گزیده ای از جهانبخش پازوکی

گزیده ای از جهانبخش پازوکی

خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم…حالا که آمد دیگری من میروم من میروم خداحافظ خداحافظ

حالا که دست دیگری برهم زده دنیای ما…حالا که برهم میخورد آرامش فردای ما خداحافظ خداحافظ

ای تکیه گاه ناتوان،از ناامیدی خسته ام،از بیم فرداهای دور،بار سفر را بسته ام

گفتی که در سختی و غم،پشت و پناه من شوی،در کوره راه زندگی،فانوس راه من شوی

حالا که پشت پا زدن،برای تو آسان شده،حالا که لحظه های تو،از آن این و آن شده خداحافظ خداحافظ

دلخون شد از امید و نشد یار یار من…ای وای بر من و دل امیدوار من

در بهار زندگی احساس پیری می کنم…با همه آزادگی فکر اسیری می کنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود…بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

 در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام…من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام

ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من…بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام

Pages: 1 2 3 4 5 6

Pages ( 1 of 6 ): 1 2 ... 6بعدی »