عشق، محبت، غریزه، نیاز، میل

عشق، محبت، غریزه، نیاز، میل

محبت Tenderness

o هایدگر Martin Heidegger محبت را پدیده اساسی سازنده هستی انسان می داند.  وقتی محبت نداشته باشیم، و برای آن اهمیت قائل نباشیم، هستی خودمان را از دست می دهیم.
محبت راه بازگشت به هستی است.  اراده و آرزو نمی توانند شالوده محبت باشند، بلکه برعکس : اراده و آرزو بر مبنای محبت بنا می شوند.
هایدگر می گوید : اراده کردن، رها کردن محبت است، و من اضافه می کنم فعال کردن محبت است.  ثبات، خود بوسیله محبت بنا می شود.

آگاهی Awareness

o ما در روان درمانی در پی پاسخ های شسته رفته ای که می تواند حال بیمار را از آنچه هست بدتر کند نیستیم.  ما در پی آنیم که به بیمار کمک کنیم مشکل را درک کند، در خود بپذیرد و به آن سر و سامان دهد. کارل یونگ با همین بینش گفته است: مشکلاتِ عمدهِ زندگی هرگز حل نمی شوند و اگر به نظر بیاید که حل شده اند ، یک چیز بسیار مهم دراین میان گم شده است.

رانه و غریزه Instinct و Drive

o غریزه از اساس زیست شناختی است و ماهیتی قهری و جبری دارد و از لحاظ فیزیولوژیک، سمج است.

نیاز Need

o نیاز، اساسی فیزیولوژیک دارد، ولی به دلیل تحریک مداوم جنسی در اطراف ما، مبرم و ضروری است. نیاز شکل کمتر مبرم و واجب رانه و غریزه است، زمانی که یک نیاز واپس رانده شود، تمایل دارد که به غریزه بدل شود. نیاز ما را از پشت هل می دهد و ما تلاش می کنیم به چیزی بازگردیم و چیزی را حفظ کنیم، بوسیله نیاز به جلو رانده می شویم.

میل Desire

o میل و اشتیاق، اساسی روانشناختی دارد و از انسان بر می خیزد. میل و شوق ما را به جلو و به سمت امکان های جدید می کشاند.  نیاز منفی است ولی شوق مثبت است.

عشق Love

عشق سالم اشتیاق است. عشق ناسالم نیاز است.

اگر عشق صرفاً یک نیاز بود، فردی نمی شد، اراده در آن دخیل نبود ، انتخاب ها و سایر وجوه آزادی خودآگاه وارد تصویر نمی شدند. فرد فقط نیازهایش را برآورده می کرد.

ولی وقتی عشق جنسی به میل و اشتیاق تبدیل می شود، اراده پا به میدان میگذارد. عشق و اراده با هم یکی شده و به یک دستاورد واحد بدل می شوند.

  نیرومند ترین نیاز انسان ها سکس نیست، بلکه رابطه، صمیمیت، مورد پذیرش قرار گرفتن و تایید شدن است.

انسان تنها مخلوقی است که چهره به چهره عشق می ورزد و در حین نگاه به جفتش، جفت گیری می کند. البته می توانیم رویمان را برگردانیم و وضعیت های دیگری به خود بگیریم، ولی اینها تنوع و تغییراتی در مضمون اصلی است : یعنی مضمون اصلی عشق ورزی، رو در روی یکدیگر است.

در نتیجه همه نمای جلویی بدن فرد و آسیب پذیرترین بخش های بدن در معرض لطف و مهربانی و یا قساوت و بی رحمی جفت قرار می گیرد.  در نتیجه مرد قادر است تا در چشم زن سایهِ شعف و شادی، یا وحشت و هراس، یا بیم و غم را ببیند. این دگرگونی حیوان به انسان است.  حتی میمون ها از پشت جفت گیری می کنند.  پیامدهای این تغییر بسیار عظیم است، و در آن عشاق می توانند با هم حرف بزنند و به چشم جفت خود نگاه کنند.

بسیاری از بیماران در حین روان درمانی در می یابند که اگر نتوانند کاری برای جفتشان انجام دهند، و چیزی به او ببخشند، انگار چیزی گم کرده اند. همانطور که توانایی در اختیار گذاشتن و بخشیدن و اعطاء و رساندن برای لذت کامل خود فرد ضروری است، توانایی ستاندن و دریافت کردن هم در رابطه عاشقانه ضرورت دارد.  اگر نتوانید دریافت کنید، اعطاء تان نوعی سلطه و تفوق بر دیگری خواهد بود؛ برعکس، اگر نتوانید اعطاء کنید، دریافت صرف، شما را تهی خواهد کرد.

عشق و پذیرش

o اروس Eros ، به معنی عشق جنسی، بدون فیلیا Philia ، به معنی عشق و دوستی برادرانه Brotherly Love، زنده نمی ماند.  تنش حاصل از کشش مدام و شور و شهوت مدام، اگر برای همیشه ادامه یابد، تحمل ناپذیر می شود. فیلیا نوعی آرامش است، محبت Affection است. دوستی و رفاقت Friendship است. متضاد هراس Phobia است. فیلیا عبارت است از علاقه به بودن با دیگری، علاقه به آسودن در کنارش، علاقه به طپش قلبش و ضرب آهنگ گام هایش، صدایش و همه وجودش.

o فیلیا نیازمند آن نیست که کاری برای معشوق انجام دهیم، جز آنکه بپذیریمش و با او باشیم و از او لذت ببریم ؛ فیلیا عبارت است از دوستی در ساده ترین و صریح ترین معنایش.

به همین دلیل، پل تیلیش Paul Tillich الهی‌دان و فیلسوف آلمانی‌تبار مشهور و بزرگترین متکلم قرن بیستم آمریکا، آن همه از پذیرش Acceptance و توانایی پذیرفتن پذیرش Power of Acceptance گفته است. قابلیتی که انسان امروزی چنان فاقد آن شده که حتی این واژه ها به گوشش غریب است.

ما انسان های مستقلی هستیم که اغلب نیروهای خود را زیادی جدی می گیریم ، مدام در حال کنش و واکنشیم و غافلیم که بیشتر ارزش های زندگی فقط زمانی بدست می آیند که سماجت نکنیم، ارزش های زندگی خودشان در سکوت از راه می رسند، آن هم وقتی که اصرار و نیازی در کار نباشد، نه رانشی پشت آنهاست، و نه کششی از جلو در کار است، بلکه خموشانه و از با هم بودن محض سر بر می آورند.

از این روست که هری استک سالیوان بر دورهِ همتایان بین هشت تا دوازده سالگی در رشد و تکامل تاکید می کند، یعنی دوره ای که در آن هنوز رابطه با جنس مخالف شکل نگرفته است و در واقع دوره دوست داشتن اصیل و بی غل و غش هم جنسان است، دوره ای که پسرها دست در گردن یکدیگر به مدرسه می روند و دخترها را نمی توان از هم جدا کرد ، این آغاز ظرفیت انسان برای دوست داشتن دیگری است، همانگونه که خود را دوست می داریم.
سالیوان می گوید: اگر دوره همتایان تجربه نشود، فرد بعدها قادر نخواهد بود به جنس مخالف عشق بورزد. قبل از این دوره هم قادر به عشق ورزیدن به کسی نیست، و اگر حتی به این کار وادار شود، چیزی جز تظاهر و وانمود سازی نخواهد بود.

هری هارلو Harry Frederick Harlow (متولد ۱۹۰۳ – درگذشته ۱۹۸۱) روانشناس آمریکایی بود که اهم شهرتش را به خاطر تحقیقاتش بر جدایی نوزاد از مادر، نیاز از روی وابستگی و انزوای اجتماعی، با آزمایش‌هایی که به روی گونۀ میمون رزوس Rhesus Monkeys انجام داد دارا می‌باشد. او طی این آزمایش‌ها تاثیر و اهمیت ابراز توجه و همراهی را به روی رشد شناختی اثبات کرد. او اکثر این آزمایش‌ها را در آزمایشگاه‌های دانشگاه ویسکانسین-مدیسن Wisconsin–Madison انجام داد و روانشناس انسانگرای Humanistic Psychology هم‌عصر و دانشجویش، آبراهام مزلو Abraham Maslow نیز در پاره‌ای از آن‌ها با وی همراهی کرد.

آزمایش‌های هارلو بسیار بحث‌برانگیز بودند، و شامل اقداماتی مانند جدا و دور کردن نوزادان میمون و منزوی کردنشان به مدت ۲۴ ماه بود، که باعث بروز اختلالات شدیدی در آن‌ها شده بود. بعضی از محققین اشاره به این کرده‌اند که انتشار گزارش آزمایش‌های جنجالی او عاملی برای آغاز جنبش حقوق حیوانات در آمریکا شد. اما آزمایشات هری هارلو با میمون های رزوس بر اهمیت فیلیا صحه گذاشت. میمون های هارلو که اجازه نداشتند در کودکی با میمون های دیگر دوست شوند، و هرگز یاد نگرفتند که با خواهر و برادران یا دوستان خود دوست شوند، و به شیوه ای آزاد و غیر جنسی بازی کنند، همان هایی بودند که بعدها نمی توانستند کارکرد جنسی کافی داشته باشند.  به عبارت دیگر دوره بازی با همسالان، پیش نیاز ضروری برای یادگیری جذابیت جنسی کافی و پاسخ به جنس مخالف در آینده است.

o فیلیا به نوبه خود نیازمند آگاپه Agape یا نوع دوستی است. آگاپه یکی از چهار واژه ایست که یونانی‌ها برای عشق به کار می بردند و هر کدام از این واژه‌ها کاربرد مختلفی داشتند. چهار واژه یونانی‌ها برای عشق عبارت بودند از:

i. آگاپه Agape – عشقی که می بلعد. بدین معنا که فرد را در خود غرق می‌کند و بالاترین درجه از عشق است.
ii. اروس Eros – به معنی عشق جنسی است.
iii. فیلیا Philia – به معنی دوستی و محبت و عشق برادرانه است.
iv. استُرگه Storge – به معنی عشق خانوادگی و قومی است.

ما آگاپه را ارج نهادن به دیگری تعریف کرده ایم، علاقه به خوشی و سعادت دیگری، فراتر از هر منفعتی که ممکن است برایش داشته باشد.

عشق و وابستگی

معمولاً عشق با وابستگی مشتبه می شود،

اما واقع امر این است که هر کس فقط به اندازه ظرفیتش

و میزان ناوابستگی اش می تواند دوست بدارد و عشق بورزد.

o هری استک سالیوان در این باره اظهار نظر شگفت انگیزی کرده و گفته است: یک کودک تا رسیدن به دوران پیش از نوجوانی، دو سال پیش از بلوغ، نمی تواند هیچکس را دوست بدارد. البته می توان او را به رفتاری وا داشت که به دوست داشتن و عشق ورزیدن شباهت داشته باشد، اما چنین رفتاری ظاهری است و پایه و اساسی ندارد، و اگر در وارد ساختن او به این رفتار اصرار ورزیده شود، حاصل آن ناخوشایند و روان آزارانه خواهد بود.

این بدان معنی است که کودک تا دوسال پیش از رسیدن به بلوغ، با قبول و تایید آدم های دیگر آشنا نیست، و طبعاً ظرفیت عشق ورزیدن را ندارد.  کودک به طور طبیعی وابسته به پدر و مادر است، آنان را دوست دارد، و می خواهد با آنان باشد. اما اگر در رفتار و حالات کودکان دقت کنیم، متوجه می شویم که کشش بچه ها به خرس یا سگ مخملی خود، بیشتر و خود به خودی است تا به آدم ها.

حرف آخر این است که:

باید برای هر احساسی نام متناسب با آن را درنظر بگیریم،

نه اینکه هر احساسی را عشق بنامیم. 

عشق و محبت واقعی را وقتی می آموزیم که آن را ساده و آسان تصور نکنیم،

و اگر واقع گرا هستیم، از نقاب ها و پوشش های عشق نما،

که در جامعه متظاهر به عشق وجود دارد، استفاده نکنیم.

may-8

روان شناسی نگرش