گزیده ای از جهانبخش پازوکی

گزیده ای از جهانبخش پازوکی

خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم…حالا که آمد دیگری من میروم من میروم خداحافظ خداحافظ

حالا که دست دیگری برهم زده دنیای ما…حالا که برهم میخورد آرامش فردای ما خداحافظ خداحافظ

ای تکیه گاه ناتوان،از ناامیدی خسته ام،از بیم فرداهای دور،بار سفر را بسته ام

گفتی که در سختی و غم،پشت و پناه من شوی،در کوره راه زندگی،فانوس راه من شوی

حالا که پشت پا زدن،برای تو آسان شده،حالا که لحظه های تو،از آن این و آن شده خداحافظ خداحافظ

دلخون شد از امید و نشد یار یار من…ای وای بر من و دل امیدوار من

در بهار زندگی احساس پیری می کنم…با همه آزادگی فکر اسیری می کنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود…بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

 در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام…من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام

ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من…بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام

 

ای از عشق پاک من همیشه مست، من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من، زیر باران های اشک من نشست،من تورا آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن، کار آسانی نبود، راه را بر اشک بستن، کار آسانی نبود

با غروری هم قد و بالای بام آسمان، بارها در خود شکستن، کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی، زیر سنگینی بار غم شکست،من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت، بردباری ها شده، بیقراری ها شده، شب زنده داری ها شده

در به دست آوردنت، پایداری ها شده، با ظلم و جور روزگار، سازگاری ها شده

نگو نگو نمیام، نگو نگو نمیام…امید رو پر دادن، دیگه سخته برام

حالا که دست گلدون،به ساقه گل رسیده،حالا که عطر آشتی،تو خونمون پیچیده

حالا که خوب می دونی،دلم هوا تو کرده،حالا که بغض و کینه،پاشو کنار کشیده

آلاله غنچه کرده،کاش بودی و میدیدی،کبوتر بچه کرده

کاش بودی و میدیدی،گلها چشم انتظارن،تا از در برسی تو،گلها قرق بهارن،

کاش بودی و میدیدی،میگن وقتی قاصدک،رو دوش گل سواره،خوشبختی میاره

کاش بودی و میدیدی،یه قمری توی ایوون،داره لونه میزاره،میگن اومده کاره

 

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من…زیباترین جامه هایم را بپوشم من

با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم…امشب تا می شد گل توی گلدون ها جا دادم

بعد از جدایی ها،آن بی وفایی ها…فردا تو می آیی، فردا تو می آیی

بعد از گسستن ها، آن دل شکستن ها…فردا تو می آیی

از خونه ی ما ناامیدی ها سفر کرده…گویا دعاهای من خسته اثر کرده

من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا…آن لحظه ی خوب در آغوشت کشیدن ها

بعد از جدایی ها،آن بی وفایی ها…فردا تو می آیی، فردا تو می آیی

بعد از گسستن ها،آن دل شکستن ها…فردا تو می آیی

می‌دونستی‌که ‌خاک فرش منه رفتی نموندی،چرا بخت سپیدو به سیاهی نشوندی؟

می‌دونستی فقط‌ تو رو دارم رفتی نموندی،چرا مرغ امیدو ازاین خونه پروندی؟

درویشم و دنیا واسم یه مشت خاکه،همه دارو ندارم فقط‌یک دل‌پاکه

درویش رو هرگلیم پاره شب رو سر میاره،قطره با یه‌دریا براش فرقی نداره

 

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن…من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن…با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را…محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

من مرغ خوش آواز این شهرم می دانم می دانی…کز رنج این خاموشی می گریم در خلوت پنهانی

از جان ما چه خواهی ای دست بیرحم زمونه…تا کی به تیر ناحق می گیری قلب ما نشونه

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را…محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

موی سپید و توی آینه دیدم…آهی بلند از ته دل کشیدم

تازیر لب شکوه رو کردم آغاز…عقل هی ام زد که خودت رو نباز

عشق باید پادر میونی کنه…تا آدم احساس جوونی کنه

رفته بودم تا مثل یک کبوتر…باز کنم تو آسمون بال وپر

دیدم که شوقی ندارم به پرواز…عقل هی ام زد که خودت رو نباز

رفتم که با شادی و سازش کنم…گلهای گلدون و نوازش کنم

از دل بی حوصله غمگین شدم…تشنه دلداری و تسکین شدم

 

من که می دانم شبی، عمرم به پایان می رسد…نوبت خاموشیِ من، سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا، سرگرم بزم هستی ام…مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا،…پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست…من که میدانم اجل، ناخوانده و بی دادگر

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست…سرزده می آید و راه فراری نیست نیست

 من که میدانم اجل، ناخوانده و بی دادگر…سرزده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا،پس چرا عاشق نباشم

اشکم دونه دونه از دیده روونه دل کرده بهونه… ای خدا دیده و دل هر دو تا خونه

دل من هنوز جوونه…نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه

هر دونه اشکی بر رخ بنشینه…از شاخه جوونی یک غنچه بچینه

اشکم دونه دونه از دیده روونه دل کرده بهونه…ای خدا دیده و دل هر دو تا خونه

ای دل گله کم کن که پرستار نداری…از شکوه حذر کن که خریدار نداری

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره… دیگه دنبــال آهـــــو دویـــــــــدن فایده نداره

چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل…دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره

وقتی ای دل به گیسـوی پریشون میرسی خودتو نگهدار…وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودتو نگهدار

ای دل دیگـــه بال و پــر نداری…داری پیر میشی و خبر نداری

 

بدون تو چه پروازی، چه احساسی چه آوازی…تویی که از صدای من، شراب کهنه می سازی

بیا خوبم که می دانم، در این بازی نمی بازی…

نیاز رو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم…زدم بر چهره ام سیلی، که هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم، که دردم را نمی گویم…به زیر ضربه های غم، نیفتد خم به ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی، دلت را آشیانم کن…من آن نشکستنی هستم، بیا و امتحانم کن

غرور ای ناجی حرمت، تو با من پا به پایی کن…به هنگام سقوط من، تو در من خودنمایی کن

من آن خورشید زرپوشم، که با ظلمت نمی جوشم…بجز آغــــوش دریا را، نمی گـــیرم در آغوشم

من آن دیوانه پر بارم که در خود واژه ها دارم…درون دشت اندیشه به غیر از گل نمیکارم

من آن ابر بهارانم که از خاشاک بیزارم…به جز بر چهره گلها نمیگریم نمیبارم

در کار عشق ما همیشه اما بود…بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم…دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست…باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست…پایان عشق ما پایان دنیا نیست

مثل زلال آب من باورت کردم…مینای یک رنگی در ساغرت کردم

سلطان قلب خود تاج سرت کردم…در چشم دل پاکان پیغمبرت  کردم