خلاصه نظریه های آنتونی گیدنز

خلاصه نظریه های آنتونی گیدنز

o       آنتونی گیدنز Anthony Giddens متولد ۱۹۳۸ پس از هربرت اسپنسر ۱۹۰۳-۱۸۲۰  Herbert Spencer  

دومین جامعه‌شناس بریتانیایی با اهمیت جهانی است.

o       آنتونی گیدنز در ادمونتون Edmonton، منطقه‌ای در شمال لندن، به دنیا آمد و در آن‌جا در محیط اجتماعی طبقه متوسط پایین پرورش یافت.

از سال ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹ در دانشگاه هال Hull جامعه‌شناسی و روان‌شناسی خواند،

سپس برای ادامه تحصیل به مدرسه علوم اقتصادی و سیاسی لندن LSE رفت و این موسسه را در سال ۱۹۶۱ با کسب مدرک کارشناسی ارشد

 و نوشتن کاری در حوزه جامعه‌شناسی ورزش ترک کرد.

این موسسه در آن دوران تنها مرکز آموزشی در بریتانیا بود که رشته جامعه‌شناسی نسبتاً مستقلی داشت.

o       گیدنز سپس به عنوان مربی مشغول تدریس جامعه‌شناسی در دانشگاه لستر  Leicesterشد،

او نخستین کارش را در باره جامعه‌شناسی خودکشی در همین دوران انتشار داد که حاوی نقدی به دورکیم David Émile Durkheim بود.

o       گیدنز در سال ۱۹۶۶ در اوج جنبش دانشجویی، که در سواحل غربی ایالات متحده امریکا بیش‌تر حرکت انقلابی فرهنگی تا جنبش سیاسی بود،

انگلستان را ترک و نخست استادیار در دانشگاه سایمون فریزر SFU در ونکور کانادا شد و سپس به دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس UCLA رفت.

o       این تغییر مکان نقطه عطفی در زندگی او شد و به این ترتیب شالوده اولیه پروژه شکل‌گیری نظریه اجتماعی پس از جامعه صنعتی

و عصر پارسونز Talcott Parsons به این ترتیب ریخته شد.

o       گیدنز در سال ۱۹۶۹ به اروپا برگشت و در کینگز کالج King’s College وابسته به دانشگاه کمبریج استادیار شد.

این کالج دارای سنت و سابقه در این دوران محل تجمع چپ‌های جدید شده بود.

گیدنز در ۱۹۸۵ نخستین استاد جامعه‌شناسی این موسسه شد و تا سال ۱۹۹۶ در این دانشگاه تدریس کرد.

کار دیگری که او در این دوران انجام داد تأسیس نشر پالیتی پرس Polity Press بود.

او از سال ۱۹۸۹ ضمن حفظ کرسی استادی در دانشگاه کمبریج استاد نیم‌سال در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا شد،

ضمن آن‌که از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۴ ضمن مشارکت در برنامه راه سوم دولت کارگری در بریتانیا مدیر مدرسه اقتصاد لندن بود

و از سال ۲۰۰۴ عضو مجلس لردها House of Lords شد.

جامعه‌شناسی آمریکایی، فرانسوی و آلمانی

o       بررسی کاستی‌های نظام و عصر بورژوازی محور اساسی این نوع جامعه شناسی بود و توانست در فاصله تاریخی بین دهه های ۳۰ تا ۶۰

تحت عنوان جامعه‌شناسی جامعه صنعتی یا جامعه مدرن سازمان‌یافته تثبیت شود.

o       جامعه‌شناسی امریکایی، فرانسوی و آلمانی در همان مسیری که از طرف کلاسیک‌های جامعه‌شناسی از آغاز قرن بیستم تعیین شده بود به تحول رسید.

جامعه‌شناسی بریتانیایی

o       گیدنز با طرح نظریه اجتماعی و فرهنگی است که به این مهم دست یافت .

جامعه‌شناسی بریتانیایی در مقایسه با دیگر کشورهای دارای جامعه‌شناسی دیر شروع کرد.

در سه دهه اول قرن بیستم جامعه‌شناسی بریتانیایی در مقایسه با نوع امریکایی، فرانسوی و آلمانی آن از جایگاه قابل ملاحظه‌ای برخوردار نبود.

در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ بود که این رشته در این کشور نهادینه شد.

زیان ناشی از تأخیر تاریخی در دهه ۷۰ به مزیت فکری تبدیل شد.

o       جامعه‌شناسی بریتانیایی در دهه ۷۰، زمانی فعالیت‌های نظری خود را شروع کرد که نظریه جامعه صنعتی مدرن دستخوش ضعف بود

 و به تدریج جای خود را به نظریه‌های جامعه فرامدرن، مدرن متأخر و پسا‌مدرن  می‌داد.

جامعه‌شناسی بریتانیایی با رسالت توضیح این وضعیت و فراهم آوردن مفاهیم لازم برای این وضعیت شروع کرد

و با تحول نظری در دهه ۷۰ در علوم فرهنگی و اجتماعی تحت عنوان «تحول فرهنگی» Cultural Turn همراه شد،

بنابراین تحولات نظری شکل انفجاری به خود گرفت.

o       جامعه‌شناسی بریتانیایی وظیفه اساسی خود را از موضع متأخر کاوش تحول اجتماعی و فرهنگی در عصر فرامدرن تعیین کرد.

o       ویژگی جامعه‌شناسی بریتانیایی در مقایسه با کشورهای بزرگ دیگر صاحب جامعه‌شناسی این‌ است که این جامعه‌شناسی

 جهت‌گیری «پسامدرن» دارد، به علاوه به دلیل ارتباط و اتصال با جامعه‌شناسی دیگر کشورهای مشترک‌المنافع خصلت فراملی دارد.

تمایز دیگر به تفاوتی مربوط می‌شود که این نوع جامعه‌شناسی میان مفاهیم بنیادی نظریه اجتماعی مناسب با جامعه صنعتی مدرن

و مفاهیم اجتماعی جدید می‌گذارد.

محور اصلی مفاهیم اساسی نظریه اجتماعی جامعه صنعتی تلاش برای پاسخ به پرسش در باره نظم اجتماعی و هنجاری و

همچنین مسئله رابطه میان علوم انسانی و تجربی و کلاسیک است، در حالی که اساس رویکردهای فرهنگی و نظری جدید ساختارگرایی،

پسا‌ساختارگرایی، و هرمنوتیک است.

گرایش جدید درصدد فراهم کردن زمینه نزدیکی علوم اجتماعی و علوم انسانی است که مصداق بارز این کوشش‌ها را می‌توان در آثار آنتونی گیدنز دید

که از کتاب سرمایه‌داری و نظریه اجتماعی مدرن گرفته تا تحلیل‌های او در باره نوشته‌های مارکس، دروکیم و ماکس وبر ،

از راه سوم گرفته تا تجدید دموکراسی اجتماعی تحت تأثیرات این گرایش نوشته شده‌اند.

تکامل گیدنز

o       گیدنز به‌ویژه در سه اثر خود که به شیوه تک‌نگاری نوشته شده‌اند، قواعد جدید روش جامعه‌شناختی:

نقدی اثباتی به جامعه‌شناسی‌های تفسیری ۱۹۷۶

مسائل اصلی نظریه اجتماعی: کنش، ساختار و تناقض در تحلیل اجتماعی ۱۹۷۹

ساخت جامعه: رئوس نظریه ساخت‌مندی ۱۹۸۴

قدم‌به‌قدم و به تدریج نظریه اجتماعی خود را در تدوین و تکامل داد.

o       نقد گیدنز در وهله اول متوجه آن نوع نظریه جامعه‌شناختی است که منشا آن در ایالات متحده امریکا قرار دارد

و او از آن به منزله «وفاق ارتدوکسی» نام می‌برد.

به عقیده او این رویکرد نظری بر نظریه جامعه‌شناختی و عمل تحقیق در حوزه جامعه‌شناسی تأثیر زیادی گذاشته است.

سه رهیافت نظری کارکردی ساختاری، نظریه‌هایی با برد متوسط و تحقیقات اجتماعی کمی و استاندارد این رهیافت را نمایندگی می‌کنند.

محتوای تمام آثار نظریه اجتماعی آنتونی گیدنز را نقد پیش‌انگاشت‌های  این نوع جامعه‌شناسی به گمان او علم‌زده می‌سازند.

بنابراین محتوای نظری کار گیدنز نقد سه رویکرد نظری اثبات‌گرایی، انسان جامعه‌شناختی و کارکردگرایی است.

o       وی با موضوع وحدت علوم مخالف بود و رهیافت توصیفی و جامعه‌شناختی متکی بر «هرمنوتیک دوگانه» را در برابر آن قرار می‌داد.

گیدنز بر این اساس میان تحلیل دنیای اجتماعی و فرهنگی-معنایی از دیدگاه ساختاری با تحلیل طبیعت غیرمعنایی تمایز می‌گذاشت،

ضمن آن که او با مدل انسان جامعه‌شناختی نیز مخالف است، مدلی دورکیم و پارسونز در دوران اولیه فعالیت‌های نظری خود

 و همچنین کسانی مانند رالف دارندورف در صورت‌بندی نظری آن سهم داشته‌اند و در دهه ۶۰ به‌ویژه با طرح نظریه

نقش تا حدودی بخشی از تفکر جامعه‌شناختی شد.

جامعه‌شناسی اثبات‌گرایانه

o       اساس جامعه‌شناسی اثبات‌گرایانه که مبانی فلسفی و شناختی آن به تجربه‌گرایی منطقی محفل وین برمی‌گردد،

قبول فرض همانندی شناختی میان پدیده‌های طبیعی از یک سو و انسانی-اجتماعی از سوی دیگر و در نتیجه همانندی

میان علوم طبیعی و اجتماعی است.

o       بنابراین برای توصیف و توضیح هر دو پدیده طبیعی و انسانی می‌بایست از مدل علمی و قانونمند یکسانی استفاده کرد.

مدل فرد گرایی روش شناختی

تفاوت  مدل و با در چیست ؟

o       بر اساس مدل دورکیم، جامعه ساختاری است که حدود آن‌را هنجارها تعیین می‌کنند، هنجارهایی که از بیرون بر افراد تحمیل می‌شوند،

در حالی که مدل فردگرایی روش‌شناختی پارسونز با این مدل مخالفت قطعی دارد.

o       محور فردگرایی روش‌شناختی تمرکز بر دوگانگی گزینش‌ها Choiches و قیود Constraints است، البته با قائل شدن نقش عمده برای گزینش‌ها.

گیدنز چشم‌انداز خاص خود از جامعه را در برابر مدل توضیحی انسان جامعه‌شناختی با جهت‌گیری هنجاری و همچنین فردگرایی روش‌شناختی قرار داد.

o       نظر گیدنز در خصوص نحوه غلبه کردن بر دوگانگی و رسیدن به ساختمندی این است که به نظر او جامعه مکانی است که در آن عمل‌های اجتماعی معمولی

 و متعارف دارای منشا بدنی توسط معرفت ضمنی هدایت می‌شود.

o       به عقیده او با این نظر می‌توان بر دوگانگی، میان ساختار Structure  و کارگزار  Agence  به نفع رسیدن تفاهم

در روند «ساخت‌مندی» مستمر اجتماعی در فرایند کنش غلبه کرد.

نظریه اجتماعی کارکردگرایی

o       نویسندگانی مانند پارسونز و برونیسلاو مالینوفسکی و همچنین مارکسیست‌ها نظریه اجتماعی کارکردگرایی را نمایندگی می‌کنند.

این رویکرد نظری تلاش دارد با دلالت‌های غایت‌گرایانه، پدیده‌های اجتماعی کلان را با استناد به نتایج فرافردی این پدیده‌ها

و همچنین کیفیات نظام‌یافته توضیح دهد.

باز تولید اجتماعی

o       گیدنز بر خلاف سازمان‌گرایی نظام‌یافته مکتب کارکردگرایی از مدلی متفاوتی برای توضیح ساختارهای کلان اجتماعی استفاده می‌کند.

به عقیده گیدنز دو ویژگی، یکی خصیصه خاص زمانی و مکانی و دیگری «پیوند» فراتر از زمان و مکان،

تعیین‌کننده عمل‌ اجتماعی هستند که بازتولید اجتماعی را ممکن می‌کنند.

o       فرایند بازتولید اجتماعی چیزی جز فرایند مستمر اتصال زمانی نیست،

پس گذشته بر این اساس با شاخص‌های معنایی و شکل‌های کنشی همواره در معرض فروپاشی قرار دارد.

ما بازتولید اجتماعی را در تکرار مکرر قواعد و شکل‌های کنشی فراتر از مرزهای زمانی می‌توانیم بشناسیم.

بنابراین جوامع باستانی به هنجارها برای رسیدن به  فوق‌سازگاری کمتر احتیاج دارند،

چراکه این‌ها جوامعی با وابستگی زمان به زمان و به قول لوی اشتروس «جوامع سرد» با تغییرپذیری کم هستند:

در جوامع باستانی سنت ابزار اصلی در خدمت ارتباط با زمان است،

در حالی که در جوامع مدرن موضوع به شکل دیگری است.

زمان در خدمت رسمی کردن و ساختار دادن به عمل اجتماعی است.

o       بازتاب تحول فرایند باز تولید اجتماعی را ‌می‌توان از جمله در استفاده از تقویم، شکل‌گیری زمان جهانی،

ساعت کاری منظم، زمان‌های شروع و پایان گردهمایی‌ها، دوره‌های انتخاباتی و غیره دید.

مناسبات اجتماعی صرفاً به زمان وابستگی پیدا نکرده‌ است، بلکه به مکان نیز:

بازتولید اجتماعی به وجود ساختی مکانی Spacing مشروط است.

عمل‌های اجتماعی نسبتاً با دوام در مکان‌های گوناگون تحقق پیدا می‌کنند.

بخش های نظریه اجتماعی گیدنز،

o       نظریه ساخت‌مندی گیدنز از سه بخش اصلی :

                                             i.            هرمنوتیک دوگانه،

                                           ii.            عمل‌های اجتماعی فراسوی دوگانگی ساختار-کارگزار

                                         iii.            نظریه زمان-مکان

تشکیل شده است.

محور اصلی نظریه ساخت‌مندی

o       گیدنز محور اصلی نظریه خود را رهیافت عمل اجتماعی می داند که پیش از هر چیز تحت تأثیر فلسفه متأخر لودویگ ویتگن اشتاین تدوین شده است.

او با این نظریه تلاش دارد، مسئله نظم اجتماعی را از نو مدل‌سازی کند.

o       گیدنز تلاش دارد نظریه ساخت‌مندی را جایگزین فهم کلاسیک از نظریه نظم و کنش اجتماعی با جهت‌گیری هنجاری کند.

فهم گیدنز از مفهوم نظریه اجتماعی گسترده است و در سطح انتزاعی، اساسی برای رشته‌های تجربی جامعه‌شناسی،

مردم‌شناسی و علوم تاریخی و هدایت‌کننده آن‌ها است.

o       معمولاً پرسش در باره نظم اجتماعی با سوال هابز شروع می‌شود، همان طور که ما در مورد دروکیم و سپس پارسونز مشاهده می‌کنیم

که پرسش هابز در باره نظم اجتماعی را در چارچوب الگوی تبیینی‌ (پارادایمی) خود صورت‌بندی کرده‌اند.

این پرسش در ضمن پرسشی در باره چگونگی شکل‌گیری جمع اجتماعی و شرایط امکان هماهنگی بین‌الاذهانی کنش‌های کنشگران فردی است.

اگر این هماهنگی میان کنشگران وجود نداشت جامعه در گردابی از هرج‌ومرج ناعلاج غرق و میدان درگیری منافع خودخواهانه کنشگران می‌شد.

o       این ساختارهای هنجاری هستند که قواعد و بایدهای اجتماعی را تولید می‌کنند.

قواعد و بایدها نیز به سهم خود هماهنگی کنشی و سازگاری اجتماعی را تضمین می‌کنند.

مسئله اصلی نظم

o       گیدنز مسئله نظم در جامعه را در سطح بسیار بنیادی تر طرح می‌کند:

مسئله اصلی نظم رسیدن به سازگاری اجتماعی و انجام کنش موفق یا توافق بین‌الاذهانی کنشگران در پی‌گیری اهداف خود نیست،

بلکه مسئله بازتولید و کسب مهارت ناشی از تکرار است که کنشگران از آن به صورت تضمینی برای کسب توانایی کنش استفاده می‌کنند.

o       چگونه کنشگران در عمل روزانه خود صلاحیت انجام کنش را پیدا می‌کنند و می‌دانند که  «موضوع چیست؟»

گیدنز به این پرسش‌ با استفاده از مدلی پاسخ داد که درصدد رفع دوگانگی میان ساختارهای بیرونی و کنش با استفاده از طرح مقوله‌های مفهومی است.

به عقیده او کنش ابتدابه‌ساکن فعالیتی غایت‌شناختی نیست، آن‌طور که نظریه کنش با جهت‌گیری هنجاری ادعا می‌کند.

کنش کاری منبعث از آگاهی و عملی ناشی از معرفت ضمنی است.

ساختارها نیز از آغاز هنجاری و ارزشی نیستند، بلکه شاخص‌هایی برای تعیین قواعد هستند که در طول زمان و در مکانی معین اشاعه پیدا می‌کنند.

یک چنین فهمی از ساختارها زمینه را برای شکل‌گیری ساختارهای معنایی و در نتیجه شرایط مادی انجام کنش مناسب و هوشیارانه فراهم می‌کند،

ضمن آن که کنش خود در بطن ساختارها انجام می‌گیرد.

شناخت ساختار های اجتماعی

o       گیدنز معتقد است که ساختارهای اجتماعی را از دو طریق می‌توان شناخت:

قواعد و منابع

ساختارها از یک سو به انجام کنش کمک می‌کنند و سوی دیگر آن را محدود.

کسب مهارت برای انجام کنش مناسب و هوشیارانه مشروط به استفاده از قواعد معنایی و در کنار آن منابع مادی معین است.

این قواعد معنادار هستند که به صورت «مکمل» شیوه کنش را تعریف می‌کنند.

آن‌ها فراتر از آگاهی عملی کنشگران در خاطرات جسمی_روحی آن‌ها حضور دارند و از تولید شیوه‌های کنشی حمایت می‌کنند.

در همان حال محدودیت‌هایی را بر انجام کنش تحمیل کرده و مشخص می‌کنند که اصولاً انجام کدام کنش‌ها در جامعه قابل تصور و امکان‌پذیر است.

اگر بپذیریم که منظور گیدنز ساختارهای اجتماعی در وهله اول قواعد هستند و این قواعد نیز ساختارهای معنایی‌ تأثیرگذار از طریق آگاهی عملی کنشگران‌اند،

پس به نظر گیدنز این قواعد را نمی‌توان تا سطح انتظارهای هنجاری ( و ساختارها و مقررات بدون معنا) تقلیل داد.

o       او در مدلی که قویاً تحت تأثیر ویتگن اشتاین و رهیافت قواعد در بازی‌های زبانی او، رهیافت معرفت نمونه‌سازی زیست‌جهان شوتس

و فهم ساختارگرایانه از زبان (لنگو) و گفتگو (پارل) قرار دارد، قواعد را پدیده‌های اجتماعی و شاخص‌های ضمنی می‌داند

که طرح‌ها و «فوت‌وفن» Know How کنش را در اختیار کنشگران می‌گذارند.

کنشگران به کمک این طرح‌ها و «فوت‌وفن»‌ها محیط کنشی‌شان، دنیای فراتر از این محیط و سرانجام خودشان را به شکل پدیده‌های معنادار تفسیر کرده

و بدین وسیله – قاعدتاً با تبدیل آن‌ها به امر معمولی و بدون بازتاب اضافی  «عمل‌های»  هوشیارانه را تولید می‌کنند.

تعریف ساختار های اجتماعی

o       ساختارهای اجتماعی همان قواعد هستند که گاهی شاخص‌های معنایی نرم‌تر و گاهی سخت‌تر دارند

و رهیافت‌های نظم با جهت‌گیری هنجاری مشروط به آن‌هاست:

قواعد یا همان شاخص‌های معنایی ضروریات علّی نیستند، بلکه بیش‌تر جعبه ابزاری در خدمت کسب مهارت کنشی هستند.

o       در همان حال در چارچوب این رهیافت از دیدگاه فکری غیرممکن به نظر می‌آید که کنشگران ته مانده‌ای پیش‌اجتماعی

از فعالیت‌های اجباری را در اختیار داشته باشند.

o       به عقیده گیدنز بدون شاخص‌های معنایی قواعد، چیزی که از مفهوم ساختار باقی می‌ماند، هرج ومرج خوشحال‌کننده

و در همان حال ناراحت‌کننده از منافع و نیازهای فردی نیست،

بلکه ناتوانی در پردازش شناختی دنیا و همراه با آن در نهایت ناتوانی برای کنش بنیادی است.

نقش «منابع»  و قواعد معنادار

o       منابع دومین بعد ساختاری هستند که مانند قواعد معنادار هم تأثیر حمایت‌کننده و هم محدودکننده بر شکل‌های کنش دارند.

منابع شامل تمام مصنوعات و ترتیبات مادی از مواد خام گرفته تا فنّاوری‌های ارتباطی، از وسایل حمل‌ونقل گرفته تا معماری

و نهادینه کردن آن‌ها در ساختارهای اجتماعی و همچنین در  کنشی که در آن سهیمند و سرانجام از عنصر حکومت گرفته تا قدرت هستند.

o       حکومت به عقیده  گیدنز با توزیع اجتماعی و ساختار عینی منابع در ارتباط است،

در حالی که قدرت به کنشگر و «اثری» بستگی دارد که کنش او بر میزان منابعی می‌گذارد که او در اختیار دارد.

o       به نظر گیدنز نباید رابطه قواعد و منابع را مناسبتی تعیین‌کنندگی در کنار یکدیگر یا در مقابل یکدیگر تصور کرد،

بلکه آن‌ها به منزله دو مولفه خود مختار در ترکیبی خاص مرتبط با یکدیگر عمل می‌کنند

و دلیلی بر وجود اصول عمومی ساختاری هستند که عمل اجتماعی را می‌سازند و ما به آن عنوان جامعه را می‌دهیم:

برای نمونه تمایز میان جوامع قبیله‌ای و جوامع‌سرمایه‌داری را می‌توان به منزله تمایز میان مجموعه‌های متفاوتی

 از قواعد-منابع گوناگون فهمید که به عمل‌های اجتماعی ساخت می‌دهند.

کنشگر یا عامل و ساختارهای اجتماعی

o       این دو در مقابل یا کنار یکدیگر قرار ندارند، بلکه دو روی یک سکه هستند.

ساخت‌زدایی از طریق جدایی و دوگانگی ساختار و عامل به هیچ وجه به معنای تلاش برای فرض رابطه‌ای ساده

و متقابل میان کنشگر و قواعد [ساختار] در کنار و فراتر از فرض تعین‌گرایی و اراده‌گرایی نیست،

چراکه هر نوع فرض رابطه ساده میان کنشگر و قواعد منوط به پذیرش وجود تمایزی هستی‌شناختی میان این دو پدیده است.

o       در چشم‌انداز گیدنز از آغاز نوسان کنش با روندی شدن شاخص‌های معنایی قواعد همراه است،

بدون آن که نیاز به تصور ذهنیت‌های مستقل و دارای منافع خاص بیرون از این چارچوب – به همان معنای دورکیمی انسان المثنی باشد.

«آگاهی عملی»، در چارچوب مدلی که گیدنز برای طبقه‌بندی کنشگران طراحی می‌کند،

از آغاز تکیه‌گاهی برای شاخص‌های معنایی است که بدون اجبار بر کنش تأثیر می‌گذارند.

جنبه ضمنی تأثیرگذاری و کاربرد شاخص‌ها و طرح‌ها سبب می‌شود تا آگاهی عملی میان دو مولفه قرار گیرد که سازنده ساختار درونی کنشگر هستند:

آشکاری معنا در سطح «آگاهی گفتمانی» و «ناآگاهی» که به هیچ وجه امکان ظهور گفتمانی برای آن نیست.

کنش

o       کنش چیزی جز سلسله‌ای از اعمال doings معمول و متعارف نیست که در جریان آن کنشگر پیکری است

که در محیط دخالت کرده و آثار و تمایزی از خود به جای می‌گذارد.

سطوح تاثیر گذاز بر کنش

o       گیدنز عمدتاً با استناد به گافمن بر طبیعت نهایتاً بدنی کنش تأکید دارد.

کنش را – آن طور که فردگرایی روش‌شناختی فرض می‌کند – نمی‌توان پدیده‌ای منفرد و غیرمرتبط فرض کرد

که صرفاً به منظور دستیابی به هدفی انجام می‌شود،

بلکه کنش از همان آغاز در بطن اعمال اجتماعی معمول شکل می‌گیرد و جنبه اجتماعی و تکراری دارد.

o       کنش در واقع مجموعه‌ای از اجراهای ماهرانه است.

شاخص‌های کنش کاملاً واضح نیستند و به دلیل تداول و روزمرگی در وضعیت‌های خاص و به‌ویژه بحرانی آشکار شده

و به صورت آگاهی گفتمانی  ظاهر می‌شوند.

ناآگاهی براساس برداشت گیدنز سومین سطح تأثیرگذار بر کنشگر است.

ناآگاهی

o       گیدنز با اقتباس از روان‌شناسی شخصیت اریک اریکسون سطحی می‌داند که دائماً از طریق تلاش برای کسب امنیت هستی‌شناختی،

تثبیت مهارت کنشی و قابلت فهم محیط تأثیرگذار است.

آگاهی اصولاً نمی‌تواند یک چنین تأثیراتی را بر کنشگر داشته باشد.

ناآگاهی به شکلی بنیادی بر انگیزش مؤثر بر ساختارها تأثیر می‌گذارد و به این ترتیب برای کنش نقش هدایت کننده دارد.

ساختار درونی کنشگر

o       گیدنز معتقد است که پدیده اصلی در ساختار درونی کنشگر فقط آگاهی گفتمانی و ناآگاهی نیستند،

بلکه معرفت ضمنی آگاهی عملی نیز نقش مهمی در انجام کنش دارد.

گیدنز در این رهیافت خود شدیداً تحت تأثیر ویتگن اشتاین و همچنین هایدگر است.

تکیه‌گاه شاخص‌ها و طرح‌های قواعد همین معرفت ضمنی آگاهی عملی است که در ضمن به ظاهر مسئولیت توانایی انجام کنش

را به طور کلی به عهده دارد.

این نیروهای ناآگاهانه تأثیرگذار نیستند که در این‌جا معیارها و شاخص‌های کنش را تعیین می‌کنند.

همچنین این موضوعاتی که آگاهانه و بازتابی عمل می‌کنند نیز نیستند،

بلکه این دلایل ضمنی بر شناخت مهارتی و میزان اطلاعات کنشگر هستند که در این رابطه تعیین‌کننده هستند.

شناخت مهارتی

o       کنشگر بر این اساس به «هدایت بازتابی کنش» Reflexive Monitoring of Action می‌پردازد.

به عبارتی خود را به شیوه‌ای معمولی در جریان کنش مشاهده می‌کند.

این عمل را نباید با بازتاب شناختی-اخلاقی اشتباهی گرفت.

آگاهی عملی در این‌جا به شکل دستور زبان عمل می‌کند:

کنشگر قواعد را نه به منزله دانستن آن Knowing That بلکه به منزله دانستن استفاده از آن Knowing How می‌شناسد.

کنشگر ممکن است جلوه‌های نامناسب با شاخص را تشخیص ندهد – این ویژگی کاملاً با «جنون ارزشگذاری» Judgemental Dope متفاوت است

 که گارفینکل پارسونز را به آن متهم می‌کرد – لیکن کنشگر در وضعیت عادی از بازتاب گفتمانی این شاخص‌ها استفاده نمی‌کند.

هرمنوتیک دوگانه

o       اتصال معنادار عمل اجتماعی به شاخص‌ها و طرح‌های تفسیری قواعد سبب می‌شود تا علوم اجتماعی به چشم‌انداز «هرمنوتیک دوگانه» نیاز پیدا کند

 که با «هرمنوتیک ساده» علوم طبیعی در تعارض است.

علوم طبیعی موضوعات‌اش را – گیدنز در این‌جا از از نظریه علم فراتجربی توماس کوهن استفاده می‌کند – در چارچوب الگوهای تبیینی Paradigm تفسیر می‌کند.

به عبارتی عمل تفسیر خود فعالیتی هرمنوتیکی و معنادار است، چراکه مواد طبیعی با معنا ساخته نمی‌شوند.

علوم اجتماعی و انسانی برخلاف این خود تفاسیر و محصول تفاسیر هستند.

آن‌ها به کمک نظریه‌ها موضوعاتی را تعبیر می‌کنند که قبلاً و بدون دخالت دانشمندان علوم اجتماعی به کمک شاخص‌های معنایی شکل گرفته اند:

عمل اجتماعی. به عبارتی دیگر آن‌ها عمل اجتماعی موجود را تفسیر می‌کنند.

o       هرمنوتیک دوگانه به معنای اثر بازخوردی نظریه‌های علوم اجتماعی بر شکل‌گیری معرفت روزمره و عمل آن است.

 فهم عمل اجتماعی

o       دانشمند علوم اجتماعی دست‌کم در آغاز نمی‌تواند فعالیت خود را صرفاً محدود به مشاهده ناب کند.

او برای فهم و پی‌گیری عمل اجتماعی ابتدا به‌ ساکن باید قواعد معرفتی شرکت‌کنندگان را بشناسد،

به عبارتی معرفت مشترک Mutual Knowledge آن‌ها را بازسازی کند.

البته این به هیچ وجه به این معنا نیست که دانشمند باید اعتقادات عمومی شرکت‌کنندگان را پذیرفته و با توجه به دنیای آن‌ها فعالیت کند.

معرفت علوم اجتماعی بر عکس به خودی‌خود این امکان را دارد که بر معرفت روزمره تأثیر گذاشته

و آن‌را به شیوه‌ای تغییر دهد که عواقب آن از اکنون روشن نیست:

o       عمل اجتماعی در نظریه ساخت‌مندی گیدنز عمل به شیوه‌ای بنیادی و از خصوصیات زمانی و مکانی برخوردار است.

گیدنز به نظریه اجتماعی کلاسیک این انتقاد را وارد می‌دانست که آن‌ها سازگاری هنجاری را محور تعمق‌های نظریشان قرار داده

 و به اندازه کافی برای زمان و مکان به منزله عوامل سازنده و ویرانگر کننده ساختارها نقش قائل نیستند

و این دو عامل را تا سطح چارچوب از قبل موجود کنش و وضعیت اجتماعی تقلیل می‌دهند.

نظریه‌های جامعه‌شناختی که برای آن‌ها نظم اولویت دارد، زمان را در ارتباط با ثبات اجتماعی در نظر می‌گیرند

که منظور از آن قبول فرض وضعیـت تقریباً با ثبات اجتماعی بدون توجه به زمان است.

زمانی که زمان در ارتباط با ثبات قلمداد می‌شود، شرایط فراهم می‌شود تا دگرگونی اجتماعی به منزله مسئله اجتماعی نیازمند توضیح  طرح شود.

ساختاری شدن و ساخت‌مندی

o       گیدنز اهمیت بنیادی برای زمان در رابطه میان ساختار و قواعد از یک سو، و ساختار و کنش از سوی دیگر قائل است:

اعمال اجتماعی در ارتباط با تغییرات زمانی بیانگر سلسله‌ای از لحظات تکمیل و استمرار هستند.

نظم اجتماعی بر این اساس چیزی جز بازتولید اجتماعی نیست و می‌توان آن‌ها را مترادف به کار برد.

نظم اجتماعی چیزی جز تکرار اعمال مشابه و نمونه و استفاده معمول و روزمره از قواعد و تفسیر آن‌ها نیست.

o       این نظریه انسان را به یاد نظریه نیکلاس لوهمن در باره خودسازی و خودتولیدی نظام اجتماعی می‌اندازد.

نسبی بودن بازتولید اجتماعی در مدل گیدنز شکل «بازگشتی» پیدا می‌کند،

یعنی ارجاع حضوری معنادار به حضوری معنادار، ارجاع به عناصر معنایی گذشته در حال حاضر.

شاخص ها در عمل اجتماعی

o       گیدنز معتقد است که اگر هنگام عمل اجتماعی از شاخص‌ها و طرح‌های اجتماعی به شیوه بازگشتی استفاده کنیم،

در وضعیت عدم اطمینان قرار می‌گیریم، که به طور ضمنی حاوی دگرگونی و آغازی از نو است:

o       گیدنز از ساخت‌مندی Structuration استفاده می‌کند که دلالت بر روندی فعال می‌کند که توسط ذهنیت به پیش رانده می‌شود

 و با مفهوم ساختاری شدن Structuring به روند شکل‌گیری هم‌زمان کنش و ساختار اشاره دارد.

o       به عبارتی دیگر، وجود ساختارهای موجود از قبل کنش را سبب نمی‌شود تا بازتولید اجتماعی را تضمین کند

بلکه با اجرای کنش، ساختار قواعد نیز بالقوه دگرگون می‌شود.

o       تفاوت میان ساخت‌مندی گیدنز و فاصله Differance دریدا در این است که فاصله به سلسله‌ای از نشانه‌ها با پویایی ویژه خود اشاره دارد،

در حالی ساخت‌مندی به فرایندی شدن شاخص‌ها و طرح‌ها.

این همان وضعیتی است که در جریان اجرای عمل – برای نمونه در جریان کنش متقابل چهره-به-چهره – تولید شده

و با نسبت دادن ارجاعی معانی کار می‌کند و کنشگر باید در عمل بر آن غلبه کند.

o       از دیدگاه گیدنز این که تکرار سبب عادی شدن امری می‌شود و همچنین دگرگونی ساختارها صرفاً زمانی قابل درک است

که در نظر داشته باشیم که کنش ضرورتاً در زمینه‌های عملی «در-این-دنیا-بودن» هایدگر Heidegger تحقق پیدا می‌کند.

فناوری های حمل و نقل و ارتباطی

o       به عقیده گیدنز منابع – از جمله فنّاوری‌های حمل‌ونقل و ارتباطی –  ابزاری هستند که شرایطی فراهم می‌کنند

که به رغم پراکندگی مکانی ثبات نسبی امکان‌پذیر می‌شود.

مکان و محیط اهمیتی بیش‌تر از آن دارند که بتوان آن‌ها را تا سطح شرایط محیطی عمل‌های اجتماعی تقلیل داد.

آن‌ها نقشی ساخت‌دهنده ایفا می‌کنند و نمی‌توان برای آن‌ها به سادگی جایگزینی پیدا کرد.

o       این شرط در وجود مجموعه معین و کامل است ، به عبارتی دیگر مکان اجتماعی-فرهنگی و در همان حال مادی است.

عمل‌های اجتماعی کاملاً پیچیده با «منطقه‌ای کردن» فعال مکان در ارتباط است

از طریق تقسیم اتاق‌ها در منزل، تأسیس راه‌های حمل‌ونقل، تقسیم فضای کنش به جلو و پشت صحنه و غیره.

عمل‌های ساختارمندرا

o       عمل‌های ساختارمند مجموعه‌های نهادینه‌شده ای هستند که صرفاً نه به زمان، بلکه به مکان نیز وابستگی دارند:

ساخت‌مندی مکان-زمان نقش تعیین کننده‌ای در تبدیل جنبه اجتماعی به امر عادی ایفا می‌کنند.

o       نظریه ساخت‌مندی بدیهیات خود را بر پایه نوعی «هستی‌شناسی اجتماعی» – یکی از مفاهیم بنیادی و کلی جامعه‌شناسی – بنا می‌کند

 که به ظاهر می‌توان از آن در تمام جوامع استفاده کرد.

این نظریه در همان حال حاوی چارچوبی برای نظریه جوامع مدرن می‌باشد.

o       آن چه در ابتدا جنبه عمومی تمام جوامع تلقی می‌شد، در این میان به نظر می‌آید در شکل‌های اجتماعی گوناگون متفاوت است.

به‌ویژه رابطه میان مکان و زمان و همچنین میان آگاهی عملی و آگاهی گفتمانی که به عقیده گیدنز مقوله‌هایی هستند

که به کمک آن‌ها می‌توان جامعه مدرن را از جامعه سنتی متمایز کرد و به طریق اولی جامعه فرامدرن و پسا‌مدرن را از جامعه مدرن.

نظریه مدرن و فرامدرن و مدرن شدن بازتابی

o       گیدنز در دهه ۷۰ و ۸۰ – به‌ویژه دولت ملی و خشونت و جلد دوم نقدی امروزی بر ماتریالیسم تاریخی(۱۹۸۵) –

 شروع به نوشتن کارهایی کرد که در آن‌ها تلاش او معطوف به تجدید نظر در تحلیل مدرن و تدوین نظریه‌ای در باره جامعه بود.

علاقه گیدنز به این موضوع در دهه ۹۰ افزایش یافت.

o       گیدنز تحت تأثیر بحث‌های پسا‌مدرن و انتقاد به نظریه‌های مدرنیزاسیون کارکردگراها و مارکسیست‌ها کوشید

با طرح نظریه ساخت‌مندی جهت‌گیری جدیدی را در نظریه جامعه‌شناختی در باره مدرن ارائه دهد.

هدف او از این تلاش بیش از هر چیز بازسازی ویژگی‌های ساختاری در جوامع پسا‌مدرن و فرامدرن معاصر بود

که به عقیده او از دهه ۷۰ شکل غالب جوامع صنعتی را تشکیل می‌دادند.

بازتاب تلاش‌های گیدنز

o       بازتاب تلاش‌های گیدنز به‌ویژه در آثاری مانند پیامدهای مدرنیته (۱۹۹۰)، مدرنیته و هویت شخصی: خود و جامعه در عصر مدرن متأخر (۱۹۹۱)

و همچنین در تحلیل خاص و مشروح او تحت عنوان تغییر شکل روابط صمیمی: جنسیت، عشق و رابطه جنسی در جوامع مدرن (۱۹۹۲) دیده می‌شود،

o       دو ویژگی نظرات گیدنز تا قبل از آن که او به تأثیرات سیاسی جامعه مدرن متأخر در کتاب ورای چپ و راست: آینده سیاست‌های رادیکال (۱۹۹۴) بپردازد،عبارتند از :

                                                  i.            اول، نظرات گیدنز در مقابل آن نظراتی قرار می‌گیرد که جریان اصلی در نظریه مدرنیزاسیون به حساب می‌آیند

 مانند الگوهای نظری شکل گرفته تحت تأثیر نظریه کارکردگرایی پارسونز و نظریه‌های سرمایه‌داری نومارکسیست‌ها.

گیدنز و جریان‌های نظری نزدیک به او جامعه پسا‌مدرن و فرامدرن را از دیدگاه فرهنگی و ساختاری نوع جدید صورت‌بندی اجتماعی ارزیابی می‌کنند.

این رویکرد نظری شامل مجموعه ناهمگنی از نظریه‌ها است: از پسا‌صنعت‌گرایی Postindustrialism و پسافوردگرایی Postfordism گرفته

تا نظریه‌های پسامدرن فرهنگی.

                                                ii.            دوم، نظرات گیدنز دو تفاوت با نظریه‌های پسامدرن به معنای محدود آن دارد.

منشا این گونه بحث‌ها به دهه ۷۰ و مجادلات نظری آن زمان و کتاب وضعیـت پسامدرن از ژان فرانسوا لیوتار (۱۹۷۹) برمی‌گردد.

نظرات گیدنز در جریان این بحث‌ها الگو و زیربنای اجتماعی فلسفی پیدا کرد.

نظریه‌های پسامدرن تمرکز را روی پدیده‌های زیباشناختی و شناخت‌شناسی می‌گذاشت

در حالی گیدنز بر خلاف این‌ها بر این نظر بود که ویژگی نو جامعه معاصر باید بیش از هر چیز از دیدگاه جامعه‌شناختی

و به‌ویژه با توجه به سطح نهادی ساختار عمل‌های اجتماعی روزانه بررسی شود.

به علاوه گیدنز در برابر نظراتی مقاومت می‌کرد که خواهان گسست بنیادی میان مدرن و پسامدرن بودند.

گیدنز باور نداشت که گسستگی مطلق میان نظم نهادی جامعه معاصر با مدرن کلاسیک قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم وجود دارد.

البته او قائل به گسست بود، لیکن میان جامعه سنتی و مدرن پس از آن. آن چه در این‌جا مشاهده می‌شود تأکید زیاد بر نیروی بالقوه مدرن است.

مدرنیزاسیون بازتابی

o       گیدنز بر این نظر است که از دهه ۷۰ و ۸۰ قرن بیستم ما شاهد نوعی تحول بنیادی در مدرن هستیم و آن تحول مدرن به

مدرنیزاسیون بازتابی Reflexive که ناشی از تأثیر مدرن بر عمل روزمره است.

o       مدرنیزاسیون بازتابی تا حدودی از مدرنیزاسیون ساده جامعه صنعتی با توجه به برخی چشم‌اندازهای ساختاری متمایز است.

مهم‌ترین ویژگی این شکل جدید برش بنیادی از دوران پس از دوران سلطه سنت است که از ابتدا بخشی از محتوای مدرن ساده را می‌ساخت.

جوامع مدرن و سنتی

o       از دیدگاه او آن چه به نظریه ساخت‌مندی در باره جامعه ویژگی خاصی می‌دهد، در نظر گرفتن تمایز «بنیادی» میان مدرن و جامعه سنتی

 قبل از آن و تمایز «نسبی» میان مدرن و فرامدرن یا مدرن متأخر پس از آن است.

o       عنصر تعیین‌کننده در این‌جا دو پرسش یا مسئله است.

                                                  i.            رابطه زمان‌ و مکان

                                                ii.            رابطه آگاهی عملی با آگاهی گفتمانی (و ناآگاهی) است.

o       در حالی که پرسش اول به بعد کلان پراکندگی و توزیع اجتماعی مربوط می‌شود،

 پرسش دوم به بُعد خُرد ساختار کنشگر و هویت او ارتباط دارد.

o       جدایی دو بُعد –  البته نه بر اساس ویژگی‌های هستی‌شناختی، بلکه در سطح تحلیلی- 

از قرن شانزدهم زمینه را برای ساختارسازی جدید و شکل‌گیری مدرن با ویژگی‌های سرمایه‌داری، صنعت‌گرایی و دولت ملی

با نیروی نظامی سازمان‌یافته در مقابل جوامع سنتی فراهم کرد.

o       تا آن‌جایی که به رابطه زمان‌ و مکان مربوط می‌شود مدرن در مقابل جوامع سنتی موفق به تحقق آن تحولی شد

که گیدنز از آن به منزله رابطه فاصله‌گیری زمان مکان به شیوه‌ و در وضعیت استثنایی نام می‌برد.

منظور او از «فاصله‌گیری» فاصله‌گیری عمل‌ اجتماعی از مکان مشخص و زمان معین است.

به این ترتیب ما با شرایطی سروکار داریم که عمل‌ اجتماعی در فاصله مکانی بسیار زیاد امکان بازتولید دارد.

پس عمل‌ اجتماعی از مکان‌ خاص جدا شده و به شکل سلسله کنش‌هایی بدون قصد معین فراتر از فاصله مکانی و زمانی (حتی در آینده) تأثیرگذار است.

سرمایه‌داری، صنعت‌گرایی و حاکمیت دولت ملی جلوه‌های آشکار این گونه چشم انداز کلی از رابطه زمان‌ و مکان هستند.     

بسترزدایی

o       گیدنز با عنصری هایی بسترزدایی را در ارتباط با ساختار مدرن قرار می دهد .

گیدنز انفصال عمل‌ از متن‌های زمانی‌-مکانی را «بسترزدایی» Disembedding می‌نامد و آن‌را با سه عنصر بنیادی ساختار مدرن در ارتباط قرار می‌دهد:

                       i.            شیوه اداره زمان در مدرن که نتیجه جدایی جنبه زمانی از مکانی است

(در جوامع سنتی بیش‌تر از طریق رویدادهای طبیعی با یکدیگر مرتبط بودند).

این روند از قرن هیجدهم با استقرار زمان جهانی و استاندارد، گسترش اجتماعی استفاده از زمان سنج‌ها (ساعت) ممکن شد

و به کمک ترتیب زمان به منزله پدیده‌ای در خدمت جامعه و فرد قرار گرفت و امکان برنامه‌ریزی و ساخت دادن دقیق به آن فراهم شد.

                     ii.            استقرار «نظام‌های انتزاعی»، به عبارتی نظم‌های نمادین که فراتر از مرزهای زمانی و مکانی اعتبار دارند.

گیدنز در این‌جا به نظریه رسانه‌های ارتباطی تعمیم‌یافته نمادین پارسونز و لوهمن نزدیک می‌شود و با استناد به کتاب فلسفه پول

از گئورگ زیمل بر اهمیت نماد پول به منزله نظام انتزاعی «بدون بستر» و تأثیرگذار تأکید می‌کند.

                   iii.            استقرار نظام‌های تخصصی و شناختی مولد معرفتی با اهمیت اجتماعی و نظری که به محدودیت‌های زمانی_مکانی جنبه متعالی می‌دهند.

– از طریق زبان و رسانه‌های اشاعه و همچنین از طریق تولید مصنوعات –

جهانی شدن

o       جدایش زمان‌-مکان در پایان قرن بیستم روند بنیادی شد که بر شدت آن به طور مستمر افزوده می‌شود.

این روند در سطح جهانی در حال گسترش است و به آن می‌توان عنوان جهانی‌شدن مکانی داد.

o       گیدنز با این تعبیر مفهوم جهانی‌شدن را از متن اقتصادی آن جدا و به آن جنبه جامعه‌شناختی داد:

جهانی‌شدن روند مرززدایی از رابطه زمان‌ و مکان در فرایند تأثیرات بالقوه با نیت و اغلب بدون نیت عمل‌ها

و رخدادهای اجتماعی فراتر از مرزهای منطقه‌ای در سطوح ساختارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی یا زیست محیطی است.

o       جهانی‌شدن صرفاً روند «بسترزدایی» را تقویت نکرد، در عین حال سبب گسست ساختاری به این معنا شد

که زیر پای قابلیت و امکان برنامه‌ریزی، هدف‌مندی و شکل‌پذیری را خالی کرد که از ویژگی‌های اصلی مدرن کلاسیک

– از دوران فلسفه روشنگری تا شکل‌گیری دولت‌های رفاه و سوسیالیستی در اواسط قرن بیستم – بودند.

o       روند جهانی شدن را می‌توان در تردیدی دید که اخیراً فلسفه پسامدرن در باره نظم و شکل اداره جامعه در مدرن ابراز می‌کند.

عمل‌های نهادینه شده فرامدرن – چه به صورت تغییر سازمان‌های اقتصادی یا دولت‌های ملی و چه به صورت تغییر در شیوه‌های زندگی و زندگی‌نامه‌ها –

نوع جدیدی از «بازتاب‌پذیری نهادی» را تحمیل کرده است که عواقب ناخواسته‌ای به دنبال داشته است.

o       این تغییر کارکرد شامل نظام‌های تخصصی نیز می‌شودکه همواره و به وضوح ادعای کارکردهای برنامه‌ریزی داشته‌اند.

امروزه ما شاهد شکل‌های فرامدرن نظام‌های تخصصی هستیم که در حال تولید نظام‌های شناختی رقیب بایکدیگر هستند.

این نظام‌های شناختی رقیب در روند بازتاب‌پذیری نهادی تأثیر گذاشته و مداوم پردازش می‌شوند.

تمایز جوامع مدرن با جوامع ماقبل مدرن

o       جوامع مدرن در سطحی دوم نیز با جوامع ماقبل مدرن اساساً و از جوامع مدرن متأخر نسبتاً متمایز می‌شوند.

این سطح به ساختار کنشگر و ماهیـت آن، به عبارتی به رابطه آگاهی عملی و آگاهی گفتمانی و همچنین ناآگاهی مربوط می‌شود.

o       عمل اجتماعی اساساً در تمام جوامع از جمله جوامع مدرن عملی است که به شکل عادی و روزمره در معرفت ضمنی،

به شکل روندی در عمل آگاهانه و سرانجام به شکل انگیزه در تلاش برای تأمین هستی‌شناختی در ناآگاهی ظاهر می‌شود.

o       به عقیده گیدنز پدیده «امر عادی شدن» هم‌زمان – همچنین در جوامع باستانی – با «بازتاب‌پذیری بنیادی کنش» به معنای مشاهده

خود در روند «هدایت بازتابی کنش» Reflexive Monitoring of Action همراه است.

o       وی می گوید در جوامع مدرن روابط تغییر کرده است: در جوامع ماقبل مدرن سنت از طریق عادی کردن و حافظه جمعی به منزله ابزاری

برای محدود کردن نقش زمان در خدمت اتصال عمل اجتماعی معمول به آگاهی عملی بودند،

لیکن سنت‌زدایی در جوامع مدرن سبب شده است تا عناصر معنایی به شکل فزاینده و به وضوح به صورت آگاهی گفتمانی درآیند.

o       به علاوه، در جوامع مدرن به روند تحول بازتابی کنش معمول به عناصر معنایی روند اعتبار بازتابی اساسی این معانی اضافه شده است.

به عبارتی ساده‌تر، معانی صرفاً نباید اعتبارشان را از طریق عادی شدن کسب کنند، بلکه باید در روند بازتابی نیز اعتبار داشته باشند.

o       نتایج حاصل از این روند بازتابی می‌تواند از نو بر آگاهی عملی تأثیر بگذارد.

البته دولت این تأثیر مستعجل است و نمی‌توان از دوام آن‌ مطمئن بود.

به عقیده گیدنز نظام‌های تخصصی مدرن از نوع علوم انسانی در خدمت این‌ روند به شکل موتورهای محرک بازتاب‌پذیری هستند.

مدرن کلاسیک

o       گیدنز در تشریحات خود بر این نظر است که مدرن کلاسیک قرن هیجدهم تا نیمه اول قرن بیستم سنت‌زدایی را «نیم‌کاره» انجام می‌داد. 

این نظر او شباهت به نظریه اولریش بک و تقسیم مدرن به «مدرن اول» و «مدرن دوم» دارد.

در جوامع شهروندی و رفاه مابعد جامعه بورژوازی، پدیده عادی شدن شکل شبه‌سنتی پیدا کرده است.

تغییر واضح تقسیم کار جنسیتی و تغییر شیوه تأمین معیشت در زندگی از جلوه‌های آشکار این نوع «سنتی شدن» جدید هستند.

o       آن چه در ربع آخر قرن بیستم – همراه با تشدید روند جهانی شدن و موازی با آن – رخ می‌دهد،

تعمیق و بنیادی شدن روند بازتاب‌پذیری آگاهی عملی است که به زندگی‌نامه کنشگر به طور کلی شکل پروژه‌ای و بازتابی داده است.

ما شاهد روند فرسودگی ساختارهای اجتماعی-فرهنگی از جمله ساختار روابط جنسیتی و صمیمانه،

شکل‌گیری زندگی‌نامه معیشتی و کاری، مصرف در اوقات فراغت و در یک کلام تمام خودتفسیری «من» هستیم،

طوری که کنشگر همواره در موضع انتخاب ممکن و ضروری میان نسخه‌های گوناگونی عمل قرار می‌گیرد

که با نسبت دادن اجتماعی مسئولیت‌ها و پیامدهای تصمیم‌گیری فردی مناسب است.

کنشگر بازتابی و هستی او در مدرن متأخر شکل پروژه‌ای پیدا کرده است.

o       ویژگی اصلی چنین مدلی جست‌وجوی مستمر برای کسب «اصالت» به عبارتی جست‌وجو برای شیوه زندگی و روایت خاص از زندگی است

 که این اصالت نیز مناسب با نیازها و خودتصوری فردی تعریف می‌شود.

ساختار روابط صمیمانه

o       گیدنز پس از بررسی مفصلی که انجام داد به این نتیجه رسید که تغییر ساختار روابط صمیمانه برای تغییر شکل «خود» در فرامدرن اهمیت بسیار دارد.

 او علاقه‌ای به بررسی روابط صمیمانه نشان می‌دهد که کم‌تر در میان جامعه‌شناسان دیده شده است

یک استثنا در این مورد نیکلاس لوهمن است که در کاری تحت عنوان عشق به منزله میل (۱۹۸۲) به بررسی این موضوع پرداخت.

o       روابط شخصی و صمیمی میان افراد در دوران ماقبل مدرن و حتی در عصر مدرن در قالب خانواده تأثیر تثبیت‌کننده‌ای بر جامعه داشت.

اما در ربع آخر قرن بیستم ما شاهد دگرگونی اساسی در روابط صمیمانه میان افراد هستیم،

به طوری که شکل اصلی روابطی صمیمی پروژه بازتابی «من» شده است.

o       زندگی مشترک نه فقط شکل فرهنگی «روابط ناب» Pure Relationship را پیدا کرده است،

بلکه هرچه بیش‌تر و در سطحی گسترده‌ از چارچوب‌های روابط غیرصمیمی –

مانند تولید مثل، پایگاه اجتماعی، تأمین اقتصادی، روابط جنسی ثابت و پایدار –  جدا می‌شود.

o       «روابط ناب» میان شریک‌های زندگی مطلقاً در خدمت جست‌وجو برای اصالت فردی درآمده است.

به عبارتی دیگر روابط صمیمی موضوع انتخاب شده ای است که صرفاً به معنای انتخاب شریک زندگی به منظور شکوفایی فردی نیست،

بلکه به معنای بحث و جدل در باره چگونگی شکل دادن به روابط روزمره و معمول و حتی قطع ممکن روابط است.

o       روابط جنسی نیز گرایش به سمت روابط جنسی انعطاف‌پذیر دارد –

همان طوری که در باره «خود» فرامدرن و روابطه آن با بدن به طور کلی مشاهده می‌شود.

در نتیجه موضوع بازتاب‌پذیری عدم رعایت شئونات است که تاکنون می‌بایست رعایت می‌شدند.

بنابراین، شاخص تعیین‌کننده معیارهای فرهنگی طبیعی‌زدایی به منظور شکوفایی «من» و کوشش برای تحکیم اصالت فردی است.

مهارت‌های بازتابی

o       براساس تشریحات گیدنز وظیفه ساختن مهارت‌های بازتابی در باره روابط در مدرن متأخر به عهده فرد گذاشته می‌شود.

این تحول از یک سو زمینه را برای شکوفایی فردی فراهم می‌کند،

لیکن از سوی دیگر و در جهتی مخالف «خود» در معرض مخاطرات بنیادی تحولی آسیب‌شناسانه قرار می‌گیرد.

o       این وضعیت نتیجه قرارگیری و شکل‌گیری روابط جدید در بستر آگاهی گفتمانی و آگاهی عملی در ارتباط با ناآگاهی است.

البته انگیزی جست‌وجو برای کسب «امنیت هستی‌شناختی» در مدرن متأخر نیز باقی می‌ماند که منشا آن در ناآگاهی است.

o       کسب «امنیت هستی‌شناختی» به این بستگی دارد که هر فردی ویژگی بازتاب‌پذیری نیازهای تأمینی خود را بپذیرد،

نیازهایی که منشا روانی دارند.

o       اگر این روند را مثبت ارزیابی کنیم، موضوع «خود» فرامدرن فراهم کردن زمینه برای شکل‌گیری «اعتماد فعال» است.

o       اگر این روند را منفی ارزیابی کنیم، موضوع عمل اجباری است:

در شرایط فرامدرن به نظر می‌آید اعتماد و اعتقاد به محاسبه‌پذیری کنش و روابط اجتماعی را نمی‌توان از پیش تعیین کرد،

بلکه کنشگر اغلب ناچار است با اعتماد فعال به نظام‌های تخصصی، نظام‌های انتزاعی و «دیگری مشخص» هدف‌مند تمرین کسب اعتماد و اطمینان کند.

تکامل اعتماد

o       به عقیده گیدنز با بسترسازی مجدد Reembedding، به عبارتی تعبیه نظام‌های تخصصی و انتزاعی در زمینه‌های محلی

و شخصی مشخص که موازی با «بسترزدایی» جریان دارد و همچنین کسب مهارت شناختی کنشگر که اکنون متخصص غیرحرفه‌ای  شده است،

کنشگر سازوکاری محوری برای تکامل اعتماد در اختیار دارد.

o       البته این مسئله همواره باقی می‌ماند که در مناسبات فرامدرن اعتماد عمدتاً در ارتباط با ساختارهای جهانی شده و ناآشنا تکامل پیدا می‌کند.

  در کنار روابط صمیمی که در این ارتباط برای تکامل ذهنیت اهمیـت حیاتی دارد –

o       برعکس با غلبه بر بی‌اعتمادی از طریق احساس خطر بی‌اعتمادی ماهیـت وجودی دستگاه روانی «خود» شده را پیدا می‌کند

و به این ترتیب زمینه برای سر در آوردن آن از عمل اجباری فراهم می‌شود.

کنش اجباری از علائم فرامدرن

o       گیدنز اعتیاد به رفتار اجباری از نوع متضاد، برای نمونه به شکل بی‌اشتهایی عصبی Anorexia Nervosa  را یکی از علائم فرامدرن ارزیابی می‌کند

که به جنبه بازتاب‌پذیری ذهنیت ویژگی کلی می‌دهد:

رفتار عادی از یک سو به‌ صورت رفتار بازتابی افراطی ظاهر می‌شود که در آن چشم‌اندازهای فردی شیوه‌های زندگی تا حد افراط رشد می‌کند

برای نمونه در مورد گرسنگی کشیدن که مستلزم نظارت دقیقه‌ای بر رفتار تغذیه‌ای به منظور کسب نظارت بر ظاهر بدنی است

 و به شکل به عکس خود تبدیل شده و بیانگر شکل خاصی از فقدان نظارت بر رفتار درمی‌آید.

راه سوم

o       از اواخر قرن نوزدهم تا دهه ۶۰ قرن بیستم جریان‌های سیاسی گوناگون، از گروه‌های سیاسی چپ گرفته تا لیبرال‌ها و محافظه‌کاران

از برنامه سیاسی با جهت‌گیری کسب برابری حقوقی و رفع نابرابری در برابر قانون – همان شکل کلاسیک رهایی سیاسی –

و کاهش خطرات زندگی عمدتاً از طریق استقرار دولت‌های رفاه حمایت می‌کردند.

o       تحولات انجام گرفته از دهه ۷۰ –  از جمله شکل‌گیری ساختارهای زمانی و مکانی معتبر در سطح جهان،

تأثیرگذاری آن‌ها بر برنامه‌ریزی‌های محدود دولت‌های ملی، فراهم شدن زمینه برای شکل‌گیری و تثبیت شیوه جدید زندگی

 و تحول زندگی‌نامه به «پروژه‌ای بازتابی» –  سبب شد تا این برنامه مشروعیت خود را از دست بدهد.

o       سیاست جدید به تدریج در مقابل سیاست‌های متکی بر دولت‌گرایی چپ‌ها و باور افراطی به حکمت بازار نولیبرال‌ها قرار گرفت.

 اول، این تفکر در قالب جنبش‌های اجتماعی فرهنگی ظاهر شد و سپس شکل برنامه سیاسی پیدا کرد.

گیدنز این حرکت را «راه سوم» می‌نامد و طرحی را براساس آن برای زندگی سیاسی پیشنهاد می‌کند

که هدف آن در نهایت کسب حقوق و خدمات بیش‌تر از دولت نیست،

بلکه مسئله اصلی کسب هویت و مهارت برای «خودی» است که اکنون بازتابی است.

o       در واقع طرح این برنامه واکنشی در برابر وضعیت است که در حال حاضر کنشگر در آن قرار دارد.

کنشگر در چنین شرایطی با دو پرسش اساسی درگیر است:

                       i.            نخست آن‌که ذهنیـت با جهت‌گیری افراطی برای کسب اصالت در وضعیت پروژه‌ای شدن شیوه زندگی با مسئله‌ اخلاق،

معنای زندگی و هویت در دنیای امروزی درگیر شده است.

هویت او ظاهری است و ذهنی کسب می‌شود.

گیدنز ظهور جنبش‌های اجتماعی فرهنگی جدید و طرح «سیاست هویتی» Identity Politics که نمونه بارز آن را در جنبش‌های فمینیستی دیده می‌شود

 را واکنش ذهنیت در برابر چنین وضعیتی ارزیابی می‌کند.

جنبش‌های بنیادگرایی مذهبی جدید نیز می‌توانند واکنشی به مسئله هویت فردی در دوران فرامدرن تفسیر شوند.

این گونه جنبش‌ها تصور می‌کنند با تعطیل کردن روند تحولات در جامعه پساسنتی مشکل بازتاب‌پذیری کنش انسان در فرامدرن حل خواهد شد.

                     ii.            دوم، کنشگر در وضعیتی است که باید همواره انتخاب کند و آن‌هم انتخابی که با خطر همراه است

در حوزه کاری و آموزشی، شراکت در زندگی، تأمین اجتماعی، مکان زندگی و غیره.

بنابراین او ناچار است به طور دائم درصدد کسب مهارت و صلاحیت‌های لازم برای حل مسائل زندگی‌نامه‌ای باشد

 که به صورت پروژه بازتابی در آمده است.

o       سیاست موظف است در روند اجرای برنامه «راه سوم» به جای آن که بر حل مشکل توزیع به منظور غلبه بر خطرات زندگی در جامعه فرامدرن تأکید داشته باشد،

باید سرمایه انسانی – با اصلاح بازار کار، تأمین بهداشت، کمک به تأسیس خانواده، آموزش و آموزش حین خدمت – را افزایش دهد.

ارتقاء سرمایه انسانی به معنای افزایش مهارت‌های فردی به منظور مقابله با خطرهای زندگی در چنین وضعیتی Empowerment است.

o       او از دهه ۸۰ با طرح نظریه ساخت‌مندی و نظریه مدرنیزاسیون بازتابی محرک‌های نیرومندی در اختیار بحث‌های اجتماعی

 و نظریه جامعه در سطح بین‌المللی گذاشت.

البته میان نظریه‌های او و نظریه‌های انقلابی افرادی مانند فوکو و لوهمن فرق است.

محورهای اصلی نظریه‌های گیدنز

o       نظرات او دو محور اصلی دارد:

                       i.            اول، این نظریه‌ها در حول مقوله عمل اجتماعی تدوین شده‌اند؛

                     ii.            محور دیگر به نظریه فرامدرن و مدرن متأخر او مربوط می‌شود

که جهت‌گیری به سوی روند جهانی شدن و پرسش در باره شکل ذهنیت و «خود» در مدرن متأخر دارد.

o       این نظریه بر پیدایش رویکردهای نظری تاثیر داشت که می‌توان به آن‌ها عنوان «نظریه‌های عمل‌ اجتماعی» داد.

پیر بوردیو با نظریه عمل‌شناسی دومین شخصیت تأثیرگذار در این حوزه نظری است.

این مجموعه نظری که اساساً تحت تأثیر فلسفه متأخر لودویگ ویگن اشتاین به‌ویژه نظرهای او در باره بازی‌های زبانی و شکل‌های زندگی شکل گرفته است

 پروژه عقلانی شدن را شکست خورده تلقی می‌کند و درصدد بررسی آسیب‌شناسانه علل این شکست است.

این رویکرد نظری همچنین درصدد کنار گذاشتن خصیصه‌های ساختاری است که نظریه اجتماعی کلاسیک

–  انسان اقتصادی و انسان جامعه‌شناختی و همچنین برخی گونه‌های نظریه‌های ذهن‌گرایانه و متن‌گرایانه فرهنگی –

به ساختارهای اجتماعی نسبت می‌دهند.

o       دو فکر اصلی مشخص کننده این رویکرد نظری یعنی نظریه عمل، است که می‌خواهد جایگزین نظریه‌های کلاسیک شود:

                                               i.            نخست تأکید بر اهمیت شناختی معرفت ضمنی و عملی

 –  با مقدم دانستن پیش‌آگاهی معنایی به اشکال کسب فنون مهارتی و عادی کردن فرهنگی انگیزه‌های کنشی –

  به همان شکلی که در کنش و در جریان عمل دیده می‌شود.

o       دوم دیدن رابط میان جنبه اجتماعی با جنبه‌های مادی بنیادی، وابستگی بدنی اعمال و مصنوعات مادی است.

ویژگی نظریه ساخت‌مندی گیدنز

o       این نظریه در مقایسه با نظریه‌های مشابه دیگر، به‌ویژه نظریه گزینش عقلانی و نظریه نظام، رویکردی نظام‌یافته است،

اگرچه این‌‌ها نیز نظریه‌هایی در حوزه نظریه عمل به حساب می‌آیند. یکی از ویژگی‌های مهم نظریه ساخت‌مندی باز بودن

و امکان هماهنگی آن با طرح‌های نظری نویسندگانی است که نظراتی در باره فرهنگ و کنش دارند.

o       برای نمونه می‌توان از رهیافت فوکوی متأخر تحت عنوان «عمل‌های خود» و «حکومت کردن»  رهیافت فرهنگ اجرایی Doing Culture

در چارچوب رویکرد نظری «مطالعات فرهنگی» Cultural Studies، نظریه کنش عمل‌گرایانه هانس یواس یا رویکرد نظری نوین روش‌شناسی

 مردمی لوک بولتانسکی و لوران تونو نام برد.

o       از اواخر دهه ۹۰ –  از جمله تحت تأثیر کارهای تئودور شاتزکی در حوزه فلسفه اجتماعی – شدت بیشتری پیدا کرد

و آن هم با دو جهت‌گیری که رابطه آن‌ها با نظریه ساخت‌مندی کاملاً آشکار است:

یکی نظریه مصنوعات  از دیدگاه برونو لاتو و دیگری نظریه اجراواره‌گی که بیش از هر کس تحت تأثیر نظرات جودیت باتلر تدوین شده است.

o       کارهای او  از دهه ۹۰ محرک نظرهای گوناگونی شد که هدف آن‌ها تجدید نظر در نظریه مدرنیزاسیون و بازسازی نظریه‌های نسبتاً جدید در باره فرامدرن و مدرن متأخر است.

این گونه نظریه‌ها جهت‌گیری به سوی رویکرد «جهانی شدن»، شکل‌های جدید «ذهنیت» و «خود» دارند.

مطالعه گسترده مانوئل کاستل تحت عنوان جامعه اطلاعاتی ۱۹۹۸-۱۹۹۶ که حاوی تحلیلی گسترده از ارتباط میان جهانی شدن اقتصادی

و فن‌گرایانه و شکل‌گیری هویت‌های فردی و جمعی است در واقع ادامه ژرف‌اندیشی‌های گیدنز است.

تحلیل شکل‌های ذهنیت در فرامدرن

o       تحلیل شکل‌های ذهنیت در فرامدرن یک برنامه پژوهشی است که در دهه ۸۰ مطرح شد و جنبه‌های مشترک با نظریه گیدنز و بک در باره ساختار «خود» در فرامدرن دارد.

البته پاسخ این رهیافت نظری به این مسئله ذهنیت در فرامدرن با پاسخ گیدنز و بک فرق دارد.

o       این رویکرد نظری بر خلاف گیدنز و بک ذهنیت را محصول جدایی بازتابی از ویژگی‌های اجتماعی موجود نمی‌دانند،

بلکه ذهنیت را نتیجه شکل‌گیری فرهنگی «خود» می‌دانند.

o       روندی که تحت تأثیر رمزگذاری فرهنگی خاص تحقق پیدا می‌کند و عمدتاً در ارتباط با حوزه پیش‌آگاهی است.

به عنوان نمونه می‌توان از مطالعات دولتمندی Govermentality Studies پسافوکو نام برد که ویژگی بازتابی به ظاهر بی‌طرفانه

 ذهنیت را حاصل درون ذاتی کردن  الگوهای معنایی فرهنگی جدید (خود عمل کننده، مصرف کنندگان فعال و غیره) تحلیل می‌کند.

o       رویکردهای نظری مانند برنامه‌های پژوهشی هرمنوتیکی (چارلز تیلور، میشل مافزولی)، نظریه‌های مطالعات فرهنگی و تحلیل فرهنگ‌گرایانه

 محیط و شیوه زندگی بیش از هر چیز بر نقش سازنده رمز زیباشناختی در هنگام مطالعه جمع از دیدگاه جدید تأکید دارند.

پرسش اصلی و بی‌پاسخ

o       پرسش اصلی این است که تا کجا نظریه مدرنیزاسیون بازتابی گیدنز می‌تواند از عهده این ادعای خود برآید

که جایگزین برای نظریه مدرنیزاسیون خطی متکی بر فکر ترقی است.

o       نظریه گیدنز باید ثابت کند که چیزی بیش‌تر از نظریه نوسازی سنتی است و در نهایت حاصل آن بازتولید همان فرضیه‌های قبلی و به ظاهر عقلانی،

بی‌طرفانه و مستقل از فرهنگ و در نتیجه نسخه جدید دیگری از «روایت بزرگ» لیبرالی از ترقی مدرن عقلانی نیست.