گزیده ای از حافظ2

ادامه گزیده ای از حافظ

مژدهِ وصلِ تو کو؟ کَز سَرِ جان برخیزم    طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم

به وِلایِ تو که گر بندهِ خویشم خوانی    از سَرِ خواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابرِ هدایت بِرسان بارانی    پیشتر زان که چو گردی زِ میان برخیزم

بر سَرِ تُربتِ مَن با مِی و مُطرب بنشین    تا به بویت زِ لَحَد رقص کُنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بُتِ شیرین حرکات   کَز سَرِ جان و جهان دَست فشان برخیزم

گر چه پیرم، تو شبی تَنگ در آغوشم کَش    تا سَحرگَه زِ کنار تو جوان برخیزم

روزِ مرگم نفسی مُهلتِ دیدار بده    تا چو پیمان زِ سَرِ جان و جهان برخیزم

خواجگی= بزرگی و ریاست؛ آقایی.

کون و مکان=گیتی و آنچه در آن است.

لحد=گور. سنگی که بالای سر مرده بر روی گور نصب کنند.

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی    که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش     که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی           وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است            حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف                 گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست            رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد                صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

 

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود   وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر   آری! شود، ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه   کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان   باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو   لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من   آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب   یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی   مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که بر سر سرو بلند توست   سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست   دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

سمر=افسانۀ شب – افسانه و داستانی که بر سر زبانها بیافتد

نخوت=تکبر کردن؛ فخر کردن؛ تکبر؛ بزرگی؛ بزرگ‌منشی؛ خودستایی.

 

نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت  نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آن است که نیست  یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

واژه چِگِل و یا کنایه شمع چِگِل به زیبا و زیبارویی مانند شده است.

بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا  پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا

مشنو سخن خصم که بنشین و مرو  بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت   وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست     تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

اول به وفا می وصالم درداد  چون مست شدم جام جفا را سرداد

پر آب دو دیده و پر از آتش دل     خاک ره او شدم به بادم برداد

 

هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد    هر پاک­رخی که بود تردامن شد

گویند شب آبستن و این است عجب  کاو مرد ندید از چه آبستن شد

از چرخ به هر گونه همی‌دار امید   وز گردش روزگار می‌لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود    پس موی سیاه من چرا گشت سفید

در آرزوی بوس و کنارت مردم   وز حسرت لعل آبدارت مردم

قصه نکنم دراز کوتاه کنم      بازآ بازآ کز انتظارت مردم

من حاصل عمر خود ندارم جز غم    در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم باوفا ندیدم جز درد      یک مونس باوفا ندارم جز غم

 

ما آزموده‌ایم در این شهر، بَختِ خویش              بیرون کشید باید از این وَرطه، رَختِ خویش

از بس که دست می‌گَزم و آه می‌کشم             آتش­زدم چو گُل به تَنِ لَخت لَخت خویش

دوشم زِ بُلبُلی چه خوش­آمد که می‌سُرود         گُل­گوش پهن کرده زِ شاخِ درختِ خویش

که­ای دل تو شادباش که آن یارِ تندخو                       بسیار تندروی نشیند زِ بختِ خویش

خواهی که سخت و سُستِ جهان بر تو بُگذرد         بُگذر زِ عهدِ سُست­و سُخن‌هایِ سَختِ خویش

وقت است کَز فراقِ تو وَز سوزِ اندرون                 آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش

ای حافظ ار مُراد مُیسّر شدی مُدام                 جمشید نیز دور نماندی زِ تَختِ خویش

ادامه ……

 

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم            شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

زهد رندان نوآموخته، راهی به دهی است         من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم

شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را         زان که در کم خردی از همه عالم بیشم

بر جبین نقش کن از خون دل من خالی      تا بدانند که قربان تو کافرکیشم

اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا         تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم

شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان         که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم

من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس        حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

 

مدعیان و خرده گیران و عیب جویان از حافظ ،اغلب زاهدان ریاکار و عیب جو هستند. این ها افراد مغرور و بدخو، ظاهرپرست و عبوس و خود بین هستند. همواره خود را محق و دیگران را ناحق میدانند. روش دوست داشتن و خداپرستی را برای دیگران دیکته میکنند. رابطه عاشق و معشوقی حقیقی را تعیین میکنند.

حافظ خود را در مقام مقایسه با رندان تازه به دوران رسیده مقایسه می کند و می فرماید : این زاهدان تازه به دوران رسیده که سعی در آموزش صوفیگری و رندی دارند کارشان قابل توصیف است و راهی به دهی دارد. یعنی می شود کارشان را قبول کرد زیرا هنوز تازه کارند و فعلا نمیتوان دریافت که تا کجا پیش خواهند رفت. ولی من که نزدیک به چهل سال دارم و در رندی شهره جهانی شده ام چه باید بکنم. آیا می توانم با ظاهر سازی خود را درستکار جلوه دهم؟ یعنی نمیتوانم با ریاکاری خود را پرهیز کار و درستکار معرفی نمایم. یا باید بدون تعارف در صف امیر ریاکار باشم و یا جور و جفای امیر را به جان بخرم و رند پرهیزگار باقی بمانم و حافظ راه دوم یعنی پاکباز و رند پرهیزگار را انتخاب می نماید.

روی سخن حافظ با خود است که در آن تاریخ نزدیک به چهل سال دارد و میفرماید من جوان تازه به دوران رسیده نیستم که خرقه تزویر بر تن کنم و زهد فروشی نمایم و سعی کنم با سرودن غزل هایی امیر را تعریف کرده و ستایش کنم . تا به نوایی برسم . من شوریده سری دارم که سامانی ندارد و هیچ کس و چیز را به حساب نیاورده و شخصیت خود را فدای مقام و جاه نمی کنم. بگذار تازه به دوران رسیده ها مرا دیوانه و کم خرد ترین فرد این مجموعه به حساب آورند و من از سرزنش تازه به دوران رسیده ها هم ترسی ندارم.

در گذشته و حال وقتی می خواستند حیوانی از جمله گوسفندی را قربانی کنند بر پیشانی او  یا بر گردن او دستمال قرمزی میبستند و در کوچه و محله نگه میداشتند و اگر حیوان بزرگی چون شتر بود آن را در محلات شهر می گرداندند و مردم میدانستند که این شتر به زودی قربانی خواهد شد و چه بسا قربانی جهت نذری بود که اگر بیماری بهبود می یافت آن را قربانی می کردند و مردم با دیدن شتر دست به دعا بر داشته و طلب بهبودی بیمار را از خداوند می کردند و گاه قربانی گوسفندی بود که قربانی می کردند و قطره ای از خون گوسفند را به پیشانی بیمار میزدند و نذر میکردند که در صورت بهبودی شتری را قربانی کنند و « شتر را که بر پیشانیش از خون گوسفند زده شده بود در شهر می گرداندند و مردم با دیدن آن میدانستند که نیازمندی احتیاج به دعا دارد و…  حال حافظ خطاب به شیخ ابواسحاق می فرماید : از خون دلم بر پیشانی من خالی بزن تا مردم بدانند که من کسی هستم که خودم را در راه نجات تو قربانی خواهم کرد. یعنی وجود خون بر روی پیشانی من نشان آن است که عهد کرده ام که اگر از دست خونخواری چون امیر مبارزالدین جان سالم به در ببری و دگر باره بر کرسی سلطنت ایران تکیه بزنی من جانم را فدا خواهم کرد.

اما واژه کافر کیش حالت طنزی دارد که امیر مبارزالدین لقب کافر کیش را به شیخ ابواسحاق داده بود و این همان لقب است که حافظ به تیمور میدهد تحت عنوان دجال فعل ملحد شکل ! آن جایی که شاه منصور با موفقیت وارد شیراز میشود.

این خرقه ای که بر تن دارم به دلیل فقر و نیازمندی است و از سر ناچاری است و هرگز آن را نشانه ریا کاری من به حساب نیاورید. من در وفاداری خود پابر جا هستم و شما با نگاه های خود مرا سرزنش نکنید که این خرقه از فرط نداری است که پوشیده ام . حافظ در دوران ابواسحاق یکی از همنشینان دایمی او در بزم و مجالس شراب نوشی بود و حال امیر مبارزالدین او را به جرم شراب خواری کافر کیش معرفی میکند و از دستگاه حکومتی و دیوان پاکسازی مینماید و چون حافظ به مرحله ای می رسد که فقر و نداری روزگارش را سیاه می کند، خرقه کهنه ای که از دوران صوفی گریش باقی مانده بود می پوشد و غافل از این که مردم چنین انتظاری از او نداشتند و خیال می کردند که حافظ هم در صف مخالفان شیخ ابواسحاق در آمده است و حال حافظ آنان را قسم می دهد که با آن دیدگاه به او نگاه نکنند .

سخن با باد صبا است و حافظ از باد صبا می خواهد که این غزل خونبار او را به دست ابواسحاق برساند و به او بگوید که چسان با تیر مژگان خود دل او را نشانه رفته و این چنین او را اسیر و شیفته و عاشق خود کرده است. در واقع حافظ به شیخ ابواسحاق میفرماید که مبادا فکر کند که به صف امیر مبارزالدین در آمده است. او اسیر عشق اوست و تا ابد به او وفادار است.

من رند روزگارم و میدانم چه میکنم و از سرزنشهای ریاکاران و دلسوزی ریاکارانه آنان نیز ترسی ندارم و خودم صلاح خودم را میدانم و احتیاجی هم به همدردی و دلسوزی افرادی چون شیخ زینالدین و خواجوی کرمانی و غیره ندارم . من موقعیت خود را خوب میشناسم و عارف وقت خودم هستم و این که باده مینوشم و یا نمینوشم به کسی مربوط نیست و خودم میدانم.

 

ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی           هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش            آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد            گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح            باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت          کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد         وقت است که همچون مه تابان به درآیی

بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی       تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو                 بازآید و از کلبه احزان به درآیی

چاه زَنَخدان= چاه غبغب. گودی چانه . فرورفتگی کوچکی که در زَنَخ بعضی خوبرویان است

به در آیی (پشیمان به در آیی) = خارج می شوی

آدم صفت = مانند حضرت آدم

روضه روضوان = باغ بهشت

کلبه اَحزان = خانه غمها

اگر به چشمه حیات برسی و سیر ننوشی، شایسته آنی که روزگار از آن پس به اندک آبی هم تو را یاری نکند.

آنقدر مانند باد بهاری نفس خود را همراه با دعا و توجه باطنی به نگهبانی و حراست تو می گمارم تا مانند گل از حجاب غنچه تازه روی بیرون بیایی.

 

جام جهان نما یا حقیقت، در درون خود ماست و دل، آنرا از ذهنیت بیگانهِ ما میجوید. اصل وجود انسان از صدف جهان هستی و مکان نیز بیرون است و آنرا از گم شدگان طلب میکند!

در سایت مولانا کیمیای مراقبه ! آمده: در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد، و آن آگاهی است؛ و تنها یک گناه، و آن جهل است.

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد، و آن آگاهی است؛ و تنها یک گناه، و آن جهل است، و در این بین، باز بودن و بسته بودن چشم ها، تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است.

نخستین گام برای رسیدن به آگاهی توجه کافی به کردار،  گفتار و پندار است. زمانی که تا به این حد از احوال جسم، ذهن و زندگی خود با خبر شدیم، آن گاه معجزات رخ می دهند. در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان سراسر طنز است، چرا که انسان نا آگاهانه همواره به جست و جوی چیزی است که پیشاپیش در وجودش نهفته است!  اما این نکته را درست زمانی می فهمد که به حقیقت می رسد!  نه پیش از آن!

مشهور است که “بودا” درست در نخستین شب ازدواجش، در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در جست و جوی حقیقت ترک می کند. این سفر سالیان سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز میگردد فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی که همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان “بودا” می دوزد، آشکارا حس می کند که او به حقیقتی بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.  بودا که از این انتظار طولانی همسرش شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال زندگی خود نرفته ای؟!  همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش می گشتم! می دانستم که تو بالاخره باز می گردی و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان کسی که حقیقت را با تمام وجودش لمس کرده باشد. می خواستم بپرسم آیا آن چه را که دنبالش بودی در همین جا و در کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!  و بودا می گوید: حق با توست! اما من پس از سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست و نه چیزی برای جستن!  

حقیقت بی هیچ پوششی کاملا عریان و آشکار در کنار ماست. آن قدر نزدیک که حتی کلمه نزدیک هم نمیتواند واژه درستی باشد!  چرا که حتی در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!  

ما برای دیدن حقیقت تنها به قلبی حساس و چشمانی تیزبین نیاز داریم.  تمامی کوشش مولانا در حکایتهای رنگارنگ مثنوی اعطای چنین چشم و چنین قلبی به ماست . او می گوید:  معجزات همواره در کنار شما هستند و در هر لحظه از زندگیتان رخ می دهند فقط کافی است نگاه شان کنید.

او میگوید:  به چیزی اضافه تر از دیدن نیازی نیست!  لازم نیست تا به جایی بروید!  برای عارف شدن و برای دست یابی به حقیقت نیازی نیست کاری بکنید!  بلکه در هر نقطه از زمین، و هر جایی که هستید به همین اندازه که با چشمانی کاملا باز شاهد زندگی و بازی های رنگارنگ آن باشید، کافی است!

این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق میکند. تمامی راز مراقبه در همین دو نکته خلاصه شده است: “شاهد بودن و گوش دادن”  . اگر بتوانیم چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم.

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد                     وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است           طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش              کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست                و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم           گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود                     او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا             سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند                         جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید                             دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست                 گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

 

چو گل هر دم به بویت جامه در تن   کنم چاک از گریبان تا به دامن

تنت را دید گل گویی که در باغ       چو مستان جامه را بدرید بر تن

من از دست غمت مشکل برم جان      ولی دل را تو آسان بردی از من

به قول دشمنان برگشتی از دوست       نگردد هیچ کس با دوست، دشمن

تنت در جامه چون در جام باده       دلت در سینه چون در سیم آهن

ببار ای شمع اشک از چشم خونین        که شد سوز دلت بر خلق روشن

مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز         برآید همچو دود از راه روزن

دلم را مشکن و در پا مینداز      که دارد در سر زلف تو مسکن

چو دل در زلف تو بسته‌ست حافظ          بدین سان کار او در پا میفکن

جان بردن:کنایه از نجات یافتن و رها شدن.

من از دست غم عشق تو به سختی می توانم نجات یابم و رها شوم ولی تو چه آسان دل مرا ربودی و عاشق خود ساختی .

تن زیبای تو در میان لباس نازک و لطیف مانند شراب در جام لطیف و زیبا نمایان می شود و در سینه سفید و بلورین تو قلبی چون سنگ سیاه و سخت و جود دارد.

 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند                          همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس            گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او                         زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی                    گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب                           کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن       وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود              جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد         کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر          بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند            تیغ سزاست هر که را درد، سخن نمی‌کند

چمان=خرامان، خرامنده، ویژگی کسی که با ناز و خرام راه برود؛ چمنده