ایلوی من هرگزنیا

ایلویِ من، هرگز نیا

ایلوی من هرگزنیا

ایلوی من،   قول بده که خواهی آمد؛    امّا  هرگز  نیا!

از تو دور شدم…     مثل ابر از دریا …     امّا هر جا رفتم …        باریدم

ایلوی من هرگزنیا ، اگر  بیایی،      همه چیز خراب میشود

دیگر نمی­توانم،   اینگونه با اشتیاق،   به کوچه و خیابان خیره شوم

من خو کرده ­ام، به این انتظار،  به این پَرسه زَدن ها، در همه جا

ایلوی من هرگزنیا ، اگر بیایی، من چشم به راهِ چه کسی بمانم؟

مانده ­ام چگونه تو را فراموش کنم؛

اگر تو را فراموش کنم،  باید سال‌هایی را نیز  که با تو بوده­ ام فراموش کنم؛

دیگر چه فرق می کند،   باشی یا نباشی، من با تو زندگی می کنم!

سال‌هاست،تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند و من، نمی‌توانم گوشی را بردارم

سال‌هاست شب و روز ندارم؛ اما بدبخت‌تر از من هم ­هست

او،      همان کسی‌ست که به من زنگ می‌زند

ایلوی من هرگزنیا ، دیگر منتظرِ  کسی  نیستم؛ هر که آمد، ستاره از  رویاهایم  دُزدید

     منتظرِ     کسی    نیستم؛ از سَرِ خستگی،  در این ایستگاه نشسته‌ام !

مرا ببخش…؛  اگر دوستت دارم و  کاری از دستم بر نمی­آید.. !.

گزیده ای از رسول یونان

Leave a Reply

Your email address will not be published.