خیام و نوشته های ازلی

خیام و نوشته های ازلی

بر لوحْ نشانِ بودنی‌ها بوده‌است،پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده‌است؛در روز ازل هر آن‌چه بایست بداد،غم خوردن و کوشیدنِ ما بیهوده است،

چون روزی و عمر بیش‌وکم نتوان‌کرد،خود را به کم و بیش دُژَم نتوان‌کرد؛کار من و تو چنان‌که رأی من و تو ست-از موم به دست خویش هم نتوان‌کرد.

افلاک که جز غم نفزایند دگر؛نَنْهَند به جا تا نربایند دگر؛نا آمدگان اگر بدانند که ما-از دَهْر چه می‌کشیم، نایند دگر.

ای آن‌که نتیجهٔ چهار و هفتی،وز هفت و چهار دایم اندر تَفْتی،می خور که هزار بار بیشت گفتم:باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی.

تا خاکِ مرا به قالب آمیخته‌اند،بس فتنه که از خاک برانگیخته‌اند؛من بهتر ازین نمی‌توانم بودن-کز بوته مرا چنین برون ریخته‌اند.

تا کی ز چراغِ مسجد و دودِ کُنِشْت؟تا کی ز زیانِ دوزخ و سودِ بهشت؟رو بر سر لوح بین که استادِ قضا-اندر ازل آن‌چه بودنی بود، نوشت.

ای دل چو حقیقتِ جهان هست مَجاز،-چندین چه بَری خواری ازین رنجِ دراز!تن را به قضا سپار و با درد بساز،کاین رفته قلم زِ بهرِ تو ناید باز.

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:حُکمی که قضا بُوَد ز من می‌دانی؟در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،خود را برهاندمی ز سر گردانی.

نیکی و بدی که در نهادِ بشر است،شادی و غمی که در قضا و قدر است،با چرخ مکن حواله کاندر رَهِ عقل،چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است.