روان نژندی، عشق، س.. و مرگ

روان نژندی، عشق، س.. و مرگ

 

روان نژند، یعنی روان آزرده. افسرده، پژمان، پژمرده، حُزین، غمگین، غمین، ملول،

خشمناک، غضبناک، Gloomy، Sad، عصبی، Neurosis، Psychoneurosis ،Neurotic

 

o لسلی فاربر Leslie Hillel Farber در مطالعه اش بر روی اراده در کتاب ۱۹۶۶ بنام  The Ways of the Will، تاکید می کند که ناهنجاری اصلی روزگار ما در همین ناکامی اراده نهفته است و عصر ما را باید عصر اراده بیمار نامید.

روان نژندان و افراد دارای اختلال شخصیت، با این ویژگی شناخته می شوند که دفاع های معمول فرهنگی برایشان کارساز نیست.  روان نژند نمی تواند صرفاً با بکارگیری ساختارهای هنجار فرهنگی مثل اشتغال، تحصیل و مذهب، ناکامی زندگی را حل کند.

دنیایی که به دست نقاشان ،نمایش نامه نویسان، و سایر هنرمندان ترسیم می گردد، دنیایی منزوی و اسکیزوئید Schizoid است. دنیایی که در بحبوبه بمباران پیشرفته ترین ابزار ارتباطی، برقراری ارتباط شخصی واقعی در آن بسیار دشوار است.   همانگونه که ریچارد گیلمن Richard Gilman یادآوری می کند، برجسته ترین نمایشنامه نویسان زمان ما، کسانی اند که سوژه شان را در همین فقدان رابطه قرار داده اند. هرچه رادیو تلویزیون و خطوط ارتباطی در خانه مان بیشتر شود، هستی غریبانه تری پیدا می کنیم.

 

روان نژندی و هنرمندی

o روان نژند و هنرمند هر دو در ناخوداگاهِ نژند خویش زندگی می کنند.  هنرمند تصویر در هم شکسته انسان امروز را به نمایش می گذارد، ولی با دگردیسی آن را به هنر ارتقا می دهد.
o روان نژند همان تعارض هایی را که حاصل تجربه خویش از پوچ انگاری، ازخودبیگانگی و غیره است، را احساس می کند ولی قادر نیست شکل معناداری به آن بدهد. او میان ناتوانی اش در تبدیل آن تعارض ها به آثاری خلاق از یک سو، و ناتوانی اش در انکار آنها از سوی دیگر، گیر افتاده است.

o اتو رانک Otto Rank می گوید:
i. روان نژند، هنرمندی ناکام است که نتوانسته ماهیت تعارضاتش را به هنر تغییر دهد.
ii. روان نژندی راهی است که ناخوداگاه برای راه یافتن به آگاهی اجتماعی به کار می گیرد.

quote-otto-rank-2

o وان دن برگ Jan Hendrik van den Berg استدلال می کند که تمامی مشکلات روانشناختی، محصول تغییرات تاریخی-اجتماعی در فرهنگ است Psychology of Historical Change .
او معتقد است سرشت انسان به تنهایی وجود ندارد ، آنچه هست عبارت است از سرشت متغیر انسانی The Changing Nature of Man ، که به تغییرات جامعه وابسته است Phenomenological Psychotherapy and Metabletics یا Phenomenology و ما باید تعارض های بیماران مان را بجای روان نژندی، جامعه نژندی بنامیم.

o رولو می Rollo May خود معتقد است که مشکلات روانشناختی، محصول تاثیر متقابل دیالکتیکی سه عامل:

i. زیست شناختی Biological
ii. فردی Individual’s Life
iii. تاریخی اجتماعی  Social Historical است. و اینکه:

نقطه مقابل عشق ،نفرت نیست، بلکه بی احساسی است.

نقطه مقابل اراده ، دودلی نیست،

بلکه خود را با وقایع خاصی درگیر نکردن، بی اعتنا بودن و بی ارتباط ماندن با آنهاست.

 

عشق و س..

o رولو می می گوید:
وقتی چنین سراسیمه در پی یافتن فنونی برای رهایی هستیم، یعنی راه رسیدن به رهایی را هرچه بیشتر گم کرده ایم. این عادت دیرین و طعنه آمیز ما انسان هاست که وقتی راه مان را گم می کنیم ،تندتر می رویم. مثلاً هنگامی که ارزش و معنای واقعی عشق را گم می کنیم، بیش از پیش به کمک های تکنیکی در سکس چنگ می اندازیم. یا متوسل به قانون هایی مثل قانون جذب یا عرفان های عجیب و غریب و یا انواع روش هایی با نام فرا درمانی می شویم، که فقط حقه بازی و دروغند و ……  همه و همه نمونه هایی از این گم کردن راه اند.

عجیب است که در جامعه ما مردم به برهنگی روانی در مهر و عطوفت نسبت به یکدیگر محتاط ترند، تا به برهنگی جسمانی در رابطه جنسی. قبلاً وقتی زنی با مردی به بستر میرفت، گناه کار به شمار می آمد، حالا اگر بعد از تعداد مشخصی قرار ملاقات، هنوز از همبستری خودداری کند، احساس گناه مبهمی در وجودش شکل می گیرد.

انسان در دورهٔ اوج انقلاب صنعتی Victorian Era ، قبل از ۱۹۰۰ ، در جستجوی عشق بود، بی آنکه در دام سکس بیافتد، انسان امروزی در جستجوی سکس است بی آنکه در دام عشق بیافتد. درست مانند برده ای که آنقدر به کارش می کشند تا شور و شهوتی برای طغیان و شورش در او باقی نماند، سکس هم ابزار ما شده است، همانگونه که تیر و کمان برای انسان غارنشین ابزار بوده است.

امروز در روانشناسی کاملاً پذیرفته ایم که دلواپسی Anxiety بیش از اندازه برای توانایی جنسی،

از لحاظ روانشناسی، چه برای زن و چه مرد، خود موجب احساس ناتوانی جنسی است.

 

چه چیزی مردم را بجای انکار وسواسی نیاز جنسی، به دل مشغولی وسواسی به سکس می کشاند؟ قطعاً انگیزهِ عمده، تکاپوی فرد برای اثبات هویتش است.
بکارگیری سکس برای اثبات توانایی جنسی در حوزه های گوناگون، به تاکید فزاینده بر اجرای تکنیکی منجر شده است.  تا جایی که مثلاً مرد در برخورد با مشکل زود انزالی با استفاده از مواد بی حس کننده حاضر است هرگونه لذت را از خودش سلب کند، تا فقط و فقط به خودش یا دیگری ثابت کند مردی است با توانایی جنسی.

هرچه فرد در رابطه جنسی مجبور باشد توانایی بیشتری از خود نشان دهد، این رابطه را ماشینی تر تصور می کند . رابطه ای که باید تنظیم شود و به جلو رانده شود،  در نتیجه، احساس کمتری نسبت به خود و طرف مقابلش خواهد داشت، و هر چه احساس کمتر باشد، ولع و توانایی اصیل جنسی اش را بیشتر از دست می دهد.
پیامد این شیوهِ خودشکن این می شود که در دراز مدت، معشوقی که کارآمد است، همان معشوقی می شود که ناتوان هم هست.

 

س.. و اروس Eros

o اروس Eros واژه ای یونانی و به معنی عشق جنسی است، که در اسطوره‌های یونان Greek Mythology خدای عشق God of Love بود.  رومی‌ها او را آمور “عشق”، و همتا و نقطهِ مقابلِ کوپیدُ Cupid یا میل و خواهش و آرزو Desire و “شوق” می‌خواندند.  اروس در زمانه ما به اشتباه با شهوت گرایی یا تحریک جنسی مترادف شده است.  واژه نامه وبستر، سکس را ویژگی نرینه یا مادینه بودن تعریف می کند و اروس را معادل اشتیاق سوزان، حسرت و آرزو، رویای عشقی خودکامروا که اغلب کیفیتی احساساتی دارد می داند.

سکس دم دستی ترین دارویی است که آگاهی ما را نسبت به وجوه اضطراب آفرین اروس از بین می برد. اروس نیرویی است که جلوتر از ماست و ما را به سوی خود می کشد و جذب میکند. در حالیکه سکس از پشت سر هُل می دهد.

اروس کششی است بسوی وصل و یگانگی با آنچه به آن تعلق داریم ، پیوستن به امکانات خودمان و یکی شدن با افراد مهم دنیای خودمانی که در رابطه با آنها، به درک خودکامروایی و کمال نائل می شویم. اروس آروزیی است که موجب می شود انسان خود را وقف جستجوی فضیلت، یعنی زندگی خوب و اصیل کند.

سکس یک نیاز است، در حالیکه اروس یک اشتیاق است.

هدف سکس ارگاسم است، در حالیکه در اروس ما در پیِ یکی شدن با دیگری در شور و شعف هستیم. بعد از سکس ما میل به خواب داریم، در حالیکه در اروس آنچه می خواهیم برعکس است : دوست داریم بیدار بمانیم، به معشوق بیاندیشیم و با یادآوری و چشیدن دوباره لذتش، وجوه تازه ای از یک تجربه باشکوه را کشف کنیم.  اروس سرچشمه مهر و محبت است.

واقعیت این است که هدف از اشتیاق ارضای آن نیست،

بلکه طولانی تر کردن آن است.

و در آنجا آن عشق ورزی ای ترجیح داده می شود، که هدفش ارگاسم نباشد،

بلکه ارگاسم یک نتیجه اتفاقی آن است.

اروس نیرویی درون ماست که در آرزوی کمال است، و در روان درمانی، افراد را بسوی سلامتی سوق می دهد.

o فروید کاملاً تصدیق می کند که لیبیدوی Libido کاملاً ارضا شده، از طریق رانه و یا غریزهِ مرگ Death Drive ، به خود ویرانگری Self-Destruction منتهی می شود.- ۱۹۲۰- Beyond the Pleasure Principle
اروس در آخرین نوشته های فروید، به عنوان غریزه حیات Life-Producing Drive در برابر تاناتوس Thanatos یا غریزه مرگ می ایستد. امروز فرمول هری استک سالیوان کاملاً مورد تایید است که:

ما تا آنجا دیگران را دوست داریم، که قادر به دوست داشتنِ خود هستیم،

و اگر نتوانیم به خود احترام بگذاریم و خود را ارزشمند بدانیم،

نمی توانیم به دیگری احترام بگذاریم و دوستش بداریم.

 

o وجود مانع برای به اوج رسانی و تشدید لیبیدو یا شور جنسی ضروری است،  در جایی که مقاومت های طبیعی در برابر ارضا شدن کافی نبوده، همواره مردم مقاومت های عرفی و سنتی را علم کرده اند تا بتوانند از عشق لذت ببرند.  در دوره هایی مثل افول تمدن باستانی، که هیچ مانعی دربرابر ارضای جنسی وجود نداشت، عشق بی ارزش، و زندگی تهی شده بود، و واکنش سازی های نیرومندی لازم بود تا ارزش های عاطفی ضروری را به جامعه باز گردانند.

o فروید کم کم متوجه شد که ارضای رانه Drive یا سائق جنسی، یعنی ارضای کامل لیبیدو، همراه با کاهش تنشی که در بر دارد، به خودی خود ماهیتی خودشکن دارد و به مرگ میانجامد، و از همین نکته به بعد، اروس وارد نوشته های فروید شد. فروید می نویسد :

 

وقتی ارضای جنسی جشن پیروزی برپا می کند، اروس از بین می رود

و دستِ غریزهِ مرگ برای دستیابی به اهدافش باز می شود.

این تصور که هدفِ غایی هستی، ارضای تکانه هاست، سکس را به بیغوله های ملالت و ابتذال کشانده است.

 

رویارویی با مرگ و به تعویق افتادن آن، باعث می شود که همه چیز چنان گرانبها، مقدس و زیبا به نظر برسد، که میل به دوست داشتن، و در آغوش گرفتن را بیش از هر زمان دیگری احساس کنیم.

o ابراهام مازلو Abraham Maslow به حق می گوید: اگر نامیرا Immortal بودیم، بعید بود بتوانیم مشتاقانه عشق بورزیم.
i. وسواس جنسی، ترس انسان معاصر از مرگ را پنهان نگه می دارد.
ii. دلمشغولی با مسائل جنسی، او را تخدیر می کند، بطوریکه نیازی به اعتراف به این واقعیت ندارد که روزی می میرد.

 

فرار یا ترس از تنهایی = افزایش درد و رنج و اضطراب

 

o بیماری بود که حملات حاد احساسِ تنهایی موجب سراسیمگی او می شد.  حسِ تنهاییِ حاد یکی از دردناکترین اضطراب هایی است که انسان دچارش می شود و بیماران می گویند دردش شبیه درد جسمانی در قفسه سینه است. وقتی حملهِ حسِ تنهایی آغاز می شد، بیمار سعی می کرد ذهنش را از آن دور کند، و به افکار دیگری بپردازد ، مثلاً خود را کار مشغول کند یا به سینما برود، ولی هر نوع فراری را که بر می گزید، تهدیدِ حسِ تنهایی در پشت سرش در هوا معلق و منتظر مانده بود تا شمشیرش را در ریه های او فرو برد.

اگر به او کار ادامه میداد، خندهِ اهریمنی حسِ تنهایی از پشت سرش شنیده می شد که دیر یا زود خسته خواهد شد و از کار دست خواهد کشید و آن وقت است که شمشیر تنهایی از راه می رسد. اما یک روز به این نتیجه رسید که سعی نکند از آن فرار کند، تصمیم گرفت با تنهایی نجنگد.  با خودش گفت چرا آن را نپذیرد، با آن تنفس نکند و به سوی آن نرود؟

با تعجب مشاهده کرد وقتی مستقیماً با تنهایی روبرو شد، از پا درنیامد و ترسش فروکش کرد. بیمار دریافته بود که تنهایی حاد را فقط زمانی احساس می کرد که از آن می گریخت.  لذا اضطراب یا تنهایی تا زمانی که از آن می گریزیم، دست بالا را دارد. {اصل مواجهه}

 

دیو آسایی Daimonic در درون هر فرد یا گروهی که فرد به آن متعلق است، قابل پذیرش نبوده و به دشمنی فرافکنی می شود. 

مثلاً میل داریم هر کمونیست را یک شیطان ببینیم، با خدا همانند سازی کنیم، و یا جنگ هایمان را جهاد بنامیم. 

وقتی با دشمنانمان می جنگیم ،متوجه نیستیم که با همان «خود»ی می جنگیم که وجودش را در درونمان انکار کرده ایم.

برای این فرافکنی باید بر حق به جانب بودن خودمان پافشاری کنیم و این کار مذاکره را غیر ممکن می سازد. 

مذاکره با شیطان اعتراف به برابری با اوست، در این صورت از همان ابتدا در برابرش سپر انداخته و باخته ایم.

 

may-5
چه هولناک است دانستن!

اُدیپ یا اودیپ یا ایدیپوس Oedipus، در اساطیر یونانی، پادشاه افسانه‌ای تبای، تنها فرزند لایوس Laius و یوکاسته Jocasta است. یکی از پیشگویان معبد دلفی Delphi به لایوس گفت در صورتی که از لوکاستی صاحب فرزندی شود، به دست آن فرزند کشته خواهد شد.  پس لایوس او را به چوپانان سپرد تا در کوه رهایش کنند. اما چوپانان او را به مروپی، همسر پولیبس سپردند.  روزی ادیپ از کسی شنید که فرزند پولیبُس نیست. او برای یافتن حقیقیت نزد پیشگوی معبد دلفی رفت و او به جای پاسخ سوالش به ادیپ گفت که روزی پدرش را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد.

ادیپ برآشفت، نزد پولیبُس باز نگشت و راه تب در پیش گرفت.  در راه به لایوس برخورد کرد و در نزاعی او را کشت و نادانسته با یوکاسته، مادرش، ازدواج کرد.  زمانی که حقیقت را دریافت، خود را کور کرد. یوکاسته نیز خود را کشت.

این پرسش همواره قابل بحث است که: یک انسان تا چه میزان خودشناسی را تاب می آورد؟ ادیپ نمونه آدمیزادی است که دانشی دربارهِ خود بدست می آورد، و بیشترین بهای ممکن را در برابر آن میپردازد، تا جایی که در آخر کار تبعید شده و از شهریاری نسبتاً شاد و پیروز، به پیرمردی نابینا تبدیل می شود. او فریاد بر می آورد : آه، از شنیدن بیمناکم، ولی با این حال باید بشنوم.

پیشگوی نابینا می کوشد با گفتن این جمله او را از جستجو باز دارد: چه هولناک است دانستن، وقتی که فایده ای از آن حاصل نمی شود. حتی همسر ادیپ، یعنی یوکاسته «که همان مادرش است »، به تمام غیب گویان میتازد و به همسرش التماس می کند که: به این افسون تن در نده، بهتر است تا جایی که می توانی بی فکر و بی خرد زندگی کنی. حتی بعد هم، وقتی یوکاسته حقیقت را در می یابد «که در واقع مادر همسرش بوده است » بر سر همسر و فرزندش ادیپ فریاد میزند که: خداوند تو را از اینکه بدانی که هستی در امان بدارد.

مساله اصلی این است که آیا اُدیپ باید بداند کیست و چه کرده؟ اینکه پدرش را کشته و با مادرش ازدواج کرده، و تبارش کیست؟ یا نه نباید بداند ؟

ولی ادیپ به این دلیل قهرمان است که اجازه نمی دهد، پیشگوی، یا همسرش، یا خدا، یا هرکس دیگر، او را از دانستن درباره خویش باز دارد. ما نیز مانند اُدیپ می توانیم بگوییم : چه پرخطر است دانستن! ولی با این حال باید بدانم.

دانستن پرخطر است، ولی خطر ندانستن بیشتر است.

در نمایشنامهِ فاوست گوته Goethe’s Faust ، فاوست روحش را به شیطان می‌فروشد. قهرمان چنان کشش فراگیری برای بدست آوردن دانش دارد، که روحش را به شیطان می فروشد و بهایش را دست کم می گیرد.  گوته Johann Wolfgang von Goethe با شیوهِ خودش در این داستان بیان می کند که این «اشتیاق بی کران» برای کسب دانش، به خودی خود، جزیی از جهان شیطان است.

آدم وحوا از بهشت رانده شدند، زیرا با خوردن از درخت خیر و شر، به دانش دست یافته بودند.

may-1

<

منابع:
عشق و اراده – انسان در جستجوی خویشتن -رولو می Rollo May
Love and Will – Man’s Search for Himself
برگرفته از : روان شناسی نگرش