گزیده ای از خواجوی کرمانی

گزیده ای از خواجوی کرمانی

 

دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت…ما را چون دود بر سر آتش نشاند و رفت

مخمور بادهٔ طرب انگیز شوق را…جامی نداد و زهر جدائی چشاند و رفت

گفتم مگر بحیله بقیدش در آورم…از من رمید و توسن بختم رماند و رفت

چون صید او شدم من مجروح خسته را…در بحر خون فکند و جنیبت براند و رفت

جانم چو رو به خیمه روحانیان نهاد…تن را در این حظیره سفلی بماند و رفت

خون جگر چون در دل من جای تنگ یافت…گلگون ز راه دیده ز صحرا براند رفت

گل در حجاب بود که مرغ سحرگهی…آمد بباغ و آنهمه فریاد خواند و رفت

چون بنده را سعادت قربت نداد دست…بوسید آستانه و خدمت رساند و رفت

برخاک آستان تو خواجو ز درد عشق…دامن برین سراچه خاکی فشاند و رفت

Pages: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30

Pages ( 1 of 30 ): 1 2 ... 30بعدی »