جنسیت

جنسیت

Sexuation

تمایز میان دو جنس:

• از نظر لکان، مردان و زنان با توجه به زبان Language ، یعنی با توجه به نظام نمادین Symbol ، به گونه ­ای متفاوت تعریف می شوند.

همانگونه که لکان روان نژندی Neurosis، و روان پریشی Psychosis را بدین نحو متمایز می کند که در روان پریشی بخشی از بعد نمادین مورد سلب Foreclosure واقع می شود و به بعد واقع باز می گردد، درحالیکه این اتفاق در روان نژندی رخ نمی دهد.

8-1

o مردانگی masculinity و زنانگی femininity نیز به عنوان دو نوع متفاوت از رابطه با نظام نمادین تعریف می شوند.  شیوه های متفاوت دوپاره شدن توسط زبان.
بنابراین فرمولهای او پیرامون جنسیت، تنها مربوط به سوژه های سخنگو است. و به عبارتی، تنها مربوط به سوژه های عصبی است: مردان و زنان عصبی از لحاظ شیوه ازخودبیگانگی شان Alienation در حصار نظام نمادین، با هم متفاوت هستند.

مردان:

• آنهایی که از نظرگاه روان تحلیلگری فارغ از ساختار زیست شناختی ژنتیکی شان، مرد در نظر گرفته می شوند، به طور کلی با کارکرد نراندامه یا آلت تناسلی مرد Phallic function مشخص می گردند. تا جایی که کارکرد نراندامه با از خودبیگانگی حاصل از زبان مرتبط می گردد، نقطه نظرهای عمده لکان پیرامون مردان را می توان به شیوه های گوناگونی بیان داشت:

o مردان به طور کامل، در حصار زبان، ازخودبیگانه اند. مردان تماماً تحت تسلط یا سوژه اختگی castration نمادین هستند. مردان کاملاً بواسطه کارکرد نراندامه یا قصیب، مشخص می گردند.

• علی رغم جایگشت های نامحدودی که زبان در پدیدآوردن اشتیاق، مجاز می دارد، مردان را می توان با توجه به بعد نمادین، به عنوان موجوداتی محدود و محصور در نظر گرفت.

o اگر این را به زبان اشتیاق ترجمه کنیم، مرز و حصار، همان پدر و تابوی محارم اوست: اشتیاق مرد هیچگاه به فراسوی آرزوی زنا با محارم نمی رود، که شامل شکستن مرزبندی های پدر نیز می گردد. در نتیجه، نقطه مرجع روان نژندی را از ریشه برمی کند: یعنی نامِ پدر را،  Name-of-the-Father و همچنین نهِ پدر را  father’s no . در اینجا به وضوح درمی یابیم که ساختار مردانه در دیدگاه لکان، از جهاتی خاص، مترادف وسواس است.

• مرد از آن جهت که محصور در زبان است، محدودیتش همان است که نظم نمادین را بنا می کند. یعنی اولین دال (s۱) –نهِ پدر –که منشا زنجیره دلالت است، و نیز درگیر در سرکوب اولیه: شکل گیری ناهشیار، و شکل گیری فضایی برای سوژه نوروتیک. به گونه ای مشابه، لذت مرد نیز محدود شده است. مرزبندی های این لذت توسط کارکرد فالیک تعیین می گردد.
لذت های مرد محدود می شود به همان هایی که بازی دال، آنها را مجاز می دارد . به چیزی که لکان آن را ژوئیسانس فالیک می نامد و به چیزی که می توان آن را ژوئیسانس نمادین نامید.
در اینجا، فکر به خودی خود مملو از ژوئیسانس است. نتیجه ای که بیش از همه از دل کارهای فروید بر روی وسواس متولد گشت ، و در عبارت خودارضایی ذهنی انعکاس یافت.

8-2

o تا آنجاکه مرتبط با بدن است، ژوئیسانس فالیک یا نمادین شامل تنها آندسته اندامی است که توسط دال، معین گشته است.

o بنابراین، این اندام به نوعی امتداد انحصاری یا ابزار دال می گردد. به همین خاطر لکان گهگاه به ژوئیسانس فالیک، به عنوان لذت اندام اشاره می کرد.

• تخیلات­ مردان بسته به آن جنبه از بعد واقع است که در تئوری، ابژه (a) نامیده می شود. ابژه (a) در اجتنابی ثابت و پایدار از بعد واقع، بعد نمادین را به حرکت در مسیرهای دورانی مشابه میراند.  در اینجا برای آنانی که در طبقه مردان قرار می گیرند، نوعی از همزیستی میان سوژه و ابژه، میان نمادین و واقع وجود دارد. البته تا زمانی که یک فاصله مناسب میان آنها حفظ گردد.

o در اینجا، ابژه تنها به صورت ثانوی و جانبی مرتبط با شخص دیگر است.  بنابراین، لکان ژوئیسانس آن را ماهیتا خودارضایی گونه می داند

8-3
زنان:

• درحالی­ که مردان به عنوان انسانهای کاملا محصورشده بواسطه کارکرد فالیک تعریف می شوند، یعنی به کل تحت سلطه دال.  زنان (یعنی آنهایی که از نظرگاه روان تحلیلگرانه و فارغ از ساختار زیست­ شناختی/ژنتیکی­ شان، زن در نظر گرفته می ­شوند) به عنوان انسانهایی نه کاملا محصور تعریف می گردند.

زن مانند مرد، دوپاره (یعنی بیگانه) نیست. زن همچنین سوژه نظم نمادین نیست. کارکرد فالیک اگرچه در روان زن نیز فعال است، به گونه ای مطلق او را محصور نمی سازد.

o با توجه به نظم نمادین، زن یک کل نیست، محدود، یا محصور نیست. درحالیکه لذت های مردان بواسطه دال تعیین می گردد، لذت های زن، تنها تاحدی و نه کاملا، بواسطه دال تعیین میشود.  درحالیکه مردان محدود به آن چیزی هستند که لکان ژوئیسانس فالیک می نامد، زنان می توانند هم آن ژوئیسانس، و هم نوع دیگری از ژوئیسانس را تجربه کنند که لکان آن را ژوئی­ سانسِ دیگریِ بزرگ می نامد.

o چنین نیست که هر سوژه ای که در طبقه زنان قرار می گیرد، آن را تجربه کند ولی از نظر لکان، این یک پتانسیل ساختاری است.

o این ژوئی ­سانس دیگری بزرگ چیست که آنانی که از نظرگاه روان تحلیلگری زن شناخته می­شوند، قادر به تجربه آن هستند؟

o این نکته که لکان کلمه دیگری (Other) را با O بزرگ به کار می برد، در اینجا اشاره به ارتباط ژوئیسانس دیگری بزرگ با دال دارد،

o البته ارتباط با S۱و نه S۲ –نه با هر دالی، بلکه با دال دیگری بزرگ – یا به عبارتی با دال یگانه، دالی که از بنیاد، دیگری، باقی می ماند. از بنیاد، متفاوت با همه دال های دیگر است.  درحالی­که کارکردهای S ۱(نه! پدر) برای یک مرد، یک محدودیت برای طیف جنبش ها و لذت های او محسوب می گردد،  S۱ برای یک زن، یک معشوق انتخابی است.  رابطه زن با آن به زن اجازه می دهد که به فراسوی مرزبندی های سازمان یافته توسط زبان گام بردارد و به فراسوی مختصر لذتی که زبان مجاز می دارد. نقطه پایان برای مردان، یعنی S۱، مانند دری است گشوده برای زنان.

• ساختار زنانه ثابت می کند که کارکرد فالیک محدودیت های خاص خود را داراست، و اینکه دال، همه چیز نیست.

o بنابراین، ساختار زنانه پیوستگی های تنگاتنگی با هیستری hysteria دارد. هیستری آنگونه که در بحث گفتمان هیستریک Hysteric’s discourse تعریف می شود

o اسلوب لکان در تعریف مرد و زن، ربطی به زیست شناسی ندارد. چراکه یک فرد به لحاظ زیست شناختی مرد، می تواند هیستریک باشد و یک فرد به لحاظ زیست شناختی زن، می تواند وسواسی باشد.

o به عبارت دیگر هم زنان می توانند ساختار مردانه داشته باشند و هم مردان می توانند ساختار زنانه داشته باشند.

o یک مرد هیستریک به طور بالقوه استعداد تجربه هم ژوئیسانس فالیک و هم ژوئی سانس دیگری را داراست و یک زن وسواسی که با ساختار مردانه مشخص می گردد، ژوئیسانس اش ذاتاً و منحصراً نمادین است.

o کارهای بالینی نشان داده اند که بسیاری زنان ساختار مردانه دارند و بسیاری مردان نیز ساختار زنانه دارند.

o برای قضاوت در مورد رابطه هر شخص با دال و نوع ژوئیسانس اش باید وضعیت روانی آن شخص به دقت مورد بررسی قرار گیرد.

o نمی توان سریعاً و تنها بر مبنای جنسیت زیست شناختی او، دست به قضاوت و نتیجه گیری زد.

 

منبع: بروس فینک Bruce Fink -کتاب سوژه لاکانی- ۱۹۹۷- The Lacanian Subject
ترجمه: مهدی چمی کارپور