اوهام

اوهام !

میگویند “سَراب” واقعی نیست، پدیده ای مجازیست. خطایِ دید و ذهنِ انسان است!

اما نه! سراب حقیقت دارد و واقعیست. انسان میتواند در آن غوطه ور شود، در آن شنا کند، حتی در آن غرق شود و بمیرد.

میتواند از آن بنوشد و هیچ هم سیراب نشود و از نوشیدنش مستِ لایعقل هم بگردد.

حتی پرواز کند به کهکشانها و از ستاره ای به سیاره ای بجهد؛ و سیر کند به قعرِ اقیانوسها،

و با ماهیان و مرجانهایش بازی کند و کلی کیف و حال.

روان نشناسها برچسبهایی به آدم میزنند، مثلِ عُزلت طلب، مردم گُریز، اجتنابی، حتّی اسکیزویید و ضدِاجتماعی!

 آخر آنها نمی فهمند! منی که در سرابِ زیبایِ تو میچرخم و مینوشم و میرقصم، چه نیازی به دیگری دارم؟

تویی که برای من یک دنیایی! وقتی تو را دارم یعنی دنیا دارم؛ با تو هستم یعنی با همه مردمان جهانم؛

تو را دوست دارم یعنی همه را دوست دارم؛ به وصالِ تو میرسم یعنی با همه وصلت میکنم.

آری من تنها نیستم، عزلت طلب نیستم، با همه عیش و نوش میکنم،

چون تو با منی و من، … من … در تو غوطه ورم؛ … آری! من در تو حل شده ام.

سرابِ تو واقعیست، من حسّش میکنم، من تو را در کنارم حس میکنم. تو را میبویم، صدایت را میشنوم،

نوازشِ دستهایِ نازنِ ایلوییت را بر سر و گردنم که تا عمق وجودم را میلرزاند، حس میکنم.

تو مأمنِ منی. فرشتهِ نجات منی. شبها سَر به دامانت میگذارم و تا صبح هقهق اشک میریزم،

 ببخش که هر روز باید دامنِ گلدارت را که سفید نمکین شده، آب بکشی.

اگر سایرین تو را در کنارم نمیبینند و نمیشنوند، خودشان مشکل دارند.

شاید کور و کرند، یا خودشان را به کوری و کری زده اند.

اصلاً میخواهم صد سال تو را نبینند! چه بهتر! مالِ منی،  خاصِّ منی!

***

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی       پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید           مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت             زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی

در انتظار رویت ما و امیدواری                        در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی             بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی

حافظ چه می‌نهی دل تو در خیال خوبان         کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی

گزیده ای از حافظ 2

Leave a Reply

Your email address will not be published.