اصل لذت

اصل لذت

10-5-clarke

Pleasure Principle

1. لاکان

• در سال ۱۹۱۱ فروید در مقاله « تعاریفی در ارتباط با دو اصل عملکرد روانی » Two Principles
مرحله ای را فرض می کند که در آن فعالیت روانی ایگو «من» را فقط « اصل لذت » هدایت می کند.

The Pleasure Principle is the instinctual seeking of pleasure and avoiding of pain
in order to satisfy biological and psychological needs.
Specifically, the pleasure principle is the driving force guiding the id

o این اصل بر قانون جاذبه و دافعه استوار است.
یعنی اینکه فعالیت روانی psyche ایگو «من» از هر آنچه ممکن است درد آور باشد خود را کنار می کشد
و به سمت آنچه که لذت بخش است جذب می شود. Pain and Pleasure

o در این مرحله فرد چندان به مقوله ی واقعیت وقعی نمی نهد
و از آنچه که واقعی است و از آنچه که وهم hallucination است به یک نسبت کامیاب می شود.

• فروید معتقد است که بعداً اصل دیگری پدیدار می گردد
که عملکرد آن جدا کردن واقعیت از توهم است، حتی اگر این واقعیت ناخوشایند باشد.

o در هر صورت فرد قبل از هر چیز نیاز دارد در این دنیا زنده بماند
و برای این کار بایستی به قوانین حاکم بر آن تن در دهد،
حتی اگر این قوانین برایش ناخوشایند باشند.

o حالا این « اصل واقعیت » Reality Principle است که جایگزین اصل لذت می شود
و در اثر آن فرد یاد می گیرد که کار کند، صبر کند، Delayed Gratification
محاسبه کند، تحمل کند، در یک کلام عاقل شود.

10-0

• اما اصل واقعیت Reality Principle به هیچ وجه در تضاد با اصل لذت Pleasure Principle نیست.
o در اینجا هم هدف بدست آوردن لذت است.
منتها در اینجا بهترین راه کوتاهترین راه نیست.

o چند سال بعد، یعنی در سال ۱۹۲۰، تئوری روانکاوی به نقطه ای از بسط خود می رسد
که مجبور می گردد درست عکس آنچه را که در سال ۱۹۱۱ عنوان کرده بود بپذیرد:

این واقعیت که ناخودآگاه از اصل لذت پیروی نمی کند،
در راستای یک تعادل نیست،
بلکه یک بهم ریختگی ساختاری است.

ناخودآگاه نه به صورت لذت بلکه به صورت رنج تجلی می کند.
در کتاب « ماورای اصل لذت » فروید از اجبار به تکرار صحبت repetition compulsion می کند که تنشی پابرجاست.
ناخودآگاه، در هم‌ایستایی یا هومئوستازی Homeostasis یا حالت تعادلی Equilibrium لذت قابل گنجیدن نیست.

• تفاوت آشکاری است بین احساس لذت در سطح « من » که آگاهانه است
و آنچه ناخودآگاه را خرسند می کند.

o آنچه سوژه را در سطح ناخودآگاه خرسند می کند
به احتمال زیاد با احساس ناخوشایند بودن در سطح « من » همراه است.

o با این تعریف شکاف بین خودآگاه و ناخودآگاه بارزتر می شود.

o رنجی را که عصبی ها حس می کنند، با این ترتیب لذتی است در سطح ناخودآگاهشان.

o فروید چند سال بعد متذکر می شود که خوشایند و ناخوشایند بودن
در هر صورت احساس های خود آگاه بوده و در ارتباط با « من » هستند
و در نتیجه واژه هایی نامناسب برای ناخودآگاه محسوب می شوند.

o لکان با استناد به همین مطلب مقوله ژوئیسانس Jouissance
را به عنوان یکی از عمده ترین مقولات روانکاوی مطرح می کند.

• صحبت از رضایت مندی در سطح ناخودآگاه،
کلّ مقوله ی رضایت مندی را به هم می ریزد.

« وقتی تو رنج می بری شاید همان وقتی است که تو بیش از همه لذت می بری »

و این بدان معناست که :

« تو نمی دانی چه وقت لذت می بری ».

o لکان می گوید:‌
« ژوئیسانس لحظه ای است که نمی توانم بگویم ».
نه اینکه از شدت لذت زبانم بند آمده باشد
بلکه نمی توانم آن را تعریف کنم.
خوشی ام را می توانم تعریف کنم ولی ژوئیسانس ام را ابداً.

• میلر Jacques-Alain Miller می گوید:
« شاید ژوئیسانس به هراس و وحشت Terror نزدیکتر از هر چیز دیگر باشد،
وحشتی را که فروید در چشمان « موش مَرد »،
زمانی که او از خیالبافیش صحبت می کرد، دید ».

10-8

o آدمیزاده می تواند خوشی و ناخوشی اش را تعریف کند
با این همه هیچ یقینی به آنها ندارد،
حال آنکه ژوئیسانس اش برایش یک یقین است،
در حالی که نمی تواند آن را تعریف کند.
o ژوئیسانس Jouissance همیشه با گرفتاری همراه است
و این آن اجباری است که سدّ راه خوشبختی و سعادت است.
آنچه را لکان دانش ناخودآگاه می نامد همین گرفتاری های ژوئیسانس است.

• سوژه در حرکت به سوی ژوئیسانس اش ناگزیر به رویارویی با درد است
و این همان چیزی است که موجب واپس زنی می شود.
سوژه از ارضا کردن سائق هایش Drives چشم می پوشد
و همین چشم پوشی ها، تاریخچه او می گردد.

o اما همان طور که فروید و لکان هردو می گویند
« واپس زده همیشه باز می گردد ».
ژوئیسانس Jouissance برمی گردد اما با چهره ای دیگر،
با چهره ی نشانه و دلیل یا Symptom
نشانه فقط یکی از جانشین های ژوئیسانس است.
رمزگشایی نشانه سمپتوم، یافتن معنای آن، یعنی یافتن ژوئیسانسی که در آن مکتوم است و سوژه از آن بی خبر.

10-7-anne-rice

• برای فروید فرهنگ و تمدن بزرگترین مانع بر سر راه لذت بی حد و حصر است

o برای لکان چیره شدن بُعد نمادین Symbolic order بر انسان بزرگترین مانع بر سر راه ژوئیسانس است.
اختگی Castration نشانهِ سوژه Subject را از قسمت بزرگی از ژوئیسانس اش محروم می کند.
فقط قسمت کوچکی از آن می تواند از این اختگی عبور کند
که لکان آن را « لذت افزوده »می نامد Surplus Jouissance
و بر اساس « ارزش افزوده » مارکس تعریف می کند.
پی گرفتن لذت افزوده در اقتصاد روانی همان قدر مشکل است که ردیابی ارزش افزوده در اقتصاد سرمایه داری.

• لکان دیدگاه فروید را در مورد شور جنسی Libido معکوس می کند
و به آن از وجه اختگی Castration نظر می اندازد.

o در این حال شور جنسی Libido به صورت یک کمبود Lack تعریف می شود.
لکان در عین حال ژوئیسانس را به صورت یک ماده، یک « جوهر » Substance تعریف می کند
و آن را در تضاد با این کمبود قرار می دهد،
در تضاد با اشتیاقی که این کمبود را به نمایش می گذارد.

o لکان تأکید دارد که ما نه با ژوئیسانس بلکه با پس مانده ی آن است که سروکار داریم.
پس مانده ای که از بُعد نمادین گذشته است.
و این آن لذت افزوده است که مطلقاً جنسیتی نیست و درّه ی عمیقی آن را از ژوئیسانس جنسی جدا می کند.
به خاطر همین است که رابطه ی جنسی وجود ندارد.
آنچه باقی می ماند عشق است که می تواند جایگزین رابطه ی جنسی بشود که وجود ندارد.

o مواجه شدن با ژوئیسانس خالص، بدون میانجی گری بعد نمادین Symbolic ،
آن چیزی است که در روان پریشی Psychosis اتفاق می افتد.

10-4-pain-and-suffering

• آنچه را فروید تحت نام اختگی تعریف کرده است همین تخلیه ژوئیسانس Discharge Jouissance است.
through discharge, the psyche seeks the lowest possible level of tension
فقط تکه هایی از ژوئیسانس روی قسمت هایی از تن باقی می مانند
که او آنها را « مناطق شهوت زا » نامید.

o اگر لکان کلمه لذت افزوده Surplus را به کار می برد،
به خاطر این است که نوعی داد و ستد کالا وجود دارد:
دال signifier در مقابل ژوئیسانس Jouissance.

o وقتی که ژوئیسانس اخته شد Castration of Jouissance ،
آنچه که باقی می ماند اشتیاق است Ambition.
اشتیاقی که به طرز والایی انسانی است
و سوژه را از ژوئیسانس مهلک محافظت می کند.

منبع : کدیور، میترا؛ (۱۳۸۸)، مکتب لکان: روانکاوی در قرن بیست و یکم، تهران: انتشارات اطلاعات.

public-psychology

2. فروید:

• لذت Pleasure (به آلمانی Lust) بیشتر زاده ی «اصل تحول» نفسانی است
تا نوعی فعالیت روانی psychical activity.

10-2

o می توان لذت را به طور دقیق تری حاکی از «اصل لذت – درد» دانست،
یعنی فرایندی که موجب اجتناب از افزایش تحریکات نفسانی می شود،
چه در نظر فروید افزایش تحریکات، نتیجه ای جز درد و الَم ندارد
و لذت چیزی جز کاهش تحریکات درد نیست.

• مطابق اصلِ لذت، فعالیت های نفسانی چیزی جز کوشش در پرهیز از درد نیستند،
چرا که درد از افزایش میزان محرکات حاصل می آید
اصل تعادل انرژی و هماهنگی آن با کل ارگانیسم.

• مفهوم اصل لذت ما را به تجدید نظر در باب رابطه ی من نفسانی با واقعیت خارجی وامی دارد،
زیرا برای فروید فرض بر این است که من نفسانی واجد وجودی ابتدایی است
که مطابق آن در پی لذتی فارغ از هرگونه دخالت خارجی است.

10-3-tony-robbins-pain-pleasure

o باید توجه داشت که در نظریه ی فروید با نوعی تردید مواجه می شویم،
بدین معنی که در وهله ی اول من نفسانی در پی لذت است،
ولی بلافاصله با واقعیت خارجی مواجه می شود
در حالی که در وهله ی بعدی فروید به نوعی رابطه میان من نفسانی و واقعیت خارجی قائل می شود
که مطابق آن لذت و واقعیت با هم خلط و اشتباه می شوند.

o فروید در تحول فکری خود بعدها به امری قاطع قائل می شود
و در ۱۹۲۰ به مقوله ای ورای اصل لذت اعتقاد پیدا می کند Beyond the Pleasure Principle
که البته به عزل نظر از اهمیت اصل لذت منجر نمی شود،
بلکه میان گرایش ارگانیسم به حفظ تحریکات در حداقل فعالیت آن ها و عملکرد اصل لذت
که متناقضاً در اختیار رانش مرگ Death drive قرار می گیرد، تمایز قائل می شود.

o بدین جهت است که قبول اصل فنا، یعنی کاهش تمامی تحریکات نفسانی به حداقل میزان آن ها،
خالی از دشواری نیست، زیرا میل جنسی ایجاب می کند که فرایند افزایش تحریکات
برای ارضای بعدی آن ها امری قابل تحمل برای ارگانیسم باشد.

• نظریه ی فروید عزل نظر از مفهوم رسمی لذت است،
بدین معنا که اصل لذت به عنوان کارکردی ناآگاه ربطی به جست و جوی بی قید و شرط آن ندارد.
بلکه برعکس اصلی در جهت برقراری اقتصاد روانی، یعنی گرایش به صرفه جویی در مورد تحریکات نفسانی است.

o پیچیدگی این امر را در نظریه ی فروید راجع به آن چه ماوراء اصل لذت است، به خوبی مشاهده می کنیم.
o در این جا لازم است بدانیم که «هیچ سیستم فلسفی» قادر به توضیح مسئله ی لذت نیست.
لذا هرگونه کوششی در تقلیل روان کاوی به سیستمی که متکی بر جست و جوی بی قید و شرط لذت باشد،
‌از قبل محکوم به شکست است.

The pleasure principle is a commandment – which can be phrased – Enjoy as little as possible

منبع : اسون، پل-لوران؛ (1386)، واژگان فروید، ترجمه: کرامت موللی، تهران: نشر نی، چاپ سوم.

10-1

بیشتر:
ورای اصل لذت-نویسنده: زیگموند فروید-مترجم: یوسف اباذری

بازگشت

موشِ مَرد

چرا باید کلاسیک ها را خواند؟ چون کلاسیک ها نقاط عطفی هستند که خط سیر اندیشه از آنها می گذرد
و هر اندیشه آنطور که هگل گفته است تاریخ آن اندیشه است.
اما در روانکاوی خواندن کلاسیک ها فایده ای مضاعف دارد.

روانکاوی با زیگموند فروید آغاز می شود. فروید با شیرجه ای عمیق و متهورانه به پنهان ترین لایه های روان آدمی بر آن شد
که آن اژدهایان مخوف را از کنام خویش به درآورد، خواب خوش ناخودآگاه را پریشان سازد و گره ها را شل کند.

فقط می خواست گره ها را شل کند تا بیمار را برهاند و بزرگوارانه باز کردن آنها را به پیشرفت های علوم اعصاب در آینده موکول کرد.
فروید پزشکی بود که مانند دیگر هم قطاران خود سوگند خورده بود در راه شفای بیمار از هیچ تلاشی فرونگذارد.
روانکاوی او بالینی و با مفهوم شفا درآمیخته بود.

اما روانکاوی پس از فروید از چارسو چنان کشیده شد که گره ها لحظه به لحظه ناگشودنی تر شدند.
بر دستاوردهای فروید خرواری از اباطیل چنان انباشته شد که گویی از نخست هیچ نبوده است.
پس از فروید شاگردانش نیز استاد را هنوز به خاک نسپرده به پدرکشی برخاستند و هریک بیرقی افراشتند.

ناخودآگاه برآشفته از فاش شدن رازش نزد انسان و خشمگین و تنوره کشان از رسواسازی ها و نارازداری های
نابغه اتریشی که روان را آنقدر کاویده بود تا به هیولای ناخودآگاه برسد،
روانکاوی را واپس زده و در لایه های زیرین خویش مدفون ساخت.

گویی خواست بشریت آن است که این لکه ننگ را که فروید نام دارد،
همچون خاطره ای ناگوار به دست فراموشی بسپارد.

اژدهای روان انتقام خویش را گرفت و خود را در قلعه ای از خیالبافی های اسرارآمیز، تسخیرناپذیر ساخت.
زخمی که فروید بر پیکر ستبر او وارد آورده بود در نتیجه سهل انگاری به اصطلاح روانکاوان پسافرویدی
نه تنها ترمیم که از پیش هم ضخیم تر شد.

روانکاوی معاصر اکنون چنان از روانکاوی کلاسیک دور افتاده که اگر فروید خود از گور برخیزد به احتمال قوی
فرزندان فکری امروز خود را بازنتواند شناخت و سر از ملغمه کنونی درنتواند آورد.
کافی است به همین اظهارنظر حیرت انگیز ژاک لاکان، روانکاو معاصر فرانسوی،
توجه کنید که معتقد است ناخودآگاه برخلاف نظر فروید فاقد بنیاد زیست شناختی است
و در عوض ریشه در زبان شناسی دارد و در نظام دلالتی معنا می یابد.
باید پرسید که این مشعل داران روانکاوی هم روزگار ما نظریه های درخشان خویش را بر بالین چند بیمار آزموده اند
و گره از کار کدام بیماری فرهنگ گشوده اند.
باید دید که چگونه علوم انسانی در خلاف جهت تلاش های فروید، روانشناسی را از درون روانکاوی بازپس گرفت.
باید از خود پرسید چگونه اژدها توانست فروید را در ما سرکوب کند.
باید ببینیم در گریز از فروید واقعا از چه چیزی می گریزیم و با خواندن پسافروید دل به کدامین فریب خوش می کنیم.

نقد فروید باید از او فراتر رود نه آنکه واپس نگرد. روانکاوی می بایست در جهت ابهام زدایی پیش می رفت نه در جهت ابهام زایی.
چرا باید کلاسیک ها را خواند؟
چون باید از ابتدا با اندیشه همراه شد.
شاید پاسخ این پرسش در حوزه های گوناگون اندکی تفاوت داشته باشد.
اما در روانکاوی کلاسیک ها را باید خواند تا دید که بر سر روانکاوی چه آمده است؟
در ایران اما اوضاع به مراتب جالب تر و پیچیده تر بود.
امروزه کافی است از دانشجویان رشته روانشناسی بپرسید تا بیشتر آنها در پاسختان بگویند که
نظریه های فروید امروزه دیگر رد شده است.
نیازی به خواندن کلاسیک ها نیست و ما هم نمی خوانیم.
نمی دانیم فروید چه گفته است و نمی خواهیم بدانیم.
از فروید در امتحان سئوال نمی آید.
بیایید درباره علم النفس بوعلی صحبت کنیم و بدانیم رفتار همسران چگونه باید باشد
تا کودکان در کانون گرم خانواده اوقات شادتری را سپری کنند.
هزار راه نرفته را از هزار زاویه ببینیم.

مشکلات جنسی زوجی که برای طلاق آمده اند را به هیچ بگیریم
و در عوض از آنها بپرسیم آیا به یکدیگر احترام متقابل می گذارند؟
آیا به خواسته های هم اهمیت می دهند؟
آیا به همسرشان لبخند می زنند؟
خجالت نمی کشند که زن دوم گرفته اند؟

آنچه از طریق تعداد زیادی از ترجمه های نخستین از فروید،
درباره فروید و در انتقاد از فروید عرضه شد شبحی از اندیشه روانکاوی بود
که با تاخیری قابل توجه از روانکاوی اصیل، افتان و خیزان در حرکت بود.

ماجرای تکراری اندیشمندی که شومن شد تا ما بار دیگر مثل همیشه بتوانیم علم ارزش هایمان را برپا کنیم.
هرکه می خواهد باشد، می خواهد یکی از رفیع ترین قله های شناخت در کل تاریخ بشر باشد.
هرچه می خواهد بگوید، ما ارزش هایمان را داریم و واقعیت چیزی است که ارزش ها را توجیه کند.

جنسیت چیزی است که سخن از آن نباید گفت.
جنسیت چیزی است که باید بر سرش کوفت و پنهانش کرد
تا بوی گندی از آن برنخیزد و تازه مگر آن شبح چه می گفت؟
مگر فروید همان ابلیسی نیست که آزادی جنسی را تبلیغ می کرد
و می خواست بنیان خانواده های ما را سست کند؟

سکوتی سنگین بر پهنه نشر آثار فروید حاکم شده.
در عوض خواننده فارسی به سمت آثار یونگ، فروم و دیگرانی تغییر ذائقه داد که پروانه ای تر می اندیشیدند
و برای وصل کردن آمده بودند!
تعدادی نیز تلاش کردند تا در سه دقیقه مدیر موفقی باشند، به خود اعتماد کنند،
در طرفه العینی دل زنان را به دست آورند و کارهای محیرالعقول رنگارنگی را در کشکول کرامات خویش داشته باشند.

در اینجا فقط می خواهیم به چهارمین اثر از گنجینه ای که دکتر سعید شجاع شفتی طی سال های اخیر به داشته های
فرهنگی ما افزوده است نگاهی کوتاه بیندازیم.
شجاع شفتی پیش از این سه کتاب «مطالعاتی بر روان شناسی فروید» (امیرکبیر 1363 و 1376)،
اصول روانکاوی بالینی (ققنوس، 1377) و مهم ترین گزارش های آموزشی تاریخ روانکاوی (ققنوس، 1379)
را به چاپ رسانده و کتاب حاضر را متمم این کتاب اخیر می داند.

این کتاب در واقع مجموعه ای است از شرح حال سه بیمار که آنها را به نام های
«موش مرد»، «گرگ مرد» و «دکتر شربر» می شناسد
و به ترتیب مبتلا به روان نژندی ، وسواسی، روان نژندی مربوط به دوران کودکی و سرانجام پارانویا هستند.

از این میان شرح حال «گرگ مرد» به عنوان آخرین و کامل ترین گزارش در نوع خود شهرت تاریخی دارد
و از این رو وی را مهم ترین بیمار فروید دانسته اند.

در اینجا سعی می کنیم از هر کدام از این سه مورد به طور خلاصه به نکاتی اشاره کنیم.
با این حال خواننده باید توجه داشته باشد که هیچ متن دست دومی جای متن های اصلی فروید را نمی گیرد.
توالی منطقی استدلال های فروید و سحر تبیین های روانکاوانه غیرمنتظره اش در مجموع متنی جادویی می سازد.

رویکرد بالینی شجاع شفتی در گزینش آثار فروید برای ترجمه به وضوح مشهود است
و خود هدف از این مجموعه چهار جلدی را تلاش برای معرفی تکنیک جامع روانکاوی کلاسیک می داند.

وی آن طور که می گوید قصد دارد روان درمانی تحلیلی را در ایران احیا کند
اما از سوی دیگر چهارمین اثرش را نقطه پایانی این مجموعه معرفی می کند.
گرچه شجاع شفتی نشان داده که توجهش را به گروه خاصی از آثار فروید _
گزارش های آموزشی و بالینی _ معطوف کرده است،
اما به نظر می رسد برای احیای حتی همین بخش نیز باید به فروید در تمامیت خویش نظر داشت.

گو اینکه در عین حال ارتباط منطقی کلیه آثار فروید با هم قابل انکار نیست
و همگی زیر چتر پارادایم روانکاوی کلاسیک قرار می گیرند.
برای احیای فروید تلاشی بیش از این لازم است و این نقطه پایان،
خسارتی به فرهنگ فارسی وارد خواهد ساخت که دست کم در آینده ای نزدیک قابل جبران نیست.
امیدواریم این مجموعه تداوم یابد. دکتر شجاع شفتی، استادیار دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی،
یک سوم پایانی را به چهارده پیوست اختصاص داده است.

او در این پیوست ها کوشیده است
«ضمن مروری اجمالی بر آخرین دیدگاه های بالینی فروید وضعیت روانکاوی به طور اخص و روان درمانی
به طور اعم را در جهان امروز و در ابتدای قرن بیست و یکم و نیز وضعیت روانکاوی در مقایسه با سایر مکاتب
علوم رفتاری و همچنین جدیدترین تفحصات در باب مباحث کلیدی این حوزه» را مطرح کند.

این پیوست ها به نکات جالبی _ از جمله رویا و تله پاتی، روانکاوی زنان، ارتباط روانکاوی با جهان بینی و بحث خودآگاهی می پردازند
و خود قابلیت طرح مستقل در یک کتاب را دارند.
شاید بهتر بود که کتاب به همان سه گزارش اختصاص داده می شد و این پیوست ها به همراه سایر نوشته ها
به شکل مجموعه مقالات به چاپ می رسید.
امانت داری و اقتضائات تکنیک درمان، نگارش گزارشی صرفا تاریخچه ای یا صرفا موضوعی از سرگذشت بیمار را نامقدور می سازد.

«گرگ مرد» که پس از مرگ فروید تبیین های روانکاوانه او را درباره روان نژندی و ریشه آنها غیرواقعی می شمارد،
یکی از همین موارد است.

گرگ مرد کابوسی داشت از دوران کودکی که به سراغش می آمد:
«خواب دیدم که شب هنگام بود و من در تختم دراز کشیده بودم
پایه های تخت من به سمت پنجره بود.
در مقابل پنجره یک ردیف درخت گردو قرار داشت.
می دانم که این خواب را در زمستان و شب هنگام دیدم
ناگهان پنجره خود به خود باز شد و من از دیدن گرگ های سفیدی
که روی درخت گردوی بزرگ جلوی پنجره نشسته بودند، ترسیدم.
شش یا هفت تا بودند.
گرگ ها کاملا سفید و بیشتر شبیه روباه یا سگ گله بودند،
زیرا دم های بزرگی مثل روباه و گوش های سوزنی و نوک تیزی همچون سگ
در هنگام توجه کردن به چیزی داشتند.

ظاهرا به خاطر ترس از این که گرگ ها مرا بخورند با وحشت بسیار فریاد زدم و از خواب پریدم.»

فروید در این رابطه پرسش های گوناگونی از بیمار می پرسد و او به تک تک آنها پاسخ می دهد؛
چرا گرگ ها سفید بودند؟
چطور گرگ ها روی درخت سبز شدند؟
چرا تعداد گرگ ها شش هفت تا بود؟

از لابه لای پاسخ های بیمار به تدریج روانکاوی آن آشکار می شود.
از جمله ترس از پدر و عقده اختگی و…
فروید مانند کارآگاهی که در جست وجوی سرنخی باشد پیش می رود،
برای تک تک اجزای خواب تبیینی می یابد و سرانجام به جمع بندی مشهوری می رسد
که همان طور که گفته شد بیمار آن را انکار کرده و به روانکاو فرافکنی می کند.

«موش مرد» نیز یک مرد ۲۶ ساله مبتلا به وسواس بود که خود شخصاً به فروید مراجعه
و زندگی جنسی اش را داوطلبانه بی پرده بازگو کرد.

به گزارش موش مرد وی از پنج شش سالگی به نوعی دارای فعالیت جنسی بوده و
«از دخترها بسیار خوشم می آمد و میل شدیدی در من وجود داشت که آنان را برهنه ببینم.
ولی در حین این میل و اشتیاق، احساس مرموز و ناخوشایندی به من دست می داد،
چنان که گویی اگر به این چیزها فکر کنم واقعه ای اتفاق می افتد
و مثل اینکه باید تمامی مساعی ام را به کار بگیرم تا از وقوع آن جلوگیری کنم.»

از جمله آنکه می ترسید پدرش بمیرد در حالی که پدرش سال ها قبل مرده بود.
از نظر فروید معنی اصلی ترس وسواس آمیز موش مرد چنین است:

«اگر من آرزوی دیدن زن عریان را داشته باشم، پدرم محکوم به مرگ خواهد بود.»
اما چرا موش مرد؟
یک روز موش مرد در مراجعه به فروید از ترس وسواسی بزرگ و تازه ای سخن گفت:
از تنبیه ترسناکی که در مشرق زمین انجام می شد.
«مجرم را محکم نگه می داشتند… و کوزه ای روی نشیمنگاهش قرار می دادند…
تعدادی موش صحرایی در آن بود… و موش ها … و راهشان را به درون مقعدش می شکافتند.»

و در ادامه گفت:
« در آن لحظه این فکر در ذهنم جرقه زد که این ماجرا داشت برای شخصی که
بسیار مورد علاقه من بود، رخ می داد!»

مورد سوم یعنی دکتر شربر خود شخصا به فروید مراجعه نکرد.
فروید می نویسد:
«نظر به اینکه افراد مبتلا به پارانویا را نمی توان مجبور به غلبه بر مقاومت های درونیشان کرد
و به هر حال فقط آنچه بخواهند می گویند،
چنین نتیجه می شود که این بیماری دقیقا اختلالی است که در آن گزارشی مکتوب یا شرح حالی چاپ شده
جای آشنایی شخصی با بیمار را می گیرد.»

دکتر دانیل پل شربر، سناتور پارلمان ایالت درسدن بود و کتابش تحت
عنوان «خاطرات یک روان پریش» در سال 1903 منتشر شد.
شربر دو بار بیمار و بستری شد و هر بار پس از مدتی بهبود یافت.

در پارانویای شربر دو عنصر اساسی وجود دارد یکی تمایل به زن شدن
و دیگری آنکه «وی معتقد بود که مأموریت داشت جهان را از بند رها سازد
و آن را به سر منزل اصلی و سعادت گمشده اش رهنمون شود.
البته این قضیه فقط در صورتی امکان پذیر بود که او نخست از مرد به زن تبدیل می شد.»

دکتر وبر در گزارشی از هذیان های شربر در سال 1899 می نویسد:
«نقطه اوج سیستم هذیانی بیمار عقیده اش مبنی بر این است که وی
مأموریت دارد جهان را آزاد کند و انسان ها را به سعادت از دست رفته شان بازگرداند.
بنا به اظهار خودش، او به توسط وحی مستقیم از جانب خدا به این ماموریت گمارده شده بود،
عیناً همچون پیامبران؛
به عقیده او اعصاب در حالت تهییج شدید دقیقاً دارای خاصیت جذب شدن به سمت خدا
_ که از نظر شربر عصب مطلق است- بودند و اعصاب او نیز مدت ها بود که چنین حالتی داشتند.»

شربر معتقد است که
«روح انسان در اعصاب کالبد انسان شکل می گیرد.
آنها را باید در قالب تشکیلاتی با ظرافت فوق العاده زیاد و
قابل مقایسه با ظرفیت ترین رشته ها تصور کرد. …
در حالی که انسان ها متشکل از جسم و عصبند،
خدا بنا به ماهیت اش، چیزی جز عصب نیست.
ولی شمار اعصاب خدا همچون کالبد انسان ها معدود نیست،
بلکه نامحدود و لایتناهی است…
زمانی که کار خلقت به پایان رسید خدا به جای بسیار دوردستی رفت
و کلا دنیا را به دست قوانینش سپرد،
وی فعالیت هایش را فقط به جذب ارواح مردگان به سمت خودش محدود کرد…
خدا بر طبق ترتیب امور تا زمان پس از مرگ هیچگونه رابطه منظمی با ارواح انسان ها ندارد.
وقتی انسانی می میرد، بخش روحانی اش (یعنی اعصابش) دستخوش فرایند تطهیر می شود،
البته قبل از این که سرانجام با خود خدا در آستانه بهشت از نو اتحاد یابد…
در خلق چیزها خدا بخشی از خودش را از دست می دهد.
یا اینکه بخشی از اعصابش را به شکل جدیدی ملبس می سازد.»

شجاع شفتی در بخشی از مقدمه ای که بر کتاب نوشته به درستی اشاره می کند
«تحقیقات و دیدگاه های فروید شالوده و کالبد روانکاوی را تشکیل داده
و تصور وجود یا فراگیری روانکاوی منهای فروید خیال باطلی بیش نیست.»

به هر حال باید بود و منتظر ماند تا دید که بشریت کی خاطره فروید
را به یاد خواهد آورد و از این روان رنجوری خواهد رهید

منبع: معیشت درآنسوی لامپ

10-6-nisargadatta-maharaj

بازگشت