معنا درمانی یا لوگوتراپی

معنا درمانی یا لوگوتراپی

Logotherapy

• خاستگاه لغوی معنادرمانی یا لوگوتراپی به واژه یونانی لوگوس Logos باز می‌گردد.  لوگوس به معنای واژه یا کلمهِ ارادهٔ پروردگار یا معناست.  اما رساترین معادل آن معنا می‌باشد (logo=meaning).  بر این اساس معنادرمانی عبارت است از: «درمان یا شفابخشی از رهگذرِ معنا» یا «روان درمانیِ متمرکز بر معنا».

logotherapy_4

• لوگوتراپی تلاش برای جستن معنایی در زندگی، و اولین نیروی محرکه و انگیزه هر فرد است.
• معنا درمانی را نوعی روان درمانی در قالب اصطلاح های معنوی می دانند.  در واقع معنا درمانی معنای وجود را تحت عنوان جستجوی انسان برای چیزی به نام معنا بررسی می کند.

 معنا درمانی را یک نظام فلسفی-روان شناختی می دانند که به افراد کمک می کند تا به رغم سوگ و ناامیدی بر از دست رفته ها تمرکز نکنند، بلکه در جستجوی معنا باشند.

 در نتیجه، زندگی از نگاه معنا درمانی تحت هر شرایطی معنی دار است. انسان دارای اراده آزاد است و افراد با اراده ای معطوف به معنا انگیخته می شوند.

سه اصل اساسی مختلف در روانشناسی

1. سورن کی‌یرکگور: معتقد به ارادهِ معنا    Kierkegaard 1813 – 1855- Will to Meaning     .

2. آدلر: معتقد به دکترین نیچه مبنی بر ارادهِ قدرت.    Nietzschean doctrine of Will to Power – 1870 – 1937 Adler     

3. فروید: معتقد به اصل لذت.    Freud 1856 –1939 : Will to Pleasure

logotherapy_2
اصول اولیۀ معنادرمانی

• اصول اولیۀ معنادرمانی به شکل زیر تعریف می شوند:

1. زندگی تحت هر شرایطی واجد معنا است. حتی مصیبت بارترین نوع آن.

2. محرک اصلی ما در زندگی، میل و نیت ما برای پیدا کردن معنی آن است.

3. ما این آزادی را داریم که معنی آنچه انجام میدهیم و آنچه تجربه میکنیم،  و یا حداقل آنچه که در جایگاه خودمان در یک موقعیت رنج آور و تغییرناپذیر با آن روبرو می شویم، بیابیم.

4. لوگوتراپی نوعی فلسفه ی زندگی است که بر احترامی عمیق به شأن و منزلت هر فرد، قطع نظر از نژاد، رنگ، مذهب و عقیده مبتنی است. این نوع درمان فرض می کند که زندگی معنایی بی قید و شرط دارد و معنا را هرکس، در هر کجا و در هر زمانی می تواند بیابد و کشف کند.

5. انسان تحت هر شرایطی، از آزادی یافتن معنا بهره مند است.  آزادی انتخاب یکی از ابعاد هستی انسان است.  غریزه، توارث یا اوضاع و احوال محیط، چیزی را برای ما تعیین نمی کنند. اگر بخواهیم سلامت روان داشته باشیم، آزادی انتخاب رفتار خود را داریم و آزادی به معنای رهایی از سه چیز است:

o غریزه ها….. Instincts
o خوی ها و عادت ها….. Temperament and Habits
o اوضاع محیط ….. Environment

بنابراین اصل لوگوتراپی تلاش برای جستن معنا در زندگی، و اولین نیروی محرکه و انگیزه هر فرد است.

 

ویکتور فرانکل Viktor Emil Frankl 1905 –1997 :   احساس پوچی Feelings of Futility و خلأ وجودی Existential Vacuum ، پدیده ی گسترش یافته قرن بیستم است.

علت آن:

1 – نخست اینکه بشر پس از تکامل ، و جدایی از حیوانات پست تر، سائقه ها و غرایزی که رفتار حیوانی او را جهت می بخشید و هدایت می کرد و ضمناً حافظ او نیز بود را از دست داد و انسان مجبور شد که فعالانه به انتخاب آنچه انجام می دهد بپردازد.

2 – در تحولات اخیر انسان متحمل ضایعه ی دیگری نیز شده است و آن اینکه دیگر آداب و سنن و ارزشهای قالبی رفتار او را هدایت نمی کند.

 آنچه که انسان معاصر را تهدید می کند، بی معنایی آشکار زندگی اش است و یا بر اساس آنچه که نامگذاری شده، معنای وجودی است که در درون می باشد. نگاه کنید به درمان وجودی، روان‌شناسی هستی‌گرایانه و Existential therapy

Viktor_Frankl1

آروین یالوم  Irvin David Yalom :   معنا از کارهای پر معنا سرچشمه می گیرد.  در زندگی، معنا محصول تعهد و درگیر شدن است .  یکی از تلاشهای معمول بسیار جدی برای حل مسأله تنهایی وجودی ، یکی شدن و تعهد به دیگری است . یعنی فرد خود را در دیگری مستحیل یا دگرگون، مبدل، و مستهلک می کند .

Irvin D. Yalom
• ما موجوداتی هستیم در جستجوی معنا و راههای زیادی برای یافتن معنا وجود دارد:

o از طریق کار،….. By creating a work or accomplishing some task
o از طریق عشق،….. By experiencing something fully or loving somebody
o از طریق رنج کشیدن،….. By the attitude that one adopts toward unavoidable suffering
o از طریق اینکه کاری برای دیگری انجام دهیم،…..By identifying the unique roles that only they can fulfill

 

یکی از راههایی که به زندگی انسان معنا می بخشد، عشق است . 

یکی از دلایل بنیادی افراد برای ازدواج در جوامع امروزی ، ازدواج از روی عشق است.

 

• امروزه مردم بیش از هر زمان دیگر، شیوه ها و وسایل گوناگون زندگی کردن را در اختیار دارند، اما معنایی برای آن که چگونه زندگی کنند را در اختیار ندارند.

• بقا برای چه چیزی باید باشد؟ این سؤال انسان های این قرن است.  تکنولوژی ما را از نیاز به استفاده از مهارتهای بقا محروم ساخته و جامعه در واقع به همه نیازها پاسخ می دهد و آنها را برآورده میسازد بجز یکی،« نیاز به معنی زندگی».  بشر تنها با رفاه زندگی نمی کند، مهمترین مسأله اینست که با احساس بی معنایی در زندگی مقابله شود. چرا که در نسل جوان بیش از دیگران زوال و بیهودگی سنت ها ظاهر می شود.

 این مطلب بیانگر از بین رفتن سنت ها و عامل مهمی در بروز خلأ وجودی است.  انسان برخلاف حیوانات، غریزه هایش او را وادار به انجام کاری نمی کند و بر خلاف انسانهای قدیمی، سنتها و ارزشهای سنتی راهنمای عمل وی نیست، در نتیجه نمی داند چه می خواهد بکند.

 گاهی کاری را که دیگران انجام می دهند تقلید می کند یا هرکاری را که دیگران از وی می خواهند، انجام می دهد.  از طرف دیگر، انسانهایی نیز هستند که در شرایط متضاد حتی در شرایط خیلی بد، خوشنود به نظر می رسند. دلیل چیست؟

o در زندگی یک نفر، عشق وجود دارد که او را به فرزندانش یا هرکس یا هرچیز مورد علاقه وی پیوند می دهد.
o در زندگی دیگری، استعدادی که بتواند آن را بکار بگیرد،
o در زندگی دیگری شاید تنها خاطراتی که ارزش حفظ کردن دارد، او را به خود مشغول می سازد.

 یافتن رشته های ظریف یک زندگی فروپاشیده به شکل یک تصویر استوار از معنا و مسئولیت، هدف و موضوع مبارزه طلبی معنادرمانی (لوگوتراپی) است.

 

در دیدگاه فرانکل زندگی جاده پرپیچ و خمی است، پشت هر پیچ داستانی قرار دارد. 

داستانی نیمه نوشته که اگر چه برخی از قسمت های آن بر ما تحمیل می شود،

اما در نهایت این ما هستیم که با زاویه دید خود به این قسمت ها شکل می دهیم، 

و دیگر قسمت های آن را می سازیم.

 

o همه ما در زندگی گرفتار شرایطی می شویم که خود به وجود آورنده آن نبودیم، بیماری، مرگ یک عزیز یا …  درست است که در به وجود آمدن آنها آزاد نبودیم  اما قادریم در مقابل مصیبت، خود تصمیم بگیریم که تسلیم شویم یا در مقابل آن قد علم کنیم.  انسان زیر سلطه شرایطی که با آن روبرو می شود قرار ندارد، بلکه این شرایط است که مطیع عزم اوست.

o در هر مصیبتی معنایی نهفته است،  اگر بپذیریم که جهانی که ما در آن زندگی می کنیم، جهان مفاهیم و نشانه هاست،  هر رویدادی پیامی است برای انسان هوشیار، تا آن را خوب ببیند و پیام نهفته اش را درک کند. اگر افراد میدان دید خود را وسعت دهند، تا معنا و ارزش نهفته شده در آن مصیبت را ببینند ، آن گاه قادر خواهند بود شجاعانه آن را بپذیرند و با آن مبارزه کنند و وقتی به پذیرش برسند، می توانند به وظایف و مسئولیت های خود رسیدگی کنند.

 

 انسان باید دریابد غم ها و مرگ است که واقعیت بودن و زندگی را توجیه می کند .

آنها وجود انسان را شکوفا می سازند و او را به تعالی می رساند.

پس باید اینها را از دریچه دیگری نگاه کرد.

 

• فرانکل به «غیربیمارها» اطمینان می دهد که: ناامیدی بیماری نبوده و نوعی موفقیت محسوب می شود. این موضوع علامت عمق فکری فرد است و به هیچ وجه به سطحی بودن وی مربوط نمی شود، بلکه همین نقطه آغاز برای یافتن معناست.

 این همان نقطه ای است که هر جامعه به آن نیاز دارد. افراد در اجتماع نیاز دارند برای زندگی خود معنایی پیدا کنند، اگر نتوانند این معنا را پیدا کنند دچار خلاء وجودی می شوند که منشاء اغلب ملالت ها و بی حوصلگی هاست که روزگار ما به شدت از این خلاء رنج می کشد و ما آن را به شکل افسردگی ها و وابستگی به داروهای روانگردان (مخدر و آرامبخش) و خشم می بینیم.

o افراد یک اجتماع برای امرار معاش، گذران زندگی یا طی مسیر عمر فعالیت های مختلفی را انجام می دهند اگر این فعالیتها هدفمند نباشند، بعد از مدتی حتی در اوج موفقیت دچار سرخوردگی و افول می شوند. این بی انگیزگی و سرخوردگی ناشی از فعالیت اشتباه نیست ، بلکه از نبودن هدفی مشخص که در راستای معنایی کلی و نگاه عمیق به زیستن است، ناشی می شود.

فرانکل از رهگذر تجربیات خود در برخورد با حوادث مرگبار زندگی، در صدد است این حس را در روان فرد ایجاد کند که: او «مسئول زندگی» خویش است و در توصیف تجربه اش می گوید:

در متن گرفتاری ها، سختی ها و زندان ها، کوشیدم تا دلیلی برای خود و این مرگ تدریجی بیابم. در این تلاش بر ضد نومیدی و مرگ، ناگهان دیدم روانم گویی غلاف اندوه را شکافته است. دریافتم که روانم از این دنیا و زندگانی بی معنا اوج گرفت.

 در واقع او در پی برجسته کردن بعد انسانی و شخصیتی انسان بوده است.  آنچه انسان را از سایر موجودات ممتاز می گرداند، همین داشتن معنا در زندگی است.  مَثل معنا برای انسان مَثل آهن رباست برای آهن.  معنا در زندگی مثل آهن رباست و وضع روانی آدمی همچون ذرات آهن.  وقتی در زندگی فرد، معنایی وجود نداشته باشد، هر بخشی از وجود او پراکنده و گریزان است و حلقه اتصال دهنده این زنجیره ها با آمدن معنا پیوند می خورد و نابسامانی های زندگی از نبود معنا ریشه می گیرد.

o درک و برداشت فرانکل از خلاء وجودی به تجارب او در اردوگاه های مرگ نازی باز می گردد.  وقتی چیزهایی که به زندگی شخصی معنا می داد، مثل کار، خانواده و حتی لذت های ناچیز زندگی، از اسیر و زندانی گرفته شود، به نظر می رسد که آینده تباهی خواهد داشت.

o فرانکل می گوید: زندانی ای که ایمان به آینده را از دست دهد، آینده اش محکوم به تباهی است و انسان تنها با چشم امید داشتن به آینده است که می تواند زنده بماند.

logotherapy_3

ادامه در برگه های بعدی

Pages: 1 2 3 4 5 6 7

Pages ( 1 of 7 ): 1 2 ... 7بعدی »