خاطره، سرمایه عمر

خاطره، سرمایه عمر

مرد میانسالی دیدم، تکه نان خشکی می­ جوید و به ­سختی می بلعید.

 نان، لبه ­های تیز و برنده ­ای داشت. آثارش، دهان و حنجره خونین او بود.

درد داشت، درد نداری، درد بلعش، درد بغض­ ها، درد ناچاری.

چشم­ ها اما سرخ و پر آب، اشک­ هایش بی­ اختیار در جریان؛

گویی اشک­ هایش طراوتی بودند بر خشکی نان و مرهمی بر زخم­ های گلو!

اما … در عمق دیدگان غم ­آلودش، لبخندی کودکانه، اما تلخ و مرموز قرار داشت.

آخر او هم روزی روزگاری طعم غذایی شیرین و دلچسب را چشیده بود.

***

بزرگسالی را دیدم، بی ­آشیان، بی­ کاشانه، ویلان و سرگردان در کوچه­ های تنگ و خلوت.

گه گاهی از شدت خستگی، که در چهره ساکت و ایستایش هویدا بود، بخواب میرفت.

خوابی بدون بالش و رخت و پخت، زیر گرمای تابستان و سرمای زمستان.

اما … در خواب لبخندی به ­لب داشت، باز هم لبخندی کودکانه و تلخ و مرموز.

آخر او در خوابش رویا داشت، رویایی که یادآور چند روز بهاریش بودند!

***

کهنسالی را دیدم بی ­کس و کار، بی­ یار و بی ­یاور، بی­ همدم، تنهای تنها.

بهت­ زده از بازی روزگار، انگار در دل می­ گفت، چه بی­رحم است این دنیا …

نه شانه­ ای برای گریه کردن، و نه دامانی برای سر گذاشتن.

انگار می­گفت، چرا زنده ­ام؟ چرا باید همه ایام این سختی ­ها و مکنت ­ها را بدوش بکشم؟

اما نه، او هنوز یک چیز داشت که خیلی­ خیلی ­ها نداشتند و ندارند،

او در قلبش خاطره داشت، خاطرات عشق، عشق یک هم­ نفس، آری، او حسرت نداشت!

معنای زندگی او، همان خاطراتش بودند.

می­دانم او حسرت به ­دل نخواهد مرد، او عشقش را با خود به گور خواهد برد!

***

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفس است         آن یک ­نفس ­از ­برای یک هم­نفس­ است

با  هم­نفسی گر نفسی بنشینی              مجموع حیات عمر، آن یک نفس است

Leave a Reply

Your email address will not be published.