از من میپرسند ولی دلم شکسته

از من میپرسند ولی دلم شکسته

‌ گزیده ای از فرامرز عرب عامری

گاه می پرسند از من عاشقش هستی هنوز؟      بی تفاوت بودنم را گریه می ریزد بهم

این روزها چه قدر هوای تو می کنم                   حتی غروب، گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و                چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی                 یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خودم می نویسم و         آن را همیشه پست به جای تو می کنم

وقتی که نامه می رسد از سوی من به من       می خوانم و دوباره هوای تو می کنم

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد     و سالهاست برای خودش غمی دارد

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی      که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت      بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد

بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است      کسی که در دل سردش جهنمی دارد

گذر کن از من و بار دگر به چشمانم         بگو ببار اگر باز هم “نمی” دارد

دلم خوش است در این کار وزار هر “بیتی”      برای خویش “مقام معظمی” دارد

برام مرگ رقم می زنی به لبخندت        که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد

هرگز نبود شهد که بر وی مگسی نیست           یا گلبن سوری که برآن خار و خسی نیست

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم           من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست

یاران همه رفتند و منم خسته و ره تار              آوخ که درین قافله بانک جرسی نیست

هر کس که تو بینی به جهانش هوسی نیست         غیر از تو مرا در همه عالم هوسی نیست

کوتاه مرا دست و تو بس شاخ بلندی                دانم که به دامان تو ام دست رسی نیست

بیدل ز پی حشمت و جاهست برین در           کز دوست به جز دوستیش ملتمسی نیست

بیدل شیرازی