند. احساس بی­ارزشی یا گناه ممکن است درجات هذیانی داشته باشد(مثل فردی که متقاعد شده شخصاً مسئول فقر جهانی است). سرزنش کردن خویش به خاطر مریض بودن و برای ناتوانی در برآورده کردن مسولیت­های شغلی یا میان­فردی در نتیجه افسردگی، بسیار متداول است و تا وقتی هذیانی نباشد، برای رآوردن این ملاک­ کفایت نمی­کند.

افراد زیادی از توانایی معیوب در فکر کردن، تمیزکردن، یا تصمیم­های حتی جزئی خبر می­دهند(ملاک ۸۸). ممکن است به نظر برسد که به راحتی حواس­شان پرت می­شود یا از مشکلات حافظه شکایت می­کنند. آنهایی که به فعالیت­هایی می­پردازند که از لحاظ شناختی توان­فرسا هستند، اغلب قادر به عمل کردن نیستند. در کودکان، افت پرشتاب در نمرات ممکن است تمرکز ضعیف را منعکس کند. در افراد سالخورده، مشکلات حافظه ممکن است شکایت اصلی باشد و امکان دارد با علایم اولیه زوال عقل («زوال عقل کاذب») اشتباه گرفته شود. در صورتی که دوره افسردگی اساسی با موفقیت درمان شده باشد، مشکلات حافظه اغلب کاملاً فروکش می­کنند. با این حال، در برخی افراد، مخصوصاً افراد سالخورده، دوره افسردگی اساسی ممکن است گاهی جلوه اولیه زوال عقل برگشت­ناپذیر باشد.

افکار مرگ، اندیشه­پرداختی خودکشی، یا اقدامات خودکشی (ملاکA9) متداول هستند. اینها از میل منفعل بیدار نشدن به هنگام صبح یا اعتقاد به اینکه اگر فرد بمیرد دیگران راحت خواهند شد، تا افکار مرگ گذرا اما عودکننده دست زدن به خودکشی، تا برنامه خاص برای خودکشی گسترش دارند. افرادی که گرایش شدیدتری به خودکشی دارند ممکن است امور خود را سروسامان دهند(مثل به روز کردن وصیت­نامه، پرداختن بدهی­ها)، لوازم مورد نیاز را به دست آورند( مثل طناب یا تفنگ)، و مکان و زمانی را برای به انجام رساندن خودکشی انتخاب کند. انگیزش خودکشی ممکن است میل به قطع امید کردن، در صورت مواجه شدن با موانع برطرف نشدنی و میل شدید خاتمه دادن به چیزی که حالت هیجانی بی­پایان و بسیار مشقت­بار تصور شده، ناتوانی در پیش­بینی کردن هرگونه لذت در زندگی، یا آرزوی بار اضافی نبودن بر شانه دیگران را در بر داشته باشد. برطرف کردن چنین تفکری ممکن است از انکار برنامه­های بیشتر برای خودکشی، اقدام پیشگیرانه معنی­دارتری برای کاهش خطر خودکشی باشد.

ارزیابی نشانه­های دوره افسردگی اساسی وقتی در مورد فردی انجام شود که بیماری جسمانی عمومی نیز دارد( مثل سرطان، سکته، انفارکتوس میوکارد، دیابت، حاملگی) خیلی دشوار است. برخی از علایم و نشانه­های ملاک دوره افسردگی اساسی شبیه آنهایی هستند که در بیماری­های جسمانی عمومی دیده می­شوند(مثل کاهش وزن مربوط به دیابت درمان نشده؛ خستگی مربوط به سرطان؛ پرخوابی در اوایل حاملگی؛ بی­خوابی در اواخر یا پس از زایمان). چنین نشانه­هایی تشخیص افسردگی اساسی محسوب می­شوند به جز در مواقعی که آشکارا و کاملاً ناشی از بیماری جسمانی عمومی باشند. در این گونه موارد، نشانه­های غیرنباتی ملالت، فقدان احساس لذت، یا افکار خودکشی باید با دقت ارزیابی شوند.

ویژگی­های مرتبط که تشخیص را تأیید می­کنند

اختلال افسردگی اساسی با مرگ و میر بالا ارتباط دارد، که خودکشی بیشتر آنها را توجیه می­کند؛ با این حال، این تنها علت نیست. برای مثال، افراد افسرده­ای که در خانه­های سالمندان پذیرش می­شوند، به احتمال خیلی زیاد در سال اول می­میرند. افراد غالباً گریان، تحریک­پذیر، در خود فرورفته هستند، نشخوار وسواسی، اضطراب، فوبی­ها، نگرانی مفرط در مورد سلامت جسمانی دارند، و از درد شکایت می­کنند(مثل سردرد، دردهای مفصل، شکم، یا دردهای دیگر). در کودکان، اضطراب جدایی می­تواند روی دهد.

گرچه نوشته­های زیادی وجود دارند مبنی بر اینکه همبسته­های نورو آناتومیک، عصبی-درون­ریز، و نورفیزیولوژیکی اختلال افسردگی اساسی را شرح می­دهند، اما هیچ آزمون آزمایشگاهی نتایجی را به بار نیاورده است که به قدر کافی حساس و مشخص باشند که بتوان از آنها به عنوان ابزار تشخیصی برای این اختلال استفاده کرد. تا همین اواخر، بیش­فعالی هیپوتالاموس-هیپوفیز- آدرنال، نابهنجاری مرتبط دوره­های افسردگی اساسی بوده که به طور گسترده­ای درباره آنها تحقیق شده بود و به نظر می­رسد که با مالیخولیا، ویژگی­های روان­پریشی، و خطر خودکشی نهایی، ارتباط دارد. تحقیقات مولکولی نیز پای عوامل پیرامونی را به میان کشیده­اند، از جمله گونه­های ژنتیکی در عوامل تغذیه نورونی و سیتوکین­های التهاب­آور. علاوه بر این تحقیقات Fmri شواهدی را برای نابهنجاری­های کارکردی در سیستم­های عصبی خاص که به پردازش اطلاعات، پاداش­خواهی، و تنظیم هیجان در بزرگسالان مبتلا به افسردگی کمک می­کنند، در اختیار می­گذارند.

شکل­گیری و روند

اختلال افسردگی اساسی می­تواند در هر سنی ظاهر شود، اما احتمال شروع هنگام بلوغ به طور محسوسی افزایش می­یابد. در ایالات متحده، به نظر می­رسد وقوع آن در ۲۰ تا ۳۰ سالگی به اوج می­رسد، اما اولین شروع در اواخر عمر نادر است.

روند اختلال افسردگی اساسی کاملاً متغیر است، به طوری که برخی افراد به ندرت بهبود می­یابند(دوره ۲ ماهه یا بیشتر بدون نشانه­ها، یا فقط یک یا دو نشانه که بیشتر از درجه خفیف نباشد)، در حالی که دیگران چند سال را با تعدادکمی نشانه یا هیچ نشانه بین دوره­های مجزا تجربه می­کنند. متمایز کردن افرادی که در طول تشدید بیماری افسردگی مزمن برای درمان مراجعه می­کنند از آنهایی که نشانه­هایشان به تازگی ایجاد شده­اند، اهمیت دارد. مزمن بودن نشانه­های افسردگی احتمال اختلالات اساسی شخصیت، اضطراب، و مصرف مواد را به طور قابل ملاحظه­ای افزایش می­دهد و احتمال اینکه درمان، برطرف شدن کامل نشانه را در پی داشته باشد، کاهش می­دهد. بنابراین، مفید است که افرادی که نشانه­های افسردگی دارند درخواست شود آخرین دوره حداقل ۲ ماهه­ای را که در طول آن کاملاً بدون نشانه­های افسردگی بودند، مشخص کنند.

بهبود در دو نفر از پنج نفری که به افسردگی اساسی مبتلا هستند معمولا ظرف ۳ ماه از شروع و در چهار نفر از پنج نفر، ظرف ۱ سال آغاز می­شود. تازگی شروع، عامل تعیین­کننده نیرومندی برای بهبود است و شماری از افرادی که فقط به مدت چندماه افسرده بوده­اند می­توانند انتظار داشته باشند که خود به خود بهبود یابند. ویژگی­های مرتبط با میزان بهبود پایین­تر، غیر از مدت دوره کنونی، عبارتند از ویژگی­های روان­پریشی، اضطراب برجسته، اختلالات شخصیت، و شدت نشانه.

خطر عودکردن با گذشت زمان، وقتی مدت بهبود افزایش یابد، به تدریج کمتر می­شود. در افرادی که دوره قبلی آنها شدید بوده، در افراد جوان­تر، و در افرادی که قبلاً دوره­های متعدد را تجربه کرده­اند، خطر بالاتر است. دوام حتی نشانه­های خفیف افسردگی در مدت بهبودی، پیش­بین قدرتمند عودکردن است. تعدادی از بیماری­های دوقطبی با یک یا چند دوره افسردگی شروع می­شوند، و شمار قابل ملاحظه­ای از افرادی که در ابتدا به نظر می­رسد اختلال افسردگی اساسی دارند، یک زمانی معلوم می­­شود که در عوض، اختلال دوقطبی دارند. این در افرادی بیشتر احتمال می­رود که بیماری آنها در نوجوانی شروع شده، آنهایی که ویژگی­های روان­پریشی دارند، و آنهایی که سابقه خانوادگی بیماری دوقطبی دارند. وجود شاخص «همراه با ویژگی­های مختلط» نیز خطر تشخیص مانیک یا هیپومانیک را در آینده افزایش می­دهد. اختلال افسردگی اساسی، مخصوصاً همراه با ویژگی­های روان­پریشی، می­تواند به اسکیزوفرنی نیز تبدیل شود، تغییری که خیلی رایج­تر از برعکس آن است.

با وجود تفاوت­ها بین جنسیت­ها در میزان شیوع اختلال افسردگی، به نظر می­رسد که تفاوت آشکاری در پدیدارشناسی، روند، یا پاسخ به درمان بسته به جنسیت، وجود ندارد. همچنین، تأثیرات آشکار سن کنونی بر روند یا پاسخ به درمان اختلال افسردگی اساسی وجود ندارد. با این حال، چند تفاوت در نشانه وجود دارد، نظیر اینکه احتمال پرخوابی و پرخوری در افراد جوان­تر بیشتر است، و نشانه­های مالیخولیایی، مخصوصاً اختلالات روانی-حرکتی، در افراد مسن­­تر شایع­ترند. احتمال اقدامات خودکشی در میانسالی و اواخر زندگی کاهش می­­یابد، هرچند که خطر خودکشی به انجام رسیده، کاهش نمی­یابد. افسردگی­هایی که در سنین پایین­تر شروع می­شوند بیشتر خانوادگی هستند و به احتمال بیشتری اختلالات شخصیت را شامل می­شوند. روند اختلال افسردگی اساسی در افراد عموماً با افزایش سن تغییر نمی­کند. به نظر می­رسد که متوسط زمان بهبود در طول دوره­های طولانی، پایدار است، احتمال در یک دوره بودن، عموماً با گذشت زمان افزایش نمی­یابد.

عوامل خطر و پیش ­آگهی

خلق و خویی. روان­رنجورخویی(حالت عاطفی منفی) عامل خطر ثابت­شده­ای برای شروع اختلال افسردگی اساسی است و به نظر می­رسد که سطوح بالای آن باعث می­شود افراد به احتمال بیشتری در پاسخ به رویدادهای زندگی استرس­زا دچار دوره­های افسردگی شوند.

محیطی. تجربیات ناگوار کودکی، مخصوصاً در صورتی که تجربیات متعدد از انواع مختلف وجود داشته باشد، عوامل خطر نیرومندی را برای اختلال افسردگی اساسی تشکیل می­دهند. وقایع زندگی استرس­زا به عنوان تسریع­کننده دوره­های افسردگی اساسی کاملا تأیید شده­اند، اما به نظر نمی­رسد که وجود یا عدم وجود وقایع زندگی ناگوار نزدیک به شروع دوره­ها، رهنمود مفیدی را برای پیش­آگهی یا انتخاب درمان تأمین کند.

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. اعضای خانواده درجه اول افراد مبتلا به اختلال افسردگی اساسی، دو تا چهار برابر بیشتر از کل جمعیت در معرض خطر اختلال افسردگی اساسی قرار دارند. به نظر می­رسد که مخاطرات خویشاوندی برای شکل­های شروع زودهنگام و عودکننده، بالاتر باشد. توارث­پذیری نزدیک به ۴۰درصد است و صفت شخصیت روان­رنجورخویی، بخش قابل ملاحظه­ای از این آمادگی ژنتیکی را توجیه می­کند.

تعدیل­کننده­های روند. اصولا تمام اختلالات اساسی غیرخلقی، خطر ابتلای فرد به افسردگی را افزایش می­دهند. دوره-های افسردگی اساسی که در برابر زمینه اختلال دیگری روی می­دهند، اغلب دوره دیرعلاج­تری را به دنبال دارند. اختلالات مصرف مواد، اضطرابی، و شخصیت مرزی از تمام اینها شایع­ترند، وجود نشانه­های افسردگی ممکن است تشخیص آنها را مبهم کند و به تأخیر اندازد. با این حال، بهبود بالینی بادوام نشانه­های افسردگی، ممکن است به درمان مناسب بیماری­های زیربنایی بستگی داشته باشد. بیماری­های جسمانی مزمن یا ناتوان­کننده نیز خطر دوره­های افسردگی اساسی را افزایش می­دهند. بیماری­های شایعی نظیر دیابت، چاقی مرضی، و بیماری­های قلبی-عروقی اغلب با دوره­های افسردگی پیچیده می­شوند، و احتممال اینکه این دوره­ها مزمن شوند، بیشتر از دوره­های افسردگی در افرادی است که از لحاظ جسمانی سالم هستند.

اختلالات افسردگی

Leave a Reply

Your email address will not be published.