ارتباط ابژه­ ای

ارتباط ابژه­ ای یا موضوعی

Object Relations Theory

 

بنیانگذاران فرضیه ارتباط ابژه­ ای

 

فرضیه ارتباط ابژه ­ای در انگلستان به عنوان یک مکتب مستقل روانکاوی شکل گرفت. انجمن روانکاوی بریتانیا بواسطه اختلاف نظرهایی که میان اعضاء در قبل و در حین جنگ جهانی دوم بوجود آمد، به سه شاخه تقسیم شد که تا به امروز نیز تداوم یافته است.

 

1- گروه A را پیروان ملانی کلاین تشکیل دادند.

2- گروه B از دنباله روان آنا فروید تشکیل شد.

گروه مستقل و میانه ­ای نیز شکل گرفت که شامل روانکاوان بنامی چون فایربرن، وینکات، مایکل بالینت، مارگارت لیتل و جان سوترلند بود و در حقیقت آنچه امروزه به عنوان فرضیه ارتباط ابژه­ایی شناخته می شود، محصول کار این محققین است.

 آنها سعی در حفظ فاصله خود از کلاین و آنا فروید داشتند، اما دور از انصاف است که نقش کلاین را بر این گروه انکار کرد. اینها همانند کلاین درگیر درمان اختلالات شدیدتر روانی در مقایسه با روانکاوان کلاسیک شدند و به همین دلیل توجه بیشتری به مشکلات قبل از اُدیپی بیماران نشان دادند که در زمینه یک رابطه دو جانبه با مادر بوجود می آید، در حالی که روانکاوی کلاسیک بر رابطه مثلثی اودیپی تأکید داشت. اما برخلاف کلاین که به طور عمده به تجلیات ذهنی یک رابطه در دنیای درونی کودک (و بیمار) می پرداخت، این روانکاوان به روابط واقعی میان مادر و کودک توجه نشان دادند.

 

در اینجا به طور مختصر نظرات دو تن از مشهورترین افراد این گروه را مرور می کنیم:

فایربرن (1964-1889): وی هر چند تحت تأثیر کلاین قرار داشت، اما دیدگاه او در مورد نقش فانتزی در تولید ابژه های درونی خود را معکوس کرد. برخلاف کلاین که به سرخوردگی کودک در برآوردن نیازهای غریزی ­اش اشاره دارد، وی علت مشکلات بیمار را در ناتوانی مادر برای ایجاد یک محیط حمایت کننده دانست. او بیان نمود که کودک نیازی بنیادین برای عشق و پذیرش از سوی مادر دارد که بواسطه آن به تعریف وجودی خویش می رسد. بر این اساس از دید وی نیازهای فیزیولوژیک برخاسته از غرایز اهمیتی ثانوی می یابند. او وجود لیبیدو و پرخاشگری را انکار نمی کند، اما چنین استدلال می کند که این غرایز در درجه اول «ارتباط جو» هستند تا «لذت جو».

 

کلاین بر فانتزی به عنوان اولین و اساسی ترین فعالیت ذهنی کودک تأکید داشت، اما فایربرن بیان می کند که فانتزی تنها شیوه جبرانی است که در شرایطی که مادر به نیازهای کودک پاسخ نمی دهد، جایگزین رابطه با ابژه های واقعی می شود. زمانی که مادر به نیازهای اساسی کودک پاسخ درخور نداد، نوزاد، اگوی خود و ابژه های درونی اش را به اجزای مختلفی تقسیم کرده و حالتی اسکیزوئید به خود می گیرد.

بنابراین برخلاف دیدگاه کلاسیک، فایربرن بر این اعتقاد است که اگو از همان بدو تولد به شکل کامل حضور دارد و تنها تحت شرایط نامساعد دچار از هم گسستگی می شود. در نظریه فایربرن، لیبیدو در وهله اول در جستجوی ارتباط است و پرخاشگری به عنوان واکنشی ثانوی در پاسخ به سرخوردگی های ارتباطی بروز می کند.

 

وینیکات (1971-1897): درمیان این گروه وینیکات شاید معروف ترین آنها باشد. همانند فایربرن او نیز یک کلاینی تجدید نظر طلب بود که اهمیت بیشتری برای واقعیت خارجی قایل شد. از نظر وینیکات مادر نقش مهمی در آشنا کردن کودک با دنیا و پیش بینی همدلانه نیازهای او دارد. او که به عنوان یک متخصص کودکان آموزش دید، تمامی کوشش خود را بر تجزیه و تحلیل رابطه کودک و مادر معطوف کرد و کمتر اشاره ای به نقش پدر در آثارش می بینیم.

 

وینیکات ابداع کننده اصطلاح «مادرِ به اندازه کافی خوب » Good – Enough Mother است.

چنین مادری قادر به فراهم کردن محیطی بهینه و با ثبات و امن برای کودک خود است.

او به جای آنکه نیازهای شخصی خود را به کودکش تحمیل کند، پاسخی متناسب با دنیایِ درونی کودک داده و اجازه جدایی و استقلال را در زمان مناسب خود می دهد، تا در جریان روند تکاملی و رشد خود احساس قدرقدرتی کودک در برخورد با سرخوردگی های اجتناب ناپذیر برخاسته از کشف دنیایی بزرگتر، جای خود را به دیدی واقع بینانه نسبت به دنیا دهد.

 

علاوه بر اینها، ما مفهوم «ابژه انتقالی»  Transitional Object را وامدار وینیکات هستیم.

در جریان روند جدایی از مادر و رسیدن به استقلال، ایستگاه های بینابینی وجود دارند

که به وکالت از مادر نقش آرامش دهی و کاستن از اضطراب کودک را به عهده دارند.

این ابژه انتقالی می تواند یک عروسک، پتویی کهنه و یا بالشی رنگ و رو رفته باشد.

 

وینیکات همچنین به مفهوم «پدیده های انتقالی»  Transitional Phenomena اشاره می کند که شامل اشیاء، بوها، رنگ ها و صداهایی هستند که شامل عناصری واقعی و عینی و در عین حال اجزایی از دنیای ذهنی خود کودک هستند. هنر، تجارب مذهبی و روند خلاقیت در انسان میتواند ریشه در چنین فضایی داشته باشد.

 اشاره وینیکات به «خودِ واقعی »  True Self و «خودِ کاذب» False Self  به کرات در موارد بالینی مورد استناد قرار گرفته است.

 

خودِ واقعی به استعدادهای ذاتی اشاره می کند که هسته اصلی وجودِ کودک را شکل داده

و در صورتیکه با واکنش مناسب از سوی «مادرِ به اندازه کافی خوب» روبرو شود، شکوفا می گردد.

خودِ کاذب، خویشتنی است که از سوی کودک در پاسخ به مادری که اصرار بر ساختن کودکِ خود

بر اساس نیازهای خودخواهانه اش دارد، شکل داده می شود.

خود کاذب گاهی نقشی حمایتی و حفاظتی برای خود واقعی دارد.

 

چارچوب مفهومی که وینیکات از رابطه مادر و کودک به دست می دهد، منجر به ارائه شیوه درمانی می شود که به طور بنیادی با رویکرد کلاسیک متفاوت است. او بر این باور است که درمانگر باید محیط مناسبی را که بیمار در زمان کودکی از آن محروم بوده برای وی فراهم کند و تنها پس از آن است که خود واقعی که در مراحل ابتدایی تکاملی منجمد شده مجال از سرگیری شکوفایی خود را می یابد. وینیکات تنها پس از آنکه درمانگر موفق به فراهم کردن چنین محیطی برای بیمار شد، اجازه تعبیر و تفسیر تعارضات را می دهد.

  

مدلهای التقاطی

 

زمانی که دیدگاه های نظریه پردازان ارتباط ابژه ای از فراز اقیانوس اطلس گذشت و به آمریکا رسید، از سوی همکاران آمریکایی آنها کوششی در زمینه تلفیق این دیدگاه ها و فرضیات کلاسیک روانکاوی انجام شد. دو تن از افرادی که در این زمینه تأثیر به سزایی داشته اند ادیت یاکوبسن Edit Jacobson (1978-1897) و اتو کرنبرگ Otto Kernberg (1928) هستند.

بر خلاف اعضای مکتب انگلیسی ارتبط ابژه ای، یاکوبسن دریافت که سرخوردگی نوزاد در رابطه با مادر می تواند ماهیتی واقعی نداشته باشد. از دید وی، تجربه نوزاد از خوشی و ناخوشی، هسته اصلی ارتباط میان وی و مادر را تشکیل می دهد.

تجارب رضایت بخش به تشکیل تصاویر درونی مثبت منجر شده و در مورد تجارب ناخوشایند قضیه برعکس است. تکامل طبیعی یا بیمارگونه بستگی به شکل گیری چنین تصاویری دارد.

شاید تأثیر گذارترین روانکاو آمریکایی در زمینه ارتباطات ابژه ای، اتو کرنبرگ باشد. وی تا حد زیادی تحت تأثیر کلاین و یاکوبسن قرار دارد. بیشتر نظرات وی از کار او با بیماران مبتلا به شخصیت مرزی مشتق شده است.

کرنبرگ بر دو پاره شده و انشقاق (Splitting) اگو و بسط تصاویر درونی خوب و بدی که از خود و ابژه های پیرامون خود دارد، تأکید زیادی می کند.

 

هرچند که وی مدل ساختاری را می پذیرد اما به نهاد به عنوان سیستمی که از تصاویر مربوط به خود، ابژه ها و احساس مرتبط با آنها ساخته شده نگاه می کند. سایق ها خود را تنها در زمینه درون گیری تجارب بین فردی نشان می دهند. روابط درون گیری شده مثبت و منفی به ترتیب با لیبیدو و غریزه پرخاشگری مرتبط می شوند. جنبه های خوب و بد متجلی شده در روابط مقدم بر غرایز هستند. به عبارت دیگر غرایز جنسی و پرخاشگری از حالات روانی مرتبط با احساسات عشق و نفرت بر می خیزند.

 تأثیر کلاین بر کرنبرگ در این مورد مشخص می شود که به نظر کرنبرگ تکامل کودک از دو پارگی به سمت انسجام پیش می رود. تصاویر ایده آلی و مثبت از خویشتن و ابژه ها به تدریج با جنبه های منفی خود و دیگران مخلوط و آمیخته می شوند و تصویری خاکستری از دنیایی که قبلاً سیاه و سفید دیده می شد شکل می گیرد. این انسجام با بوجود آمدن احساساتی چون افسردگی، گناه و دلتنگی همراه است.

  

ویلفرد بیون  Wilfrde Bion (1979-1897)

او نظریات کلاین را گسترش داد و در رابطه میان درمانگر و بیمار بر این باور است که درمانگر باید آنچه را که بیمار به سمت وی فرافکن می کند در برگرفته و به صورتی تعدیل شده به بیمار برگرداند. بیون بیش از همه به علت کاربرد اصول روانکاوی در روابط گروهی شناخته شده است. هرگاه گروه نتواند به هدف خود دست یابد و به خوبی ایفای نقش نماید محکوم به در پیش گرفتن یکی از حالتهای سه گانه بنیادی است که بیون شرح می دهد.

در هفده سالگی به عنوان خدمه تانک در جنگ جهانی اول خدمت کرد و مدال شجاعت گرفت. در 1918 برای خواندن تاریخ مدون به آکسفورد رفت و در آنجا با افکار افلاطون، هیوم و پوانکاره آشنا شد که بر نظرات آینده وی تأثیر به سزایی داشت. در 1924 در لندن وارد دانشکده پزشکی شد و در 1930 به عنوان جراح فارغ التحصیل گردید.

 آشنایی بیون با روانکاوی مدیون جان ریکمن John Rickman یک عضو برجسته انجمن روانکاوی بریتانیا است که او را با کلاین آشنا نمود. بیون بوسیله کلاین آنالیز شد و آموزش خود را درانستیتو روانکاوی بریتانیا آغاز کرد اما تحصیل وی به علت شروع جنگ جهانی دوم ناتمام ماند. او تجارب گرانقدری از کار بر روی سربازان در زمینه روابط گروهی بدست آورد.

 

یکی از مهمترین دیدگاه هایی که بیون مطرح کرده نظریه «ظرف-مظروف» Container-Contained است.

این نظریه به عنوان «تئوری تفکر» نیز شناخته شده است. رابطه میان ظرف و مظروف از دید وی یک رابطه بنیادین و اساسی است، که بر تمامی ارتباط های انسان حکمفرما است و آنرا در لقاح، حاملگی، شیر خوردن و دفع به وضوح مشاهده می کنیم.

این الگوی اساسی که در آن چیزی در درون چیزی دیگر وارد می شود، مدلی را برای تمامی تجارب جسمی و روانی انسان فراهم می کند.

 

بیون یک «مکان» یا «ابژه» را فرض می نماید که به عنوان ظرف عمل می کند

و هدف آن در برگرفتن چیزی است که نیاز به در برگرفته شدن دارد.

از طریق این روند، ظرف و مظروف هر دو دچار تغییر شده و محصول نوین و سومی متولد می شود.

 بنیاد تفکر نیز بر این اساس استوار است و به همین طریق مفاهیم و ایده ها شکل می گیرند.

 

ذرات خام و معلق «عناصر پیش تفکری» Proto-Mental که بیون به آن نام «عناصر بِتا β» می دهد در جستجوی جایگاهی هستند که بتوانند رشد یافته و به افکار پخته بدل شوند. او همانند افلاطون به وجود دسته ای از افکار پیشینی Apriori قائل است که در فضا و زمانی فرضی و مستقل از متفکر حضور دارند.

 زمانی که این افکار بدون متفکر آشیانه خود را در ذهن میزبان (مادر، درمانگر، مشاور، رهبر) یافتند از طریق «عملکرد آلفا α» به «عناصر آلفا» بدل میشوند و میزبان با در بر گرفتن آن عناصر خام و تغییر و تحولی که به آنها می دهد، این عناصر را به شکل قابل هضم ارائه می کند.

 بیون می گوید که نه می داند عملکرد آلفا چیست و نه می داند چگونه عمل می کند؟ اما می داند که وجود دارد!

آنچه که او به عنوان یک عنصر ضروری برای عملکرد موفقیت آمیز آلفا از آن یاد می کند توانایی است که به آن «قابلیت منفی»  Negative Capability نام می دهد.

این به معنی توانایی اجازه دادن به ورود عناصر خام به دنیای درون و در بر گرفتن آنها بدون قضاوت و پیش فرض است. توان زیستن با یک تجربه و تحمل عدم قطعیت، ابهام و شک بدون چسبیدن وسواس گونه به دلایل و واقعیتها.

 

زمانی که ظرف (ذهنیت ابژه)، مظروف (عناصر فرافکن شده و درک نشده بتا) را از سوژه دریافت کرد باید بتواند از طریق روندی متابولیک آنها را به شکلی قابل درک و هضم درآورده و دوباره به سوژه برگرداندند. این روندی است که در رابطه مادر کودک، درمانگر مراجع و رهبر توده اگر هدف، هدایت رابطه به شکلی سالم باشد رخ می دهد.

 

بیون می گوید که افرادی که در گروه متشکل می شوند صرف نظر از هدف آنها، مهمترین دل مشغولیشان حفظ گروه است.

در سطح ناخودآگاه و پیش تفکری تشکیل گروه در سه سطح اساسی که بیون به آنها «پنداشت های بنیادین)»  Basic Assumptions می گوید رخ می دهد:

 

1- کل گروه به یک رهبر برای داشتن یک احساس مثبت وابسته می شود (پنداشت D).

2- گروه یک فرد، سازمان و یا ایده را به عنوان نجات دهنده و محافظت کننده خود انتخاب می کند که به مدد آن از گسستگی نجات یابد (پنداشت P).

3- برای تداوم موجودیت خود، گروه نیاز به وجود دشمنی خواهد داشت، که یا با آن بجنگد، و یا از دست آن فرار کند (پنداشت F).

 

گروهی که بر پایه این پنداشت ها شکل بگیرد کارایی خود را از دست داده و تنها هدف آن حفظ گروه به هر قیمت خواهد شد.

در این گروهها رهبر بر اساس نیازهای ناخودآگاه اعضا انتخاب می شود. در مقابل، گروه کارا رهبر خود را بر اساس رابطه ای کارا و خلاقانه و مبتنی بر واقعیت انتخاب می کند و این رهبر قادر است که نقش ظرفی مناسب را برای گروه بازی کند.

 

ارتباط مفهومی مستقیمی میان پنداشتهای بنیادین بیون و موقعیتهای تکاملی مطرح شده از سوی کلاین وجود دارد.

پنداشتهای سه گانه مطرح شده توسط بیون را می توان به عنوان رفتارهای گروهی در نظر گرفت که حول غرایز، احساسات، ذهنیت ها و دفاعهای خاصی سازمان می یابند.

پنداشت F با موقعیت پارانوئید اسکیزوئید قابل مقایسه است، که در آن ترس و اضطراب نسبت به آزار دیدن توسط یک عامل خارجی وجود دارد و اعضای گروه بوسیله استفاده از ساز و کار دفاعی انشقاق Splitting، جنبه های خوب و بد را از هم جدا کرده و بدی ها را به سمت خارج فرافکن می کنند.

 اعضا به دو دسته وفادار و خائن تقسیم می شوند. این انشقاق، دفاعی بر علیه تحمل احساسات دوگانه و پیچیدگی های احساسی است که فرد سالم داشته و بر اساس آن مسئولیت جنبه های منفی وجود خود را می پذیرد.

پنداشت D را می توان با موقعیت افسردگی مقایسه کرد که در آن ترس از دست دادن یک رهبر قدر قدرت در اعضاء وجود دارد و به عنوان یک دفاع رهبر تبدیل به فردی ایده آل می شود.

 در پنداشت P با موقعیت اُدیپی روبرو هستیم که اعضاء با احساس خطر در مورد طرد شدن از گروه برخورد می کنند و رقابت بر سر بدست گرفتن یک وضعیت ممتاز در گروه وجود دارد.

 

 

 

مارگارت ماهلر  Margaret Mahler  (1986-1895)

 

در یک منطقه کوچک واقع در غرب مجارستان به دنیا آمد. پدر وی گوستاو مسئولیت مراقبت از وی و ارائه محبت و عشق به او را در زمان کودکی به عهده داشت. مادر او که در زمان تولدش 19 ساله بود، اعتنای چندانی به مارگارت نداشت و خواهرش که چهار سال بعد به دنیا آمد، فرزند محبوب او شد.

این تجربه، احساسی آمیخته از عدم کفایت و حسادت را در وی بوجود آورد. رابطه نامناسب او با مادر حتی تا زمان بزرگسالی نیز ادامه یافت. او اعتراف می کند که این تجربه به عاملی مهم در علاقه مندی وی به بررسی رابطه مادر و کودک بدل شد.

 

پیش از آنکه به دانشگاه برای تحصیل پزشکی قدم بگذارد، با فروید از طریق نوشته هایش آشنا شد. او که استعدادی درخشان در ریاضی و علوم داشت، توسط پدر به ادامه تحصیل ترغیب گردید. با گذراندن دوره عمومی پزشکی در رشته اطفال تخصص خود را دریافت کرد، و پس از آن به روانپزشکی روی آورد و با علاقه ای که به کار با کودکان روان پریش از خود نشان داد، سرانجام به هایدلبرگ واقع در آلمان غربی به منظور تحصیل روانکاوی کشیده شد.

 با آغاز جنگ جهانی دوم همانند بسیاری دیگر مجبور به ترک اروپا شد و در نیویورک به مطالعات خود ادامه داد. او به عنوان فردی پیشرو در بررسی تکامل طبیعی نوزاد نقش خود را تثبیت کرد و ایده های وی زمینه مناسبی را برای جان باولبی John Bowlby به منظور ارائه فرضیه دلبستگی  Attachement Theory  خود فراهم نمود.

 مشاهدات ماهلر و همکارانش در مورد نوزادان تأثیر به سزایی در شکوفایی فرضیه ارتباط ابژه ای داشت. این مشاهدات بر جنبه های طبیعی و غیر طبیعی رشد و تکامل کودک در سه سال اول زندگی متمرکز بودند و مسیری را مورد توجه قرار دادند که در طول آن کودک از وابستگی به مادر خود به سمت به دست آوردن حس درونی از استقلال حرکت می کند.

 

ماهلر سه مرحله تکاملی را در این رابطه توصیف می کند:

 

  • مرحله در خود ماندگی Autistic: دو ماهه اول زندگی را در بر می گیرد که در آن نوزاد اکثر زمان روز را در حالتی نیمه خواب نیمه بیداری گذرانده و احتیاجات فیزیولوژیک وی اهمیتی بیش از ارتباط دارد.

 

  • مرحله همزیستی Symbiosis: از دو ماهگی تا شش ماهگی را در بر گرفته که در آن آمیختگی و به هم پیوستگی غیر قابل تفکیکی میان دنیای روانی کودک و مادر وجود دارد. لبخند زدن کودک مشخصه شروع این مرحله است و کودک به طرزی مبهم از منبع ارضای نیازهای خود آگاه می شود. اما این منبع هنوز در دنیای گسترده و واحد خود کودک تجربه می شود.

  

  • مرحله جدایی فردیت Individuation – ‏Seperation: مرحله ای است که از حوالی شش ماهگی شروع شده و تا سه سالگی به طول می انجامد. در انتهای آن کودک به عنوان وجودی مستقل از مادر متولد می شود.

 

این مرحله توسط ماهلر به چهار قسمت مجزا تقسیم شده است:

 

الف-  مرحله تمایز Differentiation: از ۶ تا ۱۰ ماهگی را در برگرفته و در این مرحله کودک از وجود مادر به عنوان فردی مجزا از دنیای خود آگاه می شود و این آگاهی با مطرح شدن ابژه های انتقالی چنانکه وینیکات بیان کرده بود، همراه می شود که در زمان غیبت مادر جای خالی او را پر کنند.

 

ب- مرحله ممارست Practicing: از ۱۰ ماهگی تا شانزده ماهگی را شامل شده و با کنترل هرچه بیشتر کودک بر فعالیتهای حرکتی خود و احساس بیشتر خودمختاری در جهت کاوش دنیای پیرامون مشخص می گردد، و این کاوش در غیاب مادر صورت می گیرد، هر چند که برای سوخت گیری مجدد احساسی هر از چندی به سوی او بر می گردد.

 

ج- مرحله نزدیکی Rapprochement: شانزده تا بیست و چهار ماهگی را در بر می گیرد. برخلاف مرحله قبل که کودک تا حدی به حضور مادر در کنار خود توجهی نداشت، در این زمان کودک آگاهی فزاینده ای نسبت به آسیب پذیری خود در غیاب مادر پیدا می کند.

کودک نیاز دارد که حضور مادر را در کنار خود در حالیکه تجریه هایی تازه پیدا می نماید حس می کند. در همین زمان است که نیاز کودک به عشق و محبت مادر به اوج می رسد.

 

د- مرحله ثبات ابژه Object Constsncy: در این مرحله کودک به احساسی نسبتاً منسجم از خود به عنوان وجودی مجزا دست می یابد.

مادر به عنوان یک ابژه، درونگیری شده و حضوری آرامش دهنده در وجود کودک پیدا می کند، به شکلی که دیگر رفت و آمد مادر موجب اضطراب او نمی شود، چرا که از این پس تصویر خوشایند او را در درون خود حمل می کند.

 

مراحل تکمیلی مطرح شده بوسیله ماهلر نقش مهمی در درک علائم برخی اختلالات شخصیتی مانند افراد مبتلا به اختلال مرزی دارند.

 

 

فرانتس الکساندر (1964-1891)

 

او یکی از مهمترین اعضای گروه روانکاوان نسل دوم به شمار می رود. در برلین آموزش دید و در آنجا تماسهای متعددی با فروید داشت، اما همواره تفکر مستقل خود را حفظ کرد. به طور مثال علاقه فراوانی به اختلالات روان-تنی داشت و نظرات او تا سالها تأثیر خود را بر سبب شناسی این اختلالات اعمال کرد.

 او یکی از رهبران مکتب شیکاگو بود که به رابطه احساسی و هیجانی به جای بصیرت و بینش عقلانی به عنوان عامل اصلی درمان نگاه می کرد و تصادفی نبود که یک نسل بعد از دل این مکتب نظرات هانس کوهوت Heinz Kohut و مکتب «روانشناسی خویشتن» Self Psychology   وی زاده شد.

قبل از الکساندر، فرنزی و رانک نیز بر اهمیت ارتباط عاطفی و احساسی در درمان تکیه کرده بودند، و به این دلیل مکتب شیکاگو به عنوان خلف شایسته مکتب بوداپست (یا مکتب مجار) که فرنزی از اعضای اصلی آن بود تلقی می شود.

الکساندر خود نیز مجاری بود، همچنین بالینت Balint که از اولین کسانی بود که به عامل «ارتباط» در جریان روانکاوی اشاره کرد. چنین تأکیدی را بر اهمیت ارتباط، در نظرات روانکاوان دیگری چون فایر برن و وینیکات نیز شاهد هستیم.

 الکساندر بیان می کند که در روانکاوی سنتی تأکید عمده بر دادن بصیرت و بینش عقلانی به بیمار از طریق کاوش خاطرات سرکوب شده است. این امر موجب طولانی شدن غیر ضروری روند درمان شده و حتی می تواند به گریز بیمار از مسئولیتهای زندگی روزمره و پناه بردن به جلسات هر روزه روانکاوی شود.

 

«پرده برداری از خاطرات سرکوب شده، نه علت پیشرفت روان درمانی، بلکه نتیجه آن است،

و این خاطرات تنها پس از آنکه تجربه احساسی و هیجانی مرتبط با آنها دوباره تجربه شدند، به یاد آورده می شوند.

در جریان درمان همچنان که توانایی اگو در رویارویی با تجربیات دردناک گذشته افزایش می یابد،

توان یادآوری خاطرات سرکوب شده نیز زیاد می شود.»

 

به طور مثال، کودکی که پرخاشگری وی به علت برخورد پدری سختگیر که از وی توقع فرمانبرداری محض دارد، سرکوب شده باشد و کودک که اکنون فردی بالغ است چنین تجربه ای را به رابطه خود با هر مرجع قدرتی تعمیم داده باشد، و از بروز احساسات پرخاشگرایانه خود ممانعت نماید، بوسیله مرور احساسات گذشته خود قادر می شود که میان موقعیت کودکی و وضعیت فعلی خود تمایز قائل شود، و به این درک برسد که دیگر ناتوان نبوده و می تواند در برابر گرایشات سلطه جویانه دیگران ایستادگی کند.

با این وجود، عامل اصلی درمان در این واقعیت نهفته است که وی می تواند پرخاشگری خود را نسبت به درمانگر بدون آنکه از سوی او مجازات شود، ابراز کند.

این تجربه واقعی باید قبل از آنکه بیمار بتواند دریابد که دیگر کودک نیست رخ دهد. چنین تجربه احساسی که در جریان درمان اتفاق می افتد از سوی الکساندر به عنوان «تجربه تصحیح کننده هیجانی» Corrective emotional experience نامیده می شود و به اعتقاد او مهمترین عامل در درمان روانکاوانه است.

 

«نه ضروری و نه ممکن است که در مدت درمان تمامی خاطرات و احساسات سرکوب شده به خاطر آورده شوند. اثر درمانی می تواند بدون این نیز اتفاق بیافتد. فرنزی و رانک از اولین کسانی بودند که به این واقعیت رسیدند. با این وجود باور اولیه روانکاوان در مورد اینکه بیمار از خاطرات سرکوب شده خود در رنج است، آنچنان نفوذی داشت که حتی امروزه نیز برای آنها مشکل است که بدانند بیمار پیش از آنکه از خاطرات خود در رنج باشد، عدم توانایی برای رویارویی با مشکلات زندگی کنونی خود به وی آسیب می زند.»

 

به یاد آوردن یک رویداد به تنهایی تغییری در اثر آن بر ذهن بیمار نمی دهد.

فقط یک «تجربه تصحیح کننده هیجانی» است که می تواند اثر تجارب کهن را از بین ببرد.

این تجربه جدید از طریق فرایند انتقال که در جریان رابطه میان درمانگر و بیمار شکل می گیرد، بوجود می آید.

 

بازسازی خاطرات گذشته برای درمانگر بیش از بیمار اهمیت دارد.

درمانگر به این خاطرات برای درک و تعبیر بهتر معنای تجربه انتقالی بیمار نیاز دارد

و دانش او نسبت به گذشتهِ بیمار اساسی را برای کمک به وی در یافتن راهی تازه برای زندگی شادتر فراهم می کند.

 

الکساندر می گوید که تجربیات او دنبال کننده نظرات فرنزی و رانک است که بر تجربه احساسی و عاطفی به جای درک عقلانی علائم بیمار تکیه کردند. این تجربه احساسی که در جریان درمان به دست می آید به بیمار امکان می دهد که احساسات قدیمی خود را دوباره زنده کند. اما تفاوتی که این رابطه درمانی با روابط کهن دارد این است که درمانگر پاسخی متفاوت از افراد گذشته زندگی بیمار ارائه می کند.

 از نظر الکساندر گاهی تجارب عادی زندگی روزمره فرد نیز چنین خاصیت تصحیح کننده ای پیدا می کنند. او خود به مورد «ژان والژان» در کتاب بینوایان اشاره می کند که چگونه برخورد متفاوت کشیش نیکوکار مسیر زندگی او را تغییر داد.

 

«تجربه مجدد گذشته، در ارتباط با فردی که پاسخی متفاوت از دیگر افراد ارائه می کند، عامل اصلی درمان است.»

در رابطه درمانی، درمانگر این فرصت منحصر به فرد را دارد که شرایطی برای بیمار فراهم کند که بتواند گذشته خود را دوباره تجربه کند.

 

این که با چه روشی این هدف حاصل شود اهمیتی ثانوی پیدا می کند، و هر روشی که در جهت رسیدن به این هدف سازمان یابد، روشی روانکاوانه است. خواه محدود به یک تا دو مصاحبه شود و یا آنکه برای چند سال به طول انجامد.

 

منبع: روانکاوی در گذر زمان