گزیده ای از نادر ابراهیمی

گزیده ای از نادر ابراهیمی

مردن امر ساده ای ست و از زندگی کردن بسیار آسان تر است.

تمام خفقان مرگ؛ در مقابل یک شک، در مقابل یک حرص، در مقابل یک ترس، در مقابل یک کینه، در مقابل یک عشق، هیچ است.

مردن امر ساده ای ست، و در مقابل خستگی زندگی، چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم؛

و…  و دیگر هرگز باز نمی گردیم…

بانوی من! یك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ یك روز عاقبت.

نه با سفری یك روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرین سفر

یك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ یك روز عاقبت.

نه با كلامی كم توشه از مهربانی، نه با سخنی توبیخ كننده، بل با آخرین كلام.

یك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ یك روز عاقبت. تو باید بدانی عزیز من

باید بدانی كه دیر یا زود _ اما، دیگر نه چندان دیر _ قلبت را خواهم شكست؛ و كاری جز این هم نمی توان كرد.

اما اینك، علیرغم این شكستن محتوم قریب الوقوع _

كه می دانم همچون درهم شكستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم،

فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود

آنچه از تو می خواهم و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته اند

این است كه بر مرده ام دل نسوزانی،

اشك بر گورم نریزی، و خود را یكسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری…

اینك احساس و اقرار می كنم كه آرزویی مانده است، آرزویی بر آورده نشد؛

و آن این است كه تو را از پی مرگم اشك ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین كنان نبینم،

همچنان فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم اندیشانم را… این بار هم دیر شد.

نادر ابراهیمی

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است… مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است . .

سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست…عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان… عشق عادت نیست، عادت همه چیز را ویران می كند از جمله عظمت دوست داشتن را…از شباهت به تكرار می رسیم، از تكرار به عادت، از عادت به بیهودگی از بیهودگی به خستگی و نفرت .

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد، یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد، آن‌چه فدا کردنی‌ست فدا می‌کند، آن چه شکستنی‌ست می‌شکند و آن‌چه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند، اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود.

بانوی بزرگوار من! به راستی که چه در مانده اند آنها که چشم تنگشان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند… و چقدر خوب است که ما (تو و من) هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکره ایم.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن.

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابداً به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست،

 بل دلیل توقف است. .

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست.

همسرم ! در این راه طولانی – که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند.

 خواهش می کنم!  مخواه که یکی شویم، مطلقاً یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

می توان به سوی رهایی گریخت؛ اما بازگشت ما به اسارت نابخشودنی است. .

نادر ابراهیمی

عزیز من! همسرم!

خوشبختی، نامه یی نیست كه یكروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد.

خوشبختی ، ساختن عروسك كوچكی ست از یك تكه خمیر نرم شكل پذیر…

به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛

اما یادت باشد كه جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر…

خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ادراك ناپذیر فرو نبریم كه خود نیز در شناختنش شویم…

خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سرای تو پیچیده است.

چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار، کردار و گفتار ما ، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می‌کند……. .

هرگز به این فکر نکن که در برابر فاجعه ای که هنوز اتفاق نیفتاده ،چگونه عزا بگیری.

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد، گل از تو گلگون تر، امید از تو شیرین تر .

نمی شود پاییز، فضای نمناک جنگلی اش، برگ های خسته زردش، غمگین تر از نگاه تو باشد .

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد، و صدای عابر پیری که آب می خواهد، به عمق یک سلام تو باشد .

شهرها را مطلقاً نمی توان به کوه و کوهستان تبدیل کرد ، اما کوه و کوهستان را به آسانی می توانند به شهر مبدل کنند ، و این روند مصیبت زدگی انسان عصر ما است . .

نادر ابراهیمی

احساس رقابت ، احساس حقارت است.

بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیاندازند.

من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمی دارم.

رقیب ، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.

بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود. .

مرگ ،سخن دیگری ست. مرگ ،سخن ساده یی ست.

و من دیگر برای تو از نهایت ،سخن نخواهم گفت.

که چه سوکورانه است تمام پایان ها .

قبولم کن! قبولم کن، به گونه عاشقی که بجز عشق، هیچ چیز ندارد

و باورم کن، همچون گیاهی از عشق، روییدنی از عشق، بودنی از عشق،

و پناهم بده ای محبوب!

امروز در خیابان خلوتی می رفتم که بوی پیچیده به را بوئیدم

و به یاد درختان معطر هزار سال پیش افتادم

که در باغ های جنوب باغ تو چون بیشه ای از رنگ زرد بود

و عطر تو، عطر تن خاکی تو به خاطرم آمد

و بعد از هزار و چهارصد سال فریاد زدم:

من هنوز، هنوز، هنوز عاشق تو هستم .

نادر ابراهیمی

سرت را قدری بیاور جلوتر تا باز هم آهسته تر بگویم:

بهترین دوستِ انسان؛ انسان است نه کتاب.

کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند،

نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلماتِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.

تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.

تو در کوه ها، در جاده ها، و در کنارِ ستمدیدگانِ واقعی، رسم زندگی را یاد خواهی گرفت

نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های دربسته نوشته شده

و نویسندگانش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تن طوفان را…

حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.

عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس.

عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.

چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند ، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم…

 اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود.

ترک عشق کنیم ، بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم ؛

یادهای بی صدایی که صدا را در ذهن فرسوده خویش و نه در روح به آن می افزاییم تا ریاکارانه باورکنیم که هنوز ،

 فریادهای دوست داشتن را می شنویم.

من خجلم که به چشمانت که عاشق و درمانده آنها هستم نگاه کنم؛

چرا که چندی پیش در کوه پسر بچه ای رادیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت ،

و به دختری با همان نگاه  می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و با زمزمه سخن می گفت،

چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت:

علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم.

پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن، زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم؟ ….

و پسرک چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد!!

باز می گویم عسل: دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.

در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را ، کسانی ، کاملاً حرفه ای و عاشقانه می نوازند

 و به تکرار هم می نوازند ، اما قلب ، تهی از هر شکلی از عشق ، من وامانده ام که زنبور هایت را چگونه خبر کنم…

مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادنِ گل های باغچه، به عادتِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ،

پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.

نادر ابراهیمی

تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت. بافتِ عشق.

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه.

جامِ بلور، تنها یک بار می شکند.

می توان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت .

اما شکسته های جام، آن تکه های تیزِ برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد.

همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.

بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…

هلیا! ژرف ترین پاک روبی ها پیمانی ست با باد، بگذار باد بروبد.

بگذار که رستنی ها به دست خویش برویند.

از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد و یک طرفه است به سوی درون.

از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است.

کسی خواهد آمد، به این بیندیش!

هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر…

کسی مانده است که خواهد آمد، باور کن. کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد.

بنشین به انتظار…!

نادر ابراهیمی

نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است.

تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است.

سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

چه چیز مگر، هراسی کودکانه در قلب تاریکی،  آتش طلب می کند؟

مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه هلیا… بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.

آن گاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم…

تو مرا بشناس، اگر نام مرا، با الماس بنویسند یا ننویسند، چه تفاوت؟

تو مرا بشناس…‏ تو مرا بخوان…‏ تو مرا دریاب‎!‎

هلیا! گریز، اصل زندگی ست… گریز از هر آنچه اجبار را توجیه می‏‌کند.

بیا بگریزیم!    ما همه در اسارت خاک بودیم. ما، از خاک نبود که گریختیم

از آنها گریختیم که حرمت زمین را      به گام های آلوده می‏‌شکستند.

هلیای من!  ما را هیچ کس نخواهد پایید، و هیچ کس مدد نخواهد کرد.

می‏توان به سوی رهایی گریخت؛  اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست.

ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیزها را می‏توان دید و باور نکرد

و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد.

هلیا!  یک سنگ بر پیشانی سنگی ِ کوه خورد، کوه خندید و سنگ شکست.

یک روز، کوه می شکند؛  خواهی دید…

افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد.

امکان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی است که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند.

 هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آنرا نفرین می کند.

هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است.

دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است بسا که “خواستن” از تمامِ امکانات گدایی کند؛

 اما من آن‌را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد.

با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!

تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است.

با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن.

بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم.

غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد.

پس کمکم کن تا پخته بازگردم…

نادر ابراهیمی

می دانی؟ وقتی قبل از برگشتن، فعل رفتنی در کار باشد:

محبت خراب می شود، محبت ویران می شود، محبت هیچ می شود

باور کن، یا برو، یا بمان

اما اگر رفتی … هیچ وقت برنگرد. هیچ وقت.

باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده آرام و شادمانه تو، بر قدرت کارکردن و سرسختانه کار کردن من نمی افزاید،

و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.

این بزرگترین و پردوام ترین خواهش من از توست:

مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش در آورد و جای کوچکی برای من مگذارد.

من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم.

حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد،

این مقدار تلخی را، در چنین زمانه ای ببخش – بانوی من، بانوی بخشنده من!

عزیز من! قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار!

لااقل بادبانی بر افراز! پارویی بزن، و بر خلاف جهت باد، تقلایی کن!

سخت ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحبخانه آن.

توفان را بگذران و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان بچه های ماست

و به زیان همه ی بچه های دنیا.

آخر آنها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند.

نادر ابراهیمی

زندگی، بدون روزهای سخت نمی شود…

روزهای سخت، همچون برگهای پاییزی شتابان فرو می ریزند،

در زیر پاهای تو، اگر بخواهی… فراموش نکن!

برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت

و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند.

همسفر، در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌كنم ! مخواه كه یكی شویم ، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داری ، من همان را ، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم ، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم

یك ساز را ، یك كتاب را ، یك طعم را ، یك رنگ را

و یك شیوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان یكی باشد ، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر كمال نیست ، بلكه دلیل توقف است

عزیز من، دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است

واجب نیست كه هردو صدای كبك ، درخت نارون ، حجاب برفی قله علم كوه

رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید ، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافیاست

عشق ، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما

این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در ” حضور ” است نه

در محو و نابود شدن یكی در دیگری

عزیز من، اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست ، بگذار یكی نباشد

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم

بخواه كه در عین یكی بودن ، یكی نباشیم

بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست

بحث كنیم ، اما نخواهیم كه بحث ، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند

بحث ، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است

بیا بحث كنیم   بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم   بیا كلنجار برویم

اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را در بسیاری زمینه‌ها تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی ،

 شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ، حفظ كنیم

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم

بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

عزیز من بیا متفاوت باشیم

بشنو، بانوی من! برای آن که لحظه هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی،

باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی؛ و گهگاه، کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.

نادر ابراهیمی

انسانی که یادهای تلخ و شیرینی را، از کودکی، در قلب و روح خود نگه ندارد

و نداند که در برخی لحظه ها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کند، شقی و بی ترحم خواهد شد…

حبیب من!  هرگز از کودکی خویش آن قدر فاصله مگیر که صدای فریادهای شادمانه اش را نشنوی،

یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را…

اینک دست های مهربانت را به من بسپار تا به یاد آنها بیاورم که چگونه باید زلف عروسک ها را نوازش کرد…

ما در هیچ حال قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد

چرا که غم ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد

انسان های بی اندوه به معنای متعالی کلمه

هرگز ” انسان ” نبوده اند و نخواهند بود

از این صافی انسان ساز نترس

نادر ابراهیمی

ایمان من به تو، ایمان من به خاک است

ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است

تو چون دستهای من چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ

و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد

با تو بودن ، همیشه پرمعناست      بی تو روحم گرفته و تنهاست

با تو یک کاسه آب ، یک دریاست        بی تو ، دردم به وسعت صحراست

با تو بودن ، همیشه پرمعناست      

با تو آسان هزار کار خطیر            با تو ممکن جهاد با تقدیر

بی تو با غم برهنه همچون کویر      با تو یک غنچه ، دشتی از گلهاست

با تو بودن همیشه پرمعناست

ای تو ! تعریف ناپذیرترین       بی تو من کوچک و حقیر ترین

نادر ابراهیمی

برای خانه سوخته  باز  شاید بشود خانه یی بنا کرد

دل سوخته را بگو چه کنیم ؟

قلب ، مهمانخانه نیست که آدم‌ ها بیایند

دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند

قلب ، لانه‌ گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد

قلب ، راستش نمی دانم چیست ؟

اما این را می دانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است

مرا تصدیق کنی یا انکار

مرا سرآغازی بپنداری یا پایان

من در پایان پایان ها فرو نمی روم

مرا بشنوی یا نه

مرا جستجو کنی یا نکنی

من مرد خداحافظی همیشگی نیستم

باز می گردم ؛ همیشه باز می گردم

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی    ترانه هم باشد

نمی شود که شب هنگام          عطر نگاه تو باشد

«محبوبه های شب» هم باشند.

نمی شود که تو باشی      من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی       درست همینطور که هستی

و من ، هزار بار خوبتر از این باشم       و باز ، هزار بار ، عاشق تو نباشم

نمی شود ، می دانم         نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

پدرم میگوید از سولماز بگذر     که رنج میآورد

مادرم گریه می کند از سولماز بگذر       که مرگ می آورد

خواهرهایم به من نگاه می کنند باخشم   که ذلیل دختری شده ام

نادر ابراهیمی

   اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است

به کوه می گویم سولماز را می خواهم   جواب می دهد من هم

به دریا می گویم سولماز را می خواهم      جواب می دهد من هم

در خواب می گویم سولماز را می خواهم     جواب می شنوم من هم

اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم     زبانم لال ، چه جواب خواهد داد ؟

خوشبختی را نمی توان وام گرفت . خوشبختی را نمی توان دزدید نمی توان خرید .

 پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت ، به خانه ی خویش آورد ، ودر قفسی محبوس كرد.

خوشبختی امروز ما ، تنها و تنها به درد آن می خورد كه در راه خوشبخت سازی دیگران به كار گرفته شود .

خوشبختی را در چنان هاله یی از رمزو راز فرو نبریم كه خود، در مانده از شناختش شویم و چنان تعریف نكنیم

 كه گویی سیمرغی باید تاآن را از قله ی قافی بیاورد.

زندگی ، بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشك و درد و خشم و غم.

خوب است جای كوچكی هم برای گریستن باز كنیم؛ این طور در گرفتاری هایمان غرق نشویم ،

 و از یاد نبریم كه قلب انسان، بدون گریستن می پوسد؛ و انسان، بدون گریه، سنگ می شود .

عزیز من !بدون كمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛

 گریستن به خاطر دردهایی كه نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

هرگز از كودكی خویش آن قدر فاصله مگیر كه صدای فریادهای شادمانه اش را نشنوی،

یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را …آه كه در كودكی،

چه بی خیالی بیمه كننده یی هست، و چه نترسیدنی از فردا …

نادر ابراهیمی

انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی نمی کند.

 هیچ کس یکباره معتاد نمیشود، یکباره سقوط نمی کند، یکباره وا نمی دهد

 یکباره خسته نمیشود ، رنگ عوض نمی کند ، تبدیل نمیشود و از دست نمی رود.

 زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاور چین رخنه می کند

باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرو آید ، احساس کنیم.

 هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم.

 خستگی نباید بهانه ایی شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.

 قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ، شک نکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.

 ما باید تا آخرین روز زندگیمان که این گونه به دشواری برپا نگهش داشته ایم تازه بمانیم، به خدا این حق ماست.

حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست؛ برای زنده نگه داشتن عشق است.

اگر پرنده را به قفس بیندازی ؛ مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی.

و پرنده ی قاب گرفته فقط تصور باطلی از پرنده است.

عشق ؛در قاب یادها پرنده ی است در قفس؛

منت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش.

عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.

 عشق آنگاه که به واژه ای بر روی کارت پستال، به نامه، به آواز تبدیل شد

 و با بسته بندی مشابه به مشتریان تشنه عرضه شد،

در هر بازاری می شود آن را خرید و به معشوق هدیه کرد و همین عشق را تحقیر کرده است.

تولید انبوه مدتهاست راه را بر نامکرر بودن عشق بسته است.

 زمانی زنی را می شناختم که پیوسته به مردش می گفت: تو تمام خاطرات ما را از یاد برده ای. زندگی روزمره حافظه تو را تسطیع کرده است. تو قدرت تخیلت را به قدرت تامین آینده تبدیل کرده ای. تو مرا حذف کرده ای حذف…   و مرد صبورانه و مهربان جواب می داد: نه… به خدا نه… من با خود تو زندگی می کنم نه با خاطرات تو. من تو را به عینه همین طور که روبه روی من ایستاده ای، یا ظرف می شویی یا سیب زمینی پوست می کنی یا لباس تازه ات را اندازه می کنی عاشقم نه آن طور که آن وقتها بودی. من تو را عاشقم نه خاطراتت را و تو چون مرا دوست نداری به آن یک مشت خاطره سنگواره‌های تکه تکه آویخته ای.

 * عشق آرام آرام در روند تبدیل بود. تبدیل شدن به محبت؛ صمیمیت؛ مهربانی ؛ همدردی ؛ عشق در روند تبدیل شدن به چیزی جامد؛ سرد؛ کوتاه؛ محدود ؛ کهنه بود عشق در جریان تبدیل بود و هر تبدیلی عشق را باطل می کند.

 * من دختران و پسران زیادی را می شناسم که تمام هدفشان از طرح مسئله عشق رسیدن است. عجب جنجالی به پا می کنند؛ اعتصاب غذا؛ تهدید به خودکشی؛ گریه؛ سکوت؛ فریاد و سرانجام رسیدن. مشکل اما از همین لحظه آغاز می شود. وقتی هدف این قدر نزدیک باشد گرچه کمی هم دور به نظر می رسد بعد از زمانی که برق آسا می گذرد؛ دیگر نمی دانند چه باید بکنند. با اولین شست و شوی پرده ها؛ لب پر شدن بشقابها؛ بوی کهنگی گرفتن جهیز می مانند معطل. قصد بی حرمتی به هم را که ندارند. بی حرمتی فرزند کهنگی است. فرزند تکرار. این را باید می دانستند که رسیدن پله ی اول مناره ای است که بر اوج آن اذان عاشقانه می گویند. برنامه ای برای بعد از وصل؛ برای تداوم بخشیدن به وصل و از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح رسیدن.

برای بی زمانی عشق.

* همسر یک باستان شناس به من گفت: شوهر م را به علت این که یک باستان شناس است و دائما با اشیا قدیمی سرگرم است؛ دوست دارم ؛ چرا که قدر مرا هر قدر که کهنه تر می شوم بیشتر می داند. حال مدتهاست که به من به عنوان یک ظرف بلور نازک نگاه می کند. از من همان طور مراقبت می کند که از تنگ قدیمی بالای رف. او همیشه می ترسد که یک نگاه بد هم آن تنگ گرانبها را بشکند همانطور که یک صدای مختصر بلند قلب مرا.

* بدون مکالمه عشق به جان کندن می افتد؛ و چقدر هم سخت است دوام بخشیدن به این گفتگوهای آبی روشن.

 * این عشق نیست که نرم نرمک عقب می نشیند. این بیکارگی است که پیوسته هجوم می آورد. بیکارگی؛ تنبلی بی قیدی؛ خستگی؛ بهانه جویی؛ کهنگی؛ وقت کشی؛ وا دادگی ؛ نق زدن؛ به هم ریختن؛ بی اعتنا شدن؛ به شکل جبران ناپذیر تخریب کردن و به صورتی خوف آور به عادت زیستن تسلیم شدن.

 «خلق عشق مسئله ای نیست،حفظ عشق مسئله است.عاشق شدن مهم نیست،عاشق ماندن مهم است.عاشق شدن حرفهءبچه هاست،عاشق ماندن هنر مردان و دلاوران. سست عهدی های عشاق باعث شده که بسیاری از داستانهای مبتذل در جایی تمام شود که عاشق به معشوق می رسد.حال آنکه مهم از این لحظه به بعد است.مهم پنجاه سال بعد است:دوام عشق…دوام زیبایی و شکوه عشق..

 *عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق شدن مسئله ای نیست. عاشق ماندن مسئله ی ماست. بقای عشق؛ نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود اما آیا عاشق هم می ماند؟ عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش…

 عشق،مثل یک کاسه سفالی است که سفالگری آنرا ساخته باشد.این کاسه را زمان اعتبار می بخشد.هرچه از عمر این سفال بگذرد بر ارزشش افزوده می شود.اگر صد ساله شود با احترام به آن نگاه می کنند و اگر دو هزار ساله شود حتی شکسته بند خورده اش را هم با تحسین و حیرت نگاه می کنند.من نمی فهمم که چرا همهء مردان،از عشق به عنوان یک خاطره یاد می کنند؟!!!چرا همه شان،همه شان،همه شان می گویند وقتی جوان بودم عاشق این یا آن زن بودم؟!!!حتی می گویند عاشق همین زنی که می بینی اما حرف از دوام عشق نمی زنند!

  وصل چرا باید  مرگ عشق را در رکاب داشته باشد؟اصلا آن زمان که عاشق شدی ،عاشق رسیدن شدی یا عاشق یک انسان؟اگر عاشق رسیدن شدی و آدمی که می بایست به او برسی برایت هیچ اهمیت نداشت،خب این که عشق نیست.این اوج شهوت است،این تن خواهی صرف است،این جنون تخلیه است…دیگر چرا کلمه عشق را آلوده می کنی؟

 عشق کهنه نمی شود.کهنه نمی شود،….من آنرا خوب می شناسم.عشق کهنه نمی شود.تمام نمی شود.مصرف نمی شود.مگر عشق یک وعده غذای چرب و چیل است که وقتی گرسنه و بی تاب رسیدی و خوردی و یک دو لیوان آب هم روی آن،بادکرده و سیر کنار بکشی و خدا را شکر کنی؟

عشق یا دروغی است که بعضی آدمهای ضعیف آویخته به خود می گویند یا چیزی است باقی به بقای حیات.»

 * هیچ چیز همچون صدایی که به خانه ی همسایه می رود همسایه را از سستی بنای خانه ی ما و از واماندگی طاقت سوز ما آگاه نمی کند. فریاد مثل گرد زغال روی اشیا خانه می نشیند و زندگی را کدر و بد رنگ می کند.

عاشق زمزمه می کند؛ فریاد نمی کشد.

در گوشم زمزمه کن تا عطوفت صدایت را حس کنم؛ فریاد نکش تا خشونتش را…

  من که از درون دیوارهای مشبک شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده ام .

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام  و من – باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم ، نه تو ، هلیا  آنچه ماندنیست ورای من و توست.

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی .

هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ایست که بیهودگی و مرگ را تعلیم میدهد.

لحظه ایست متعلق به گذشتگان که در حال زخنه کرده است.

لحظه ایست اندوهبار و توانفرسا.

اینک ، گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.

باری  گریختن ، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد ، اما تکرار در گریز ثبات در عشق را اثبات می کند. من ایمان دارم که عشق وابستگی ست . انحلال کامل فردیت است در جمع.

عشق ، مجموع تخیلات یک بیمار نیست . آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه پایان آن جدائی ست.

زندگی ، تنهایی را نفی می کند و عشق ، بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز ، از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی.

امروز ، برای من ، روز خوبی نیست . روز بد تنهائیست . اینجا را غباری گرفته است.  پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است اما یاد ، انسان را بیمار می کند.

اینجا هیچ کس نیست که غروب ها به من خوش آمد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد.

روز بد تنهایی ، مرگ را به خاطر من میاورد.

 مرگ بی هنگام مادرم را

مرگ روزهای خوب را

مرگ همه حکایت ها را .

به من باز گرد هلیای من .

مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من جائی از یاد نرفتنی باز کند.

ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم. در ما دمیدند که ظغیانگر و شورش آفرین باشیم.

و بیاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست داده ام.

سه روز پیش با ایمان به خویش می گفتیم که باز گشت ، هیچ چیز را  خراب نمی کند و اکنون تنها تو می توانی اثبات کنی که  ما دوباره بنا خواهیم کرد.

بیاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو ، نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست.

هلیا به من بازگرد.

آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟   

آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند؟

آیا هنوز از صدای لیوان ها که به هم می خورند و از آنکه ظرف های شسته را با دستمال زبر سپید خشک کنی شادمان میشوی؟

پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام “ما” در اندیشه هایت پر نمی گرفتند کجا رفتند؟

هلیا! مگر نمی گفتی که “ما” با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست ؟

که روزی افسانه وش خواهیم مرد، در کنار هم – و افسوس، بماند برای دیگران ؟

آیا مرداب انزلی یادت می آید هلیا؟

آن کرجی کوچک و آن قایقران خوش آواز اهل کجور ؟

و آن غروب های حزن انگیز که ما را به یاد شهری که دوست می داشتیم و کودکی هایمان می انداخت ؟
و می دانستیم که با نخستین چراغ، شادی ها همه باز خواهند گشت و ما باز خواهیم خندید ؟
آن درخت های ابریشم با گل های نرم و نوازشگرش یادت می آید ؟
آن روز که سراسیمه به دنبالمان می گشتند

 و من می گفتم که برگردیم هلیا، نگران خواهند شد،

و تو می گفتی: نه، آنها اضطراب را، تا زمانی که ورق میدان دار آنهاست، نخواهند شناخت؟
و بلوچ ها ما را یافتند، در کنار هم، زیر آن درخت ابریشم ؟
و ما به آنها گفتیم که هیچ چیز را به یاد نسپرند، و دانستند ؟
یادت هست که دست های تو بر پشت برهنه ام خط خون می انداخت ؟
یادت می آید آن شب که کنار جاده پیرمردی نشسته بود و

 من داستان زندگی باغچه ای را برایش گفتم و او گریست ؟
یادت هست که با موهای خوابیده نرم و مرطوب به روی زمین آفتاب گیر کنارم غلتیدی

و گفتی که بدنت را در میان ماسه ها بپوشانم؟

هلیا آن شب های زمستان را یادت می آید که دراتاق تو می نشستیم کنار آتش

 و از پر کردن لحظه های آینده با شادی، سخن می گفتیم

و به پرده ها، به گلدان ها و تصاویری که باید روی دیوارها می نشستند فکر می کردیم؟

هلیا! من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت .

زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت .

ایمان من به تو ایمان من به خاک است .

ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است .

تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون یادها از من جدا نخواهی شد .

هلیا به من بازگرد!  و مرا در محبس بازوانت نگهدار  و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور  که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.

سپر باش میان من و دنیا   که دنیا در تو تجلی خواهد کرد .

بر من ببند چون سدی عظیم  که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.

هلیا! حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.

و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید .

و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.

                              هلیا به من باز گرد. برای من هلیا  عزیز سفر کردمه که دوستش دارم هنوز .

هرانسان ِ واقعی ، در زندگی ، پایبند به اصولی ست که با تهدید و تطمیع و تمسخر، از آن اصول ، منحرف نمی شود.

_ اگربتوانی ، به مانند سادگی و صفای یک کودک ، اعتقادی خالصانه داشته باشی به

 اینکه دنیا با تو آغاز نشده و با تو به پایان نمی رسد، دیگر مشکل چندانی برای تو –

که بارسنگین ِ آن همه رؤیا و آرزو را شب و روز  به دوش میکشی- باقی نخواهد

ماند و همین اعتقاد، تو را موّظف می کند که آرزوهای به انجام نرسیده امّا گرانقدر

خود را به فرزندانت و فرزندانِ سرزمینت و فرزندان جهان بینی ات بسپاری .

            اگر این چرخ ، بعد از من و تو ، خواهد چرخید – که بی شک خواهد چرخید

        بگذار دلیلی یا دلائلی برای خوب چرخیدن دراختیارش بگذاریم .

        یادت باشد!

          همه ی آرزوهای بزرگ ، متعلق به من و تو نیست تا بخواهیم به همه ی  

             آنها یکجابرسیم وچیزی برای آیندگان نگذاریم .

             دنیای بی آرزو ، دنیای خوف انگیزی ست

             و انسان بی آرمان ، انسانی حقیر، بسیارحقیر، و بسیارحقیر …

  

بیا تصمیم بگیریم ، تصمیم خیلی جدّی ، که سه روز، فقط سه روز دروغ نگوییم؛

   هیچ نوع دروغی نگوییم، به هیچ عنوان، به هیچ صورت،    به هیچ دلیل و بهانه ، به هیچکس …

   فکرمی کنم بعداز این سه روز، خیلی چیزها    درست بشود ، و یا کاملاً خـراب .

   یعنی مسلماً دیگرچیزی به این صورت نیمه ویران ِ    تهدیدکننده ی عذاب دهنده ، باقی نخواهد ماند…

هلیای من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛

من خوب می دانم. اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛

 و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،

در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت،

 به یاد داشته باش   که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.

صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند

و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم. بیدار شو هلیا!

بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار!

من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.

باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.

دیگر تکرار نخواهد شد.

نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی