آرزو و اراده، تصمیم و انتخاب، برای تغییر

آرزو و اراده، تصمیم و انتخاب، برای تغییر

may-0
آرزو و اراده

o آرزو Wish مقدم بر اراده Will است .
o خواستن فقط نیرو و عزم نیست، بلکه نوعی بالقوگی است که ارتباطی تنگاتنگ با آینده دارد . ما از طریق اراده خود را به آینده می افکنیم و آرزو آغاز این فرایند است.  آرزو اذعان به این مساله است که می خواهم آینده فلان طور باشد.

o فروید بر اساس فراروانشناسی اش، آرزو را مظهر ذهنی یک سائق خوانده است. همانطور که فروید بارها اشاره می کند : فقط یک آرزو می تواند دستگاه ذهن را به حرکت وادارد؛ آرزو، میل به رهایی از تنش است.

o می تاکید می کند آرزو با نیاز یک تفاوت مهم دارد.  آرزوها سرشار از معنی Meaning هستند . فرد کورکورانه نمی خواهد. برای مثال یک مرد نمی خواهد صرفاً با هر زنی رابطه جنسی داشته باشد؛ او یک زن را جذاب می یابد و دیگری را نفرت انگیز.

o خواستن و آرزو کردن امری انتخابی است و گزینشی…. اگر مردی مشتاق رابطه جنسی با همه زنان باشد، بی آنکه تمایزی میانشان قائل شود، ناشی از فشار غیر عادی محیطی است،
مانند سربازانی که در پاسگاه های واقع در قطب مستقر شده اند؛ یا ناشی از ناهنجاری روانی، که در اینجا فرد آزادی اش را از دست می دهد و بجای آنکه رانش گر باشد، تحت فرمان سائق است . این دقیقاً همان خواست بدون خواهنده است، که ما روان نژندی و عصبیت می نامیمش.

o آرزو یعنی: بازی تخیلی با احتمال به واقعیت پیوستن یک عمل یا وضعیت.  آرزو نخستین گام در فرایند خواستن است. فرد تنها پس از آنکه آرزو کرد، ماشه تلاش را می کشد و باقیمانده کنش خواستن، تعهد و انتخاب را که در عمل به اوج می رسد را آغاز می کند.

o اراده بدون آرزو خون لازم برای زنده ماندن را از دست می دهد.

o تغییر Change بدون کوشش Try ممکن نیست؛  درمان نیازمند تلاش Struggle است و اراده ماشه این تلاش.  اگر انسان قادر به آرزو کردن نباشد، نمی تواند خود را به آینده بیافکند و تصمیم مسوولانه مرده به دنیا می آید. پس از آنکه آرزو واقعیت و وجودیت یافت، فرایند خواستن دست به کار می شود . فرایندِ بین آرزو و عمل مستلزم تعهد Commitment است.

o اگر آرزو عملی به دنبال نداشته باشد، پس خواستن اصیلی در کار نبوده، اگر عمل بدون آرزو حادث شود، خواستنی در کار نبوده، بلکه فقط با یک فعالیت تکانه ای Impulse روبرو هستیم. احساس Feeling پیش نیاز آرزوست.

-چه کار کنم؟ چه باید بکنم؟ -چه چیز تو را از کاری که می خواهی بکنی باز می دارد ؟  -مسئله این است که نمی دانم چه می خواهم بکنم! اگر می دانستم که اینجا نبودم!

o درمانگر هرچند وقت یکبار با صحنه ای شبیه این روبرو می شود. کار با افرادی که ناتوانی عمیقی در خواستن دارند، تجربه ای بسیار عاجز کننده است و کمتر درمانگری است که فریاد نمی زند: تو هیچ وقت هیچ چیز نخواسته ای؟!!

افراد اغلب به خواسته های خود بی اعتمادند یا آن ها را سرکوب می کنند .
بسیاری برای آنکه نشان دهند نیرومندند، به این نتیجه می رسند که بهتر است خواسته ای نداشته باشند ؛
خواستن فرد را آسیب پذیر می کند، یا او را برهنه در معرض دید دیگران قرار می دهد :
“اگر چیزی نخواهم، هرگز ضعفی از خود نشان نخواهم داد”
“اگر چیزی نخواهم، هرگز دوباره طردم نمی کنند، یا ناامید نخواهم شد.”

گروهی هم خواسته هایشان را پنهان می کنند، با این امید کودکانه که قیم و سرپرستی ابدی این آرزوها را درخواهد یافت.

o درمانگران اغلب با بیمارانی روبرو می شوند که گویی قادر به ابراز کردن احساساتشان در قالب کلمات یا احساس کردن نیستند و میان عواطف گوناگون مثل خشم، غم، و عصبیت نمی توانند تمایز قائل شوند. قادر نیستند محل احساسات را در بدنشان مشخص کنند. برای این افراد اصطلاح ناتوانى بيان احساسات یا نارسایی هیجانی Alexithymia را برای توصیف این تصویر بالینی بکار می برند.  در رابطه با این افراد مشکلات مهمی بوجود می آید، زیرا دیگران متوجه نمی شوند او چه احساسی دارد؛ غیر خودجوش، خشک و بی روح، کند ، و دل مرده اند.

آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزوهای فرد بر پایه چیزی غیر از احساساتش باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه باید ها و اجبارهاست و فرد از ارتباط با خود وجودی اش فرومانده است.

o آرزو یک بخش عاطفی دارد و یک بخش قدرتی. اگر بخش عاطفی مسدود شده باشد، فرد نمی تواند آرزوهایش را تجربه کند، و همهِ فرایند خواستن از رشد باز می ایستد. احساس پیش نیاز آرزوست، ولی با آن یکی نیست. ظاهراً سدی جلوی هیجان بیمار را گرفته که اگر منفجر و شکسته شود، بهبودی و سلامت از دیوار سد می گذرد.

o فریتس پرلز در این باره می گوید :  از شر فکرت خلاص شو و به حست بپرداز…  اگر بیماری به عقلانی گری می پرداخت، یا سوالات تکراری می کرد، پرلز او را وا می داشت از آرزوی نهفته در این سوال سخن بگوید.
– بیمار : منظور شما از حمایت چیست؟
– پرلز: می توانی سؤالت را بصورت اظهار نظر بر زبان آوری ؟
– بیمار : می خواهم بدانم منظور شما از حمایت چیست؟
– پرلز: این هنوز همان سؤال است. می توانی به اظهار نظر تبدیلش کنی؟
– بیمار: اگر می توانستم، دلم می خواست تکه پاره ات کنم، و جواب این سؤال را ازت بیرون بکشم.
بیمار در این مرحله دسترسی بیشتری به عواطف و آرزوهایش داشت. هدف از برانگیختن عاطفه، روان پالایی صرف نیست، بلکه به بیمار کمک می کند آرزوهایش را دوباره کشف کند.

o اگر بیمار به شدت اسکیزوئید Schizoid باشد، و عمیقاً از خواسته هایش فاصله گرفته باشد، در خواست تمرکز و تعامل، اینجا و اکنون، که فوری و بی واسطه است، می تواند مفید باشد.

o فروید مدت ها پیش اشاره کرد که خیال پردازی ها Fantasies همان آرزوها هستند. برای مثال بیماری بود که نمی توانست تصمیم بگیرد که رابطه با دوست دخترش را ادامه دهد یا با او قطع رابطه کند. پاسخ او به سوالاتی نظیر چه میخواهی بکنی؟ یا دوستش داری یا نه؟ همیشه نمی دانم بود، که از روی سرگشتگی و درماندگی ادا می شد. درمانگر از او خواست مجسم کند دوستش به او تلفن می کند و پیشنهاد قطع رابطه را به او می دهد؛ بیمار به روشنی این وضعیت را پیش چشم مجسم کرد، نفس راحتی کشید و از احساس رهایی حاصل از این تماس تلفنی آگاه شد. از این خیالپردازی تا محقق شدن آرزوی او و کار بر روی عواملی که مانع شناسایی آرزوها و عمل به آنها بود، تنها یک قدم فاصله بود.

تکانه گری Impulsivity

o اختلال در آرزو کردن ضرورتاً به بازداشتگی و از کار افتادگی منجر نمی شود . برخی افراد برای پرهیز از آروز کردن، تمایزی میان آرزوها قائل نمی شوند و بلافاصله به هر شکلی تکانه ای به همه آرزوهایشان جامه عمل می پوشانند.  آنکه هر تکانه یا هوسش را به اجرا در می آورد، درست مانند کسی است که آرزوهایش را فرو می خورد و سرکوب می کند . به این ترتیب، فرد از اجبار به انتخاب میان آرزو های مختلفی که اگر همزمان تجربه شوند، ممکن است در تضاد با یکدیگر قرار گیرند، رها می شود.

o آنچه مورد نیاز است، تمایز درونی میان آرزوها و مشخص کردن اولویت های هرکدام است. اگر یک آرزو مانع رسیدن به آرزوی دیگر باشد، باید یکی از آنها کنار گذاشته شود. برای مثال اگر یک آروز دستیابی به رابطه ای پر معنا و عاشقانه باشد، انبوهی از آرزوهای بین فردی متعارض مثل تسلط، قدرت، اغوا، و چیره گری باید نادیده انگاشته شوند.  یا اگر مهمترین آرزوی یک نویسنده، برقراری ارتباط با دیگران باشد، باید از سایر آرزوهای مداخله گر، مثل آرزوی باهوش و زیرک به نظر آمدن چشم پوشی کند.

اجباری گری Compulsion Neurosis یا وسواس

o وسواس دفاعی است در برابر آگاهی از مسؤولیت، و نیز نشان دهنده اختلال در آرزوست. اختلالی سازمان یافته تر و در مقام مقایسه با تکانه گری، کمتر بول هوسانه. فرد اجبارگر یا وسواسی مطابق نیازهای درونی که به شکل آرزو تجربه نمی شوند، رفتار می کند. چنین فردی را چیزی بیگانه از ایگو هدایت می کند، که اگر عمل نکند به شدت احساس عذاب و ناراحتی می کند. با اینکه آروز دارد به آن شکل عمل نکند، پیروی نکردن از دستور اجباری گرانه را خیلی دشوار می یابد.

کامو Albert Camus، نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار فرانسوی، و یکی از فلاسفهٔ بزرگ قرن بیستم و از جمله نویسندگان مشهور و خالق کتاب بیگانه The Stranger ، در کتاب سقوط  The Fall می گوید :

عمل نکردن به آنچه انسان نمی خواهد، سخت ترین کار دنیاست.

باور کن چیزی که از دست دادنش برای فرد از همه سخت تر است،

درست همان چیزی است که او در واقع نمی خواهد.

چنین فردی احساس هدفمندی و آرزو دارد ولی هدفش، هدف خودش نیست. و وقتی این را می فهمد، موجی از شک و تردید سرتاپایش را فرا می گیرد. فرد چنان مشغول و چنان پرکار است که حس می کند نه وقت دارد و نه حق دارد از خودش بپرسد که دلش چه می خواهد. فقط هنگامی که دفاع، ترک بر می دارد، مثلاً پول و مقام و قدرت، نامربوط به نظر می آیند، فرد درمی یابد که خود حقیقی اش را خفه کرده است.

کتاب سقوط که نخست در سال ۱۹۵۶ منتشر شد، رمانی است فلسفی که از زبان ژان باتیست کلمانس یا یحیای تعمید دهندهٔ ندا کننده، که وکیل بوده و اینک خود را «قاضی توبه‌کار» می‌خواند روایت می‌شود. او داستان زندگی‌اش را برای غریبه‌ای اعتراف می‌کند. ژان باتیست کلمانس در رستورانی با غریبه‌ای، که در اصل خواننده کتاب است، آشنا می‌شود و داستان زندگی اش را برای او بازگو می‌کند.
ژان باتیست تعریف می‌کند که وکیلی تراز اول در پاریس بوده و زندگی بسیار موفقی داشته است. اما شبی که در حال گذشتن از پلی در پاریس بوده، زنی را می‌بیند که بصورتی غیرعادی به لبه‌های پل نزدیک شده است. ژان باتیست با بی‌توجهی از کنار زن می‌گذرد. بعد از چند قدم، صدای برخورد شیئی با آب را می‌شنود، اما برخلاف تمامی ارزشهایی که خود، ظاهراً، در طول اعترافاتش به آنها پایبندی نشان می‌دهد، هیج کاری نمی‌کند. این اتفاق بر زندگی موفق او به عنوان وکیل تأثیر بسزایی می‌گذارد.

تصمیم و انتخاب

تصمیم Decision ، پل میان آرزو و کردار است.
تصمیم به معنای متعهد کردن خویش به زنجیره ای از کردارهاست. اگر عملی ازفرد سر نزند، تصمیم حقیقی هم در کار نبوده، بلکه فقط بازی با تصمیم بوده.

o برخی بیماران درگیر یکی از تصمیم های خاص زندگی هستند، – مثلاً متاهل بمانند، یا طلاق بگیرند…– ادامه تحصیل بدهند یا نه…– بچه دار شوند یا نه….

Now it is no longer a matter of deciding what to do, but of deciding how to decide

بیماران دیگری می گویند: می دانند چه باید بکنند. مثلاً الکل یا سیگار را ترک کنند یا وزنشان را پائین بیاورند، ولی نمیتوانند تصمیم بگیرند و خود را متعهد Commit به انجام این تصمیم ها کنند.

کسانی هم هستند که می گویند: می دانند ایرادشان چیست. مثلاً زیادی بلندپرواز اند ، معتاد به کار یا بی توجهند، ولی نمی دانند چگونه تصمیم به تغییر بگیرند . در نتیجه خود را به درمان متعهد نمی کنند.

Commitment is healthiest when it is not without doubt but in spite of doubt

محدودیت و محرومیت در تصمیم گیری

یکی از اساسی ترین دلائل دشواری تصمیم ها این است که هر راه چاره، ما را از سایر راه ها محروم می کند .
تصمیم گیری درباره یک چیز، همیشه به معنای چشم پوشی از چیزی دیگر است .
فرد باید از گزینه هایی صرف نظر کند، که دیگر هرگز باز نمی گردند.

تصمیم گیری دردناک است، زیرا نشان دهنده محدودیت امکانات است، و هرچه امکانات محدودتر باشد، فرد به مرگ نزدیک تر است. بعضی ها بر سر یک دو راهی می نشینند و هیچ راهی را در پیش نمی گیرند، چون نمی توانند هر دو راه را بروند، و دلشان می خواهد هر دو راه ادغام شده و عبور از هر دو امکان پذیر باشد،  ولی رشد یافتگی و شجاعت در این است که بتوانیم از یک راه چشم پوشی کنیم و خرد در آن است که جویای راه هایی باشیم که ما را به کمترین چشم پوشی ممکن وا میدارد.

o بیمارانی که حاضر به پذیرش پیامدهای واقعیتِ چشم پوشی نیستند، از فلج اراده رنج می برند. یک تصمیم بزرگ، نه تنها فرد را در معرض اضطراب بی پایگی قرار می دهد، بلکه دفاع های موجود در برابر اضطراب مرگ را هم تهدید می کند. بعلاوه، یک تصمیم بنیادین، هر یک از ما را با تنهایی وجودیت خود روبرو می کند.
تصمیم، عملی انفرادی است و کردار خود ما محسوب می شود، هیچ کس نمی تواند برای ما تصمیم بگیرد. تصمیم، برخی افراد را مشوش می کند و آنها را وامی دارد تا با مجبور کردن دیگران، کاری کنند تا آنها برایشان تصمیم بگیرند.

احساس گناه در تصمیم گیری

اراده در پرده ای از احساس گناه بوجود می آید، و نخستین بار بصورت اراده متضاد رخ می نماید.  اگر کودک بداقبال باشد، طوری که والدین بخواهند ابراز همه احساسات و تکانه ای یا واکنشی او را سرکوب کنند، اراده اش زیر بار سنگین گناه می ماند و هر تصمیمی را ممنوع می داند.
چنین فردی در بزرگسالی قادر به تصمیم گیری نیست، زیرا احساس می کند حق تصمیم گیری ندارد. به همین دلیل، تصمیم به دلیل احساس گناه برای برخی دشوار است.

o استر مناکر Esther Menaker گفته که:

  شخصیت های آزار طلبی Masochists که با احساس گناه و تصمیم گیری مشکل دارند،
والدی داشته اند که به زبان بی زبانی به او فهمانده اند که :
حواست باشد که خودت نباشی، تو برای وجود داشتن به حضور من احتیاج داری.

چنین فردی در حین رشد، هرگونه ابراز آزادانه انتخاب را ممنوع می دیده است،

زیرا آن را تجسم تختطی از فرمان والد می دانسته است.

در بزرگسالی، تصمیم گیری های مهم، احساس ناخوشایندی پدید می آورند

که ریشه در ترس و اضطراب از جدایی

Adult Separation Anxiety Disorder

و نیز احساس گناه بخاطر ایستادن در برابر فرد غالب داشته است.

احساس گناه وجودی، که ناشی از گناهی است که فرد در حق خودش مرتکب شده، عامل بازدارنده ای در برابر تصمیم است، زیرا اتخاذ تصمیمی مهم برای تغییر باعث می شود تا فرد به تباهی و اینکه چگونه تنها خودش زندگی اش را فنا کرده، بیاندیشد.

مسوولیت شمشیری دو لبه است : اگر فرد مسؤولیت وضعیت زندگانی خود را بپذیرد، و تصمیم به تغییر بگیرد، به این معناست که فرد به تنهایی مسؤول ویرانه های زندگی گذشته ای است که می توانست مدت ها پیش تغییر کند. اما می دانیم باید این احساس گناه وجودی را پذیرفت، و با پذیرفتن مسؤولیت آینده، مسؤولیت خرد کننده اعمال گذشه را نیز پذیرفت.

o بهترین یا شاید تنها راه کنار آمدن با احساس گناه ناشی از تجاوز به حقوق دیگران یا خود، جبران است. فرد نمی تواند برای گذشته اراده کند . تنها با تغییر آینده است که می تواند گذشته را جبران کند.

شیوه های احتراز از تصمیم گیری

1-تعلل و مردد بودن Doubt در برابر دروازه تصمیم

2-احتراز از چشم پوشی Avoiding to Waive

مثلاً زنی بود که شوهرش یک سال پیش تصمیم به ترک او گرفته بود. او مرتب به همسرش التماس می کرد که باز هم فرصت به زندگی زناشویی شان بدهد. آن زن قادر نبود میان رابطهِ بد و ناخوشایند با همسرش، و تنهایی خوفناک و هراس انگیز، یکی را انتخاب کند . لذا او این مشکل را با شروع به برقراری رابطه با مردی دیگر حل کرد، و با استفاده از مرد دیگر به عنوان یک منبع حمایتی، توانست کاملاً از همسرش بگذرد. در واقع او از چشم پوشی دوری کرد، و دیگر مجبور نبود میان تنهایی و بودن با همسرش یکی را انتخاب کند، بلکه توانست میان شوهر و دوست پسر جدیدش یکی را انتخاب کند.

درست است که این راه حل حمایتی کوتاه مدت، او را از تردید و دودلی رهانید، ولی از طرف دیگر، با احتراز از معانی عمیق تر تصمیمش، یک فرصت خیلی طلایی برای رشد و تکامل را از دست داده بود و نتوانسته بود با موضوع درکِ تنهایی و مرگ، گامی بسوی رشد و تعالی بردارد.

3-کاستن از ارزش گزینه های انتخاب نشده و دادن ارزش زیاد به گزینه های انتخاب شده

مثلاً بیماری تصمیم گرفته بود در ازدواجی به شدت ناخوشایند بماند، زیرا گزینهِ دیگر، یعنی مجرد شدن را بی ارزش قلمداد کرده، و باور داشت مجردها قشونی پرجمعیت، نگون بخت و مطرود و غیر قابل معاشرتند. این پدیده در روانشناسی شایع است

4-سپردن اختیار تصمیم گیری به دیگری

تصمیم دردناک و رنج آور است، زیرا نه تنها هر یک از ما را با آزادی رو در رو می کند، بلکه با تنهایی بنیادین و این واقعیت که هریک از ما به تنهایی مسؤول وضعیت موجود در زندگی خویش ایم نیز روبرو می کند. اگر فرد، شخص دیگری را به تصمیم گیری بجای خود بگمارد یا ترغیب کند، می تواند هم تصمیم خودش را داشته باشد و هم از درد تنهایی احتراز کند.

o اریک فروم بارها تاکید کرده است که انسان ها منشی دوسوگرانه نسبت به آزادی دارند : با اینکه به پیکاری بی امان برای آزادی دست میزنند، منتظر فرصتی هستند که از آن صرفنظر کنند
و به نظامی استبدادی تن دهند تا از باری که آزادی و تصمیم بر دوششان نهاده، بکاهند.

همین افراد رابطه سادیستی مازوخیستیِ درد آور و رنج آور را به درد و وحشتی که از تنهایی دارند، ترجیح می دهند. بیمار در حین درمان به شدت با چرب زبانی تقلا می کند کاری کند که درمانگر بجای او تصمیم بگیرد و یکی از وظایف اصلی درمانگر، مقاومت در برابر این بازی و بر عهده نگرفتن مسؤولیتی است که بیمار می خواهد بر دوش او بگذارد.

فرد ممکن است به قدری در تصمیم گیری تعلل کند، تا عامل یا موقعیتی بیرونی بجای او تصمیم بگیرد. مثلاً اگر تصمیم به جدایی از یک رابطه را گرفته، با سردمزاجی و گوشه گیری، دیگری را به اتخاذ این تصمیم وا می دارد. حتی زنی آرزو می کرد که همسرش را با زنی دیگر در بستر بیاید، تا بتواند ترکش کند. به همین دلیل به طرز نامحسوسی خود را از همسرش دور نگه می داشت و از رابطه جنسی امتناع می کرد.

در مثالی دیگر، مردی از رابطه جنسی با یک دوست زنش راضی بود، ولی در مسائل دیگر، او را نمی پسندید . حاضر نبود تکلیف این رابطه را روشن کند. نه می خواست خاتمه اش دهد و نه برای بهبود آن کاری می کرد، لذا ناخودآگاه می خواست کاری کند تا آن زن تصمیم به جدایی بگیرد. تا می توانست از منزل خودش دور می ماند تا آن زن نتواند با او تماس بگیرد و یا به دلیل فراموشی در تمیز کردن اتوموبیل، وسائل یک زن دیگری مثل سنجاق سر یا ته سیگار در ماشین او باقی می ماند.
با این حال اگر کسی در این مدت به او می گفت که او سعی دارد رابطه را تمام کند، او انکار می کرد. جالب اینجاست که آن دوست زنش نه تنها تصمیم به قطع رابطه نگرفت، بلکه از مرد خواست تا به ختنه اش نقل مکان کند. در این حالت، مرد از تک تک دوستانش نظر خواست، و بارها دست به دامن درمانگرش شد، تا به او در تصمیم گیری کمک کنند و رفتارش را مورد بررسی قرار دهند که در نهایت، مرد حرف جالبی زد و گفت : اگر یک نفر دیگر تصمیم بگیرد، دیگر من تعهدی به اجرای آن ندارم.

o حجم زیادی از پژوهش ها نشان می دهد که وقتی فرد خود در یک تصمیم گیری دخالت دارد؛ یعنی همان فرایند دموکراتیک ؛ آنوقت مسؤولیت اجرای ان را هم می پذیرد؛ ولی در برابر تصمیمی که دیگری بر عهده اش گذاشته، موضعی خنثی یا مخالف اتخاذ می کند. مرد فوق به خیال خودش نمی خواست به دوستش صدمه ای بزند، انگار طرد طولانی مدت، عذاب دهنده و پنهانی صدمه ای به زن نمی زد.

5-تصمیم را بر عهده چیزی گذاشتن

o یکی از شیوه های کهن تصمیم گیری، رایزنی با سرنوشت، و یا همان فالگیری است. نوع فال فرقی نمی کند، مهم این است که، با انتقال مسؤولیتِ تصمیم گیری بر دوش یک عامل بیرونی، فرد از رنج واقعب ناشی از تصمیم خود در امان بماند.

قوانین وسیله سهل الوصول دیگری برای تصمیم گیری اند و انسان ها در پی آرامش حاصل از قوانین جامع و مبسوطند تا از رنج تصمیم در امان بمانند. یهودیان ارتودوکس که از قوانین ۵۱۳ گانه مذهب یهود پیروی می کنند، از بسیاری تصمیم گیری ها معافند، چون بیشتر رفتارهای آنان همه و همه از پیش نوشته و تجویز شده است.
قوانین حاکم بر جوامع سنتی، اغلب هر آغازی را سرکوب می کند و بلند پروازی و انتخاب را محدود می سازد، ولی در عوض فرد را از تصمیم گیری در مورد خیلی از مسائل، مانند ازدواج و طلاق و شغل و وقت آزاد معاف می کند.

تصمیم، راهبرد و اسلوب بالینی

o مهم است که در کار درمان، بیمار خودش برای موضوعات مهم زندگیش تصمیم بگیرد و مسؤولیت تصمیمش را قبول کند، چون اگر دیگری برای او تصمیم بگیرد، بیمار برای عمل به آن تصمیم تعهدی ندارد. لذا درمانگر باید در برابر خواست های بیمار مبنی بر گرفتن تصمیم توسط درمانگر مقاومت کند .
وقتی درمانگران تازه کار برای بیماران تصمیم می گیرند و سپس بیمار خود را به تصمیم متهد نمی بیند و به آن عمل نمی کند، آنگاه درمانگر به نومیدی و خشم دچار می شود.

البته مواقعی هم هست که گزینه ها بسیار به هم نزدیکند و احتمال پشیمانی بسیار بالاست و آگاهی بیمار از معنای تصمیم بسیار محدود است؛  لذا بزرگترین کمک درمانگر حمایت از بیمار است که فعلاً تصمیمی نگیرد. وظیفه درمانگر آفرینش اراده نیست، بلکه گشودن مسیر آن است.

رابرت وایت Robert W. White و کارن هورنای استادانه توصیف می کنند که : بخشی از توارث سرشتی هر فرد، سائقی است در جهت اثر گذاری، غلبه بر محیط، و تبدیل به آنچه توانایی بدل شدن به آن را دارد.

اگر اراده بوسیله موانع موجود بر سر راه تکامل کودک، سد شود؛ بعد ها این موانع درونی می شوند.
فرد دیگر قادر به عمل کردن نیست، حتی وقتی هیچ عاملی مانعش نباشد.

وظیفه درمانگر کمک به از میان برداشتن این موانع است. درمانگر برای وارد شدن به وجوه ناخودآگاه تصمیم گیری باید غیر مستقیم عمل کند.

ناگزیری از تصمیم .  فرد نمی تواند تصمیم نگیرد. تصمیم اجتناب ناپذیر است. فرد باید بپذیرد تصمیم هایش همه جا حاضرند و او به شکلی وجودی با موقعیت واقعی خویش رویارو می شود.
تعلل، مثل ادامهِ نوشیدن الکل و خود فریبی، خود نوعی تصمیم است.

برخی اوقات فرد در اینکه در تصمیم گیری چه چیزی می خواهد، کمترین تردیدی ندارد؛ ولی نمی تواند فعالانه تصمیم بگیرد. منفعلانه عمل می کند . میخواهد به دیگری اجازه دهد برای او تصمیم بگیرد . مثلاً کاری کند تا طرف مقابلش در یک رابطه تصمیم بگیرد، تا تکلیف او نیز مشخص شود.

وقتی بخش کوچکی از یک فرشینه بزرگ، در معرض دید باشد، جزئیات آن بخش کوچک زیادی به چشم می آید و درخشندگی خاصی به خود می گیرد ؛ اما وقتی باقی فرشینه نیز در دیدرس باشند، این جزئیات و درخشندگی رنگ می بازند. مثلاً رویارویی با مرگ، باعث می شود فرد مسائل پیش پا افتاده زندگی را کم اهمیت قلمداد کند یا دیگر کارهایی را که دوست ندارد، انجام ندهد.  رویارویی با موقعیت های خطیر و مرزی، فرد را بسوی موقعیت واقعگرایانه پیش می راند.

معنای تصمیم

o هر تصمیم یک بخش آگاهانه قابل مشاهده دارد، و یک بخش عظیم پنهان و ناخودآگاه. درمانگر برای کمک به بیماری که در گیرودار یک تصمیم عذاب آور است، باید به تجسس در معانی پنهان و ناخودآگاه تصمیم بپردازد.

o هر تصمیمی منافعی دارد. وقتی فرد قادر به اتخاذ تصمیم نیست، فرض درمانگر باید این باشد که بیمار تصمیمی دیگر با مجموعه ای از منافع خاص خود اتخاذ کرده است . اگر فرد بخواهد تغییر کند، ولی تصمیم به تغییر نگیرد، درمانگر بجای تمرکز بر امتناع از تصمیم، بر تصمیمی متمرکز می شود که در واقع اتخاذ شده است: تصمیم بیمار مبنی بر اینکه همانطور که هست بماند. بیمار ماندن، خود یک تصمیم است و تردیدی نیست که منافع وجودی یا نمادین دارد . مثلاً دوستانش برایش دلواپس می شوند یا درمانگر به تیمار او ادامه می دهد.

تصمیمی اتخاذ نخواهد شد، مگر آنکه فرد مالک تصمیمش شود و متوجه شود تصمیم های متضاد ،چه منافع و مضراتی دارند. گرین والد Anthony Greenwald از بیماری که دلش می خواهد ماده مخدر را ترک کند،می پرسد: چرا؟ و با بیمار همه منافع ادامه مصرف مواد مثل کاهش اضطراب،سرخوشی یا چشم پوشی از مسؤولیت را مورد بررسی قرار می دهد.

اگر تصمیم خود ویرانگرانه است، بی چون و چرا، در دنیای درون فرد معنایی دارد که به شیوه ای کاملاً نمادین و شخصی، او را از خطر دور می کند. با وجود این، درمانگر درک کامل برخی معانی تصمیم ها را به دلیل ریشه های عمیق ناخودآگاهشان دشوار می یابد.

quote-otto-rank-3
بینش و تغییر خود

o دلیل تغییر نکردن و متحول نشدن بیمار، دست نیافتن به بینش Insight کافی است. بینش در گسترده ترین مفهوم بالینیش به معنای خودشناسی Self-Knowledge و نوعی درون نگری Introspection است. ولی بینش همیشه ضروری هم نیست، زیرا هر درمانگری بیمارانی داشته که بدون بینش هم به تغییری عظیم دست یافته اند .

افراد به اشکال گوناگون در درمان پیشرفت می کنند:  بعضی از بینش سود می برند ، بعضی از سایر ساز و کارهای تغییر؛ حتی در برخی در نتیجه تحول Change به بینش می رسند.

بینش راه را برای تغییر و تحول و رشد شخصی و شخصیتی Personal Development می گشاید . رشد شخصی و شخصیتی می تواند شامل موارد زیر باشد:
i. بهبود خود آگاهی.. Improving Self-Awareness
ii. بهبود خودشناسی.. Improving Self-Knowledge
iii. بهبود مهارت های و یا یادگیری مهارت های جدید.. Improving Skills or Learning New Ones
iv. ساختن و یا تجدید هویت و عزت نفس.. Building or Renewing Identity/Self-Esteem
v. رشد نقاط قوت و استعدادها.. Developing Strengths or Talents
vi. بهبود داراییها .. Improving Wealth
vii. شناسایی و بهبود موارد بالقوه در خود.. Identifying or Improving Potential
viii. استخدام پذیری و رشد سرمایه انسانی خود.. Building Employability or Human Capital
ix. بهبود شیوه و کیفیت زندگی.. Enhancing Lifestyle or the Quality of Life
x. بهبود سلامت.. Improving Health
xi. انجام و اقدام بسوی آرمان ها Fulfilling Aspirations
xii. شروع یک زندگی جدید و یا زندگی مستقل شخصی.. Initiating a Life Enterprise or Personal Autonomy
xiii. تعریف و اجرای برنامه های رشد شخصی ..Defining and Executing Personal Development Plans
xiv. بهبود توانایی های اجتماعی.. Improving Social Abilities
xv. کمک به رشد دیگران.. Developing Other People

بینش به طرزی غیر مستقیم ارتباط بیمار و درمانگر را تسهیل می کند.

o بیمار باید بپذیرد که :
1- فقط خودش میتواند دنیای خود ساخته اش را تغییر دهد
o درمانگر باید به بیمار بفهماند که مسؤولیتی که او دارد مستمر است .
o یعنی اینطور نیست که فرد موقعیتی را یکبار برای همیشه در زندگی بیافریند ؛بلکه فرد مدام در حال آفرینش خویشتن است.
o همانطور که فرد به تنهایی مسؤول آنچه هست، هست، به تنهایی هم مسؤول تغییر آنچه هست نیز هست.
o بیمار باید به این بینش برسد که اگر من و تنها من دنیایم را آفریده ام، پس فقط من و فقط من می توانم تغییرش دهم.
o تغییر فرایندی فعال است .
o تغییر اتفاق نمی افتد مگر آنکه فعالانه تغییر کنیم،
o هیچ کس دیگری نمی تواند ما را تغییر دهد، یا بخاطر ما تغییر کند.

2- بپذیرد که در تغییر خطری نیست
o بسیاری از بیماران نمی توانند تغییر کنند، چون باوری ناخودآگاه به آنها می گوید، اگر تغییر کنید، مصیبتی روی خواهد داد . – یکی می ترسد اگر درگیر رابطه با فرد دیگری بشود، گرفتار شود و گیر بیافتد ، – دیگری می ترسد اگر خودجوشی یا خود افشاگری بیشتری داشته باشد، طرد یا تحقیر شود، یا با رفتار مستقل و خودمختارش، دیگران رهایش کنند.
این مصیبت های خیالی سد راه اراده اند.
فرایند شناسایی و نام گذاری مصیبت خیالی، به تنهایی به بیمار نشان می دهد که ترسش در واقعیت تا چه اندازه از بین رفته است و یا بیمار را تشویق کنیم همان رفتاری را که از آن می ترسد، به درجاتی در جلسات درمان پیش بگیرد . البته، آن مصیبت خیالی هرگز اتفاق نمی افتد و ترس کم کم از بین می رود.

بیمار از رفتار پرخاشگرانه دوری می کند، چون از خشم جنون آمیز سرکوب شده که می تواند منجر به آدم کشی شود،  مراقبت می کند تا مهارش کرده تا مبادا افسار گسیخته شود و عقوبتی به بار آورد .
درمانگر به چنین بیماری کمک می کند تا خشمش را به شکلی کاملاً سنجیده و میزان شده ابراز کند .
هنگام دلخوری از قطع شدن سخنانش، آزردگی از سخنان درمانگرش، و خشم از درمانگر بخاطر پرداخت پول، همه را بر زبان آورد تا او از این باور که موجودی وحشی و آدم کش است، دست بکشد.

3-بپذیرد برای آنچه که واقعاً میخواهد، باید تغییر کند
چه چیز فرد را از اتخاذ تصمیمی که واقعاً به نفعش است، باز می دارد؟
چرا بیمار در دستیابی به نیازها و آرمان های اصلی خود کارشکنی می کند؟
در حالیکه همین شخص نیازهای دیگر خود را، که اغلب ناخودآگاهند ولی در تعارض و ناهمخوان با نیازهای اولند، ارضا می کند. به عبارت دیگر بیمار انگیزه های متضاد و متعارضی دارد، که نمی تواند همزمان ارضایشان کند. برای مثال بیمار آرزو دارد که یک رابطه با جنس مخالف بصورت بالغانه و رشد یافته برقرار کند، ولی ناخودآگاه، آرزویش مرتب در حال تر و خشک شدن است، می خواهد مانند کودکی از او مراقبت شود، و از آزادی بالغانه و هراسناک در امان بماند، و اضطراب اختگی را که با مادر همانند شده فرونشاند. روشن است بیمار نمی تواند هر دو رشته آرزو را با هم برآورده سازد. نمی تواند با جنس مخالف رابطه بالغانه برقرار کند، ولی مدام در گوشش بخواند که مراقبم باش، حفاظتم کن، تیمارم کن، بگذار بخشی از تو باشم.

درمانگر بیمار را از این نیازهای متضادش آگاه می کند و باید بداند حتی تصمیم بی تصمیمی هم منافعی دارد. وقتی بیمار متوجه نیازهای متضادش شد، درمانگر کمک می کند او را متوجه سازد که نمی تواند همه آنها را ارضا کند و باید از میان آنها انتخاب کند، و از آنهایی که برآورده نمی شوند صرفنظر کند، مگر به بهای سنگین گذشتن از شخصیت یکپارچه و مستقلش.

4- هر فرد قدرت لازم برای این تغییر را داراست.
بعضی بیماران خود را قربانی رفتارشان می دانند، نه حاکم بر آن. تجربه درونیشان درماندگی است، و درماندگی سردرگمی و آشفتگی پدید می آورد؛  تا چنین وضعیت ذهنی غالب است، بعید است عملی سازنده از بیمار رخ دهد. آدمیزاد همیشه از سرگشتگی و بلاتکلیفی بیزار بوده و طی قرن ها کوشیده با یافتن توضیحاتی عمدتاً مذهبی یا علمی، جهان را سامان دهد و به زیر سلطه درآورد.

درمانگر بوسیله توضیح به بیمار کمک می کند پدیده ها و تجربیاتی را که پیش از این ناشناخته بوده، به نظم درآورد و بر آنها مسلط شود . بنابراین بینش به بیمار اجازه می دهد احساس کند که من نیروی لازم برای تغییر را در اختیار دارم. تفسیر درمانگر باید در زمان مناسب ارائه شود، زیرا تفسیر زودرس تاثیر اندکی در درمان دارد.

گذشته در آینده، آینده در گذشته

اینکه واژه اراده یا خواست معنایی دارد، از اهمیت زیادی برخوردار است؛ این واژه هم تصمیم و عزم و اراده را می رساند، و هم به زمان آینده اشاره دارد؛ مثلاً فلان کار را خواهم کرد I will do it ….یعنی الان نه، بلکه آینده….

فروید روان باستان شناس متعهدی بود که تا پایان عمرش اعتقاد داشت که کند و کاو گذشته برای یک درمان موفق ضروری و حتی با آن برابر است. او وظیفه درمانگر را «ساختنِ» گذشته می داند، و او واژه «ساختن» را مناسبتر از «تفسیر» می داند. این دیدگاه فروید در ارتباط با مرام جبرگرایانه Determinism اوست که معتقد است همه رفتارها و تجربیات روانی، نتیجه وقایع پیش از خودند، وقایعی که ماهیت محیطی یا غریزی دارند. مشکل این نظام توضیحی، پرورش تخم نومیدی در درمان است.
اگر ما زیر سلطه گذشته ایم، پس توانایی تغییر کجاست؟ از نوشته های بعدی فروید خصوصاً در مورد روان کاوی پایان پذیر و پایان ناپذیر، روشن است که دیدگاه جبرگرایانه او به انسان، او را به پوچ گرایی درمانی رساند.

هر نظامی که رفتار و تجربه روانی را بر اساس پدیده های خارج از حیطه مسؤولیت فردی توصیف کند، درمانگر را به موضعی خطرناک و خائنانه می کشاند .
به قول رنک : اصل علیّت به معنای انکار اصل اراده است، زیرا احساس، اندیشه و عمل فرد را وابسته به نیروهای خارج از فرد می داند و در نتیجه او را از مسوولیت و احساس گناه می رهاند.

رها سازی فرد از احساس گناه گذشته، اغلب سودمند است و به بیمار نشان می دهد که قربانی وقایع محیطی بوده است. لذا بازیابی گذشته، گناه را می بخشد، اما درمانگر را با مشکل کنار آمدن با «گذشته» در یک چارچوب داوری «یعنی عفو و بخشش» و کنار آمدن با «آینده» در چارچوب داوری دیگری «یعنی توسل به مسؤولیت» تنها می گذارد.

درمانگران واقع گرا، در مقام مقایسه با درمانگران مکاتب دیگر، کمتر بر گذشته تمرکز می کنند و بیشتر بر آینده، بر تصمیم های فراخوانده شده و اهدافی که در پیش چشم بیمار گسترده شده است، متمرکز می شوند. درمانگران واقع گرا با احساس گناه اینگونه روبرو می شوند که این احساس نه بخاطر انتخاب های نادرست در گذشته، که بخاطر امتناع از انتخاب های جدید است. فرد ابتدا باید بیآموزد که خود را برای زمان حال و آینده ببخشد. تا زمانی که فرد هم اکنون با خود همانگونه رفتار کند که در گذشته رفتار کرده است، نمی تواند خود را بخاطر گذشته ببخشد. بازسازی گذشته به واقعیت ها وابسته نیست، بلکه به منش و یا واکنش فرد نسبت به آن واقعیات وابسته است.

o درک نیازمند یک پس زمینه خاص است، ولی این درک جدید خود پس زمینه را تغییر می دهد. در نتیجه، تغییر فرایندی زنده است که در آن، پس زمینه و درک به نوبت همدیگر را بازسازی می کنند . همین اصل در رابطه میان گذشته و حال حاکم است: گذشته یک انسان ، برخلاف ویرانه های یک معبد باستانی، نه ثابت است و نه کرانمند؛ و بوسیله اکنون ساخته می شوند و در حضور همه، جایی نمادین و همیشه متغیرش بر اکنون تاثیر می گذارد.
گذشته مورد بررسی و موشکافی قرار می گیرد تا رابطه فعلی را تسهیل و تعمیق کند. این درست عکس فرمول فروید است که در آن رابطه فعلی، به عنوان وسیله ای برای تعمیق درک گذشته بکار گرفته می شود.

may-6
از کتابهای رولو می: «انسان در جستجوی خویشتن» و «عشق و اراده»
منبع: روان شناسی نگرش