مخالفت جیمز با عنصرگرایان

مخالفت جیمز با عنصرگرایان

William James_1

o وى شخصیت مهمى در تاریخ روانشناسى آزمایشى محسوب مى‌شود؛ گرچه او یک روانشناس آزمایش‌گرا نبود.
مع‌هذا وى پیشگام روانشناسى جدید در آمریکا به‌حساب مى‌آید.
به‌دلیل اینکه جیمز در آمریکا، روانشناسى جدید آلمان را تفسیر و انتقاد مى‌کرد، گاهى فراموش مى‌کنیم که چه زود و سریع او این نهضت را دریافت.

o سن وى ده سال کمتر از وونت بود، با داشتن سمت استادى فیزیولوژى در دانشگاه‌ هاروارد، او به تدریس روانشناسى فیزیولوژیک در سال ۱۸۷۵ –
سالى که وونت از زوریخ به لایپزیگ رفت – مشغول بود.
o در آن سال، جیمز دانشگاه هاروارد را وادر کرد سیصد دلار صرف خرید ابزار فیزیولوژیک نماید و دو اتاق براى انجام آزمایش‌هاى مربوط به درس
ارتباط‌هاى بین روانشناسى و فیزیولوژى The Relations Between Physiology And Psychology اختصاص دهد.

o این امر در سال ۱۸۷۵ – یعنى همان سالى که وونت نیز به‌طور غیررسمى آزمایشگاه کاربردى و نه تحقیقاتی، در لایپزیگ برپا کرد – به‌وقوع پیوست.
o البته چون این آزمایشگاه‌ها تحقیقاتى نبود، بنابراین، اولین آزمایشگاه پژوهشى را معمولاً آن مى‌دانند که وونت در سال ۱۸۷۹ تأسیس کرد.
o به‌هرحال، مى‌توان گفت که جیمز همزمان با وونت در تدریس دروس خود از آزمایشگاه استفاده مى‌کرد.
o ولى آزمایشگاه هیچگاه براى جیمز بیش از یک وسیله نبود.
o وى کاملاً به اهمیت آن آگاه بود، ولى استفاده از آن را غالباً جدى نمى‌گرفت.
o این تناقض، در کتاب معروف او تحت عنوان اصول روانشناسى (۱۸۹۰) کاملاً مشهود است.
o این کتاب ضمن حمایت از نهضت جدید در آلمان، آن را محکوم نیز کرد.
o از این جهت آن را مورد حمایت قرار داد که بسیارى از نتایج آزمایش‌هاى آن را با دقت بسیار به خوانندگان آمریکائى ارائه داد
و براساس دیدگاه سیستمى جیمز، تفسیر کرد.
o از سوى دیگر، هنگامى که نتایج این آزمایش را تفسیر مى‌نمود و با روانشناسى کنشى Functional Psychology آمریکا
مقایسه مى‌کرد، آن را مورد انتقاد قرار داد.
o روان‌شناسی کنشى یا روان‌شناسی کارکردی یک طغیان واقعی علیه ساختارهای درون‌نگری بود.
جان دیوئی John Dewey و دیگرانی که همگی از دانشگاه شیکاگو بودند، رهبران برجسته این نهضت کنشی به‌شمار می‌رفتند.
این مکتب که آشکارا به کنش‌‌‌‌‌‌های فرد علاقه‌مند بود ، از هرگونه پژوهش و تجربه و آزمایشی که به کاربردهای روان‌شناختی منجر می‌شد ، استقبال کرد.

• جیمز در راستاى روانشناسى کنشى در آمریکا قدم برمى‌داشت و دشوار است بگوئیم جیمز تعیین‌کنندهٔ این نهضت بود یا منعکس‌کننده آن، علت آن بود یا معلول این.
ولى کلید نفوذ جیمز در این حرکت جدید در شخصیت، روشن‌بینى و سهولت فوق‌العاده در نگارش او بود.
o هیچ شکى وجود ندارد که جیمز، مهمترین روانشناس آمریکا است، با وجود اینکه او تنها یک روانشناس نیمه آزمایشگاهى بود.

• ویلیام جیمز پس از مدتى تحصیل در خارج، در سن نوزده سالگى به دانشگاه هاروارد رفت و آنجا به تحصیل شیمى و تشریح تطبیقى پرداخت.
دو سال بعد وارد دانشکدهٔ پزشکى هاروارد شد. در سل ۱۸۶۹ به دریافت درجهٔ دکتر در طب نائل آمد، ولى به‌علت بیماری، به مدت سه سال در آسایشگاهى بسترى شد.
در تمام این مدت، وى به مطالعهٔ کتاب‌هاى مختلف و به‌خصوص فلسفه پرداخت.

• در سال ۱۸۷۲ جیمز به‌عنوان مدرس فیزیولوژى در دانشگاه هاروارد انتخاب شد.
این انتصاب او را وادار به انتخاب بین فلسفه و فیزیولوژى نمود.
o به‌نظر او زندگى یک فیلسوف وسیع‌تر و مشکل‌تر و درنتیجه توأم با دشوارى بیشترى بود، از این‌رو فیزیولوژى را برگزید؛
با این قصد که روانشناسى فیزیولوژیک را رشتهٔ اصلى خود کند و در ضمن، فلسفه را نیز به شکل غیرمستقیم دریابد.
زیرا جیمز هیچ‌گونه جدائى میان فلسفه و روانشناسى فیزیولوژیک نمى‌دید.
o تدریس جیمز در هاروارد، موفقیت‌آمیز بود و در ارتباط با این درس بود که او همزمان با وونت، اولین آزمایشگاه غیررسمى در روانشناسى را به‌وجود آورد.
سلامت جسمى وى تحت تأثیر فعالیت خلاق و موفقیت در تدریس بهبود یافته بود.
در سال ۱۸۷۶ وى به استادیارى فیزیولوژى منصوب شد.

• در سال ۱۸۷۸ قرارداد نوشتن کتاب اصول روانشناسى را که امیدوار بود در دو ال به پایان رساند، ولى دوازده سال به‌طول انجامید، امضاء کرد.
در سال ۱۸۸۵، جیمز به‌عنوان یک فیلسوف شناخه و به استادى آن برگزیده شد.
در سال ۱۸۸۹، عنوان او به استادى روانشناسى تغییر یافت و در سال بعد، کتاب اصول، منتشر شد که به موفقیت فراوانى دست یافت.
پس از گذشت سال‌ها از چاپ آن، هنوز کتابى است که تازگى خود را حفظ کرده و شناخت و بینش‌هاى ارائه شده در آن، بر اثر گذشت زمان، فرسوده نشده است.

• تغییر عنوان جیمز از پروفسور فلسفه به پروفسور روانشناسى با تکامل ذهنى او تطبیق نمى‌کرد.
o هنگامى که او کتاب اصول را تمام کرد، چنین نوشت:
این کتاب چیزى را ثابت نمى‌کند، و اینکه چیزى به‌عنوان روانشناسى علمى وجود ندارد و اینکه روانشناسى هنوز در شرایط پیش علمی قرار دارد.
وى آزمایشگاه را قبول داشت ولى آن را دوست نداشت.
o او در سال ۱۸۹۰ نوشت:
من طبعاً از کار آزمایشگاهى متنفرم، ولى تمام حوادث هم (طى سال‌هاى مهم زندگى من) توطئه کردند که مرا از عادت کردن به آن بازدارند،
به شکلى که حالا فقط به صورت وظیفه آن را انجام مى‌دهم.

• جیمز به بخش‌هاى اول کتاب Beiträge مانستربرگ Hugo Münsterberg جذب شده بود.
به نظر او نوعى تازگى و اصالت در کار مانستربرگ وجود داشت.
بالاخره جیمز موفق شد مانستربرگ را به هاروارد ببرد و در سال ۱۸۷۹ سرپرستى آزمایشگاه روانشناسى را به وى واگذار نماید.

• بیست سال آخر زندگى جیمز، تکامل وى را به‌عنوان یک فیلسوف به‌خود دید؛ گرچه از لحاظ سلامت جسمى بسیار آسیب‌پذیر شده بود.
o او هیچگاه از روانشناس بودن دست نکشید، ولى از روانشناسى دور شد.
o در سال ۱۸۹۹ کتاب صحبت‌هائى با معلمان The Talks To Teachers را نگاشت،
o کتاب تنوع در تجارب مذهبی Varieties of Religious Experience را در سال ۱۹۰۱ منتشر کرد.
o در سال ۱۹۰۷ جیمز از سمت خود در هاروارد کناره گرفت و شروع به انتشار کتاب‌هاى مهم فلسفى نمود؛ کتاب‌هائى مانند:
o اصالت عمل Pragmatism ۱۹۰۷
o معنى حقیقت The Meaning of Truth۱۹۰۹.

o کشمکش روان و تن در جیمز به سال ۱۹۱۰ در سن ۶۸ سالگى که وفات یافت، به اتمام رسید،
ولى وى سنت، نفوذ، سبک نگارش، شخصیت و روشنفکرى خاصى از خود به‌جاى گذاشت که بیش از یک مکتب رسمى تفکر، مؤثر بود.
o نفوذ او بسیار گسترده بود، و به‌ویژه به‌وسیلهٔ کتاب اصول، چنین شد.
o جان دیوئى و ویلیام مک دوگال گفته‌اند که چگونه جیمز در تکامل فکرى آنان مؤثر بوده و چگونه آنها قبل از اینکه نویسنده را ببینند،
در کلاس درس کتاب او (یعنى اصول) شاگردى نموده بودند.

• اگر جیمز یک آزمایشگر نبود، پس چگونه توانست چنان نفوذى بر روانشناسى که در آن زمان زیر سلطهٔ آزمایشگرى قرار داشت، داشته باشد؟
• چرا وى اغلب به‌عنوان بزرگترین روانشناس آمریکا محسوب مى‌شود؟
o سه دلیل براى این امر وجود دارد.

i. اول دلیل شخصى است.
شخصیت جیمز چنان جذابیتى داشت که ممکن بود گاهى مطالب چندان مهمى هم بیان نکند، ولى دیگران به او گوش فرا مى‌دادند.

ii. دلیل دوم، منفى است.
به‌طریقى که معمولاً تمام نهضت‌ها منفى هستند و جیمز با روانشناسى عنصرگرائى آلمانى متداول زمان خود مخالفت کرد
و تصویرى دیگر از روان ارائه داد.

iii. دلیل سوم مثبت است.
بدین معنا که این تصویر نو که جیمز ارائه داد، شامل امکانات بالقوه براى به‌وجود آمدن یک روانشناسى آمریکائى یعنى روانشناسى کنشى شد
که پسرعموى آن آزمون‌هاى روانى و طفل آن رفتارگرائى بود.
جیمز به دیگران چگونگى پیمودن راهى را که خود آنها آغاز به رفتن کرده بودند، آموخت.

• راجع به شخصیت جیمز نیاز به تفصیل بیشترى نیست.
o خواننده‌اى که هیچ‌گاه کتاب‌هاى جیمز را نخوانده، اگر به مطالعه آثار او بپردازد وى را بیشتر کشف خواهد کرد.
o جیمز یک انسان باقى خواهد ماند، حتى اگر به‌وسیلهٔ پرده‌اى از کاغذ و مرکب، استتار شود.

• توجیه جیمز را از مسئله داده‌هاى غیرقابل تجزیه روانشناسی Irreducible Data of Psychology در نظر بگیریم.
این داده‌ها عبارتند از:

i. روانشناس، فردى که مى‌داند و هوشیارى را امرى شخصى مى‌کند.
ii. تفکرى که مورد مطالعه قرار مى‌گیرد، موضوع روانشناسی
iii. شیء موردنظر و مربوط به تفکر که در خود تفکر، مستقر است.
iv. بالاخره واقعیت روانشناس، یعنى داده روان‌شناختى او که عبارتند از:
رابطهٔ بین افکار و اشیاء مربوط به آنها که ساختار اصلى علمى در روانشناسى هستند.
o این نقشهٔ ترسیمى از دانش و نه محتوا است.
o این طرح، داده‌هائى دربارهٔ هوشیارى را و نه از هوشیارى به‌دست مى‌دهد.

• براى مدت ۲۵ سال پس از آنکه کتاب اصول منتشر شد، اکثر روانشناسان آزمایشى با جیمز مخالفت کردند.
o ولى ناگهان تحولى رخ داد.
o روانشناسان گشتالت در اثبات صحت این ادعاى خود که هوشیاری، شامل دانش است و نه داده‌هاى حسی Sense – Data موفق بودند.
o رفتارگرایان نیز بر این ادعا که مسئلهٔ مهم انسان، قابلیت او براى انجام کار، یعنى در واقع آنچه که او مى‌داند است، پافشارى کردند.
o هر دو این گروه‌ها کنش‌گرا بودند و تحت نفوذ آنها روانشناسى آنچه که جیمز مدت‌ها قبل گفته بود باید بشود، شد.

• مفهوم کنش در روانشناسى جیمز کاملاً عیان بود.
o این مفهوم شبیه آنچه در آلمانی، Funktion مى‌گویند Function و مانند Akt روانشناسان Intentionalism عمل است، نبود.
o بلکه منظور، کنشى بود که از نظریهٔ داروین Charles Darwin گرفته شده و نه برنتانو Franz Brentano.

o روان، مورد استفاده دارد و مى‌توان آن را مشاهده کرد.
o این نوع کاربرد است که بعداً محور اصلى نظریه کنش‌گرائی آمریکا شد.
o دیدگاه جیمز در مورد هوشیارى چنان بود که گوئى عضوى است که داراى کنش پسیکوفیزیولوژیک است. وى نوشت:
گسترش و توزیع هوشیارى آن را چنین مى‌نمایاند که در یک عضو، انتظار مى‌رود و به‌منظور هدایت سیستم اعصابى که آن‌قدر پیچیده شده
که به تنهائى از عهدهٔ تنظیم خود برنمى‌آید، به آن اضافه شده است.
هوشیارى به احتمال قوى مانند کنش‌هاى دیگر، در جریان تکامل پیدا شده و حتماً به علت فایده‌اى که داشته‌ است.

• ما از جنبه‌هاى شناختى و کنشى روان از دیدگاه جیمز به‌صورت دو موضوع جداگانه صحبت کردیم؛ ولى آنها در واقع به یکدیگر متعلق هستند.

o شناخت، یک کنش ابتدائى روان است.
به‌نظر جیمز حتى احساسات نیز شناختى بوده و کنش آنها فقط جنبهٔ آشنائی of Mere Acquaintance دارد،
و کنش ادراک این است که چیزى دربارهٔ واقعیت بداند.
کاملاً روشن است که استفادهٔ اصلى روان براى موجود زنده، دانش یا دانستن است و دانش، راجع به دنیاى خارج (ادراک)، دانش بسیار مهمى است.

o در اینجا جیمز موضوع هوشیارى را مطرح مى‌کند و به‌ طریقى وارد روانشناسى درون‌نگرى مى‌شود.
ولى او سیستم اعصاب، موجود زنده و دنیاى اطراف او را نادیده نگرفت.
بدین علت، با وجود اشتغال وى با مسئلهٔ هوشیاری، در او یکى از اجداد رفتارگرائى را مشاهده مى‌کنیم.
در مشاهدهٔ رابطه بین محرک و پاسخ است که ما به‌طور اساسی، به شناخت پى مى‌بریم.
این بینش را مدت‌ها قبل از اینکه رفتارگرایان بدان دست یابند، جیمز داشت. آنها به‌تدریج به این دیدگاه رسیدند.

• امکان ندارد که بیش از این به نقد نقاط ضعف جیمز بپردازیم.
o برعکس وونت، او شهامت کامل نبودن را داشت.
o روانشناسى او پیرو دیدگاه واقع‌گرائى بود.
o وى در انجام کارها خطر مى‌کرد و منتظر مى‌ماند که نتایج نظر او را تأیید کنند.
o بدین ترتیب او خود را از قید و بند سنت‌ها رها نمود و آنچه را که در مورد روان، مشهود بود، بیان کرد.
o پس جاى تعجب نیست که او توانست تاحدى پیدایش گشتالت و رفتارگرائى را پیش‌بینى کند که هر دو نیز اعتراضى علیه سنت‌گرائى بود.
o البته تأثیر سریعتر جیمز، آماده‌کردن راه براى نهضت کنش‌گرائى و همکار اصالت عملى خود جان‌دیوئى بود.

• جیمز تنها یک نظریهٔ مشخص داشت که شهرت یافت و منجر به بحث و تحقیقات دامنه‌دار شد، و آن، نظریهٔ عواطف بود.
o اولین بار او این نظریه را در سال ۱۸۸۴ عرضه کرد.
o جیمز معتقد بود که در سیستم اعصاب، نوعى سازگارى‌هاى انعکاسى یا فطرى به محرک‌هاى عاطفى وجود دارد.
o سازگارى‌هائى که خود به‌خود منجر به تغییرات جسمانى مى‌شود.
o این تغییرات عمدتاً در اعضاء داخلى بدن و عضلات رخ مى‌دهد و موجود مى‌تواند این تغییرات را احساس کند.
o ادراک این تغییرات را عواطف مى‌نامند.
o تصویر او از این قرار بود که شیئى در ارتباط با یک عضو حسی، سبب اندریافت Apperception آن شیء توسط مرکز مناسبى در کورتکس مى‌شود
و این اندریافت، ایده‌اى است که شناسائى شیء را نشان مى‌دهد؛ این ایده مسبب ایجاد جریانات انعکاسى مى‌شود، و بالاخره، اندریافت این تغییرات
است که برداشت عاطفى از شیء ادراک شده را به‌دست مى‌دهد.

• در سال ۱۸۸۵، کارل لانگ (۱۸۳۴-۱۹۰۰) Carl Lange از کپنهاگ نظریه‌اى را اراده داد که بسیار شبیه بود؛ با این تفاوت که مانند جیمز وارد جزئیات نشد،
و تأکید بیشترى بر تغییرات عروقى و حرکتى نمود.
o جیمز در نظریه خود با توجه به دیدگاه‌هاى لانگ، تجدیدنظر نمود و آن را در سال ۱۸۹۰ در کتاب اصول به چاپ رساند.
o انتقادات فراوان بود. برخى از آن به سبک ادبى جیمز بود.
o جیمز عواطف را معلول و نه علت تغییرات بدنى مى‌دانست و بسیار ساده بود که این برداشت را در جملاتى مانند
ما احساس غم مى‌کنیم چون گریه مى‌کنیم
مى‌ترسیم چون مى‌لرزیم خلاصه کند.

• جیمز به انتقادات مربوط به این نظریه در مقاله‌اى در سال ۱۸۹۴ پاسخ داد و آن را از وضع ساده به پیچیدگى لازم تغییر داد.
o در آنجا چنین بحث کرد که :
1. اولاً، محرک براى ایجاد تغییرات بدنى شیئى ساده کافى نیست، بلکه کل شرایط Total Situation لازم است.
ما ممکن است از خرس فرار کنیم، ولى اگر حیوان زنجیر شده باشد، از آن نمى‌گریزیم
یا اگر با تفنگ قصد صید او نموده‌ایم و صیاد ماهرى هستیم، از او هراسى نداریم.

2. ثانیاً جیمز بین عاطفه Emotion و حالت عاطفی Feeling Tone تفاوت مشخصى قائل شد.
در واقع، وى از عاطفه به‌عنوان نوعى تشنج Seizure که شامل این تغییرات جسمى مى‌شود، یاد کرد.
این تغییرات در نظریه‌اى باعث محدود شدن آن شد، ولى بدون شک آن را به حقیقت، نزدیکتر کرد.

• تحقیقات جدیدتر بر نقش سیستم اعصاب سمپاتیک و هیپوتالاموس در عواطف تأکید کرد و تقریباً بر کشف جدید یا داده‌هاى نو به منظور
نشان دادن محدودیت‌ها و کمبودهاى نظریهٔ جیمز – لانگ به‌کار برده شده است.
o مع‌هذا این واقعیت دارد که نظریهٔ جیمز – لانگ James–Lange theory یک نظریهٔ رفتارگرائى عواطف است؛
زیرا آگاهى را وابسته به پاسخ مى‌داند و از این‌رو، دیدگاه رفتارگرائى را پیش‌بینى مى‌کند.
o ویلیام جیمز و کارل لانگ هر کدام به طور جداگانه تبیین‌های یکسانی را برای حالت‌های هیجانی عنوان کردند که در مجموع از آن با نام نظریهٔ جیمز-لانگ یاد می‌شود.
بر پایه این نظریه موقعیت‌های هیجان انگیز سبب برانگیختن پاسخ‌های فیزیولوژیکی ویژه‌ای می‌شود مانند،لرزیدن، عرق کردن و افزایش ضربان قلب.
هم چنین رفتارهایی مانند، گره کردن مشت یا جنگیدن را نیز فرا می‌خواند.
مغز از عضلات و اندامهایی که این واکنش‌ها را ایجاد می‌کند، پسخوراند حسی در یافت کرده و این پسخوراند است که احساس‌های مربوط به هیجان را به وجود می اورد.
جیمز می‌گوید، احساس‌های هیجانی ما مبتنی بر عملی است که از ما سر می‌زند و پسخوراند حسی که از عضلات و اندام‌های درونی دریافت می‌کنیم.
بنابراین هنگامی که خود را در حال لرزیدن و حالت تهوع می‌یابیم ترس را تجربه می‌کنیم.

• مخالفت جیمز با عنصرگرائى وونت و دیگران، به‌روشنى در بحث وى راجع به جریان تفکر Stream of Thought مشهود است.
o بدون شک، جیمز معتقد به تجزیه و تحلیل محتویات روان بود؛ ولى اعتقاد داشت توصیف تحلیلى روان بدین معنا نیست که
روان فقط مجموعه‌اى از عناصر است که در یک جا تجمع کرده‌اند.
o به‌نظر وی، روانشناسی، کل را با تأکید بر اجزاء، از دست داده است.
o موضوع مهم راجع به هوشیارى این است که روان نوعى جریان است؛ ولى ما دیدیم که عنصرگرایان همیشه این اصل را مدنظر نداشته
و جریانات در دست ایشان، به‌صورت ساکن و ثابت درمى‌آمد.

• جیمز دلایل معتبرى براى مخالفت خود داشت.

1) در وهلهٔ اول، بدیهى است که هوشیارى امرى شخصى است.
o بدین معنا که هر فکرى صاحبی دارد و این یکى از داده‌هاى اساسى در مورد هوشیارى است.
o از این‌رو جیمز با روانشناسانى که رابطه بین شخص و شیء Subject, Object را موضوع روانشناسى مى‌دانستند، موافقت داشت.
o وى با این دیدگاه، اساس یک روانشناسى خویشتن Self Psychology را پایه‌گذارى کرد.

2) دلیل دوم اینکه به‌نظر جیمز، هوشیارى همواره در حال تغییر است.
o وى در این زمینه موضعى افراطى داشت:
هیچ حالتى که گذشته است، قادر به برگشت و تکرار نبوده و همانند حالت قبلى نمى‌تواند باشد.
o از این دیدگاه، چنین برداشت مى‌شود که به نظر او یک حالت هوشیاری، تابع تمامیت وجود پسیکوفیزیکال انسان است،
و اینکه روان تصاعدى و نه تکرارى است.
o اشیاء تکرار مى‌شوند، ولى احساسات و افکار تکرار نمى‌شوند.
در اینجا جیمز مفاهیم گشتالتى و به‌خصوص آنچه را که فرضیه ثبات Constancy Hypothesis نامید پیش‌بینى کرد.
o فرضیه ثبات براین اساس است که زمانى که محرک یا شیء دوباره به ذهن مى‌آید، روان متفاوتى با قبل مى‌یابد
و مجموعهٔ محرک یا شیء قدیمى و روان جدید است که سبب ایجاد یک هوشیارى کاملاً جدید مى‌شود.
o اعتراض جیمز به عنصرگرائی، به‌قدرى روشن است که گفته شده او روانشناسى گشتالت را یک ربع قرن قبل از تولد آن، آغاز کرد.
براى مثال او نوشت که فرض وجود یک ایدهٔ ثابت و دائمى که در مقاطع مختلف هوشیارى ظاهر مى‌شود، افسانه‌اى بیش نیست.

3) به‌علاوه جیمز بر این باور بود که هوشیاری، امرى متداوم Continuous است.
o ممکن است فواصل زمانى مثلاً هنگام خواب، در هوشیارى وجود داشته باشد،
ولى وقتى Peter و Paul از خواب بیدار مى‌شوند، Peter ، Peter است و Paul ، Paul. آنها هیچ‌گاه مخلوط نمى‌شوند.
o در زندگى بیداری، تغییرات در هوشیاری، هیچ‌گاه ناگهانى نیستند.
o این صحیح است که تفاوت‌هاى نسبى وجود دارد:

گاهى حالت نسبى رکود و سکون در هوشیارى موجود است و گاهى نیز سرعت جریان آن به‌حدى است که توصیف آن امرى دشوار مى‌شود.
این حالات شبیه با مفاهیمى مانند محتواهاى محسوس Palable content و اعمال نامحسوس Impalable Acts مى‌باشد.

o باید افزود که به‌نظر جیمز، پیچیدگى جریان هوشیاری، دوبعدى است.
o بدین معنا که تغییرات نه تنها در زمان صورت مى‌گیرد، بلکه به‌علت تقاطعى که بین حالات مختلف هوشیارى
و درهم‌آمیزى آنان حادث مى‌گردد، نیز حاصل مى‌شود.
o معمولاً این حالت اضافى هوشیار را بعد توجهی Attentional Dimension مى‌نامند که جیمز از آن تحت عنوان فراخنا
و درجهٔ هوشیارى اسم مى‌برد و تقریباً هم مفاهیمى مرادف هستند.

4) جیمز یکى از ویژگى‌هاى اساسى هوشیارى را اختیار در انتخاب مى‌داند.
o هوشیارى مى‌تواند انتخاب Chooses کند.
o البته منظور وى در اینجا، کمتر مفهوم آزادى و اختیار فلسفى بود تا آزادى در توجه و دقت.
o این امرى بدیهى است که فقط بخش کوچکى از یک محرک، به هوشیارى مى‌آید،
و آن هم براساس انتخاب محرک‌هاى مناسب و مربوط Relevant صورت مى‌گیرد.
o بنابراین، هوشیاری به طریقى انتخاب مى‌کند که مبتنى بر منطق باشد و در نهایت به برآیندى منطقى منجر گردد.

o وونت حتماً از این طرز تفکر راجع به روان بیزار بود؛ ولى به‌نظر جیمز، روان شامل دانش Knowledge یا معانی است؛
درنتیجه، باید طبیعت منطقى آن را در نظر گرفت.
o روانشناسان فیلسوف، به‌ندرت قوانین تفکر را از قوانین منطق جدا مى‌کنند.
o جالب این است که جیمز با ارائهٔ مفهوم انتخاب محرک مربوط Relevant Stimulus توسط هوشیاری،
مفاهیم آمادگى ذهنی و گرایش تعیین‌کننده Determining Tendency را پیش‌بینى کرد.

• این چنین تصویرى که جیمز از روان ترسیم مى‌نمود، تصویرى مثبت بود؛ ولى تأثیر منفى بر روانشناسى آزمایشى داشت.
زیرا دیدگاهى مخالف دیدگاه متداول و پذیرفتهٔ زمان داشت؛ اما در عین حال نیز ارائه طریقى را در اینکه روش‌هاى مرسوم آزمایشگاهى
چگونه باید تغییر یابند تا برطرف‌کنندهٔ انتقادات او باشند، عرضه نمى‌کرد.

• جیمز در این باره مورد سؤال واقع نشد؛ لذا مجبور به پاسخ آن نیز نشد؛ ولى جنبه‌هاى مثبت روانشناسى که پاسخگوى سؤالات بسیار بوده، زیاد است.
o روانشناسى جیمز هیچگاه نام خاصى به‌خود نگرفت.
o زمانى تیچنر آن را نظریهٔ دانش Theory of Knowledge خواند که شاید با توجه به عینى‌گرائى جیمز،
لقب علم دانش Science of Knowledge با مسماتر مى‌نماید.
o این کاملاً درست است که جیمز در روانشناسى خود، با مسئلهٔ دانش هوشیارانه Conscious Knowledge یا آگاهی روبه‌رو بود
و این واقعیت، او را در راستاى سنت مکتب اتریش Austrian School و سیستم‌گرایان Systems thinking انگلیسى قرار مى‌دهد.

اصول بنیادین مکتب اتریش

فریتس ماخلوپ Fritz Machlup دیدگاه‌های نوعی تفکر اقتصادی اتریشی را فهرست کرده است.

1. فردگرایی روش‌شناسانه:
در توضیح پدیده‌های اقتصادی ما باید به کنش‌ها (یا عدم کنش‌های) افراد برگردیم؛ گروه‌ها یا «مجموعه‌ها» نمی‌توانند جز از طریق کنش فرد فرد اعضا کنشی صورت دهند.

2. ذهنیت‌گرایی روش‌شناسانه:
در توضیح پدیده‌های اقتصادی ما باید به قضاوت‌ها و انتخاب‌های افراد بر مبنای دانشی که دارند یا فکر می‌کنند دارند
و همهٔ انتظاراتی برگردیم که آنان در خصوص تحولات خارجی و خصوصاً نتایج کنش‌های دلخواه‌شان دارند.

3. سلیقه‌ها و ترجیحات:
ارزش‌گذاری‌های ذهنی کالاها و خدمات تقاضا برای آنها را تعیین می‌کنند.
به نحوی که بهای آنها تحت تأثیر مصرف کنندگان (واقعی و احتمالی) قرار می‌گیرد.

4. هزینه‌های فرصت:
هزینه‌هایی که تولیدکنندگان و دیگر بازیگران اقتصادی با آنها محاسبه می‌کنند بازتاب دهندهٔ فرصت‌های دیگریست که باید مقدم باشد؛
چنان که خدمات تولیدی برای یک منظور به کار گرفته شوند، همه دیگر کاربردها باید قربانی شوند.

5. مارژینالیسم:
در همه طراحی‌های اقتصادی، ارزش‌ها، هزینه‌ها، درآمدها، کارامدی، غیره بر اساس اهمیت آخرین واحد اضافه شده یا کم شده از کل تعیین می‌شوند.

6. ساختار تولید و مصرف:
تصمیمات برای پس انداز بازتاب دهندهٔ «ترجیحات زمانی» در خصوص مصرف در آینده فوری، آینده یا نامشخص است،
و سرمایه‌گذاری‌ها با در نظر گرفتن خروجی‌های بزرگتر مورد انتظار در صورت اجرای روندهای تولیدی زمانبرتر انجام می‌شوند.

7. اقتدار مصرف کننده:
تأثیری که مصرف کنندگان بر تقاضای مؤثر کالاها و خدمات و از طریق قیمت‌هایی که در بازارهای رقابتی آزاد حاصل می‌شوند،
بر برنامه‌های تولیدی تولیدکنندگان و سرمایه گذاران دارند، تنها واقعیتی مستند نیست بلکه هدف مهمی است که تنها با اجتناب کامل
از دخالت دولتی در بازارها و محدودیت‌ها بر آزادی فروشندگان و خریداران از تعقیب قضاوت خود در خصوص کمیت‌ها، کیفیت‌ها،
و قیمت‌های محصولات و خدمات قابل دستیابی است.

8. فردگرایی سیاسی:
تضمین آزادی سیاسی و اخلاقی تنها زمانی ممکن خواهد بود که آزادی کامل اقتصادی به فرد داده شود.
محدودیت‌ها بر آزادی اقتصادی دیر یا زود، به گسترش فعالیت‌های اجبارانهٔ حکومت به حوزهٔ سیاسی می‌انجامد،
که منجر به تضعیف و نهایتاً نابودی آزادی حیاتی فردی می‌شود که جوامع سرمایه داری در قرن نوزدهم توانستند بدانها دست یابند.