گزیده ای از احمد شاملو

گزیده ای از احمد شاملو

مرهم زخم های کهنه ام، کنج لبان توست ! بوسه نمیخواهم،چیزی بگو …

برای زیستن دو قلب لازم است،…قلبی که دوست بدارد ، قلبی که دوستش بدارند،

قلبی که هدیه کند،قلبی که بپذیرد، قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید،

قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که من می‌ خواهم، تا انسان را در کنار خود حس کنم،

دریاهای چشم تو خشکیدنی است، من چشمه یی زاینده می خواهم،

پستان هایت ستاره های کوچک است، آن سوی ستاره من انسانی می خواهم،

انسانی که مرا برگزیند، انسانی که من او را برگزینم،

انسانی که به دست های من نگاه کند، انسانی که به دست هایش نگاه کنم،

انسانی در کنار من، تا به دست های انسان نگاه کنیم،

انسانی در کنارم، آینه یی در کنارم، تا در او بخندم ، تا در او بگریم،

 

احساس‌می‌کنم، در هر کنار و گوشه‌ِ این شوره‌زارِ یاس

چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان، می‌روید از زمین

آه ای یقینِ گم‌شده ، ای ماهی‌ی گریز

در برکه‌های آینه لغزیده تو به تو من آب‌گیرِ صافی‌ام

اینک ! به سِحرِ عشق از برکه‌های آینه راهی به من بجو

 

من امیدم را در یاس یافتم، مهتابم را در شب، عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی كه داشتم خاكستر می شدم، گر گرفتم

زندگی با من كینه داشت، من به زندگی لبخند زدم ،خاك با من دشمن بود ،من بر خاك خفتم

چرا كه زندگی سیاهی نیست، چرا كه خاك خوب است .

 

نقره داغ ، حال و روز یک مرد عاشق است، مرد عاشقی که فکر می کرد

چون عاشق است، معشوقه اش هم باید به هما ن اندازه عا شقش باشد.

یاران من بیایید، با دردهایتان، و بار دردهایتان را در زخم قلب من بتكانید

من زنده ام به رنج، می سوزدم چراغ تن از درد

یاران من بیابید، با دردهایتان، و زهر دردتان را، در زخم قلب من بچكانید

 

اشک رازیست، لبخند رازیست ،عشق رازیست…اشک آن شب، لبخندِ عشقم بود

قصه نیستم که بگویی، نغمه نیستم که بخوانی، صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی، یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید، علف با صحرا،ستاره با کهکشان،و من با تو سخن میگویم،

نامت را به من بگو،دستت را به من بده،حرفت را به من بگو،قلبت را به من بده،

من ریشه های تو را دریافته ام، با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام،

و دستهایت با دستان من آشناست،

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را، زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند،

دستت را به من بده، دستهای تو با من آشناست، ای دیریافته با تو سخن میگویم،

بسان ابر که با توفان، بسان علف که با صحرا، بسان باران که با دریا،بسان پرنده که با بهار،

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید، زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام،

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست،

 

ما در ظلمت‌ایم، بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت، ما تنهاییم

چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند، عشق‌های معصوم ، بی‌کار و بی انگیزه‌اند

و دوست داشتن، از سفرهای دراز تهی‌دست باز می‌گردد، دیگر

امید درودی نیست ، امید نوازشی نیست

 

این است عطر خاکستری هوای که از نزدیکی صبح سخن می گوید

زمین آبستن روزی دیگر است، این است زمزمه سپیده، این است آفتاب که بر می آید

تک تک ، ستاره ها آب می شوند، و شب، بریده بریده، به سایه های خرد تجزیه می شود

و در پس هر چیز، پناهی می جوید، و نسیم خنک بامدادی، چونان نوازشی ست

عشق ما دهکده ای که هرگز به خواب نمی رود،نه به شبان و نه به روز

و جنبش و شور حیات،یک دم در آن فرو نمی نشیند

هنگام آن است که دندان ها تو را، در بوسه ئی طولانی، چون شیری گرم بنوشم

تا دست تو را به دست آرم، از کدامین کوه می بایدم گذشت، تا بگذرم،

از کدامین صحرا،از کدامین دریا می بایدم گذشت، تا بگذرم

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

به هنگامی که آخرین کلمات تاریک غم نامه ی گذشته را با شبی

که در گذر است به فراموشی ی باد شبانه سپرده ام

از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد، تو باد و شکوفه و میوه ی، ای همه ی فصول من

بر من چنان چون سالی بگذر، تا جاودانگی را آغاز کنم

 

یكی بود یكی نبود، زیر گنبد كبود، لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می كردن پریا، مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

گیس شون قد كمون رنگ شبق، از كمون بلن ترك، از شبق مشكی ترك.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر، پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد، از عقب از توی برج شبگیر می اومد…

 ” – پریا! گشنه تونه؟ پریا! تشنه تونه؟ پریا! خسته شدین؟ مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون، گریه تون وای وای تون؟ “

 پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا، مث ابرای باهار گریه می كردن پریا

” – پریای نازنین، چه تونه زار می زنین؟ توی این صحرای دور توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟ نمی گین بارون میاد ، نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟ نمی ترسین پریا؟ نمیاین به شهر ما؟

 شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

 پریا!  قد رشیدم ببینین، اسب سفیدم ببینین: اسب سفید نقره نل

یال و دمش رنگ عسل، مركب صرصر تك من! آهوی آهن رگ من!

 گردن و ساقش ببینین! باد دماغش ببینین! امشب تو شهر چراغونه ،خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان ،با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبك می زنن ،می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن، نقل بیابون می ریزن

های می كشن، هوی می كشن:” – شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره، دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره، سیاهی رو سیاس، دیب گله داره ” …

پریا!  دیگه تو روز شیكسه ،درای قلعه بسّه ،اگه تا زوده بلن شین، سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد، جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا، می ریزد ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن، دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن، سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن

 عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمی دونین پریا!]، در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن، هر كی كه غصه داره، غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا ، آزاد می شن اسیرا.

اسیرا كینه دارن، داس شونو ور می میدارن ،سیل می شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله، آتیش بازی چه خوشگله!

 آتیش! آتیش! – چه خوبه! حالام تنگ غروبه، چیزی به شب نمونده، به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن، تو حوض نقره جستن

 الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن، بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن، به جائی كه شنگولش كنن

سكه یه پولش كنن: دست همو بچسبن

دور یاور برقصن، ” حمومك مورچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن

” قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن

 پریا! بسه دیگه های های تون، گریه تاون، وای وای تون! ” …

 پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا، مث ابرای باهار گریه می كردن پریا …

” – پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك

تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری، قصه سنگ صبور، بز روی بون، قصه دختر شاه پریون، –

شما ئین اون پریا!، اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 دنیای ما قصه نبود، پیغوم سر بسته نبود.

 دنیای ما عیونه، هر كی می خواد بدونه:

 دنیای ما خار داره، بیابوناش مار داره، هر كی باهاش كار داره، دلش خبردار داره!

 دنیای ما بزرگه، پر از شغال و گرگه!

 دنیای ما –  هی هی هی !عقب آتیش – لی لی لی !آتیش می خوای بالا ترك، تا كف پات ترك ترك …

 دنیای ما همینه، بخوای نخواهی اینه!

 خوب، پریای قصه! مرغای شیكسه! آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما، قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ “

 پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا، مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

دس زدم به شونه شون، كه كنم روونه شون –

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس شدن، ستاره نحس شدن …

 وقتی دیدن ستاره، یه من اثر نداره:

می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم –

یكیش تنگ شراب شد، یكیش دریای آب شد، یكیش كوه شد و زق زد، تو آسمون تتق زد …

 شرابه رو سر كشیدم، پاشنه رو ور كشیدم، زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم، بالای كوه رسیدم، اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 ” – دلنگ دلنگ، شاد شدیم، از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب كرد، كلی برنج تو آب كرد.

خورشید خانوم! بفرمائین! از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله كردیم، از وقتی خلق پا شد، زندگی مال ما شد.

از شادی سیر نمی شیم، دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم، تو حوض نقره جستیم، سیب طلا رو چیدیم، به خونه مون رسیدیم …

بالا رفتیم دوغ بود، قصه بی بیم دروغ بود، پائین اومدیم ماست بود، قصه ما راست بود:

 قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونه ش نرسید، هاچین و واچین، زنجیرو ورچین! 

 

آیدای خوب

آیدای مهربان، آیدای خودم!

….

بگذار این حقایق را برایت بگویم.

راستش این است. من نمی بایستی به تو نزدیک می شدم، نمی بایستی عشق پاک و بزرگ تو را متوجه خودم می کردم، نمی بایستی بگذارم تو مرا دوست بداری. من مرده یی بیش نیستم و هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس هایم را می کشیدم. شرافتمندانه نبود که بگذارم تو مرده یی را دوست بداری.

افسوس، چشم های تو که مثل خون در رگ های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند. تصور می کردم خواهم توانست به این رشته ی پر توان عشقی که به طرف من افکنده شده است چنگ بیندازم و یک بار دیگر شانس خودم را برای زندگی و سعادت آزمایش کنم. چه می‌دانستم که برای من، هیچ گاه “زندگی” مفهوم درست خود را پیدا نخواهد کرد؟ ….

روزی که با تو از عشق خود گفت و گو کردم، امیدوار بودم دریچه ی تازه یی به روی زندگی خودم باز کنم.

پیش از آن، همه چیز داشتم به جز تو. آنچه مرا از زندگی مایوس کرده بود همین بود که نمی توانستم قلبی به صفا و صداقت تو پیدا کنم که زندگی مرا توجیه کند؛ که دلیلی برای زندگی کردن و زنده بودن من باشد… حالا من از زندگی چه دارم؟ به جز تو هیچ! ….

تو را دوست می دارم. تو عشق و امید منی. بهار و سرمستی روح من هنگامی است که گل های لبخنده‌ی تو شکوفه می کند. من چگونه می توانم قلب بدبختم را راضی کنم که از لذت وجود تو برخوردار باشد، اما نتواند اسباب سعادت و نیک بختی تو را فراهم آورد!؟ ….

زود زود برایم نامه بنویس. یک لحظه بی تو نیستم. کاش می توانستی عکسی برایم بفرستی. عکسی که همه ی اجزای آشنای من آن تو پیدا باشد: آن خال کوچکی که اسمش احمد است. آن خطوط موقر و باشکوه روی گونه هایت و آن کشیدگی کبریایی چشم هایی که یقین دارم نگران آینده ی پُربار و شادکام من و توست.

هزار بار می بوسم شان. آن ها را و تو را و خاطره های عزیزت را.

 

آیدا!

آنچه به تو می دهم عشق من نیست؛ بلکه تو خود، عشق منی. تویی که عشق را در من بیدار می کنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، می بایست گفته باشم که من “زنی” نمی جویم، من جویای آیدای خویشم.

آیدا را می جویم تا زیباترین لحظات زندگی را چون نگین گران بهایی بر این حلقه ی بی قدر و بهای روزان و شبان بنشاند.

آیدا را می جویم تا با تن خود رازهای شادی را با تن من در میان بگذارد.

آیدا را می جویم تا مرا به “دیوانگی” بکشاند؛ که من در اوج “دیوانگی” بتوانم به قدرت های اراده ی خود واقف شوم؛ که من در اوج غرایز برانگیخته ی خود بتوانم شکوه انسانیت را بازیابم و به محک زنم؛ که من بتوانم آگاه شوم.

آیدا! این که مرا به سوی تو می کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه های ماست.

 

آیدای خوشگلم!

آن قدر خوشگل که، خودم را از تماشای هر چیز زیبایی بی نیاز می بینم. ….

شبی عالی را گذرانده ام. عصرش تو را دیده ام که بسیار شاد و سرحال بودی. با من مهربان تر از همیشه.- شبش را با هم “همکاری” کرده ایم. درست مثل زن و شوهری که در کارهای خودشان به هم کمک می کنند… توی استودیو را می گویم، که تو برای من ترجمه کردی و من نوشتم.- ….

شب بسیار عالی و قشنگی را گذرانده ام … و حالا، نزدیک صبح، ناگهان دلم هوای تو را کرده. راستش را بخواهی، ناگهان فکر کردم تو کنار منی. چه قدر تو را دوست می دارم، خدای من.

چه قدر! چه قدر!

یک حالت لزج و گریزان، یک احساس مستی، یک جور مستی شهوی در همه ی رگ و پی من دوید. تصور این که تو کنار منی، حالی نظیر یک جور کامکاری جسمی، یک کشش دور و دراز در اعصاب، نمی دانم چه بگویم، یک احساس جسمی لذت بخش را در من برانگیخت.- آه، اگر واقعا کنار من بودی! ….

مشامم از عطر آغوش تو پر است، همان عطری که تو ناقلا هیچ وقت نمی گذاری به مراد دلم از آن سیراب شوم. دست هایم بوی اطلسی های تو را به خود گرفته است و همه ی پست و بلند اندامت را با پست و بلند اندام خودم حس می کنم … حس می کنم که مثل گربه ی کوچولوی شیطانی در آغوش من چپیده ای و من با همه ی تنم تو را در بر گرفته ام… احساس دست نوازشگرت (که این جور موقع ها با من دشمنی دارد) دلم را از غمی که نزدیک دو سال است تلخیش را چکه چکه می چشم پر کرد:-

آخر چرا تو نباید الان پیش من باشی!؟

تو همزاد من هستی. من سایه یی هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم.-

تو را دوست، دوست، دوست می دارم. 

آیدای نازنین و گرامی من! ….

به تو نگاه می کنم. خوابیده ای و چشم هایی را که من دوست می دارم بر هم نهاده ای. می دانم که پشت این پلک های بسته نگاهی است که چون بر من افتد سرشار از گلایه و سرزنش می شود. اما من، نه، من مستوجب این سرزنش نیستم: نگذار آن چشم هایی که روزگاری مرا با بیش ترین عشق های جهان نگاه می کردند، حالا کمرم را زیر بار ملامت دو تا کنند.

به آن چشم های درشت جان داری که همیشه، تا زنده ام، الهام بخش شعر و زندگی من خواهند بود. بگو که من آن ها را شاد و جرقه افکن می خواسته ام. به آن ها بگو که چه قدر دوست شان دارم،  بگو که آن ها آفتابند و من آفتابگردان، و هنگامی که از من غایبند، چه طور سرگشته و بی چاره و پریشان می شوم. ….

به آن ها بگو که یک لحظه غیبت شان را تاب نمی آورم.

به آن ها بگو که سرچشمه مستی و موفقیت من هستند. به آن ها بگو که برای کشتن من، برای مردن من، همین قدر کافی است که آتش خشمی از آن ها بجهد، بگو که برای غرقه کردن من کافی است که تنها و تنها، قطره ای اشکی از گوشه ی آن دو چشم بجوشد.

به آن ها بگو !

به شان بگو که احمد تو، مردی است تنها با یک هدف: خنداندن آن چشم ها!

و روزی که بتوانم آن چشم ها را از خنده ی شادی و نیک بختی سرشار ببینم، همه ی جهان را صاحب شده ام.

به آن ها بگو!

 احمد تو.

با هزارها بوسه برای آن دوتا_

و پایین تر: برای آن لب ها که به من می گویند:

دوستت دارم.

 

آیدای کوچولوی من!

آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!

زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!

تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.

همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!

 

آیدا! تو مثل یک خدا زیبایی.

چشم های تو، زیباترین چشم هایی است که آدم می تواند ببیند و نگاهت همه ی آفتاب های یک کهکشان است؛ سپیده دم همه ستاره هاست.

لبان تو، آیینه یی است که از ظرافت روحت حرف می زند و روحت روح وقار و متانت است. روح تو یک “خانم” یک “لیدی” است.

گردنت، بی کم و کاست به سربلندیِ من می ماند. یک کبر، یک اتکا و یک اطمینان مطلق است و با قامت تو هردو از یک چیز سخن می گویند.

اما… اما تصور نکن که من تو را برای زیبایی هایت، تنها برای چشم های بی نظیر و برای نگاهت که پر از عشق و عاطفه است دوست می دارم.

آیدای من! تو بیشتر برای قلبت دوست داشتنی هستی. تو را برای آن دوست می دارم که “خوبی”. برای آنکه تو جمع زیبایی روح و تنی. و بدین جهت است که می گویم هرگز نه پیری و نه …. نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد… چرا که هر چه تنت زیر فشار سال ها در هم شکسته شود، روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.

خدای کوچولو!

مرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن قدم گذاشته ای، جا بده.

 

آیدا! عشق و شعر و امید و نشاط و سرود زندگی من!

آیدای من! آیدای یگانه، آیدای بی همتای من!

نه تنها هیچ چیز نمی تواند میان ما جدایی بیفکند، بلکه هیچ چیز نخواهد توانست میان آنچه من و تو هستیم و وجودی یگانه را تشکیل می دهیم، باعث احداث تویی و منی بشود… من و تویی در میانه نیست، و اگر جسم نباشد روحی نمی تواند بود و اگر روح نباشد جسمی نیست.

قلب من فقط به این امید می تپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من می توانم آن را ببینم، او را ببویم، اورا ببوسم، او را در آغوش خود بفشارم و او را احساس کنم.

من بزرگ ترین،خوشبخت ترین،مقتدرترین و داراترین مرد دنیا هستم!

بزرگترین مرد دنیا هستم، زیرا بزرگ ترین عشق دنیا در قلب من است…

عشق، بزرگ ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگترین مرد دنیا نباشم؟

خوشبخت ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا قلبی که در کنار من می تپد، با تپش خود مرا به همه ی پیروزی ها نوید می دهد؛ و کسی که پیروز است چرا خوشبخت نباشد؟ و کسی که پیروزترین مرد دنیاست چه گونه خوشبت ترین مرد دنیا نباشد؟

مقتدرترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته ام که در سرشارترین لحظه های کامیابی، در لحظاتی که نه خدا و نه شیطان ،هیچ یک نمی توانند سرریزشدن جام های مالامال از لذت و هوس را مهار کنند، توانسته ام پاسدار پاکی و تقوا باشم و لجام گسیخته ترین هوس هایی را که غایت آرزوهای حیوانی است، برای وصول به بلندترین درجات عشق انسانی مهار کنم!

و کسی که تا این حد به همه ی هوس های خود مسلط است، چرا ادعا نکند که مقتدرترین مرد دنیاست؟

داراترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته ام تو را داشته باشم… تو بزرگ ترین گنج دنیایی، زیرا در عوض تو هیچ چیز نمی توان گرفت که با تو برابر باشد. پس من که تو را دارم، چرا ادعا نکنم که داراترین مرد دنیا هستم؟

و من که با تو تا بدین درجه از بزرگی رسیده ام، چرا مغرور نباشم؟

من غرور مطلقم! آیدا!

و افتخار من این است که بنده ی تو باشم.

 

آیدا، نازنین ترین چیز من،

از ماده و روح!

چه قدر جای تو، این جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است… گو این که لحظه یی بی تو نیستم. خودت بهتر می دانی: من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم! -نفسی نمی کشم مگر این که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی تپد مگر این که یادش باشد زندگی دوباره را از کجا شروع کرده است؛ مگر این که یادش باشد برای چه می تپد.

آه که اگر فقط این دوری اجباری از تو نبود، اگر فقط تو را در کنار خود داشتم، می توانستم بگویم که آرام ترین، شادترین و امیدوارترین روزهای عمرم را می گذرانم. ….

دیشب ناگهان یاد نقشه یی افتادم که برای خانه مان کشیدیم و تو فورا آن را بردی که بایگانی کنی. _ چه قدر تو بامزه ای. باری غرق رویای آن خانه شدم. تا به حدی که وقتی به خودم آمدم، انگاری سال ها در آن خانه، بر فراز تپه یی بر دامنه ی کوههای پوشیده از جنگل زندگی کرده ام!

کتیبه یی بر سر در آن خانه آویخته بودیم که بر آن نوشته بود:

«ای بیگانه که خلوت ما را می شکنی! همچنان که در خانه ی ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار. ما از دوزخ بیگانگی ها گریخته ایم، تا از برخورد با هر آنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم. اگر به خانه ی ما فرود می آیی ، خلوت ما را مقدس شمار!» ….

آیدای من! تا هنگامی که هنوز کلماتی دارم تا عشق خود را به تو ابراز کنم، زنده ام. _ به این زندگی دل بسته ام و آن را روز به روز پُربارتر می خواهم.

 

 آیدا، امید و شیشه ی عمرم!
با این که وقت تنگ است و کار بی انتهاست، با این که باید از حالا (به نظرم ساعت از نیم بعد از نصف شب گذشته باشد) شروع به کار کنم، و با این که هر دقیقه را باید غنیمت بشمرم، نمی توانم خودم را راضی کنم که چند سطری برایت ننویسم و با آن که هم الان یک ساعت هم نیست که از تو دور شده ام، بی تو باشم.
آیدا جانم!

بدترین روزهای عمرم را می گذرانم. فشار تهی دستی و فشار آن زن بی انصاف بی رحم از طرف دیگر، فشار بانک که پول سفته اش را می خواهد و فشار بی غیرتی و وقاحت این مرد شارلاتان که دو ماه عمر مرا به امروز و فردا کردن تلف کرده است، همه مرا در منگنه گذاشته اند.
از صفر می باید شروع کنم، اما برای آن که به صفر برسم خیلی باید بکوشم. مع ذلک نفس گرم تو، وجود تو، عشقت و اطمینانت مرا نیرو می دهد. پر از امید و پر از انرژی هستم. تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بی نهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز نمی ترسم. من در آستانه ی مرگی مأیوس، در آستانه ی “عزیمتی نابهنگام” تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مرده بودم. پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟
دست های تو در دست من است. امید تو با من است. اطمینان تو با من است. چه چیز ممکن است بتواند مانع پیشرفت من شود؟ کوچکترین لبخند تو مرا از همه ی بدبختی ها نجات می دهد. کوچک ترین مهربانی تو مرا از نیروی همه ی خداها سرشار می کند… یقین داشته باش که احمد تو مفلوک و شکست خورده نیست. تمام ثروت های دنیا، تمام لذت های دنیا، تمام عالم وجود، برای من در وجود “آیدا” خلاصه می شود. تو باش، بگذار من به روی همه ی آن ها تف کنم. بگذار به تو نشان بدهم که عشق، عجب معجزه یی است. تو فقط لبخند بزن. قول بده که فقط لبخند بزنی، امیدوار باشی و اعتماد کنی. همین!
تمام بدبختی های من، بازیچه ی مضحک و پیش پا افتاده یی بیش نیست. تمام این گرفتاری ها فقط یک مگس مزاحم است که با تکان یک دست برطرف می شود… بدبختی فقط هنگامی به سراغ من می آید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است. فقط در چنین هنگامی است که تلخی همه ی بدبختی ها قلب مرا لبریز می کند.
آیدای من!

اگر می خواهی پیروز بشوم، به من لبخند بزن. سکوت غم آلود تو برای من با تاریکی مرگ برابر است. به جان تو دست و دلم می لرزد، خودم را فراموش می کنم و به یادم می آید که در دنیا هیچ چیز ندارم. بدبخت سرگردانی هستم که نتوانسته ام امید به پیروزی را حتی در دل بزرگ و قدرتمند آیدای خودم به وجود آرم…
لبان بی لبخند تو، آیدا! لبان بی لبخند تو پیروزی بدبختی است بر وجود من.
بگذار من به بدبختی پیروز بشوم.
لبخندت را فراموش مکن آیدا،
لبخندت را فراموش مکن

از این بحران بیرون می آییم. و پس از آن، من باید به ناگهان قد برافرازم… من بسیار عقب افتاده ام. باید کومکم کنی که این عقب افتادگی را جبران کنم… وقت کم و راه دراز است، باید قدم های بلند بردارم. مرا به جلو بران! کومکم کن! فقط با لب هایت، فقط با لبخندت، فقط با آغوش پر مهرت. با نگاهت و با ملاحتت.
لبخند بزن!
همیشه لبخند بزن!
با امید به عشق تو حالا شروع به کار می کنم.

 

آیدای خودم، آیدای احمد.

شریک سرنوشت و رفیق راه من!

به خانه ی عشقت خوش آمدی! قدمت روی چشم های من! از خدا دور افتاده بودم؛ خدا را با خودت به خانه ی من آوردی.

– سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی.- زندگی، ترکم کرده بود؛ زندگی آوردی. صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانه ی من آوردی. از شوق اشک می ریزم. دنبال کلماتی می گردم که بتوانند آتشی را که در جانم شعله می زند برای تو بازگو کنند، اما در همه ی چشم انداز اندیشه و خیال من، جز تصویر چشم های زنده و عاشق خودت هیچی نیست. ….

دست مرا بگیر. با تو می خواهم برخیزم. تو رستاخیز حیات منی. ….

هنوز نمی توانم باور کنم، نمی توانم بنویسم، نمی توانم فکر کنم… همین قدر، مست و برق زده، گیج و خوش بخت، با خودم می گویم: برکت عشق تو با من باد!- و این، دعای همه ی عمر من است، هر بامداد که با تو از خواب بیدار شوم و هر شامگاه که در کنار تو به خواب روم .

برکت عشق تو با من باد!

 

آیدای خوب من!

روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می کنم که شعر، دوباره در من جوانه می زند. به بهار می مانی که چون می آید، درخت خشکیده شکوفه می کند. برای فردای مان چه رویاها در سر دارم! آن رنگین کمان دوردستی که خانه ی ماست،  و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می بوسند و در وجود یکدیگر آب می شوند ….. از لذت این فردایی که انتظارش قلب مرا چون پرده ی نازکی می لرزاند در رویایی مداوم سیر می کنم. می دانم که در آن سوی یکی از فرداها حجله گاه موسیقی و شعر در انتظار ماست، و من در انتظار آن روز درخشان آرام ندارم و هر دم می خواهم فریاد بکشم:

_ آیدای من! شتاب کن که در پس این “اُلمپ” سحر انگیز ، همه ی خدایان به انتظار ما هستند!

معنی “با تو بودن” برای من “به سلطنت رسیدن” است.

چه قدر در کنار تو مغرورم!

پ.ن: اُلمپ نام کوهی مقدس و اساطیری در یونان

امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم

آیداى خوب نازنینم!

مدت هاست که برایت چیزى ننوشته ام.

زندگى مجال نمى دهد: غم نان!

با وجود این، خودت بهتر مى دانى:

نفسى که مى کشم تو هستى؛

خونى که در رگ هایم مى دود و حرارتى که نمى گذارد یخ کنم.

امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم و فردا بیشتر از امروز.

و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.

 

آیدا؛
بگذار بی مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم:

که من در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت ها،

آتش و شور و حرارت آن را می خواهم …!

بیش از هر چیز، شوق و شورش را می پسندم؛

و بیش از هر چیز، بی تابی ها و بی قراری هایش را طالبم …
سکوت تو، شعر را در روح من می خشکاند !
شعر، زندگی من است.

حرف های تو مایه های اصلی این زندگی است …

و مایه های اصلی این زندگی می باید باشد
“مثل خون در رگ‌های من… “

 

آیدا نازنین خوب خودم!

ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ می‌شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید «کار» کنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست. برای آن است که دیگر ـ به قول خودت ـ چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.

اما … بگذار باشد. اینها هم تمام می‌شود. بالاخره «فردا» مال ما است. مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم …

بالاخره خواهد آمد، آن شب هایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.

چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم! اما افسوس! همه حرف های ما این شده است که تو به من بگویی: «امروز خسته هستی» یا «چه عجب که امروز شادی!» و من به تو بگویم که:‌ «دیگر کی می‌توانم ببینمت؟» و یا من بگویم: «دیوانه ی زنجیری حالا چند دقیقه ی دیگر هم بنشین!».

و همین! ، همین و همین!

تمام آن حرف ها شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می‌کشد تبدیل به همین حرف ها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می‌اندازد. وحشت از اینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرف ها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی‌کند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب -یا بهتر بگویم سحر- از تصور چنین فاجعه ئی به خود لرزیدم. کارم را کنار گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:

آیدای من!

 این پرنده، در این قفس تنگ نمی‌خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است،‌ به این جهت است…

بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی چه گونه در تاریک ترین شب ها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود.

به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آن را بشنوم.

به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب های سفیدی.

به من بنویس که می‌دانی این سکوت و ابتذال زائیده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست.

که خانه ی ما نیست. که شایسته ی ما نیست.

به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد خواند. 

 

چه جالب است؛ ناز را می کشیم؛ آه را می کشیم؛

انتظار را می کشیم؛ فریاد را می کشیم؛ درد را می کشیم؛

ولی بعد از این همه سال، آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم!

…. ” از هر انچه آزارمان میدهد” ….