او همان ایلوست

او همان ایلوست

Charles Aznavour- She

She … may be the face I can’t forget,

A trace of pleasure or regret

May be my treasure or the price I have to pay

She may be the song that Salome sings

May be the chill that autumn brings

May be a hundred different things

Within the measure of a day

She may be the beauty or the beast

May be the famine or the feast

May turn each day into a heaven or a hell

She may be the mirror of my dream

A smile reflected in a stream

She may not be what she may seem

Inside her shell

She who always seems so happy in a crowd

Whose eyes can be so private and so proud

No one’s allowed to see them when they cry

She may be the love that cannot hope to last

May come to me from shadows of the past

That I remember till the day I die

She may be the reason I survive

The why and wherefore I’m alive

The one I’ll care for through the rough and rainy years

Me, I’ll take her laughter and her tears

And make them all my souvenirs

For where she goes I’ve got to be

The meaning of my life is she, she

Mmm, she

writers: Bobby Hart / Tommy Boyce

لینک به ترانه:

https://musicavolute.com/mp3/charles-aznavour-she/

شاید هرگز چهره اش را نتوانم فراموش کنم.

شاید یادش نشانه ای از لذت یا حسرتِ من باشد.

شاید او گنجِ من است یا برعکس، هزینه ای که باید برایش بپردازم.

شاید نویدیست که گرمایِ بهار را مژده میدهد،

شاید هم نه، سرمای پاییز زندگیم را به من هشدار میدهد،

شاید هم صدها چیز متفاوت دیگر باشد.

در حد و اندازه یک روز:

او شاید دلبرم گردد، شاید هم دیوِ جان بَرم گردد.

شاید نشانهِ قحطی و سوگ باشد، یا نه، نشانهِ فراوانی و جشن باشد،

شاید هر روزم را به بهشت یا به جهنم تبدیل کند.

او شاید آینه رویاهای من است،

لبخندی منعکس شده در رودخانه ضمیرم،

شاید هم اصلا آنچه به  نظر میرسد، نباشد.

او، در درون وجود ظاهریش،

او که همواره در میانِ جمع شاد و خوشحال بنظر می رسد،

اویی که چشمانش پرغرور و محفوظ می نمایند،

اویی که به کسی اجازه دیدن گریه چشمانش را نمیدهد،

شاید همان عشقی است که وصالی برای من ندارد،

شاید هم از سایه هایِ روزگارانِ گذشته ام به من رسیده،

هرچه که باشد، تا روز مرگم، بیادش میمانم.

او شاید دلیلِ زنده ماندن و رازِ بقایم باشد.

شاید او پاسخِ چراییِ دلیلِ زنده ماندنم باشد

چون من همیشه مراقب و محافظش خواهم بود، در ایامِ سخت و سیاه

من، لبخندها و اشک هایش را برمیدارم،

و از تمام آنها برای خودم یادگاری میبافم.

او هرجایی باشد، من هم همانجا هستم،

او معنای زندگی من است.

او، همان ایلوست

Leave a Reply

Your email address will not be published.