مفاهیم بنیادی نظریه راجرز

مفاهیم بنیادی نظریه راجرز

نظریه شخصیت :

• نظریه شخصیت راجرز در حوزه تفكرات پدیده شناسی قرار دارد كه در آن به ادراك و اصول روانشناسی گشتالت تاكید می شود.
• در این دیدگاه تمام تلاشها و توجهات فرد با ادراك او از جهان پیرامونش در لحظه معینی از زمان ارتباط دارد
و چگونگی تشكیل و تغبیر این قالب ادراكی مورد توجه است .
• پیش فرض بنیادی این دیدگاه آن است كه ادراك فرد از خود و از جهان پیرامونش تعیین كننده رفتار است .

1. هر انسانی در دنیای متغیر و متحولی از تجربیات گوناگون زندگی می كند كه فقط خودش در مركز آن جهان هستی قرار دارد
( دنیای خصوصی ،زمینه نمودی ، یا زمینه تجربی فرد )
o در این جهان خصوصی فقط بخش كمی از تجارب آگاهانه انجام می پذیرد و چنانچه قسمتی از تجارب در ارضاء یك نیاز ضرورت داشته باشد
به سطح آگاهی فرا خوانده می شود .
o هر فرد موجودی بی همتاست و فرد خودش تنها كسی است كه می تواند بفهمد تجارب او چگونه ادراك شده اند و برایش چه معنایی دارند .

2. فرد یا ارگانیزم بر اساس تجربه و درك خودش از زمینه تجربی نسبت به آن واكنش نشان می دهد .
o او تجارب خود را واقعی تلقی میكند و برای او واقعیت همان چیزی است كه او تجربه میكند .
o واضح است موقعی كه ادراك تغییر می كند واكنش فرد هم تغییر میكند و این نكته را باید در درمان مد نظر داشت .
از نظر روانشناسی واقعیت اصولاً همان ادراك جهان خصوصی فرد است حال آنكه از نظر اجتماعی واقعیت ادراكهائی است
كه از درجه عمومیت بیشتری در بین افراد برخوردار باشد .
دنیای خصوصی فرد از یك سلسله فرضیات تشكیل شده كه هدف آن در نهایت تامین امنیت فرد است .

3. ارگانیزم به زمینه پدیده ای و ادراكی خود بصورت یك كل سازمان یافته پاسخ می دهد .
o پاسخ های جسمانی و روانی ارگانیزم به وقایع خارجی به صورت یك كل سازمان یافته و هدف جویانه در جهت ارضای نیازهای احساس شده اوست.

4. ارگانیزم یك تمایل اساسی ذاتی و یك تلاش اصلی دارد و آن تمایل به تحقق بخشیدن و حفظ و تعالی خویشتن است .
o این تمایل پایه و اساس فعالیتهای او را تشكیل می دهد .
o تمام نیازهای روانی و جسمانی فرد را می توان جنبه هایی از همین نیاز بنیادی دانست ،
o تحت تاثیر این تمایل اساسی ارگانیزم در جهت رشد ، خود شكفتگی ، بقاء و تعالی نفس ، خود رهبری ، خود نظمی ، خود مختاری ،
استقلال ، مسئولیت ، و تسلط بر نفس حركت می كند .
تحقق خود در جهت اجتماعی شدن نیز انجام می گیرد .

5. رفتار اصولاً تلاش هدف جویانه ارگانیزم برای ارضاء نیازهای تجربه شده در میدان ادراكی است .
o تمام نیازها با توجه به نیاز اساسی یعنی حفظ و بقاء ، تعالی ازگانیزم ، و تحقق خویش صورت می گیرد .
o رفتار عكس العملی به زمینه ادراكی است و تمام عوامل ایجاد كننده رفتار در زمان حال قرار دارند
o پس اگر كسی بخواهد تغییر ثابتی در رفتار فرد دیگری ایجاد كند، باید ادراك او را تغییر دهد
گرچه گذشته در شكل بخشیدن و معنی دادن به ادراك كنونی مؤثر است .

6. رفتار هدف جویانه با عواطف همراه است و عواطف عموماً وقوع رفتار را تسهیل میكنند و دو گروه هستند:
o عواطف و احساسات نامطبوع و مهیج و
o عواطف و احساسات آرام و ارضاء شدنی .

7. -بهترین موضع برای درك و فهم رفتار فرد آن است كه آنرا در چارچوب مرجع قیاس درونی او مورد توجه و بررسی قرار دهیم ،
o مرجع قیاس درونی به كلیه تجربیاتی اطلاق می شود كه در لحظه ای مشخص در آگاهی فرد قرار دارند
o یعنی رفتار او را با توجه به تجربیات او مورد بررسی قرار دهیم .

8. از كل زمینه ادراكی ( كل تجربیات ) بتدریج بخشی بنام خود متمایز و متجلی می شود
( بخشی از تجربیات كه مربوط به خود فرد است )
كه مفهوم خود نیز نامیده میشود كه آگاهی فرد از بودن و عملكرد اوست .
o و آن مفهومی است كه از تجارب مربوط به خود حاصل می شود .
o مفهوم خود ابعادی دارد و هر بعد آن دارای ارزشهایی است ، ممكن است به ضعف یا قدرت ، به دوست داشتن یا تنفر ،
به خوشبختی یا بد بختی مبتنی باشد كه با … هر حالتی روی رفتار فرد اثر خاص خود را می گذارد .

9. این سازمان خود بر اثر تعامل فرد با محیط و خصوصاً در سایه ارزشیابی فرد از تعامل خود با دیگران شكل می گیرد .

Humanistic-Approach-1

10. ارزشهای منظم به تجارب و نیز ارزشهایی كه بخشی از سازمان خود هستند
o در بعضی موارد ارزشهائی هستند كه مستقیماً توسط ارگانیزم تجربه شده و در بعضی موارد از دیگران گرفته شده اند
كودك تجاربی را كه برای خود تعالی بخش می بیند با ارزش می داند ، ولی به تجاربی كه به نظرش خود او را تهدید می كند
یا او را بقاء و تعالی نمی بخشد ارزش منفی می دهد
o زمینه ادراكی فرد از ارزشیابیهای او در باره خود و همچنین ارزشیابیهای دیگران از او تشكیل می شود ،
o روی این اصل است كه عوامل فردی و اجتماعی در تشكیل و تكوین خود و در زمینه ادراكی فرد نقش مهمی را بر عهده دارند .
o به مرور كه آگاهی از خود ظاهر می شود و در فرد نیازی شكل می گیرد كه آن نیاز نیاز به توجه مثبت و احترام نامیده می شود
o از طریق نگرشهای مثبت و احترام آمیزی كه توسط دیگران نسبت به فرد بروز داده می شود
o احترام و توجه مثبت نسبت به خود بوجود می آید .
o اگر فردی فقط توجه مثبت غیر شرطی را تجربه و احساس كند هیچگونه شرایط ارزش در او بوجود نمی آید
در نتیجه توجه و احترام به خود هم بدون قید و شرط خواهد بود و دو نیاز توجه و احترام مثبت از جانب دیگران و توجه و احترام بخود
هرگز با فرآیند ارزشیابی ارگانیزمی او مغایرت و تضاد پیدا نخواهد كرد و فرد همواره از نظر روانی سازگار می ماند و به نحو كاملی عمل خواهد كرد .

11. تجاربی كه در زندگی فرد رخ می دهند بعلت نیاز فرد به احترام بخود و بر حسب شرایط ارزش ، بطور انتخابی ادراك می شوند
لذا این تجارب ممكن است
الف – به درستی در آگاهی فرد نما سازی و سپس درك شوند و جزء ساخت خود قرار گیرند.
ب – نادیده گرفته شوند زیرا كه ارتباط قابل دركی با ساخت خود ندارند
ج – انكار یا تحریف شوند زیرا فرد آنها را با ساخت خود ناهماهنگ می داند .

12. اكثر شیوه های رفتار كه بوسیله ارگانیزم پذیرفته شده اند همان شیوه هایی هستند كه با مفهوم خود ( نفس ) هماهنگ هستند .
o تنها معبری كه نیاز ها بدان طریق ارضاء می شوند معبری است كه با سازمان و ساخت خود هماهنگ و سازگار است .

13. رفتار ممكن است در مواردی بوسیله آن دسته از تجارب و نیازهای جسمانی بوجود آید كه در آگاهی نمادسازی نشده اند
o چنین رفتارهایی امكان دارد كه با سازمان خود سازگار نباشد ولی در چنین حالاتی فرد خویش را مالك و صاحب آن رفتار نمیداند .
o در حقیقت فشار نیازهای ناهماهنگ با ساخت نفس ممكن است بقدری زیاد باشد كه فرد را ناخواسته و ناآگاه بسمت انجام آن بكشاند .

14. زمانی كه ارگانیزم تجارب حسی و درونی خود را كه هنوز بصورت منظم و كاملی جزء ساخت خود قرار نگرفته اند انكار می كند ناسازگاری روانی حاصل می شود .
o فرد یك نوع پراكندگی و دگرگونی واقعی را میان ارگانیزم تجربه گر خویش و ساخت خود مشاهده می كند .
جملاتی نظیر :
o « من نمی دانم كه از چه می ترسم »
o « در زندگی هدف واقعی ندارم »
o «قادر به تصمیم گیری نیستم »
همگی حاكی از عدم هماهنگی تجربه ارگانیزم با ساخت خود است ، این ناهماهنگی در رفتار بروز می كند .

15. سازگاری روانی زمانی وجود دارد كه مفهوم خود در جهتی باشد كه تمام تجارب حسی و درونی ارگانیزم را بپذیرد
و حداقل بطور تقریبی با همه تجارب ارگانیزم هماهنگ باشد .

16. هر تجربه ای كه با ساخت خود در تضاد باشد ممكن است بعنوان تهدیدی ادراك شود
o و هر چغدر میزان این نوع ادراكات بیشتر باشند ساخت خود سخت تر و مقاومتر خواهد بود تا بتواند خودش را حفظ كند .
o شخص این نوع ادراكات را بمنزله ناراحتی و تنش مبهمی تجربه می كند كه آنرا معمولاً اضطراب می نامند
o تحریف و انكار ادراكی ( تحریف و انكار تجربیات متضاد با ساخت خود ) دو رفتار دفاعی اساسی هستند .

17. تحت شرایط خاصی كه اصولاً به نبودن تهدید و ترس متكی است تجارب ناسازگار با ساخت خود نیز قابلیت درك و بررسی و سازماندهی مجدد را پیدا میكنند ،
o و ساخت خود چنان تجدید می شود كه قابلیت جذب تجارب ناهماهنگ را پیدا می كند .

18. موقعی كه فرد تمام تجارب حسی و درونی خود را درك میكند و آنرا جزیی از یك نظام واحد و هماهنگ می كند
آنگاه دیگران را بیشتر درك می كند و بیشتر می پذیرد .
o فرد از خود بیشتر مطمئن هست ، در ارتباط با دیگران واقع بین تر است ، روابط اجتماعی بهتر دارد .

19. بتدریج كه فرد مقدار بیشتری از تجارب ارگانیكی خود را درك میكند و آنها را به داخل ساخت خود وارد كرده می پذیرد
در می یابد كه دارد نظام ارزشهای فعلی خودش را كه بیشتر از دیگران به درون فكنده شده با یك فرآیند مستمر ارزشگذاری ارگانیزمی تعویض می كند .