خفه خون

ای کاش می توانستم فریاد بزنم….

زبانم بسته، قلمم شکسته، دستم بریده، چشمم کور …

فریاد میخواهم…  فریادی از ته دل… فریادی با ندای “دوستت دارم هنوز ایلوی من”.

فریاد میخواهم… فریادی حاوی همه دلتنگی هایم، …

فریادی خفه شده در گلو، فریادی از اعماق صمیمیت، فریادی از افكارم، احساساتم، آرزوهایم، ترس‌هایم و تو: مهمِ زندگیِ ام،

براستی! آیا راهی برای فریاد زدن جز سکوت برایم باقی مانده؟

خفه خون گرفتم…

ساکت شده ام و انگشتانم را به دندان گرفتم… تا مبادا …

«خفقان» !! سرکوب، خودآزاری …. گریه، نه! گریه نه، شیون!

سکوتی اجباری و مرگبار…

در این لحظه آرزویی جز پایانم ندارم.

(ای روزگار عافیت شکرت نکردم، لاجرم    دستی که در آغوش بود، اکنون به دندان می‌برم)

قدیمها میگفتند بهترین دوست انسان کتاب است،

بعد گفتن نه! بهترین دوست انسان، انسان است،

من میگویم بهترین دوست انسان، سیگار است …

Leave a Reply

Your email address will not be published.