گزیده ای از خواجوی کرمانی

گزیده ای از خواجوی کرمانی

 

دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت…ما را چون دود بر سر آتش نشاند و رفت

مخمور بادهٔ طرب انگیز شوق را…جامی نداد و زهر جدائی چشاند و رفت

گفتم مگر بحیله بقیدش در آورم…از من رمید و توسن بختم رماند و رفت

چون صید او شدم من مجروح خسته را…در بحر خون فکند و جنیبت براند و رفت

جانم چو رو به خیمه روحانیان نهاد…تن را در این حظیره سفلی بماند و رفت

خون جگر چون در دل من جای تنگ یافت…گلگون ز راه دیده ز صحرا براند رفت

گل در حجاب بود که مرغ سحرگهی…آمد بباغ و آنهمه فریاد خواند و رفت

چون بنده را سعادت قربت نداد دست…بوسید آستانه و خدمت رساند و رفت

برخاک آستان تو خواجو ز درد عشق…دامن برین سراچه خاکی فشاند و رفت

آن بهشتی که همه در طلبش معتکف‌اند   منِ کافر همه شب با تو به آغوش کشم

 

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست…بر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست

در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته‌ام…تا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست

ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپیچ…بر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست

مرغ جان را تا نسوزد ز آتش دل بال و پر…پیش روی شمع چون پروانه نتوانم نشست

در چنین دامی که نتوان داشت اومید خلاص…روز و شب در آرزوی دانه نتوانم نشست

منکه در زنجیرم از سودای زلف دلبران…بی پریروئی چنین دیوانه نتوانم نشست

آتش عشقش دلم را زنده می‌دارد چو شمع…ورنه زینسان مرده دل در خانه نتوانم نشست

یکنفس بی‌اشک می‌خواهم که بنشینم ولیک…در میان بحر بی دردانه نتوانم نشست

اهل دل گویند خواجو از سر جان برمخیز…چون نخیرم زانکه بی‌جانانه نتوانم نشست

 

من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم…ورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم

همچو شمع ار سخن سوز دل آرم بزبان…در نفس شعله زند آتش عشق از دهنم

مرد و زن برسر اگر تیغ زنندم سهلست…من چو مردم چه غم از سرزنش مرد و زنم

هر کرا جان بود از تیغ بگرداند روی…وانکه جان می‌دهد از حسرت تیغ تو منم

تن من گر چه شد از شوق میانت موئی…نیست بی شور سر زلف تو موئی ز تنم

اثری بیش نماند از من و چون باز آئی…این خیالست که بینی اثری از بدنم

عهد بستی و شکستی و ز ما بگسستی…عهد کردم که دگر عهد تو باور نکنم

چون توانم که دمی خوش بزنم کاتش عشق…نگذارد که من سوخته دل دم بزنم

اگر از خویشتنم چند ز درد دل خویش…دفتر از خون دلم پرشد و تر شد سخنم

اگر از خویشتنم هیچ نمی‌آید یاد…دوستان عیب مگیرید که بی خویشتنم

می‌نوشتم سخنی چند ز درد دل خویش…دفتر از خون دلم پر شد و تر شد سخنم

ایکه گفتی که بغربت چه فتادی خواجو…چکنم دور فلک دور فکند از وطنم

در پی جان جهان گرد جهان می‌گردم…تا که پوشد سر تابوت و که دوزد کفنم

 

دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد…وین عجبتر که اگر جان ببرد جان نبرد

گر ازین درد بمیرم چه دوا شاید کرد…کانک رنج تو کشد راه بدرمان نبرد

شب دیجور جدائی دل سودائی من…بی خیال سر زلف تو بپایان نبرد

هر کرا ساعت سیمین تو آید در چشم…دست حیرت نتواند که بدندان نبرد

ره بمنزلگه قربت ندهندم که کسی…رخت درویش به خلوتگاه سلطان نبرد

پادشاهی تو هر حکم که خواهی فرمود…بنده آن نیست که سر پیچد و فرمان نبرد

غارت دل کندم غمزهٔ کافر کیشت…وانکه کافر نبود مال مسلمان نبرد

ای عزیزان به جز از باد صبا هیچ بشیر…خبر یوسف گمگشته بکنعان نبرد

گر نسیم سحر قطع مسافت نکند…هیچکس قصهٔ دردم بخراسان نبرد

جان چه ارزد که برم تحفه بجانان هیهات…همه دانند که کس زیره بکرمان نبرد

شکر از گفته خواجو بسوی مصر برند…گر چه کس قند بسوی شکرستان نبرد

 

چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی…چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی

هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد…گوهر کانرا ندیده جوهر جانرا چه دانی

تا ترا شوری نباشد لذت شیرین چه یابی…تا ترا دردی نباشد قدر درمانرا چه دانی

چون سر میدان نداری پای دریکران چه آری…چون رخ مردان ندیدی مرد میدان را چه دانی

خدمت دربان نکرده رفعت سلطان چه جوئی…طاق ایوانرا ندیده اوج کیوانرا چه دانی

چون تو سرگردان نگشتی منکر گوی از چه گردی…چون تو در میدان نبودی حال چوگانرا چه دانی

گرنه چون پروانه سوزی شمع را روشن چه بینی…ورنه زین پیمانه نوشی شرط و پیمانرا چه دانی

صبر ایوبی نکرده درد را درمان چه خواهی…حزن یعقوبی ندیده بیت احزانرا چه دانی

چون دم عیسی ندیدی گفتهٔ خواجو چه خوانی…چون ید بیضا ندیدی پور عمرانرا چه دانی

 

آنزمان مهر تو می‌جست که پیمان می‌بست…جان من با گره زلف تو در عهد الست

نو عروسان چمن را که جهان آرایند…با گل روی تو بازار لطافت بشکست

دلم از زلف کژت جان نبرد زانک درو…هندوانند همه کافر خورشیدپرست

چشم مخمور تو گر زانکه ببیند درخواب…هیچ هشیار دگر عیب نگیرد برمست

خسروانند گدایان لب شیرینت…خسرو آنست که او را چو تو شیرینی هست

دلم از روی تو چون می‌نشکیبد ز آنروی…ببرید از من و در حلقهٔ زلفت پیوست

دوش گفتم بنشین زانک قیامت برخاست…فتنه برخاست چون آن سرو خرامان بنشست

زادهٔ خاطر خواجو که بمعنی بکرست…حیف باشد که برندش بجهان دست بدست

الست= ازل؛ زمانی که ابتدا ندارد.

 

سحر بگوش صبوحی کشان باده‌پرست…خروش بلبله خوشتر زبانک بلبل مست

مرا اگر نبود کام جان وعمر دراز…چه باک چون لب جانبخش و زلف جانان هست

اگر روم بدود اشک و دامنم گیرد…که از کمند محبت کجا توانی جست

امام ما مگر از نرگس تو رخصت یافت…چنین که مست بمحراب می‌رود پیوست

ز بسکه در رمضان سخت گفت عالم شهر…چو آبگینه دل نازک قدح بشکست

چگونه از رجام شراب برخیزد…کسی که در صف رندان دردنوش نشست

بمحشرم ز لحد بی خبر برانگیزند…بدین صفت که شدم بیخود از شراب الست

عجب نباشد اگر آب رخ بباد رود…مرا که باد بدستست و دل برفت از دست

کنون ورع نتوان بست صورت از خواجو…که باز بر سر پیمانه رفت و پیمان بست

 

شمع ما مامول هر پروانه نیست…گنج ما محصول هر ویرانه نیست

کی شود در کوی معنی آشنا…هر که او از آشنا بیگانه نیست

ترک دام و دانه کن زیرا که مرغ…هیچ دامی در رهش جز دانه نیست

در حقیقت نیست در پیمان درست…هر که او با ساغر و پیمانه نیست

پند عاقل کی کند دیوانه گوش…زانکه عاقل نیست کو دیوانه نیست

نیست جانش محرم اسرار عشق…هر کرا در جان غم جانانه نیست

گر چه ناید موئی از زلفش بدست…کیست کش موئی از و در شانه نیست

گفتمش افسانه گشتم در غمت…گفت این دم موسم افسانه نیست

گفتمش بتخانه ما را مسجدست…گفت کاینجا مسجد و بتخانه نیست

گفتمش بوسی بده گفتا خموش…کاین سخنها هیچ درویشانه نیست

گفتمش شکرانه را جان می‌دهم…گفت خواجو حاجت شکرانه نیست

 

یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد…کی رود از یادم آنکش من نمی‌آیم بیاد

آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکرد…داد از آن بیدادگر کز سرکشی دادم نداد

از حیای چشمهٔ نوشش شد آب خضرآب…با نسیم خاک کویش هست باد صبح باد

نیکبخت آنکو ز شادی و نشاط آزاد شد…زانکه تا من هستم از شادی نیم یک لحظه شاد

بندهٔ آن سرو آزادم وگر نی راستی…مادر فطرت ز عالم بنده را آزاد زاد

در هوایش چون برآمد خسرو انجم ببام…ذره‌وار از مهر رخسارش ز روزن در فتاد

چون بدین کوتاه دستی دل بر ابرویش نهم…کاتش سوزنده را برطاق نتوانم نهاد

برگشاد ناوکش دل بسته‌ایم از روی آنک…پای بندانرا ز شست نیکوان باشد گشاد

گفتمش دور از تو خواجو را که باشد همنفس…گفت باد صبحگاهی کافرین بر باد باد

 

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا…رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب…در مه چارده تا روز نظر بود مرا

یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی…افق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا

یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو…نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب…دیده پر شعشعهٔ شمس و قمر بود مرا

یاد باد آنکه گرم زهرهٔ گفتار نبود…آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم…بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع…وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت…در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا

 

حدیث جان به جز جانان نداند…که جز جانان کسی در جان نداند

مرا با درد خود بگذار و بگذر…که کس درد مرا درمان نداند

روا باشد که دور از حضرت شاه…بمیرد بنده و سلطان نداند

اگر بلبل برون آید ز بستان…ز سرمستی ره بستان نداند

ز رخ دور افکن آن زلف سیه را…که هندو قدر ترکستان نداند

بگردان ساغر و پیمانه در ده…که آن پیمان‌شکن پیمان نداند

می صافی بصوفی ده که هشیار…حدیث عشرت مستان نداند

دلا در راه حسرت منزلی هست…که هر کس ره نرفتست آن نداند

بگو خواجو به دانا قصهٔ عشق…که کافر معنی ایمان نداند

 

تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند…دلم را دل نمی‌آید که بی جانانه بنشیند

ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد…که کس با شمع نتواند که بی پروانه بنشیند

دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه‌اش حاصل…چنین در دام غم تا کی ببوی دانه بنشیند

اگر پیمان کند صوفی که دست از می فرو شویم…بخلوت کی دهد دستش که بی پیمانه بنشیند

مرا گویند دل برکن بافسون از لب لیلی…ولی کی آتش مجنون بدین افسانه بنشیند

دلم شد قصر شیرین وین عجب کان خسرو خوبان…بدینسان روز و شب تنها در این ویرانه بنشیند

چو یار آشنا ما را غلام خویش می‌خواند…غریبست این که هر ساعت چنان بیگانه بنشیند

بتی کز عکس رخسارش چراغ جان شود روشن…چه دود دل که برخیزد چو او در خانه بنشیند

خرد داند که گر خواجو رهائی یابد از قیدش…چرا دور از پری رویان چنین دیوانه بنشیند

 

آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید…همچو شمعم در میان انجمن یاد آورید

صبحدم در پای گل چون با حریفان می‌خورید…بلبلان را بر فراز نارون یاد آورید

در چمن چون مطرب از عشاق بنوازد نوا…از نوای نغمهٔ مرغ چمن یاد آورید

جعد سنبل چون شکن گیرد ز باد صبحدم…از شکنج زلف آن پیمان شکن یاد آورید

ابر نیسانی چو لؤلؤ بار گردد در چمن…ز آب چشمم همچو لؤلؤی عدن یاد آورید

یوسف مصری گر از زندانیان پرسد خبر…از غم یعقوب در بیت الحزن یاد آورید

گر به یثرب اتفاق افتد که روزی بگذرید…ناله و آه اویس اندر قرن یاد آورید

دوستان هر دم که وصل دوستان حاصل کنید…از غم هجران بی پایان من یاد آورید

طوطی شکر شکن وقتی که آید در سخن…ای بسا کز خواجوی شیرین سخن یاد آورید

 

رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل…چون تواند که کشد بار غمش چندین دل

زین صفت بر من اگر جور کند مسکین من…ور ازین پس ندهد داد دلم مسکین دل

من ازین در به جفا باز نگردم که مرا…پای بندست در آن سلسلهٔ مشکین دل

با گلستان جمالش نکشد فصل بهار…اهل دل را به تماشای گل و نسرین دل

خسرو ار بند وگر پند فرستد فرهاد…برنگیرد بجفا از شکر شیرین دل

دلم از صحبت خوبان نشکیبد نفسی…ای عزیزان من بیدل چکنم با این دل

نکند سوی دل خستهٔ خواجو نظری…آه از آن دلبر پیمان شکن سنگین دل

 

باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم…باز چون مرغان شبگیری خوش الحان آمدیم

گر بدامن دوستان گل می‌برند از بوستان…ما بکام دوستان با گل ببستان آمدیم

آستین افشان برون رفتیم چون سرو از چمن…دوستان دستی که دیگر پای کوبان آمدیم

همچو گل یک سال اگر کردیم غربت اختیار…مژده بلبل را که دیگر با گلستان آمدیم

از میان بوستان چو بید اگر لرزان شدیم…بر کنار چشمه چون سرو خرامان آمدیم

چشم روشن گشته‌ایم اکنون که بعد از مدتی…از چه کنعان بسوی ماه کنعان آمدیم

جان ما گر ما برفتیم از سر پیمان نرفت…ساقیا پیمانه ده چون ما به پیمان آمدیم

گر پریشان رفته‌ایم اکنون تو خاطر جمع دار…کاین زمان بر بوی آن زلف پریشان آمدیم

صبر در کرمان بسی کردیم خواجو وز وطن…رخت بر بستیم و دیگر سوی کرمان آمدیم

 

خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم…ناقوس دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم

هر چند از چار آخشپج و پنج حس در شش دریم…از چار حد نه فلک یکدم علم بیرون زنیم

گر رخش همت زین کنیم از هفت گردن بگذریم…هنگام شب چون شبروان هنگامه برگردون زنیم

بی دلستان دل خون کنیم وز دیدگان بیرون کنیم…بر یاد آن پیمان شکن پیمانه را در خون زنیم

مائیم چون مهمان او دور از لب و دندان او…هر لحظه‌ئی برخوان او انگشت بر افیون زنیم

لیلی چو بنماید جمال از برقع لیلی مثال…در شیوهٔ جان باختن صد طعنه بر مجنون زنیم

خواجو چه اندیشی ز جان دامن برافشان بر جهان…ما را گر از جان غم بود پس لاف عشقش چون زنیم

 

دوش می‌کردم سوال از جان که آن جانانه کو…گفت بگذر زان بت پیمان شکن پیمانه کو

گفتمش پروانهٔ شمع جمال او منم…گفت اینک شمع را روشن ببین پروانه کو

گفتمش دیوانهٔ زنجیر زلفش شد دلم…گفت اینک زلف چون زنجیر او دیوانه کو

گفتمش کی موی او در شانه ما اوفتد…گفت بی او نیست یک مو در دو عالم شانه کو

گفتمش در دامی افتادم ببوی دانه‌ئی…گفت عالم سربسر دامست آخر دانه کو

گفتمش دردانهٔ دریای وحدت شد دلم…گفت در دریا شو و بنگر که آن دردانه کو

گفتمش نزدیک ما بتخانه و مسجد یکیست…گفت عالم مسجدست ای بی بصر بتخانه کو

گفتمش ما گنج در ویرانهٔ دل یافتیم…گفت هر کنجی پر از گنجی بود ویرانه کو

گفتمش کاشانه جانانه در کوی دلست…گفت خواجوگر تو زانکوئی بگو جانانه کو

 

نه آخر تو آنی که ما را زیانی…نه آخر توانی که ما را زیانی

مگر زین بسودی که ما را بسودی…وزین بر زیانی که ما را زیانی

چو ما را بهشتی چه ما را بهشتی…چو ما را جهانی چه ما را جهانی

تو پروا نداری که پروانه داری…تو پیمان ندانی که پیمانه دانی

چراغ چه راغی و سرو چه باغی…که دل را امانی و جانرا امانی

نه خورشید بامی که خورشید بامی…نه عین روانی که عین روانی

تو آن کاردانی که آن کاردانی…که از دلستانی ز دل دل ستانی

تو آتش نشانی و خواهی که ما را…بتش نشانی بر آتش نشانی

تو چشمی و چشم از جفای تو چشمه…تو جانی و جان بی‌وفای تو جانی

تو ماه و مرا پیکر از دیده ماهی…تو خان و مرا خانه از گریه خانی

تو در کار و در کار خواجو نبینی…تو بر خوان و هرگز بخوانم نخوانی

 

دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانه‌یی…در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌یی

گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین…ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌یی

گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده‌ایم…کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه‌یی

روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم…شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه‌یی

دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود…کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانه‌یی

آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست…زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانه‌یی

هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست…هر زمانی کعبه‌ئی برسازد از بتخانه‌یی

دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر…با فسونی یا رود بر باد یا افسانه‌یی

حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست…در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه‌یی

 

ای درد تو درمان دل و رنج تو راحت…اشکم نمک آب و جگر خسته جراحت

موج ار چه زند لاف تبحر نزند دم…با مردمک چشم من از علم سباحت

یکدم نشود نقش تو از دیده ما دور…زانرو که توئی گوهر دریای ملاحت

دستی ز سر لطف بنه بردل ریشم…زیرا که بود در کف کافی تو راحت

مستسقی درویش که نم در جگرش نیست…او را که دهد قطره‌ئی از بحر سماحت

در مذهب صاحب‌نظران باده مباحست…زینسان که دهد چشم تو فتوای اباحت

از شرم شود غرق عرق صبح جهانتاب…پیش رخ زیبای تو از روی صباحت

در دیدهٔ خورشید چو یک ذره حیا نیست…آید بسر بام تو از راه وقاحت

از پسته تنگت ندهد یکسر مو شرح…خواجو که کند موی شکافی بفصاحت

 

جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست…نظری کن که بجانم خطر از بیماریست

حال من نرگس بیمار تو داند زآنروی…که در او همچو دل من اثر از بیماریست

هرطبیبی که علاج دل بیمار کند…تو مپندار که او را خبر از بیماریست

تا جدا مانده‌ام از روی تو ای سیمین بر…رنگ روی من بیدل چو زر از بیماریست

چه شود گر به عیادت قدمی رنجه کنی…که فغانم همه شب تا سحر از بیماریست

من پرستار دو چشم خوش بیمار توام…گرچه بیمار پرستی بتر از بیماریست

تا دلم فتنهٔ آن نرگس بیمار تو شد…بر من این واقعه نوعی دگر از بیماریست

چشم بیمار تو پیوسته چو در چشم منست…دل پر درد مرا ناگزر از بیماریست

ایکه از چشم تو در هر طرفی بیماریست…قامتم چون سر زلفت مگر از بیماریست

عیب خواجو نتوان کردن اگر بیمارست…هر کسی را که تو بینی گذر از بیماریست

همه بیماری او روز و شب از نرگس تست…ورنه پیوسته مر او را حذر از بیماریست

 

نشان بی نشانان بی نشانیست…زبان بی زبانان بی زبانیست

دوای دردمندان دردمندیست…سزای مهربانان مهربانیست

ورای پاسبانی پادشاهیست…بجای پادشاهی پاسبانیست

چو جانان سرگران باشد بپایش…سبک جان در نیفشاندن گرانیست

خوش آن آهوی شیرافکن که دایم…توانائی او در ناتوانیست

مگر پیروزهٔ خط تو خضرست…که لعلت عین آب زندگانیست

بلی صورت بود عنوان معنی…نه اینصورت که سر تا سر معانیست

سحر فریاد شب خیزان درین راه…تو پنداری درای کاروانیست

خط زرنگاریت بر صفحهٔ ماه…سوادی از مثال آسمانیست

مغان زنده دلرا خوان که در دیر…مراد از زندخوانی زنده خوانیست

چو خواجو آستین برعالم افشان…که شرط رهروان دامن فشانیست

 

چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد…دل پر درد مرا مژدهٔ درمان آرد

جان بشکرانه کنم پیشکش خدمت او…هر نسیمی که مرا مژدهٔ جانان آرد

چه تفاوت کند از نکهت انفاس نسیم…بلبل دلشده را بوی گلستان آرد

زلف چوگان صفت ار حلقه کند بر رخسار…هر زمان گوی دلم در خم چوگان آرد

هر که را دست دهد حاصل اوقات عزیز…حیف باشد که بافسوس بپایان آرد

در ره عشق مسلمان حقیقی آنست…که به زنار سر زلف تو ایمان آرد

زاهد صومعه را هر نفسی مست و خراب…نرگس مست تو در حلقهٔ مستان آرد

اگر از چشمهٔ نوش تو زلالی یابد…کی خضر یاد بد آب چشمهٔ حیوان آرد

باز صورت نتوان بست که نقاش ازل…صورتی مثل تو در صفحهٔ امکان آرد

دیگران سبزه ز گلزار ببازار برند…خط سبزت بچه رو سبزه ببستان آرد

گرخیال سر زلف تو نگیرد دستم…کی دل خستهٔ من طاقت هجران آرد

هر که با منطق خواجو کند اظهار سخن…در به دریا برد و زیره به کرمان آرد

 

درد من دلخسته بدرمان که رساند…کار من بیچاره بسامان که رساند

از ذره حدیثی برخورشید که گوید…وز مصر نسیمی سوی کنعان که رساند

دل را نظری از رخ دلدار که بخشد…جانرا شکری از لب جانان که رساند

از مور پیامی به سلیمان که گذارد…وز مرغ سلامی به گلستان که رساند

آدم که بشد کوثرش از دیدهٔ پر آب…بازش بسوی روضهٔ رضوان که رساند

شد عمر درین ظلمت دلگیر بپایان…ما را به لب چشمهٔ حیوان که رساند

گر فیض نه از دیده رسد سوختگانرا…هر دم بره بادیه باران که رساند

درویش که همچون سگش از پیش برانند…او را به سراپردهٔ سلطان که رساند

بی جاذبه‌ئی قطع منازل که تواند…بی راهبری راه بیابان که رساند

شد سوخته از آتش دوری دل خواجو…این قصهٔ دلسوز بکرمان که رساند

 

ز تو با تو راز گویم به زبان بی زبانی…به تو از تو راه جویم به نشان بی نشانی

چه شوی ز دیده پنهان ؟ که چو روز می نماید…رخ همچو آفتابت ، ز نقاب آسمانی

تو چه معنی لطیفی ، که مجرد از دلیلی…تو ، چه آیت شریفی که منزه از بیانی

ز تو دیده چون بدوزم ؟ که تویی چراغ دیده…ز تو کی کناره گیرم ؟ که تو در میان جانی

همه پرتو و تو شمعی ، همه عنصر و تو روحی…همه قطره و تو بحری ،  همه گوهر و تو کانی

چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف…چو تو صورتی نخواندم همه سر به سر معانی

به جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کن…که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی

به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم…به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی

دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن…نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی

 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمایی…گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری…گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی…گفتم که خوش نوائی از باغ بینوایی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی…گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی…گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی…گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم…گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی…گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند…گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

 

صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتم…از نسیم صبح بوی زلف جانان یافتم

چون بمهمانخانهٔ قدسم سماع انس بود…آسمان را سبزه‌ای برگوشهٔ خوان یافتم

باغ جنت را که طوبی زو گیاهی بیش نیست…شاخ برگی بر کنار طاق ایوان یافتم

عقل کافی را که لوح کاف و نون محفوظ اوست…درمقام بیخودی طفل دبستان یافتم

خضر خضراپوش علوی چون دلیل آمد مرا…خویشتن را بر کنار آب حیوان یافتم

طائر جان کوتذرو بوستان کبریاست…در ریاض وحدتش مرغ خوش الحان یافتم

چون در این مقصورهٔ پیروزه گشتم معتکف…قطب را در کنج خلوت سبحه گردان یافتم

در بیابانی کزو وادی ایمن منزلیست…روح را هارون راه پور عمران یافتم

بسکه خواندم لاتذر بر خویش و گشتم نوحه گر…خویشتن را نوح و آب دیده طوفان یافتم

گر بگویم روشنت دانم که تکفیرم کنی…کاندرین ره کافری را عین ایمان یافتم

چشم خواجو را که در بحرین بودی جوهری…در فروش رستهٔ بازار عمان یافتم

 

بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید…که دلش هر نفس از شوق بپرواز آید

آنکه بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت…باز ناید وگر آید ز سر ناز آید

همدمی کو که برو عرضه کنم قصه شوق…هم دل خسته مگر محرم این راز آید

از سر کوی تو هر مرغ که پرواز کند…جان من نعره زنان پیش رهش باز آید

هر نسیمی که از آن خطه نیاید با دست…خنک آن باد که از جانب شیراز آید

ما دگر در دهن خلق فتادیم ولیک…چاره نبود زر اگر در دهن گاز آید

لاله رخساره بخون شوید و سیراب شود…سرو کوتاه کند دست و سرافراز آید

بلبلی را که بود برگ گلش در دم صبح…بجز از ناله شبگیر که دمساز آید

گر سگ کوی تو بر خاک من آواز دهد…جان من با سگ کوی تو به آواز آید

ور چو چنگم بزنی عین نوازش باشد…ساز بی ضرب محالست که بر ساز آید

بلبل دلشده گلبانگ زند خواجو را…که درین فصل کسی از گل و می باز آید ؟

 

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا…چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا

اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشو…زاریم بین و ازین بیش میازار مرا

چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش…دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا

بی گل روی تو بس خار که در پای منست…کیست کز پای برون آورد این خار مرا

برو ای بلبل شوریده که بی گلروئی…نکشد گوشهٔ خاطر سوی گلزار مرا

هر که خواهد که بیک جرعه مرا دریابد…گو طلب کن بدر خانهٔ خمار مرا

تا شوم فاش بدیوانگی و سرمستی…مست وآشفته برآرید ببازار مرا

چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گوئی…دلق و تسبیح ترا خرقه و زنار مرا

ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو…خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا

 

درد محبت درمان ندارد…راه مودت پایان ندارد

از جان شیرین ممکن بود صبر…اما ز جانان امکان ندارد

آنرا که در جان عشقی نباشد…دل بر کن از وی کوجان ندارد

ذوق فقیران خاقان نیابد…عیش گدایان سلطان ندارد

ایدل ز دلبر پنهان چه داری…دردی که جز او درمان ندارد

باید که هر کو بیمار باشد…درد از طبیبان پنهان ندارد

در دین خواجو مؤمن نباشد…هر کو بکفرش ایمان ندارد

آن نگینی که منش می‌طلبم با جم نیست       وان مسیحی که منش دیده‌ام از مریَم نیست

آنکه از خاک رهش آدم خاکی گردیست        ظاهرآنست که از نسل بنی آدَم نیست

گر چه غم دارم و غمخوار ندارم لیکن           شاد از آنم که مرا از غم عشقش غَم نیست

دوش رفتم بدر دیر و مرا مُغ­بَچّگان         چون سگ از پیش براندند که این محرَم نیست

چه غم از دشمن اگر دست دهد صحبت دوست     مهره گر زانکه بدستست غم از ارقَم نیست

در چنین وقت که دیوان همه دیوان دارند          کی دهد ملک جمت دست اگر خاتَم نیست

در نیاری بکف ار زانکه ز دریا ترسی       لیکن آن در که توئی طالبِ آن در یَم نیست

مده از دست و غنیمت شمر این یکدم را         که جهان یکدم و آندم به جز از این دَم نیست

کژ مرو تا چو کمان پِی نکنندت خواجو       روشِ تیر از آنست که در وی خَم نیست

مغبچه = پسر بچه ای که در میخانه خدمت می کرد، باده فروش

ارقم=مار سیاه‌وسفید کشنده

گر راه بود بر سر کوی تو صبا را…در بندگیت عرضه کند قصه ما را

ما را به سرا پردهٔ قربت که دهد راه…برصدر سلاطین نتوان یافت گدا را

چون لاله عذاران چمن جلوه نمایند…سر کوفته باید که بدارند گیا را

گر ره بدواخانهٔ مقصود نیابیم…در رنج بمیریم و نخواهیم دوا را

مرهم ز چه سازیم که این درد که ما راست…دانیم که از درد توان جست دوا را

فریاد که دستم نگرفتند و به یکبار…از پای فکندند من بی سر و پا را

از تیغ بلا هر که بود روی بتابد…جز من که به جان میطلبم تیغ بلا را

هنگام صبوحی نکشد بی گل و بلبل…خاطر بگلستان من بی برگ و نوا را

روی از تو نپیچم وگر از شست تو آید…همچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را

بیرون نرود یک سر مو از دل خواجو…نقش خط و رخسار تو لیلا و نهارا

 

ای شبِ قدرِ بیدلان، طُرّهٔ دلرُبایِ تو       مَطلعِ صبحِ صادقان، طَلعَتِ دلگُشایِ تو

جانِ من شکسته بین، وین دلِ ریشِ آتشین      ساخته با جفایِ تو، سوخته در وفایِ تو

خاکِ درِ سرایِ تو، آب زَنَم به­ دیدگان      تا گِلِ قالبم شود، خاکِ درِ سرایِ تو

گرچه بجایِ من ترا، هست هزار مُعتقد      در دو جهان مرا کنون، نیست کسی به جایِ تو

می‌فُتم و نمی‌فُتد، در کفِ من عِنانِ تو     می‌روم و نمی‌رود، از سَرِ من هوایِ تو

چون به­ هوایِ کویِ تو، عُمر بباد داده‌ام      خاکِ رَهِ تو می‌کنم، سُرمه به­ خاک­پایِ تو

در رُخَم اَر نَظر کنی، وَر به­ سَرَم گُذر کُنی      جان بدهم به­رویِ تو، سَر بِنِهَم برایِ تو

روضهِ خِلد اگر چه دل، بَهرِ لِقا طلب کُنَد      روضهٔ خلدِ بی‌دلان، نیست به­ جُز لِقایِ تو

گر­چه سِزایِ خدمتت، بندگی نکرده‌ام      چیست گُنه که می‌کِشم، این همه ناسزایِ تو

خواجو اگر چه عشق را، صَبر بُوَد دوا و بَس       دُردیِ دُردکش که هم، ‌دَرد شَود دوایِ تو

ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست      در بوستان گلی چو رخ دوستان کجاست

وی دوستان چه باشد اگر آگهی دهید         کان سرو گلعذار مرا بوستان کجاست

تا چند تشنه بر سر آتش توان نشست        آن آب روح‌پرور آتش نشان کجاست

دردم بجان رسید و طبیبم پدید نیست         دارو فروش خسته دلان را دکان کجاست

من خفته همچو چشم تو رنجور و در دلت        روزی گذر نکرد که آن ناتوان کجاست

چون ز آب دیده ناقه ما در وحل بماند       با ما بگو که مرحله کاروان کجاست

از بس دل شکسته که برهم افتاده است        پیدا نمی‌شود که ره ساربان کجاست

در وادی فراق به جز چشمهای ما        روشن بگو که چشمهٔ آب روان کجاست

خواجو ز بحر عشق کران چون توان گرفت      زیرا که کس نگفت که آنرا کران کجاست

دلا جان در ره جانان حجابست…غم دل در جهان جان حجابست

اگر داری سری بگذر ز سامان…که در این ره سر و سامان حجابست

ز هستی هر چه در چشم تو آید…قلم در نقش آن کش کان حجابست

زلال از مشرب جان نوش چون خضر…که آب چشمهٔ حیوان حجابست

عصا بفکن که موسی را درین راه…چو نیکو بنگری ثعبان حجابست

بحاجب چون توان محجوب گشتن…که حاجب بر در سلطان حجابست

بحکمت ملک یونان کی توان یافت…که حکمت در ره یونان حجابست

بایمان کفر باشد باز ماندن…ز ایمان در گذر کایمان حجابست

ترا ای بلبل خوش نغمه باگل…گر از من بشنوی دستان حجابست

میان عندلیب و برگ نسرین…هوای گلبن و بستان حجابست

ز درمان بگذر و با درد می‌ساز…که صاحب درد را درمان حجابست

حدیث جان مکن خواجو که درعشق…ز جان اندیشهٔ جانان حجابست

 

نظری کن اگرت خاطر درویشانست…که جمال تو ز حسن نظر ایشانست

روی ازین بندهٔ بیچارهٔ درویش متاب…زانکه سلطان جهان بندهٔ درویشانست

پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنم…آشنایان غمت را چه غم از خویشانست

بده آن بادهٔ نوشین که ندارم سرخویش…کانکه از خویش کند بیخبرم خویش آنست

حاصل از عمر به جز وصل نکورویان نیست…لیکن اندیشه ز تشویش بد اندیشانست

نکنم ترکش اگر زانکه به تیرم بزند…خنک آن صید که قربان جفا کیشانست

مرهمی بردل خواجو که نهد زانکه طبیب…فارغ از درد دل خستهٔ دل ریشانست