تاریخچه

روانشناسی رشد انسان

تاریخچه روان شناسی رشد

نظریه های نوین رشد انسان، حاصل قرن ها تغییر در ارزش های فرهنگی غرب، تفکر فلسفی و پیشرفت علمی هستند.

برای این که حوزه های مطالعاتی رشد را بشناسیم باید به سرآغاز ان برگردیم و به تاثیراتی که مدت ها پیش از مطالعه ی علمی وجود داشته اند بپردازیم.

در ادامه خواهیم دید که بسیاری از دیدگاه های قدیمی به صورت نیروهای مهم در نظریه و پژوهش فعلی قرار دارند.

در قرون وسطی(قرن ششم تا پانزدهم) به کودکی به عنوان مرحله ی جداگانه ای در روند زندگی، اهمیت کمی داده می شد.

در عوض بعد از این که کودکان از نو باوگی بیرون می آمدند، آن ها مثل بزرگسالان مینیاتوری که از پیش فرم گرفته اند، در نظر گرفته می شدند.

این دیدگاه به نظریه ی فرم یافتگی پیشین معروف است.

در قرن شانزدهم، از جنبش مذهبی که موجب پیدایش پروتستانیسم شد و با توجه به اعتقادی که به گناه نخستین وجود داشت، برداشت تجدید نظر شده ای از کودکان به وجود آمد.

برای رام کردن کودک نایاب ، شیوه های فرزند پروری خشن و محدود کننده ای توصیه شد که آن را موثرترین روش می دانستند.

با این که تنبیه کردن فلسفه ی رایج فرزند پروری در آن دوران بود، اما عشق و محبت والدین به کودکانشان مانع از تنبیه و سرکوب آن ها می شد.

در مقابل آن ها سعی می کردند تا در پسرها و دخترهایشان عقل ایجاد کنند تا بتوانند درست را از غلط تشخیص دهند و در برابر وسوسه مقاومت کنند.

پیشگامان روان شناسی رشد:

جان لاک:

عصر روشنفکری قرن هفدهم، فلسفه ای را به ارمغان اورد که بر آرمان های عزت و شرف انسان تاکید داشت.
نوشته های جان لاک، فیلسوف برجسته ی بریتانیایی، پیش درآمدی بود برای دیدگاه مهم قرن بیستم، یعنی رفتارگرایی که در ادامه مختصرا آن را توضیح خواهیم داد.

جان لاک معتقد است که کودکان مثل لوح سفید هستند.

کودکان ذاتا شرور نیستند.

در ابتدا هیچ چیزی نیستند،بلکه تجربه ها با شخصیت آن ها شکل می دهد.

جان لاک والدین را به مانند مربیان منظقی می داند که می توانند فرزندان خود را به هر شکلی که دوست دارند شکل دهند.

لاک رشد را به صورت پیوسته در نظر می گیرد.

به اعتقاد او رفتارهای بزرگسالانه به تدریج از طریق آموزش های صمیمی و مداوم شکل می گیرند.

برداشت لاک از کودکان به عنوان لوح سفید او را مدافع دیدگاه تربیت کرد.

به عبارت دیگر او معتقد است که محیط در تعیین این که کودکان خوب باشند، یا با هوش یا کودن و مهربان یا خود خواه شوند نقش دارد.

اعتقاد به مساله ی تربیت نشان دهنده ی اعتقاد او به دوره های متعدد رشد و تغییر در سنین بعد به خاطر تجربه های تازه می باشد.

فلسفه ی لاک کودکان را به صورت موجوداتی منفعل توصیف می کند که در ساختن سرنوشت خود نقش کمی دارند، چرا که سرنوشت آن ها توسط دیگران و آنچه که روی لوح سفید حک می کنند تعیین می شود.

این دیدگاه از دور خارج شده است.

در عوض همه ی نظریه های جدید، فرد در حال رشد را به صورت موجوداتی فعال و هدفمند در نظر می گیرند که به مقدار زیادی در رشد خود مشارکت دارند.

ژان ژاک روسو:

در قرن هجدهم ،ژان ژاک روسو نظریه ی جدیدی را در مورد کودکی معرفی کرد.

کودکان را به مانند لوح سفیدی که آموزش والدین روی آن ها حک می کند در نظر نمی گرفت.

او معتقد بود که کودکان وحشی های بزرگواری هستند که ذاتا خوب هستند و ذاتا از احساس درست و غلط برخوردارند و برای رشد منظم برنامه ی فطری دارند.

روسو برخلاف لاک معتقد بود که آموزش بزرگسالان فقط به درک اخلاقی فطری کودکان و نحوه تفکر و احساس منحصر به فرد ان ها لطمه می زند .

فلسفه ی او فلسفه ی کودک مدار بود که در آن بزرگسالان باید در هر یک چهار مرحله ی رشد ، نوباوگی، کودکی، اواخر کودکی و نوجوانی پذیرای نیازهای کودک باشند.

فلسفه ی روسو دو مفهوم بسیار مهم را در بر داشت که در نظریه های جدید نیز یافت می شوند:

اولی:مفهوم مرحله که در مورد آن صحبت کردیم.

دومی:مفهوم رسش که به روند رشد ژنتیکی اشاره می کند.

اگر قبول داشته باشید که کودکان از طریق یک رشته مراحل بالیده می شوند، پس آن ها منحصر به فرد هستند و با بزرگسالان فرق دارند و نیروهای برانگیزاننده ی درونی رشد آن ها را تعیین می کنند و روسو در مورد موضوعات اساسی کاملا با موضع لاک فرق داشت.

او رشد را به صورت ناپیوسته و مرحله بندی شده ای در نظر می گرفت که از یک روند واحد و یکپارچه که طبیعت آن را برنامه ریزی می کند، پیروی می نماید. روسو کتاب «امیل» را به رشته ی تحریر درآورده است.

فلسفه ی بزرگسالی و پیری:

مدت کوتاهی بعد از این که روسو، نظر خود را در مورد کودکی بیان کرد، اولین دیدگاه عمر پدیدار گشت.

در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، دو فیلسوف آلمانی به نام های جان نیکولاس تتنس و فردریک آگوست کاروس اصرار داشتند که توجه به رشد، باید به بزرگسالی گسترش یابد. هر یک از آن ها سوال های مهمی را در مورد پیری مطرح کردند.

تتنس،علت ها و وسعت های تفاوت فردی، میزان تغییر رفتار در بزرگسالی و تاثیر دوره ی تاریخی بر روند زندگی را بررسی کرد، او با تشخیص این موضوع که زوال عقلانی پیری را می توان جبران کرد و منافعی نیز دارد، از زمان خود جلوتر بود.

برای مثال تتنس اظهار داشت که برخی مشکلات حافظه ممکن است حاصل تلاش برای جست و جو کردن یک کلمه یا نام در بین اطلاعات انباشته شده ی انبوهی باشد که فرد در طول عمر خود کسب کرده است اتفاقی که پژوهشگران نوین نیز به آن واقف هستند.

کاروس،با مشخص کردن چهار دوره در طول عمر از مراحل روسو فراتر رفت:

کودکی،جوانی،بزرگسالی و پیری.

کاروس مانند تتنس،پیری را نه تنها به صورت زوال بلکه به صورت پیشرفت هم در نظر داشت.

نوشته های او اگاهی قابل ملاحظه ای از فرض های چند وجهی و شکل پذیری را نشان می دهد که محور دیدگاه عمر معاصر است.