گزیده ای از حسین زحمتکش

گزیده ای از حسین زحمتکش

چیزی که از من خواستی جز دل بریدن نیست …چیزی مخواه از من که در اندازه ی من نیست

 دنبال آرامش مگرد ای رود سرگردان …چیزی که در دریا نباشد در تو قطعا نیست

 گاهی برای گریه کردن بس که تنهایی …جایی برایت بهتر از آغوش دشمن نیست

 پیراهنم روزی گواهی می دهد پاکم …ای عشق خیلی وقت ها پاکی به دامن نیست

 در عشق باید پر تحمل بود و دور اندیش …پروانه گشتن چاره اش جز پیله کردن نیست

شعر

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند…چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!

بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما…تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند

برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست…برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند

همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری…برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!…برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…

اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت…به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند

بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند

 

به تو خو کرده ام، مانند “سربازی” به “سربندش…تو معروفی به دل کندن… مونالیزا به لبخندش

 تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی-…-درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!

 به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد…بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!

 به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری…نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش

 گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند…همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

 به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست…چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش

 چه حالی داشتم با رفتنت؟ “سربسته” می گویم…شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش…

رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است….بین ما این فاصله “بسیار” باشد بهتر است

من به دنبال کس‍ی بودم که “دلسوزی” کند…همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد…سر نوشت “رازداری”، دار باشد بهتر است!

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است…از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن…گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

 

کسی با”موج” موهایت “کنار” آمد به غیر از من؟ … کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟

کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو؟ … کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟

تمام شهر در جشن “تماشا”ی تو حاضر شد … تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من

برایت دستمال کاغذی بودم،ولی آیا … کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟

مرا از”جمع” خاطرخواه ها”منها” کن ای “حوا” … تو را کافیست “آدم” هرچه بار آمد به غیر از من

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟ … تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهـل آه و نالـه کردن نیستم جان من است … اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم هر روز می بینی مگر؟ … آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم … قید دینم بود لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد نگرد … “یک” ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها گفتم دل دیوانه گرد عشق نه! … نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

 

«جان» شد از آن دشمن و «دل» شد از آن دوست … نفرین به جان دشمن و نفرین به جان دوست

فرسود «رایگان» همه ی عمر و دم نزد … این گرده در تحمل بار «گران» دوست

ما فحش خورده ایم و همه کام برده اند … هرکس به قدر ظرفیت اش از دهان دوست!

از او نشان نبود و وبالی نداشتیم! … لعنت به آن که داد نشان از نشان دوست

هر روزمان به طعنه و زخم زبان گذشت … گاه از زبان دشمن و گاه از زبان دوست

غیر از زیان چه بود؟ به ما هرچه می رسید … از «دوستان دشمن» و از «دشمنان دوست»

 

شیشۀ عطریم و در افسوس، بوی رفته را             عشق، برگردان به ما این آب جوی رفته را

یوسفم را گرگ برد و حسرت پیراهنش              پس نخواهد داد نور چشم و سوی رفته را

منّت رسوایی ات را بر سرم نگذار عشق          تا به سر خاکی بریزم، آبروی رفته را

بی حساب امروز دل بازیچه کن اما بدان          میکشد روزی خدا از ماست موی رفته را

هرچه در دنیا دلم پوسید دیگر کافی است             تا نپوسیدم صدا کن مرده شوی رفته را

دست ما کوتاه و دستان شما در دست دوست           خـاطراتـی کـه شما داریـد… ما را آرزوست

دشمنان از رو برو خنجر زدند و دوسـتان          کاش بر میگشتم و می ایستادم رو به دوست

آنچه از تو برده ایم این زخم های کهنه است          آنچه از ما برده ای ای عشق ، عمری آبروست…

حاصل یـک عمر پیش چشممان بر باد رفت            چون کسی که رکعت آخر بفهمد بی وضوست …!

 

کشاندت به خواری؟! به رویش نیاور          خطا کرده؟ آری؟ به رویش نیاور

اگر قلب آیینه ات را شکسته          تو قدر غباری به رویش نیاور

دل من، اگر سنگدل بود و ساکت           تو که آبشاری به رویش نیاور

اگر شادی هر شبت را گرفته         تو غم را که داری! به رویش نیاور

تو که بار آخر قسم خورده بودی           به رویش نیاری… به رویش نیاور

 

گفتی تو را “ببخشم” و از عشق بگذرم…        رد میشوم ولی نه!محالست” بگذرم “!

 آنقدر گرد “کینه” به جانم نشسته است        دیگر برای آینه سخت است باورم

 آن اشکها که ریخته ام پای تو شدست          آبی که سالهاست گذشته است از سرم…

  هر لحظه بی تو بودن من، سالها گذشت          من از تمام مردم دنیا مسن ترم…

 گه گاه می روم به سر قبر مادرت…         “گفتی: رها نمیکنم ات… جان مادرم…”

مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزم      منی که در خودم عمریست اشک و بغض میریزم

 شبیه کودکی در حسرت یک “بستنی چوبی”           -که میبیند به دست این و آن- با خود گلآویزم

 اگر شاعر نمی بودم دلم می خواست برگردم           گلوبندی شوم از گردنت خود را بیآویزم!

نمی ارزد به حسرت خوردن و افسوس فرداها          اگر یک لحظه امروز از تماشایت بپرهیزم

برای مردم دنیا از آن چشم تو خواهم گفت              اگر بگذارد این سنگ لَحد از خاک برخیزم .!