گزیده ای از رها اعتمادی

گزیده ای از رها اعتمادی

بمون نجاتمون بده- دل با تلنگرى شکست

 به داد ِ عشقمون بِرِس- هنوز يه راه ِ چاره هست

 بتاب رو خاک ِ غربتم- بشين کنار ِ بى کسى م

 بزار تا باورم بشه- به هم دوباره مى رسيم

 گرچه به فکر ِ رفتنى- راضى به دل شکستنى

 هر جاى ِ دنيا که برى- يه نيمه از وجودمى

 

یکی موند و یکیمون رفت…جهانِ ما دو قسمت شد

یکی تنها توی خاکش…یکی راهیِ غربت شد

یکیمون از قفس پَر زد…یکی خواست و نمی تونست

نگاهش رو به دریا بود…ولی راهو نمی دونست

دوتا آینده ی مبهم…یه تابستونِ بی خورشید

همون فصلی که رویامون…مثل ارتش فرو پاشید

میونِ زمزمه هامون…یه آهنگ یادگاری موند

یکیمون از خدا دور شد…یکی هنوز نماز می خوند

تو و عکسای دیروزت…من و شعرای این دفتر

توی نوستالژی جا موندیم…به زیرِ خاک و خاکستر

به دنیا اومدیم اما…ما این دنیا رو نشناختیم

چه می موندیم چه می رفتیم…به هم بازی رو می باختیم

یکی از ما تمومِ زندگیشو…توی تصویرِ تنهایی سفر کرد

نمی دونست خودش رو جا گذاشته…که یه حسی تو قلبش می گه برگرد

یکی از ما هنوزم رو به دریا…توی دنیای دیروزش اسیره

یه خواهش از خدا داره که شاید…جَوونیشو بتونه پس بگیره

 

اگه می بینی می ترسم…اگه چیزی نمی پرسم

اگه بیهوده پوسیدم…من از ترسِ تو ترسیدم

از این لب بستگی ها و…از این دل خستگی ها و

توی یه ظهرِ تابستون…از این یخ بستگی ها و

از این تسلیمِ اجباری…به این تقویمِ تکراری

تمومِ عمرو بخشیدم…من از ترسِ تو ترسیدم

چه حرفایی تو دلهامون…سوالا که نپرسیدیم

دوباره از نگاهِ هم…من و تو هر دو ترسیدیم

بیا و تکیه گاهم شو…از آغازِ همین قصه

آخه چشم و چراغ من…چرا می ترسی از غصه

مگه هر قطره ی بارون…واسه دریای دنیا نیست

تو که باشی منم هستم…دیگه این قطره تنها نیست

توی این جشنِ بارونی…تو دریایی،نمی دونیم

یه عمری تو گوشِت خوندن…نمی ذاریم،نمی تونیم

 

تو رو کجا گمت کردم…بگو کجای این قصه

که حتی جوهر شعرم…همینو از تو می پرسه

که چی شد اون همه رویا…همون قصری که می ساختیم

دارم حس می کنم شاید…من و تو عشقو نشناختیم

میون قلبای امروزیِ ما…نمی دونم چرا نمی شه پل بست

مثل دو ماهیِ افتاده در خاک…به دور از چشم دریا رفتیم از دست

به لطف و حرمتِ خاطره هامون…نگو همیشه یاد من می مونی

که نه من مثل اون روزای دورم…نه تو دیگه برای من همونی

بذار جز این سکوتِ سردِ لب هات…بَرام چیزی به یادگار نَمونه

بذار تا نقطه ی پایانِ این عشق…مثل اشکی بشینه روی گونه

تحمل می کنم غیبتِ ماهو…می دونم نیمه ی همدیگه هستیم

نشد پیدا بشیم تو متن قصه…به رسم عاشقی هر دو شکستیم

 

منو از من نرنجونم…از این دنیا نترسونم

تمامِ دلخوشی هامو…به آغوش تو مدیونم

اگه دل سوخته ای عاشق…مثل برگی نسوزونم

منو دریاب که دلتنگم…مدارا کن که ویرونم

نیاد روزی که کم باشم…از این دو سایه رو دیوار

به این زودی نگو دیره…منو دستِ خدا نسپار

یه جایی توی قلبت هست…که روزی خونه ی من بود

به این زودی نگو دیره…به این زودی نگو بدرود

پُر از احساس آزادی…نشسته کنجِ زندونم

یه بغض کهنه که انگار…میون ابر و بارونم

وجودم بی تو یخ بسته…بتاب سردم،زمستونم

منو مثل همون روزا…با آغوشت بپوشونم

 

یه حرفایی همیشه هست…که از عمق نگاه پیداست

از اون حرفای تلخی که…مثل شعر فروغ زیباست

از اون حرفا که یک عمره…به گوش ما شده ممنوع

از اون حرفای بی پرده…شبیه شعری از شاملو

از اون حرفا که می ترسیم…از اون حرفا که باید زد

از اون درد دلای خوب…از اون حرفای خیلی بد

نگفتی و نمی گم ها…حقیقت های پنهونی

از اون حرفا که می دونم…از اون حرفا که می دونی

به زیرِ سقف این خونه…منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو می دونم…تو این خونه نمی مونم

یه حرفایی همیشه هست…که از دردِ توی سینه ست

مثل فریاد نسلی که…پُر از عشق و پُر از کینه ست

پُر از ناگفته هایی که…خیال کردیم یکی دیگه

دلش طاقت نمیاره…همه حرفامونو می گه

همیشه آخرِ حرفا…پُر از حرفای ناگفته ست

همیشه حال ما اینه…همیشه دنیا آشفته ست

 

همه از دوری میشنیدن بغض دریا تو صدامه

همشون به هم میگفتن غم دنیا تو نگامه

همه درهاشونو بستن تنها موندم زیر بارون

تنهایی گاهی یه مرزه بین آزادی و زندون

از نفس افتاده بودم اومدی راهمو گم کرده بودم اومدی

جاده خالی و بدون نور ماه ماهمو گم کرده بودم اومدی

از نفس افتاده بودم اومدی راهمو گم کرده بودم اومدی

جاده خالی و بدون نور ماه ماهمو گم کرده بودم اومدی

خودمو گم کرده بودم کسی حالمو نپرسید

دردامو میگفتم اما کسی حرفامو نفهمید

نمیدونم هر کجایی سرگذشتو سرنوشی

كه از دوزخ گرفتي من و دادي به بهشتي

که نه جاده رو به مرگه نه تو تنهایی میپوسم

بدون هر شب وقتي خوابي هر دو پلکاتو میبوسم

از نفس افتاده بودم اومدی راهمو گم کرده بودم اومدی

جاده خالی و بدون نور ماه ماهمو گم کرده بودم اومدی

 

رو به این حصار تردید و سکوت- رو به این دو راهی ِ همیشگی‌

 سرنوشتم توی دستای کی‌ بود- به کدوم سمت مسیر زندگی‌

 رو به این آینه ی قدی تو اتاق- کنار ساز و ترانه میشینم

 همه گفتن زندگیت هدر میره- زندگیم همینه و من همینم

 تازه دارم به خودم خو می‌کنم- عاشقانه به شما رو می‌کنم

 سرنوشتمو تو دستام میگیرم- میشکنم طلسمو جادو می‌کنم

 تازه دارم به خودم خو می‌کنم- اگه صحنه واسه من جایی‌ نداشت

 تو دلم ضیافت ترانه بود- لای برگای کتاب مدرسه

 جای مشق شعرای عاشقانه بود- اینهمه ترانه ی قدیمیو

 اینهمه صدایی که نمیرسه- واسه این ستاره‌های گمشده

 دل هر ترانه ای دلواپسه- روبروم آینده ی نور و صدا

 جاده رو باید تا انتها برم- برم و به آرزوهام برسم

 آبرومو پیش آینه بخرم- تازه دارم به خودم خو می‌کنم

 عاشقانه به شما رو می‌کنم- سرنوشتمو تو دستام میگیرم

 میشکنم طلسمو جادو می‌کنم- تازه دارم به خودم خو می‌کنم

 

تو به این معصومی…تشنه لب،آرومی

غرق عطرِ گلبرگ…تو چقدر خانومی

کودکانه غمگین…بی بهانه شادی

از سکوتت پیداست…که پُر از فریادی

همه هر روز اینجا…از گُلات رد می شن

آدمای خوبم…این روزا بد می شن

توی این دنیایی…که بَرات زندونه

جای تو اینجا نیست…جات توی گلدونه

غرورمو ببخش…حضورمو ببخش

منم یه عابرم…عبورمو ببخش

تویی که اشک تو…شبیه شبنمه

همیشه تو نگات…یه حسِ مبهمه

همین لحظه همین ساعت همین امشب…که تاریکی همه شهرو به خواب برده

یه سایه رو تنِ دیوارِ این کوچه ست…تویی و یک سبد گل های پژمرده

همه دنیا به چشم تو همین کوچه ست…هوای هر شبت یلدایی و سرده

کجاست اون ناجیِ افسانه ی دیروز…جَوونمردِ محل ما چه نامرده

چه صبورانه تحمل می کنی غفلت بی رحم ما رو دخترک…

ما داریم گلاتو آتیش می زنیم،تو داری با التماس می گی کمک،کمک