سعی کردم، ولی از پا درآمدم

سعی کردم، ولی از پا درآمدم

سعی کردم که تو را “کم” کنم از زندگی‌ام          زندگی کم شد و دیدم تو شدی زندگی‌ام!

شکسته تقدیر و شکسته تدبیر و شکسته تصویرم!       بغل بغل بغضم! نفس نفس مرگم! ولی نمیمیرم

شعر

گنجشکی که سال­ها ‎بر سیمِ برق نشسته … از شاخهِ درخت می­ترسد

می­خواهم ­تو را بکشم؛ امّا­، چاقو را در سینه ­خودم ­فرو­ می­کنم … تو­ کشته خواهی شد ،یا من؟

نبودنت، نقشه خانه را­ عوض کرده­ است؛ و هرچه مى­گردم،آن گوشه دیوانه اتاق را پیدا نمى­کنم؛

احساس مى­کنم،کسى­ که ­نیست، کسى­ که ­هست ­را، از پا در مى­آورد.

گزیده ای از گروس عبدالملکیان

Leave a Reply

Your email address will not be published.