درد و لذت

درد و لذت

 

اپیکور:

* لذت همان حالت آرامشی است که از نبودن رنج پدید می‌آید. نبودنِ درد در جسم و نبودنِ نگرانی در جان.

* “لذت صرفاً فقدان درد است”.

 

سقراط:

* مادامی که با بداقبالی جسمیت داشتن روبروییم، در معرض امیال قرار داریم و با ارضای آنها اغلب به لذاتی دست می یابیم که خودمان باید انکارشان کنیم.

* نیک و بد جمع نمیشوند، اما رنج و لذت جمع میشوند، پس لذت غیر از خوب و رنج غیر از بد است.

*فردِ محتاط در آرزوی بی دردیست و نه لذت.

 

افلاطون:

* امیالی را بپرورانیم که ارضای آنها لذات ذهنی و یا لذات زیبایی شناختی صرف را به بار آورد. میل به آموختن باید در بالاترین رده قرار گیرد و خرسندی حاصل از یادگیری بالاترین لذت هاست.

* ما باید به میل برای عدالت برای همه و انجام عمل درست دست یابیم.

 

دورکیم:

* انفعال، ضرورت و نسبیت سه مشخصه لذت و درد هستند.

 

شوپنهاور:

* درد امر واقع اساسی‌تری است و لذت صرفاً توقف آن محسوب می‌شود. مثلاً اگر بخواهیم لذت بهره‌مندی از چیزی را تجربه کنیم، ابتدا باید به آن میل داشته باشیم. چنین میلی با این درک دردناک همراه است که ما فاقد آن چیز هستیم. بدینسان لذت با درد آغاز می‌شود.

* ما چاره ای نداریم جز آنکه محکوم به زندگی باشیم، پس باید کوشید با کمترین میزان درد زندگی کنیم.

* شادی، نبودِ رنج است.

*برای مخاطب قرار دادن یک فرد دیگر، بجای آقا، خانم، و … عبارت ” همرنجِ من” بهتر است.

 

فون هارتمان:

* زندگی به دردِسرش نمی‌ارزد، نه به این دلیل که لذت مستقل از درد وجود ندارد، بلکه چون مجموع تمام دردها بر مجموع تمام لذات تفوق دارند.

 

همیلتون و بولیه:

* ما مسلماً هنگامی که با مانعی برخورد می‌کنیم، رنج می‌کشیم. در چه جای دیگری جز آزادی می‌توان علت لذت را انتظار داشت؟

* «موجود در کنش شایسته خودش به لذت دست می‌یابد»، یعنی در کارکرد مناسبش.

* “فعالیت آزاد و متغیر، دو علت برای لذت هستند.”

 

فروید:

*وقتی تو رنج میبری شاید همان وقتی است که تو بیش از همه لذت میبری. یعنی تو نمیدانی چه وقت لذت میبری. لذت چیزی جز کاهش تحریکات درد نیست.

* اصل لذت به این معنا نیست که فرد به شکل لذت گرایانه ای دنبال لذت برود، بلکه به این معنا است که فرد از چیزی که ناراحتی ایجاد می کند، دوری کند. یعنی دور شدن از درد یا ناراحتی و نه جستجوی لذت.

 

لاکان:

* سوژه در حرکت به سوی ژوئیسانس اش ناگزیر به رویارویی با درد است و این همان چیزی است که موجب واپس زنی می شود.  سوژه از ارضا کردن سائق هایش چشم می پوشد و همین چشم پوشی ها، تاریخچه او می گردد. اما واپس زده همیشه باز می گردد.

 

مولوی:

* جانا به خرابات آی، تا لذت جان بینی.

* در کوی خرابات آی، تا دُردکشان بینی.

* هر که او بیدارتر پر دردتر …  هر که او آگاه تر رخ زردتر

 

هدایت:

* در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون …

 

حافظ:

*از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم … تا نیست غیبتی، نبُوَد لذتِ حضور.

* من حاصل عمر خود ندارم جز غم … در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم باوفا ندیدم جز درد … یک مونس نامزد ندارم جز غم. و نهایتاً

* دردِ عشقی کشیده‌ام که مپرس  …  زهرِ هجری چشیده‌ام که مپرس،

   گشته‌ام در جهان و آخر  کار … دلبری برگزیده‌ام که مپرس.

 

*** سوال: دلبری که حافظ در آخر برگزیده چیست؟

Leave a Reply

Your email address will not be published.