تبیین نظریه واقعیت درمانی

تبیین نظریه واقعیت درمانی

williamglasser-0
• نظریه گلاسر یک نظریهِ پرورشی – آموزشی، پیشگیری و درمانی است و لذا، سه جا کارآیی دارد، خانه، مدرسه، مراکز درمانی.
o تأکید نظریه گلاسر این است که می‌خواهد افراد را از کنترل‌های بیرونی رها کند و به کنترل درونی برساند.
o در واقع همان مفهومی که در نظریه یادگیری اجتماعی مبنی بر ارتباط میان رفتار و پیامدهایش مورد نظر گلاسر نیز می‌باشد.
o بنابراین، نظریه افرادی که ارتباط میان رفتار و پیامدهای آن را می‌فهمند از کنترل درونی برخوردارند.
o در واقع این افراد باور دارند که می‌توانند بر محیط خود تأثیر بگذارند.
o مقولهِ کنترل درونی در محیط خانه سبب هویت توفیق می‌گردد و در محیط مدرسه سبب پیشرفت تحصیلی، نمرات بالا، پشتکار و تلاش و توجه به تکالیف می‌شود.

• گلاسر در عصر بحران اجتماعی و از خود بیگانگی در آمریکا به این نکته پی برد که اساس تمام مشکلات مردم ناشی از کمرنگ شدن پیوند عاطفی بین آنهاست.
o افرادی که خود را گم کرده‌اند و سرگردان به هر تخته پاره‌ای چنگ می‌زنند تا چند صباحی زنده بمانند. اما باید به ساحل واقعی نجات رسید.

o انسان‌ها بر خلاف دیدگاه‌های سنتی درمانی چیزی بیش از غرایز، امیال و عادات هستند.
o انسان‌ها انتخاب می‌کنند ، تصمیم می‌گیرند، تغییر می‌دهند، خودشان را بررسی می‌کنند.
o چون انسان طرف است، برای اجرای فن‌های درمانی به یک چیز دیگر هم احتیاج هست و آن رابطه است و یک درمانگر سرد و بی‌عاطفه‌ متخصصِ مصلحت‌ اندیش نمی‌تواند موفق باشد.
o نقش مهم رابطه درمانی یک فرض جدی در درمان لحاظ می شود.

o علاوه بر رابطه درمانی، نگاه گلاسر در آسیب‌شناسی روانی به فرد، نگاه مریضی یا نقص در رفتار نیست
o نگاه او به فرد این است که وی از توانایی‌های خود به درستی استفاده نمی‌کند تا به خودشکوفایی و کمال برسد.
o گلاسر همه آنچه را که در جنبش انسان‌گرایی وجود دارد با عقل و استدلال نیز همراه می‌کند، اما همچنان فقدان «عبرت از گذشته» در نظریهِ وی وجود دارد.
o زیرا انسان‌ها فکر می‌کنند، احساس می‌کنند، تجربه می‌کنند، از گذشته عبرت می‌گیرند و برای آینده آرزوهایی دارند.

پیش سازمان دهنده

• به‌طور کلی انسان‌ها دارای ۴ نوع رشد هستند:
i. رشد زیستی ،
ii. رشد روانی (رشد شناختی، رشد عاطفی–هیجانی)
iii. رشد اجتماعی،
iv. رشد اخلاقی.

o گلاسر وجود انسان را شامل دو بخش روان و جسم درنظر گرفته است و نظریه‌اش را براساس رشد روانی تبیین کرده است،
o اما به رشد شناختی، عاطفی–هیجانی، عقلانی، اجتماعی و اخلاقی نیز تاحدودی پرداخته است و این رشدها را از رشد روانی جدا در نظر نگرفته است.
o وی می‌گوید: «رفتار سبب بروز این رشدها می‌شود».

o اوهمچنین اعتقاد دارد که همانطور که از لحاظ رشد زیستی انسان‌ها به غذا احتیاج دارند، برای رشد روانی نیز به یک یاری دهنده و یا یک راهنما نیاز هست.
o او عنوان می‌کند دو نیاز اساسی روان انسان:
i. نیاز به عشق و دوستی دوسویه و ارتباط.
ii. نیاز به احساس ارزشمند بودن برای خود و دیگران و کسب هویت منحصر بفرد و احترام است.

o وی برای برآورده شدن این دو نیاز، به رشدهای :
i. روانی- عاطفی،
ii. روانی- رفتاری ،
iii. روانی- اجتماعی،
iv. روانی- اخلاقی،
v. روانی-شناختی،
vi. روانی- عقلانی ،
تأکید نموده است.

o گفته می‌شود انسان‌ها در جوامع گوناگون صرف‌نظر از طبقه، نژاد، کیش، تحصیل، استعداد و . . . نوع نیازهای اساسی‌شان یکی است، ولی توانایی برآوردن این نیازها متفاوت است.
o در همین رابطه بسیاری از افراد هستند که نیازهای روانی‌شان برآورده نمی‌شود و به رضایت خاطر دست نمی‌یابند،
o در واقع از اینکه دوست داشته باشند و دوستشان بدارند ناتوان هستند.
o پس اینگونه افراد به روان‌درمانی احتیاج دارند؛ تا راه برآوردن نیازهایشان را یاد بگیرند.

موارد کاربرد نظریه واقعیت درمانی:

o در این نظریه گفته می‌شود همه کسانی که به نوعی دچار مشکل هستند (منهای بیماری‌های عضوی) از کمبود نیازهای روانی‌شان رنج می‌برند. مثلاً:
i. زنی گه دچار سردردهای میگرنی است،
ii. مردی که ادعا می‌کند حضرت مسیح است،
iii. پسربچه‌ای که در کانون بازپروری است،
iv. کسی از پرواز می‌ترسد،
v. راننده‌ای که با سرعت می‌راند،
vi. فردی که از زخم معده در رنج است،
vii. ترس از آسانسور، بلندی و . . .
viii. افرادی که قانون‌شکنی می‌کنند،
ix. افرادی که الکل مصرف می‌کنند ،
x. افرادی که خودکشی می‌کنند.

o این نظریه می‌گوید: انسان مسئول همهِ اعمال خودش است.
o و می‌گوید: تمام بدبختی‌ها، رنج‌ها، بسیاری از بیماری‌ها، شکست‌ها و . . . ، به خود انسان بر می‌گردد و حاصل بی‌مسئولیتی خود انسان است.
انسان‌ها باید رفتارشان را ارزیابی کنند، ببینند درست است یا نادرست، حق است یا ناحق، تا به این وسیله به رفتار اجتماعی خودشان رنگ و بوی اخلاقی بدهند.

o در این نظریه گفته می‌شود که همهِ فعالیت‌های افراد برای ارضای این نیاز می‌باشد، اگر موفق شوند، به نقطه اوج و خودشکوفایی که همان پذیرش مسئولیت شخصی
سلامت خود، می‌باشد خواهند رسید که نتیجهِ آن اتکا به حمایت درونی خود است، و اگر موفق نشوند هم خود رنج می‌برند و هم باعث رنج و ناراحتی دیگران می‌شوند.

o وی می‌گوید: اصل در واقعیت درمانی ایجاد پیوند، تقبیح مسئولیت گریزی و بازآموزی است و لذا فرمول ثابتی برای کاربری در مورد فرد بیمار به هنگام درمان وجود ندارد
o چگونگی انجام واقعیت درمانی بستگی به میزان مسئولیت‌گریزی بیمار و شخصیت او دارد.

o هرچند هیچ دو موردی همانند هم نیستند، هنگامی که درمان موفقیت‌آمیز باشد انسان به آسانی می‌تواند مشاهده کند این اصول چگونه با روند درمان به‌خوبی در هم بافته‌اند.
o به نظر گلاسر، شکست در امر درمان به این امر بر می‌گردد که به درستی آن اصول اساسی توسط درمانگر به کارگرفته نشده است،
o گلاسر می‌گوید: در آخرین سال تحصیل از درمان‌های سنتی ناراضی شده بودم و در جستجوی راه بهتری برای درمان افراد به جز روان‌درمانی سنتی بودم.

o وقتی برای درمان پسری یازده ساله و بسیار باهوش می‌بیند که درمان‌های سنتی جواب نمی‌دهد، تلاش‌های دیگری شروع می‌کند که بعدها واقعیت درمانی نام می‌گیرد.
o مادرش بی‌عاطفه، طلاق گرفته و متخصص در سطح آزمایشگاه موشکی، و پدرش در بخش دیگری از کشور زندگی می‌کرد،
o گلاسر می‌گوید : وقتی پسر را دیدم دوسال بود که زیرنظر درمان گران دیگر درمان می‌شد و من سال سوم رزیدنتی خود را می‌گذراندم
و او نخستین بیمار کودک خارج از بیمارستان من بود.
o دو درمانگر قبلی به روش سنتی با بازی درمانی او را درمان کرده بودند.
o مثلاً اگر او چند بار عروسک زن را کتک می‌زد، درمانگر از او می‌پرسید آیا دلش می‌خواهد مادرش را کتک بزند و امیدوار بود پسر حدس او را تأیید کند،
o من هم نخست سعی داشتم همان راه درمان گران قبلی را پیش گیرم، هنگامی که پسر خشم و قهر خود را نسبت به مادرش تأیید کرد، من حیران مانده بودم،
o همانگونه که آن دو درمانگر حیران شده بودند که چرا رسیدن به این بینش به او کمکی نمی‌کند.
o پسرراه و روش بهتری را برای عملکرد می‌خواست ولی تا آن موقع ما از یاد دادن آنچه را که او نیاز داشت خودداری کرده بودیم.

o درمانگران قبلی به او میدان داده بودند و او برای خودش هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد.
o او به گونه‌ای تهاجمی و به روش غیرقابل پیش‌بینی عمل می‌کرد.
o برای اینکه توجه مرا جلب کند داد می‌کشید و وقتی به او توجه می‌کردم کنار می‌کشید و مرا پس می‌زد و مادرش را آدمخوار طرد شده‌ روانی می‌دانست.
o او واژه‌ها و تعبیراتی را که درمان‌گران قبلی به کار می‌بردند بر زبان می‌آورد و درمانگران پیشین را به باد انتقاد می‌گرفت،
o در مدرسه نیز خشمگین بود و می‌گفت هیچ کس مرا درک نمی‌کند.
o نسبت به نامزد جدید مادرش پر از خشم بود و می‌گفت این مرد مادرش را از دست او ربوده است.
o هیچ‌کس در مورد رفتارهای او داوری نکرده بود چه درست چه غلط!
o همه رفتار او را بیرون‌ریزی عقده‌های روانی تعبیر کرده بودند، او دمدمی مزاج و ناشاد بود.

o رفتار او تلاشی ناامیدانه برای وادارکردن دیگران به راهنمایی و تصحیح رفتارش و انضباط دادن به او به گونه‌ای که شاید به رفتار نیک دست یابد و کاری ارزشمند از دستش برآید، بود.
o تمام آنجه را که حس می‌کرد این بود که هیچ‌کس در واقع توجه لازم را نمی‌کرد
o با هیچکس پیوند عاطفی نداشت و او تقریباً از واقعیت بریده بود
o جیغ می‌زد و فرار می‌کرد ، حرف‌های بی‌معنی می‌زد.
o او چند بار در خلال جلساتی که داشتیم می‌گفت مادرم مرا دوست ندارد و همین موضوع علت بدرفتاری‌های اوست.
o این نشان می‌داد که او به‌خوبی به رفتار خود واقف است.
o مادرش زنی سرد و بی‌احساس بود و به جای اینکه در برابر رفتار او واکنش نشان دهد و محدودیت‌هایی برایش قائل شود با او به بحث و جدل می‌پرداخت.

o پسر عمیقاً احساس بی‌ارزشی می‌کرد و فکر می‌کرد کسی دوستش ندارد .
o بچه‌های مدرسه و همسایه‌ به خاطر کارهایش مثل طاعون از او دوری می‌کردند، زیرا کلاس را بر هم می‌زد، بازی بچه‌ها را به هم می‌ریخت و . . .
o پزشک مافوق من اعتقاد داشت او باید تحلیل روانی شود و بداند که چرا ، و سپس من از روش انتقال استفاده کنم .
o کم‌کم بین من و او یک پیوند عاطفی شکل می‌گرفت و من تصمیم گرفتم برخلاف آنچه خوانده بودم شروع به نوعی واقعیت درمانی کنم
o از آن به بعد قرار شد تأکیدها بر واقعیت‌ و رفتار زمان حال باشد.

o فردای آن روز وقتی پسر آمد به او گفتم: برو اتاق بازی ، اما او مطابق معمول همان‌جا ماند به او گفتم گوش کن امروز هیچ علاقه‌ای به آنچه تو می‌گویی ندارم،
فقط تو باید به حرف‌های من گوش کنی، سعی کرد فرار کند، نگهش داشتم ، به او گفتم: دیگر بازی تمام شده و مانند آدم بزرگ‌ها صحبت می‌کنیم
و اگر قرار باشد رفتاری بی‌ادبانه داشته باشد تحمل نخواهم کرد.
o باید هر کاری کرده به من بگوید و منهم به او کمک خواهم کرد درست و نادرست کارهایش را تشخیص دهد.
o او کوشش کرد که برود نگذاشتم، سعی کرد مرا بزند به او گفتم اگر مرا بزنی منهم تو را خواهم زد!

o او حس کرده بود که من از خودم ناامید شده‌ام و ترسید که با فشار آوردن به من رهایش کنم، و او را به حال خود بگذارم
o خیلی رک به او گفتم تو بدبخت‌ترین و نفرت‌انگیزترین بچه‌ای هستی که تا به حال دیده‌ام.
o شدیداً شگفت زده شد.
o او فکر کرده بود تمام درمانگران باید به‌ناچار درمانجویانشان را دوست داشته باشند
o به او گوشزد کردم، اگر خیال دارد درمان شود باید سعی کند اخلاق و رفتار خود را تغییر دهد وبداند هیچکس، دیگر با این رفتاری که او دارد نمی‌تواند به او کمک کند.

o آنچه بعداً روی داد خیلی مهیج بود
o بیش از هر چیز او دوست داشتنی شده بود و مودب صحبت می‌کرد
o به نظر می‌رسید از اینکه با من باشد لذت می‌برد و با کمال شگفتی دیدم که من هم به دیدن او مشتاق هستم.
o با وجود اینکه بین من و او پیوند عاطفی برقرار شده بود باز هم از راهکارهای من نزد مادرش شکایت می‌کرد
o او می‌دانست مادرش به سراغ من خواهد آمد که رویه‌ام را عوض کنم.
o اگر مادرش می‌توانست روش مرا عوض کند ثابت می‌شد من واقعاً نگران پسر نیستم و پیوند عاطفی ما شکسته می‌شد.

o مادرش تهدید کرد که روش مرا به مافوقم گزارش می‌کند، منهم گفتم اینکار را بکنید، بعدها دیگر پسر شکایت نکرد.
o پیوند عاطفی ما بیشتر می‌شد. مراقب او بودم که مبادا به رفتار قبلی خود برگردد. و اگر کار خوبی از او می‌دیدم به او جایزه می‌دادم.
o حدود دو ماه بعد از مدرسه‌اش شنیدم نمراتش عالی شده است و رفتارش نیز خوب شده است
o به مدرسه گفتم تا آنجا که می‌توانند با او مهربان باشند و دربارهِ تغییراتی که کرده صحبتی به میان نیاورند.
o پسر از ارتباط‌های خود با مردم خشنود بود.

o در حدود سه ماه بعد درمان او پایان یافته اعلام شد.
o با نامزد مادرش رابطهِ خوبی پیدا کرده بود، او از این ازدواج بهره‌مند می‌شد زیرا مسلماً او به پدر نیاز داشت.
o او دوستانی پیدا کرده بود و کمتر به من نیاز داشت.

رشد زیستی – روانی

o گلاسر از لحاظ روانی به مانند اریکسون قایل به این است که یک تعامل دوسویه بین کودک و مادر برقرار می‌شود
که این تعامل جهان اطراف را برای کودک با ثبات و قابل اعتماد می‌کند، اگر این ثبات بوجود نیآید حس عدم اعتماد در
کودک بوجود می‌آید که در نهایت موجب پدیدآمدن اضطراب جدایی خواهد شد،
که نتیجهِ آن در بزرگسالی اختلال در رفتار و شخصیت فرد خواهد بود.

o همچنین گلاسر از لحاظ زیستی به مانند جان بالبی قایل به این است که جانداران با مجموعه‌ای از الگوهای عملی ثابت به دنیا می‌آیند
که این رفتار در صورت وجود محرک محیطی مناسب که به آن (رها کننده می‌گویند) بروز می‌کند و این بروز فقط در یک فاصله زمانی محدودی
در دوران رشد اتفاق می‌افتاد که به آن دورهِ حساس یا بحرانی می‌گویند.

o این رفتارها از لحاظ انطباق‌پذیری ارزش دارند و به نظر گلاسر اگر این انطباق روانی صورت نگیرد افراد در رنج خواهند بود؛
که مهمترین رفتار انطباق جویانهِ روانی سیستم پیوندجویی است، پیوند جویی یک سیستم تنظیم کننده است
و در درون فرد قرار دارد. این سیستم به فرد امنیت روانی می‌دهد و موجب برقراری ارتباط با فرد تکیه‌گاه می‌شود.
فرد تکیه‌گاه حتی وقتی حضور ندارد باز هم هست و موجب حیات روانی می‌شود.

o به اعتقاد گلاسر ما دو میراث داریم:

A. میراث زیستی
B. فرهنگ جامعه

o گلاسر اعتقاد دارد احساس ارزشمندی بیشتر در مدرسه که حالت جامعه‌پذیری دارد، اتفاق می‌افتد تا در خانه، برای همین سن ۱۰-۵ سالگی را سن حساس درنظر گرفته است.
o گلاسر معتقد است که قبل از اتفاق تجربیات تلخ، بهتر است تعلیم و تربیت را انجام داد، چون زمان و انرژی بیشتری صرف خواهد شد که ابتدا آنها پاک شود و بعد آموزش (بازآموزی) صورت گیرد.
o گلاسر شدیداً به پیشگیری از طریق آموزش مسئولیت‌پذیری اعتقاد دارد و می‌گوید ما نباید بگذاریم فرد تجربه هویت شکست را پیدا کند.

• مراتب برآورده نشدن نیازهای اساسی عبارتند از:

i. عدم ایجاد ارتباط عاطفی دو سویه
ii. وقتی رشدها اتفاق نمی‌افتد
iii. فرد واقعیت‌ها را نمی‌شناسد و رفتارهای درست را از نادرست تشخیص نمی‌دهد چون فرد حامی و تکیه‌گاه وجود ندارد و پیوند عاطق دوسویه برقرار نشده است
iv. فرد مسئولیت گریز می‌شود (خود را مسئول اعمال خود نمی‌داند)
v. توانایی برآوردن نیازهای اساسی‌اش را ندارد
vi. احساس حقارت، شرمساری و بی‌ارزشی می‌کند و در رنج می‌افتد
vii. هویت شکست پیدا می‌کند
viii. نا واقع گرا می‌شود (مریض)
ix. بزهکار، منزوی می‌شود ورفتارهای نادرست و غیرواقع گرایانه می‌کند

• مراتب برآورده شدن نیازهای اساسی عبارتند از:

i. ایجاد ارتباط عاطفی دوسویه
ii. وقتی رشدها اتفاق می‌افتد
iii. آموزش رفتارهای درست و اخلاقی و شناخت واقعیت‌ها با توجه به فرهنگ (آموزش و پرورش یا توسط فرد حامی)
iv. مسئولیت‌پذیر شدن (خود را مسئول اعمال خود می‌داند)
v. توانایی برآوردن نیازهای اساسی‌اش را دارد
vi. احساس ارزشمند شدن و غرور می‌کند
vii. هویت موفق پیدا می‌کند
viii. فرد واقع گرایی می‌شود
ix. به خودشکوفایی می‌رسد

• رویکرد واقعیت درمانی یک رویکرد رفتاری است، زیرا بر آنچه که شخص انجام می‌دهد تأکید دارد. (نه بر آنچه که او احساس می‌کند).
o اما رفتاری که گلاسر می‌گوید از بعد محرک و پاسخ رفتارگراها نیست، وی رفتار را در مقابل یک ملاک عینی که او آن را واقعیت می‌نامد، مورد ارزیابی قرار می‌دهد.
o این واقعیت می‌تواند، واقعیتی عملی، اجتماعی، اخلاقی باشد.

o باید قالب‌های فکری و عادت‌های رفتاری ناپسندی که منجر به شکست فرد شده است، به ‌وسیله اعمال و رفتار جدیدی شکسته شود.
چرا که مراجع دیگر نمی تواند گذشته را ملاک رفتار ناپسندش قرار دهد و با رفتار جدید عادت‌های جدید و خوب جانشین می شود.

o آنچه که تاکنون مطالعات نشان می‌دهد چنین نتیجه گرفته می‌شود:
رشد شناختی، رشد عاطفی، رشد اجتماعی، رشد زیستی سبب رفتار و مولد رفتار ما بوده است.
اما گلاسر می‌گوید: شما رفتار کنید تا رشدهای شناختی، عاطفی، اجتماعی و زیستی در شما اتفاق بیفتد.

o گلاسر اعتقاد دارد که تمامی رفتارهای انسانی برای برآوردن نیازهای اساسی فیزیولوژیکی و روانی است که برای همه یکسان وجود دارد.
o داشتن هویت مهم‌ترین نیاز روانی انسان است که از بدو تولد در نظام زیستی انسان متولد می‌شود .
o پس از آن که فرد به دنیا می‌آید باید این نیاز او پاسخ داده شود.
o اما این نیاز نیز مانند نظریه اریکسون و نظریه بالبی یک دوره نقش پذیری، حساس و بحرانی دارد که اوج آن در سنین ۱۰-۵ سالگی است.
o می‌گوید: نیاز به هویت بعد از این سن به‌سختی و با درد و رنج اتفاق می‌افتد. (چون بایستی یک فرایند غلبه بر ناکامی‌ها نیز در این بین صورت بگیرد).

تعریف واقعیت درمانی

o واقعیت یعنی حقیقت ، یعنی تشخیص درست از نادرست، تشخیص حق از باطل ، واقعیت یعنی هر نوع تجربه به نوعی واقعیت است.
o گفته می‌شود همه چیز واقعی است. تنها چیزی که به واقعیت و ناواقعیت مفهوم می‌دهد این اصل است که پی‌آمدهای دور و فوری آن چیز را درنظر بگیریم.

o رفتار واقعیت‌گرایانه یعنی:
رفتار و کرداری که هم پی‌آمدهای دور آن و هم پی‌آمدهای فوری آن درنظر گرفته شود و نتایج سبک سنگین شود و ارزیابی شود.
یعنی اگر لذت بعدی عملی بیشتر از تلاش و رنج آنی باشد، آن را می‌توان کاری واقعیت‌گرایانه خواند.

o رفتار ناواقعیت گرایانه یعنی:
یعنی اگر درد و رنج بعدی عملی بیش از لذت آنی آن باشد، ناواقعیت گرایانه است.

o در واقع انسان در انتخاب بین واقعیت و ناواقعیت گاهی بخشی یا همهِ واقعیت را انکار می‌کند که ما نام بیمار به آنان اطلاق می‌کنیم،
o در واقع بیمار کسی است که ارتباط خود را با واقعیت از دست می‌دهد و ناواقع‌گرا می‌شود .

o واقعیت را چگونه بشناسیم؟
در دامن فرهنگ هر جامعه‌ای (که پایهِ آن آموزش و پرورش است) واقعیت وجود دارد.

o واقعیت درمانی چیست؟
واقعیت درمانی گونه‌ای دیگر از درمان در روانشناسی است که بر سه اصل استوار است:
i. واقعیت
ii. مسئولیت
iii. مشروعیت (اخلاق)

o به عبارتی واقعیت درمانی یعنی شناساندن و وادار کردن درمان‌جو به پذیرش واقعیت‌ها.

o چه کسانی به درمان احتیاج دارند؟
کسانی که نیازهایشان برآورده نشده است.

o این نیازها چه نیازهایی هستند؟
i. ارتباط (پیوندجویی)
ii. احترام ، ارزشمندی و کسب هویت

o این نیازها چگونه برآورده می‌شوند؟
با پیشه‌کردن راستی و درستی و مسئولیت پذیری .

نیاز پیوند عاطفی دوسویه

o ارتباط (پیوند عاطفی) یعنی چه؟
ارتباط یعنی نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن
یک ارتباط دوسویه نه یک طرفه
این نیاز در تمام شکل‌های دوست داشتن از عشق مادری گرفته تا عشق خانوادگی و عشق زن و شوهری ما را به فعالیت دایمی برای جستجوی رضایت خاطر می‌کشاند.
زمان: از خردسالی تا سالخوردگی نیازمندیم که دوست داشته باشیم و دوستمان بدارند.

o فایده ارتباط چیست؟
تندرستی و شادمانی در سراسر عمر، بستگی به درجه‌ی توانایی برآورده کردن این نیاز دارد.

o مشکلات عدم ارتباط چیست؟
از ناراحتی‌های خفیف، اضطراب و افسردگی گرفته تا قطع کامل ارتباط منطقی با دنیای پیرامون خویش.

o جایگاه پیوند عاطفی در نظریه واقعیت درمانی چیست؟ نظریه دلبستگی بالبی و اریسکون
در این نظریه گفته می‌شود: نقطه آغاز مشکل فرد از اینجا شروع می‌شود
چرا که اگر این نیاز عاطفی برآورده نشود باعث می‌شود ما راه‌های غیر واقعی را در زندگی‌مان انتخاب کنیم و از واقعیت‌ها دور شویم
بستر استفاده از عقل برچیده شود و ترجیح دهیم احساس بر عقل غلبه کند و به پاسخ‌های فوری و خوش زودگذر در رفع نیازهایمان روی آوریم.

مانند زنی که از کودکی عشق و محبت واقعی را نیاموخته است، جهت جلب عشق و محبت تلاشی غیرواقعی می‌کند
و درگیر یک رشته ماجراهای ناخوشایند جنسی می‌شود و فقط هنگامی می‌تواند دست از این ارضای ناخوشایند بکشد که بیاموزد
راه‌های بهتری هم برای دستیابی به عشق و دوستی وجود دارد.

بنابراین همیشه باید کسی باشد که با او صمیمانه احساس ارتباط کنیم و هرگاه این پیوند آسیب ببیند به‌سرعت دچار نارضایتی و ناتوانی در رفع نیازهای عاطفی خواهیم داشت.

آسیب شناسی ارتباط

o حال با مشکل ارتباط پیش آمده چه کنیم؟
در نظریه واقعیت درمانی گفته می‌شود، اینجا است که باید بین درمان‌گر و درمانجو یک پیوند عاطفی بوجود بیاید.
تا فرد اول نیازش برآورده شود و بعد در سایه برآورده شدن این نیاز با کمک عقلش به ارزیابی رفتارش بپردازد
درست را از نادرست و حق را از ناحق با آزادی انتخاب کند و خودش مسئول انتخابش باشد.

o این پیوند چگونه بین درمانگر و درمانجو به‌وجود می‌آید؟
i. درمانگر باید به مسائل درمانجو علاقمند باشد.
ii. در مورد تمام جنبه‌های زندگی کنونی بیمار با او صحبت کند.
iii. در مورد رفتار بیمار با او صحبت کند.
iv. در مورد علایق او، بیم‌ها و امیدها، باورها و به‌ویژه ارزش‌های موردنظر او از درست و نادرست با او صحبت کند.
v. هر آنچه که برای درمان سودمند است مانند سیاست، فیلم و سینما، ورزش ، سرگرمی‌ها، اقتصاد، بهداشت، ازدواج، مسایل جنسی، مذهب و . . . ، با او صحبت کند.

نیاز احساس ارزشمندی

o نیاز به احساس ارزشمند بودن برای خود و دیگران:
معمولاً فردی که دوست دارد و دوستش دارند احساس ارزشمندی می‌کند
همینطور کسی که ارزشمند است معمولاً دوستش دارند و می‌تواند دوست داشته باشد و در قبال مردم احساس مسئولیت می‌کند
و فکر می‌کند به درد مردم می‌خورد و برای رسیدن به احساس ارزشمندی تلاش و کوشش می‌کند.
سختی تحمل می‌کند و محرومیت می‌کشد، که به این فرد مسئولیت‌پذیر گفته می‌شود.

o چه کنیم که ارزشمند باشیم؟
i. باید یاد بگیریم هنگامی که رفتارمان نادرست است از خود انتقاد کنیم و هنگامی که رفتارمان درست است به خود افتخار کنیم (شکل‌گیری عزت نفس) .
ii. اگر به موقع رفتار خود را ارزیابی نکنیم وقتی به پایین‌تر از حد معیار برسد، به سختی قادر به بهبود رفتارمان خواهیم بود
و نیاز نهادی ارزشمند بودنمان برآورده نخواهد شد و دچار رنج خواهیم شد.
iii. یادگیری اخلاقیات، معیارها، ارزش‌ها، رفتار درست شرط لازم و اصلی برای برآورده شدن نیاز مربوط به احساس ارزشمند بودن هست.

o چه کنیم که مسئولیت‌پذیر شویم؟
a. یا به ما می‌آموزند
b. یا باید خودمان بیآموزیم

i. مسئولیت‌پذیری را در هر سنی می‌توان آموخت (پس یادگرفتنی است)
اما باید دانست از اول درست آموختن بهتر از بعداً درست آموختن است. (غلبه بر بدآموزی‌های قبلی).
ii. پدر و مادر مسئول با پیوند عاطفی که با فرزند خویش برقرار می‌کنند. درس عشق و انضباط و مسئولیت‌پذیری را به کودکشان می‌دهند.
بنابراین بهتر است مسئولیت‌پذیری را در خانه و در دامان مادر آموخت.
iii. کودکی که والدینش سرمشق او بوده‌اند را در خانه به او تعلیم داده‌اند
به آنها احترام خواهد گذاشت و آنها را دوست خواهد داشت. یادگیری اجتماعی بندورا تأثیر الگو و مشاهدهِ آن.
iv. اگر والدین طریق مسئولیت‌پذیری را در پیش گیرند موجب از خود بیگانگی فرزندان نخواهد شد.
v. مسئولیت پذیری در دل انضباط قرارداد و همیشه عشق باید با عنصر انضباط همراه باشد.
انضباط یعنی: مقررات و قوانین انضباطی که رفتار را با توجه به فرهنگ یک گروه تحت کنترل در می‌آورد.

o جایگاه ارزشمند بودن (مسئولیت پذیری) در نظریه واقعیت درمانی چیست؟
بنا به مرحله کسب دانش مازلو در فرانیازها قرار دارد و توسعه دارد.

o محور اصلی در نظریه واقعیت درمانی مسئولیت‌پذیری است تا آنجا که به درمانگر می‌گویند مسئول و به درمانجو می‌گویند نامسئول .
o محور کار درمان، مسئولیت‌ پذیر کردن، درمانجو است.

o گلاسر در زمینهِ نظریه‌اش می‌گوید:
تمام گرفتاری‌های روانپزشکی یک ریشه دارند و آن «مسئولیت گریزی» است.
درمان همهِ آنها هم به یک روش کلی است آنهم «مسئولیت درمانی در آموزش و پرورش» .
وی می‌گوید: علت بیماری در روانپزشکی «غیرمسئولانه عمل کردن» است .
مردم به علت اینکه غیر مسئولانه عمل می‌کنند، مریض می‌شوند نه اینکه چون مریض هستند غیرمسئولانه عمل می‌کنند.

o آسیب شناسی مسئولیت پذیری:
فرزندانی که از توجه کافی و عشق و انضباط در دوران کودکی محروم بوده‌اند، مسئولیت‌پذیری را نمی آموزند و به همین خاطر در طول زندگی رنج می‌برند.

o چگونه درمانگر مسئولیت‌پذیری را در درمانجو به‌وجود می‌آورد؟
تمام فرایند درمان به این هدف ختم می‌شود.

مقایسه نظریه‌ها :

نظریه‌های درمانی سنتی

1) روانپزشکی سنتی عقیده دارد که بیماری روانی وجود دارد و مبتلایان بیماری روانی را پس از دسته‌بندی بایستی زیر درمان قرار داد.
2) روانپزشکی سنتی می‌گوید که بخش اصلی درمان بررسی زندگی گذشته‌ی بیمار است،
ریشه‌یابی ناراحتی روانی موجب درک و فهم خود برای تغییر شیوه نگرش خواهد شد،
پس از تغییر نگرش فرد می‌تواند الگوهای مؤثرتری در زندگی بیابد و همین مشکلات روانشناختی او را حل می‌کند.
3) روانپزشکی سنتی بر آن است که درمانجو باید نگرش‌هایی را که نسبت به افراد مهم در زندگی گذشته داشته،
اطرافیانی که مشکلات درمانگر با انتقال عواطف مشکلات گذشتهِ بیمار را دوباره زنده می‌کند بینش جدید موجب می‌شود
او از روش فعلی دست بردارد و به این ترتیب مشکل او حل می‌شود.
4) روان درمانی سنتی حتی هنگام مشاوره سطحی، تأکید می‌کند که اگر بیمار می‌خواهد حالش تغییر کند باید نسبت به ژرفای ضمیر ناخودآگاه خویش درک و بینش پیدا کند
درگیری‌های ناخودآگاه مهمتر از خودآگاه است.
5) روانپزشکی سنتی چون معتقد به وجود بیماری ذهنی است از اخلاقیات می‌پرهیزد و کژ رفتاری به ‌عنوان محصول بیماری ذهنی به حساب می‌آید
و بیمار مسئول نیست. یک بخشی دیدن انسان با ناخودآگاهش
6) آموز ش دادن به مردم جهت رفتار بهتر در روانپزشکی سنتی نقشی ندارد زیرا تصور می‌رود به محض آنکه ریشه‌های ناخودآگاه پیدا شد بیماران خودشان رفتار بهتر را فراخواهند آموخت.

نظریه واقعیت گرایانه

o ما اصولاً مرض روحی یا بیماری ذهنی را قبول نداریم لذا بیمار نمی‌تواند به این عنوان که مسئول رفتار خودش نیست هرطور که می‌خواهد رفتار کند درمانجو صرفاً مسئولیت گریز است.
o کارکردن در زمان حال و به سوی آینده است ما درگیر گذشتهِ بیمار نمی‌شویم زیرا نمی‌توانیم گذشته‌ی او را تغییر دهیم و بیمار نیز محدود به گذشته‌اش نیست.

o از «چه» سئوال می‌شود نه «چرا» – پرداختن به واقعیت‌ها
o ما با بیماران رابطه‌ای همانند رابطه‌ با خویش برقرار می‌کنیم نه به عنوان پیکره‌های انتقالی .
1) ایجاد پیوند عاطفی اساس کار است.
2) بیمار از خودش صحبت کند نه از دیگران
3) بیمار نمی‌تواند از رفتارش گذشت کند و ما نیز همچنین .
4) تغییر از رفتار شروع می‌شود به‌تدریج بینش هم ایجاد خواهد شد.
5) در مورد رفتارهای بد با او همدلی نمی‌شود.
6) در واقعیت درمانی بر ارزش‌های اخلاقی رفتار تأکید می‌شود و ترویج درست و نادرست پیوند عاطفی را استحکام می‌بخشد.
مسئولیت‌پذیری اخلاق را در دل خود دارد – ارزیابی رفتار شود – رویکرد ترکیبی است .
7) آموزش موجب پیشگیری می‌شود. به بیمار برای برآوردن نیازهایش راه‌های بهتری آموزش داده می‌شود.
کمک به بیمار موجب می‌شود وی الگوهای رضایت‌بخش‌تر رفتار را پیدا کند و همین موجب پیوند عاطفی بیشتر می‌شود،
آموزش رفتار نیک، بخشی از درمان است.

عناصر اصلی نظریه واقعیت درمانی

1) توجه کافی و عشق ورزیدن به کودکان، برای سلامت روان آنان در آینده بسیار با اهمیت است و سبب مسئولیت پذیری آنان می‌شود.
2) اخلاق و درستی و نادرستی ، حق و ناحق، اثری بسیار شگفت و عمیق در روند واقعیت درمانی دارد.
3) فرهنگ که پایه و اساس آن آموزش و پرورش است، برای شناخت واقعیت‌ها و پذیرش آن و برخورداری از سلامت روان، نقش اساسی دارد.

اصول اساسی نظریه واقعیت درمانی

1) ارزیابی کردن رفتار (داوری کردن، مورد انتقاد قراردادن خود)
2) توان گزینش (انتخاب) خردمندانه‌ میان دو رفتار واقعیت گرایانه و ناواقعیت گرایانه (دلیل)

عوامل مؤثر در رشد (درمان)

• سن:
o سن رشد در این نظریه همهِ عمر ذکر شده است ولی ۱۰-۵ سالگی سنین (دوره حساس) بحرانی رشد ذکر کرده‌اند (۵ سال دورهِ ابتدایی). و تلاش اصلی باید در مدرسه ابتدایی انجام گیرد .

o چرا این سن بهتر است ؟
o زیرا در این سن:
1) از نظر اخلاقی:
کودک به مرحله عملیاتی رسیده و می‌تواند پیامدهای رفتارش را منتج و ارزیابی کند و از نظر تأیید اجتماعی کم‌کم دختر خوب ،
پسر خوب برایش مهم می‌شود و در مرحله (داد و ستد) و خوبی در برابر خوبی، بدی در برابر بدی قرار دارد.
همچنین در مرحلهِ کارآیی در برابر حقارت اریکسون (۱۱-۶ سالگی) قرار دارد و کودک میل به موفقیت و پیشرفت دارد و هویت موفق (عزت نفس) شکل می‌گیرد
اگر حقارت اتفاق بیفتد هویت شکست شکل می‌گیرد و همچنین در مرحلهِ اخلاق دگرپیرو پیاژه قرار دارد.

2) از نظر عقلی:
کودکان در این مرحله از لحاظ شناختی می‌توانند قادر به انجام عملیات منطقی بر اساس استدلال باشند
و هنگامی که نتواند با استفادهِ منطقی از قوای عقلانی خویش نیازهایشان را رفع نمایند به رفتار احساسی و آنی روی می‌آورند (بزهکاری وانزوا).

3) از نظر اجتماعی :
در این سن نفوذ معلمان و همسالان بسیار مهم است. به همین دلیل بحث الگو و مشاهده نیز در یادگیری رفتار نقش دارد (یادگیری اجتماعی بندورا).

4) شکست ها:
شکستی که باید در طی سال‌های تحصیل متوقف شود در این سنین راحت‌تر از هر زمان دیگری قابل پیشگیری است
در صورت شکست معمولاً می‌توان آن را در پنج سال دوره ابتدایی از طریق روش‌های آموزشی و پرورشی که منجر به ارضای نیازهای اساسی کودک می‌شوند، اصلاح کرد.

5) عملیات عینی و الگوبرداری:
سن ۱۴-۷ سال سن عملیات عینی است. این کودکان می‌توانند از آنچه عینی است مانند الگوبرداری، تقلید و مشاهده که فنون مؤثری برای یادگیری هستند خزانه رفتاری خود را ارتقا ببخشند.

6) اطاعت و فرمانبرداری :
این مرحله سنی دوره اطاعت و فرمانبرداری کودک است.
چون دورهِ اطاعت است پس می‌توان به وی معیارهای اخلاقی را داد.
چون تبعیت پذیر و اطاعت‌پذیر است، پس حرف‌شنوی بیشتری دارد، لذا پذیرش مسئولیت‌پذیری بالا است.
پس انجام بسیاری از کارها را می‌توان به او سپرد. (افزایش روحیه مشارکت پذیری ).
چون اثر رابطه دلبستگی بالاست می‌توان برنامه ریزی برای انجام امور مورد نظر به وی بدهیم .
چون تبعیت پذیر و اطاعت پذیر است پس حرف شنوی بیشتری دارد.

واقعیت درمانی در کجا انجام می‌گیرد:

• مکان:

i. مدارس
ii. مرکز بازپروری
iii. بیمارستان‌های روانی
iv. بیمارستان‌های عمومی
v. کانون‌های اصلاح و تربیت
vi. مراکز مشاوره و روان درمانی
vii. در مطب‌های خصوصی

• چرا مدرسه بهتر است؟

o درمان بهتر است در محیطی واقعی که زندگی فرد در آن جریان دارد، انجام گیرد،
o از همین‌رو مدرسه به دلیل اینکه یک مکان اجتماعی دارای فرهنگ است در اولویت اول قرار می‌گیرد و واقعیت درمانی به صورت گروهی انجام می‌گیرد
o به‌ویژه اینکه آموزش‌های خاص سبب پیشگیری می‌گردد.

• چه کسانی می‌خواهند واقعیت درمانی بکنند؟

o واقعیت درمانی راهنما یا یاری کننده هر کسی می‌تواند باشد، به شرط اینکه دارای یک سری ویژگی‌ها باشد:
(علاوه بر روانشناسان ، روانپزشکان ، معلمان، پدر و مادر، دوست، خویشاوند) که به او درمانگر می‌گویند.

i. آموزش لازم را ببینند .
ii. علاقمند باشند. علاقه‌ای با هدف زیرا دوست داشتن صرف فایده ندارد.
iii. بتوانند ارتباط برقرار کنند.
iv. مسئولیت پذیر باشند.
v. صمیمی باشند.
vi. پذیرنده باشند و افراد خطاکار و بزه‌کار را صرف‌نظر از مشکلاتشان بپذیرند و دوست داشته باشند.

• چرا بهتر است واقعیت درمانی به صورت گروهی انجام گیرد ؟

o زیرا محور کار واقعیت درمانی مسئولیت پذیری درمانجو است و معنی مسئولیت‌پذیری در جمع تحقق پیدا می‌کند
و فرد بایستی بتواند خودش را در جمع آموزش دهد و بسازد، مورد بررسی قرار دهد .

روش کار در نظریه واقعیت درمانی

o این رویکرد و دستور العمل، آموزشی، شناختی و رفتار محورانه است.
o اغلب از روش عقد قرارداد استفاده می‌شود و هنگامی که قرارداد انجام شد درمان خاتمه می‌یابد.
o نتیجه این روش آن است که به افراد بایستی در به‌دست آوردن رفتار مطلوب و مناسب (با توجه به ارضای نیازهایشان) کمک کرد.

کارآیی نظریه

کارآیی نظریه گلاسر یک کارآیی ترکیبی است:

i. جان بالبی (رشد عاطفی)
ii. پیاژه ( رشد شناختی)
iii. اریکسون ( هویت اجتماعی)
iv. بندورا ، راتر ، اریکسون (رشد اجتماعی و رفتاری)
v. کلبرگ (رشد اخلاقی)
vi. مازلو (دوست داشتن و دوست داشته شدن، احساس ارزشمندی، خودشکوفایی)
vii. راجرز (روابط انسانی و پذیرش بی‌قید و شرط، کنون – اینجایی ، کلیت فرد)
viii. فرانکل (معنادرمانی)
ix. پرلز (کنون – اینجایی، کلیت فرد)

مراتب درمان

1) درگیر بودن با مسئله، گلاسر بر نیاز مشاور به نشان دادن توجه خود به مراجع،‌ گرمی و درک کردن او تأکید دارد.
2) تأکید بر رفتار به جای احساسات؛ مراجعان بایستی از آنچه که انجام می‌دهند و احساسی که به‌دنبال هر رفتاری چه خوب و چه بد دارد آگاه شوند( توسط مشاوران ).
3) بر زمان حال توجه و تأکید شود.
4) قضاوت اندیشی؛ مراجعان باید یاد بگیرند که رفتارشان را مورد قضاوت و انتقاد قرار دهند و بفهمند که آیا رفتارشان مسئولیت پذیرانه است یا مسئولیت گریزانه .
5) طرح ریزی؛ مشاور با مشارکت مراجع طرح و برنامه‌ای را می‌ریزند که رفتار غیر مسئولانه را به رفتار مسئولانه تغییر دهد.
6) گرفتن تعهد؛ به آن پیوند عاطفی که باعث می‌شود مراجع بیاید تعهد بسپارد. گلاسر معتقد است که برای اجرای طرح مراجع باید تعهد بسپارد.
7) هیچ عذر و بهانه‌ای پذیرفته نیست؛ گلاسر کاری به گذشته و ریشه‌های شکست‌ها ندارد.
او می‌گوید از حالا به بعد چی؟ حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ حالا برنامه‌ات چی هست؟ او دنبال چراها نمی‌گردد، چون نمی‌خواهد مراجع دلیل تراشی کند.
8) حذف تنبیه ؛ گلاسر می‌گوید: اگر مراجع در اجرای برنامه‌اش با شکست مواجه می‌شود نباید او را تنبیه کرد چرا که خودِ شکست در برنامه‌اش برایش درد و رنج را به‌دنبال دارد.
(در واقع این خودش تنبیه است).

الف) چه کسانی به روان درمانی نیاز دارند؟

i. افرادی که در برآورده کردن نیازهای اساسی‌شان ناتوان هستند. عدم عشق و علاقه ، عدم ارزشمندی .
ii. افرادی که گرفتار نوعی نارسایی و کمبود هستند و این ناتوانی‌ها در قالب نشانه‌هایی بروز می‌کند مانند : پرخاشگری، افسردگی، حسادت و . . . .
iii. افرادی که واقعیت جهان پیرامون خویش را انکار می‌کنند (ولی رفتارشان برای خودشان معنی دارد)

ب) درمان یعنی چه؟ و انواع آن؟

درمان یعنی هدایت به سوی واقعیت‌ها و مسئولیت‌پذیر نمودن درمانجو .
i. درمان فردی (در مطب)
ii. درمان گروهی و فردی در مدارس، مراکز بازپروری، در بیمارستان‌های روانی . . . .

ج) وظایف درمانگر در درمان گروهی یا فردی

به طور کلی درمانگر سه وظیفه عمده دارد:

i. ایجاد پیوند عاطفی و مراقبت در طی فرایند درمان
ii. تقبیح مسئولیت‌گریزی و درمان آن
iii. آموزش و بازآموزی.

o به طور کلی درمانگر هدفش این است که به مردم یاری کند تا بتوانند نیازهای اساسی‌شان را برآورده سازند و با واقعیت‌های دنیا آشنا شوند.
o بنا به اینکه کار درمان فردی باشد یا گروهی در مطب باشد یا خانه در مدرسه باشد یا بیمارستان روانی و غیره جزییات وظایف درمانگر متفاوت است
حتی نوع بیماری، شدت و ضعف آن، مدت آن، روی روش‌های اتخاذی تأثیر گذار است.

کانون بازپروری ونتورا: Ventura Rehabilitation Center

o در این کانون دختران بزهکار ۲۱-۱۴ ساله در ایالت کالیفرنیا آخرین مرحله پیش از زندان را می‌گذراندند که جرم‌های گوناگونی از دزدی گرفته تا رفتار مسلحانه و آدمکشی داشتند.
o ویژگی کلی آنها نداشتن احساس عمیق نسبت به خود و دیگران بود.
o کل برنامه شامل ۳ بخش (مراقبت ، درمان، تدریس) در کنار هم انجام می‌شود:

i. همهِ افرادی که در مرکز بازپروری به کارگرفته می‌شوند، (مدیران و روانپزشکان، روانشناسان ، کارکنان) بایستی آموزش دیده و اعتقاد داشته باشند
که واقعیت درمانی نظریه موفقی است و نگاهشان به بیمار باید فردی با پتانسیل بالا باشد نه یک بیمار مسأله دار.
ii. ایجاد پیوند دوسویه عاطفی بین درمانجو و درمانگر شروع کار درمان است. وقتی این پیوند آغاز شد درمانجو رفتار مسئولیت‌گریزانه را کنار خواهد گذاشت.
iii. همه افراد دست اندر کار باید بدانند چیزی به اسم بیماری روانی وجود ندارد .
iv. بایستی توجه کافی به درمانجو شود.
v. هیچ عذری مبنی بر بد رفتاری مادر یا پدر، تبعیضات اجتماعی، ناراحتی‌های عاطفی و . . برای مسئولیت‌پذیری موجه نیست.
vi. افراد باید بدانند مسئول کردار و رفتار خویش هستند.
vii. به پیشینه و گذشته افراد کاری نداشته باشند. مهم «حالا» است و نگاه به سوی آینده. مثلاً با پدر و مادر چگونه رفتار کنند؟ یا چه احساسی دارد؟
viii. درمانجویان مسئولیت پذیری را آموزش ببینند.
ix. مراقبت کنند افراد براساس مسئولیت پذیری عمل نمایند.
x. در صورت نیاز، خدمات روانپزشکی ارائه گردد، همزمان با واقعیت درمانی .
xi. هر فرد در طول درمان مرتب از طرف کارکنان مورد ارزشیابی قرار گیرد و به اطلاع فرد برسد
xii. انتظار می‌رود که افراد رفتار کلی نیک و در سطح بالایی از خود نشان دهند.
xiii. توجه واقعی با انضباط همراه باشد.
xiv. هنگامی که افراد از خود مسئولیت پذیری نشان می‌دهند مورد تشویق و پاداش واقع شوند .
xv. هنگامی که مسئولیت را نمی‌پذیرند از برنامه کنار گذاشته شوند. (تنبیه) و به آنان گفته شود هنوز آمادگی برنامه را ندارند.
xvi. برنامهِ کار باید جذاب و گیرا باشد که فرد وقتی کنار گذاشته می‌شود ناراحت شود.
xvii. از افراد بخواهند رفتار خود را تغییر دهند ضمن آن با آموزش دادن روی تغییر نگرش افراد نیز کار کنند- منتظر تغییر نگرش نمانیم اول رفتار بعد بینش تغییر می‌کند.
مثال: درمانگر از دختری که دایم با مادرش بگو مگو دارد می‌خواهد، برای یک بار هم شده حرفش را با گفتگوی دوستانه بزند شاید این رفتار تأثیری در اصل مشکل نداشته باشد
ولی هدف درمانگر این است که دختر با یک الگوی رفتاری جدید آشنا شود.
xviii. درمانگر هرگز اشتیاقی برای شنیدن گذشتهِ فرد ندارد – درمانجو باید از خودش بگوید نه از دیگران باید به درون خودش برگردد، نه عوامل بیرونی.
xix. تنبیهات باید در جهت رشد خویشتن‌داری باشد و هرگز درمانگر از کار خلاف درمانجو گذشت نکند.
xx. با رشد خویشتن‌داری که یک تجربه تازه است افراد خوشحال خواهند شد که می‌توانند نیازهای اساسی خود را برآورده سازند (احساس ارزشمندی) .
xxi. وقتی انسان طعم لذت‌بخش برآوردن نیازهای اساسی‌اش را چشید دوست دارد بیشتر و بیشتر این طعم را احساس کند
چون این از خاصیت نیازهای رشدی مازلو است. (احساس ارزشمندی و محبت) .
xxii. با تجربه و تمرین می‌توان احساس کفایت و شایستگی را در افراد افزایش داد.

واقعیت درمانگر باید:

o شیکبا ، استوار، و با احساس مسئولیت بالا باشد. وقت کافی بگذارد، انرژی لازم را صرف کند. علاقمند باشد ، علاقمند کند . . .

o در واقعیت درمانی پرسش‌ها با کلمهِ «چه» شروع می‌شود نه «چرا» زیرا چرا این معنی را می‌دهد که دلایل بیماری تفاوتی در درمان ایجاد می‌کند حالا که چنین نیست،
ضمن آنکه بیمار به کانال دلیل‌تراشی می‌افتد و مسئولیت‌پذیر نمی‌شود و در نتیجه رفتارش تغییر نمی‌کند.

o مثال: چه می‌کنید نه اینکه چرا آن کار را می‌کنید.
o مثال: فردی که مشروب می‌خورد ذکر تمام دلایل منجر به ترک آن نخواهد شد
تغییر رفتار هنگامی رخ می‌دهد که نیازهای فرد به شکلی رضایت‌مندانه برآورده شود.

د) مرحله پایانی درمان چگونه است؟(طول درمان از ۶ تا ۸ ماه است) .

1) هنگامی که بیمار بپذیرد که رفتارش مسئولیت گریزانه است مرحلهِ بازآموزی آغاز می‌شود. (این امر پس از ایجاد پیوند عاطفی اتفاق می‌افتد) .
2) هنگامی که فرد ارزش کار را بیاموزد، بدنبال راه‌های بهتر رفتار می‌رود.
3) فرد احساس‌های خوب را همراه با کردار مسئولیت‌پذیرانه تجربه می‌کند.
4) فرد وابستگی‌های تازه‌ای پیدا می‌کند و روابط عاطفی رضایت‌بخش‌تری را می‌یابد .
5) درمانجو این شناخت را پیدا می‌کند که واقعیت نه تنها وجود دارد بلکه می‌تواند در چارچوب آن نیازهای اساسی خود را برآورده سازد.
6) هنگامی که نیازهای فرد با موفقیت برآورده می‌شود و درمانجو دیگر احساس ناتوانی نمی‌کند درمان به مرحله پایانی خود نزدیک شده است.
7) در پایان درمان شمار ملاقات‌های درمانی کاهش می‌یابد ولی دیدار پایانی الزاماً آخرین دیدار نیست.

هـ ) مثال کاربرد واقعیت درمانی:
o از دیدگاه واقعیت‌درمانی حالت‌های مختلف بیماری‌ها هم یک ریشه دارند و آن عدم پاسخ درست به نیازهای اساسی است.
i. جوان بزه‌کاری که اتومبیل می‌دزدید.
ii. مردی که ارتباط خود را با واقعیت از دست می‌دهد و شروع به راهنمایی ترافیک در یک خیابان می‌کند.

o هر دو سعی می‌کنند نیازهای پایه‌ای خود را برآورده کنند (هر چند که یکی غیرمنطقی‌تر است).
o هر دو نیاز دارند روش و رفتار بهتری را بیاموزند، یکی بیاموزد که باید از قانون پیروی کند تا نیازهایش برآورده شوند
و دومی که می‌خواهد توجه دیگران به او جلب شود بیاموزد در مورد درس‌های دانشکدهِ خود بیشتر کار کند.
o اتومبیل دزد شاید به نسبت فردی که به راهنمایی ترافیک پرداخته آگاه‌تر باشد ولی در نهایت هر دو به روبه روشدن با واقعیت نیاز دارند.
اینجاست که فردی با برقراری یک پیوند عاطفی دوسویه به این دو یاری می‌کند تا بهتر بتوانند به نیازهای اساسی خود پاسخ دهند.

نقش مدرسه در نظریه واقعیت درمانی

o نیازهای اساسی: مبادلهِ محبت و کسب احساس ارزشمندی و کسب هویت

در خانه (والدین)
مبادله محبت و احساس ارزشمندی : یعنی موفقیت. یعنی هویت موفق
عدم مبادله محبت و ارزشمندی : یعنی شکست. یعنی هویت شکست

در مدرسه
تجربه‌های موفقیت (برنامه تحصیلی محرک موفقیت‌های تحصیلی، مسئولیت‌پذیری، انضباظ) . ارضای نیازها یعنی هویت موفق. یعنی سلامت روانی، رشد و بالندگی
تجربه‌های شکست. عدم ارضا نیازها (اگر مدرسه به وظایفش عمل نکند). یعنی هویت شکست. یعنی خشم، ناکامی، رنج، انزوا

o نکته: خانواده نمی‌تواند شکست در مدرسه را جبران نماید. اما برعکس مدرسه می‌تواند شکست در خانه را جبران نماید.

o گلاسر پس از کسب تجربیاتی در مدرسه بازپروری ونتورا؛ کارش را در مدارس ابتدایی عمومی ادامه داد
o او اعتقاد پیدا کرد که اشاعه آثار شکست در فضای اکثر مدارس اثر مخربی بر کودکان دارد. در نتیجه :
a) حذف شکست از نظام مدارس و
b) پیشگیری بزهکاری به عوض درمان به صورت دو هدف عمدهِ او درآمد.

• گلاسر معتقد است که:

i. آموزش و پرورش می‌تواند کلید روابط انسانی مؤثر باشد.
ii. ایجاد برنامهِ حذف شکست
iii. تأکید بر تفکر به عوض کار حفظی
iv. طرح ایدهِ مرتبط بودن برای برنامهِ درسی
v. قراردادن انضباط به جای تنبیه
vi. ایجاد محیط یادگیری یعنی جایی که کودک بتواند تجارب موفق و منتهی به هویت موفق خود را به اوج برساند.
vii. ایجاد انگیزش و درگیر شدن
viii. کمک به کسب رفتار مسئولانه
ix. برقراری شیوه‌های فعال شدن والدین و جامعه

آموزش‌های کلاسی بر سه نوع هستند:

i. جلسه حل مشکل اجتماعی که به رفتار اجتماعی دانش‌آموزان در مدرسه مربوط است.
ii. جلسه بحث آزاد که دربارهِ موضوع‌های مهم اندیشمندانه است.
iii. جلسه بررسی آموزشی دربارهِ اینکه دانش‌آموزان تا چه حد مفاهیم دورهِ تحصیلی را درک می‌کنند.

داستان‌ها

1) داستان‌ شاه هانری Henry VIII of England و مور Thomas More در مردی برای همه فصول A Man for All Seasons

• مور نخست سمت مشاور داشت و بعد رئیس هیأت داوران انگلستان شد و از تأیید قانونی بودن طلاق مورد درخواست پادشاه خودداری کرد که منجر به اعدامش ‌گشت.
o پیوند میان شاه و مور مدلی درمانی است.
o مور مرد بسیار مسئولیت پذیر و مورد احترام همگان بود.
o هنگامی که مور از شاه ‌پرسید با این که قدرت طلاق کاترین را داری و رضایت و موافقت همه را داری، آری یا نه گفتن من چه فرقی به حال تو می‌کند،
شاه پاسخ می‌دهد:« چون تو آدم شرافتمند و درستکاری هستی».

o شاه احساس می‌کرد با طلاق دادن کاترین احساسات ارزشمندی (مسئولیت‌پذیری) و شرافت خود را از دست می‌دهد.
o تنها کسی که می‌توانست آن را برایش حفظ کند مور است، چون با مور یک پیوند عاطفی داشت.
o مور می‌دانست تا وقتی خود شاه نخواهد، آماده تغییر نیست و تمایلی به مسئولیت‌پذیری ندارد.

2) داستان‌ معلّم هلن کلر Helen Keller ،

• معلم هلن کلر ، Anne Sullivan بیش از آن که به شیوه معمول خانواده‌ها، برای هلن به خاطر کر و کور بودنش متأسف باشد، نگران و دل‌واپس او بود.
o او به این مسئله پی برد که باید بین او و هلن یک پیوند عمیق به وجود آید، به حدی که هلن فقط به آنی سالیوان تکیه کند.
o یعنی پذیرفتن هلن، و در عین حال نپذیرفتن رفتار مسئولیت گریزانهِ او.
o به همین دلیل دو هفته در خانه کوچکی در یک مزرعه با او تنها بود.

i. پس از پیوند عاطفی
ii. پافشاری درمانگر در پذیرفتن واقعیت توسط بیمار است.
او دیگر اجازه ندارد از شناخت رفتار خود یا مسئولیتی که در قبال آن دارد سرباز زند.
در این گام پیوند عاطفی عمیق‌تر خواهد شد.
چرا که کسی پیدا شده که به بیمار توجه کافی کند و می‌خواهد او با حقیقت روبرو شود.
iii. تأکید تغییر بر رفتار است، نه تغییر بر نگرش

خلاصه:

• هدف از رویکرد واقعیت درمانی، پرورش انسان اندیشمند، خلاق، سرزنده ، با نشاط و شجاع، انسانی که می‌خواهد برای حل مشکلاتی که در دنیای خود با آن روبروست تلاش کند.
• هر چند نمی‌تواند همهِ آنها را حل کند ولی به حل پاره‌ای از آن موفق خواهد شد.
• با اعتمادی که او در نتیجهِ موفقیت‌های خویش به دست آورده ؛ ممکن است برای مدتی شکست بخورد ولی می داند رسیدن به حدی از موفقیت امکان‌پذیر است .
• اگر موفقیت به راحتی حاصل نشود، مأیوس و دلسرد نخواهد شد.
• اگر انسان بتواند فکر کند بتواند با همنوع خود رابطه برقرار کند، بتواند قدر زیبایی‌های خلق شده توسط طبیعت و انسان را بشناسد، برای خوشحالی و برای احساس ارزشمند شانسی دارد.
• بزرگترین انگیزه، عدم وجود انگیزاننده است تا انسان آنطور که واقعاً هست رفتار کند، محرک خاصی باعث رفتار معینی در وی نشود.
• خودیابی عامل انگیزش نهفته در درون آدمی است، هرگاه انسان خود را شناخت، انگیخته می‌شود، تا آنطور که شایسته و درخور توانایی اوست ، رفتار نماید.

 

 

 

تالیف : مریم خسرویانی – کارشناس ارشد روان‌شناسی تربیتی – دانشگاه علوم و تحقیقات تهران