گزیده ای از سهراب سپهری

گزیده ای از سهراب سپهری

    

به سراغ من اگر می آیید-پشت هیچستانم-پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک-پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود-زنگ باران به صدا می آید-آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست-به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

زندگی رسم خوشایندی است-زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ-پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود-زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد-

زندگي “مجذور” آينه است.-زندگي گل به “توان” ابديت،-زندگي “ضرب” زمين در ضربان دل ما،-زندگي “هندسه” ساده و يکسان نفسهاست 

نیست رنگی که بگوید با من-اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

هر دم این بانگ برآرم از دل:-وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟قطره ای کو که به دریا ریزم؟صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

 

شاخه ها پژمرده است.سنگ ها افسرده است.رود می‌نالد.جغد می‌خواند.

غم بیاویخته با رنگ غروب.می‌تراود ز لبم قصه سرد:دلم افسرده در این تنگ غروب.

 

 

من نمی دانم-که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است-کبوتر زیباست-و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست-گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد-

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید-واژه ها را باید شست-واژه باید خود باد-واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست-زیر باران باید رفت-فکر را خاطره را زیر باران باید برد-با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید-عشق را زیر باران باید جست-چترها را باید بست-زیر باران باید رفت-فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت-دوست را زیر باران باید برد-عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید-زیر باران باید بازی کرد-زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی-زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است-رخت ها را بکنیم-آب در یک قدمی است …

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟خواهر کوچـکم ایـن را پرسـید!مـــن بــــــــــــــه او خــــنــدیـــــدم .

کــمـی آزرده و حــیــرت زده گــفــت :روی دیــــــوار و درخــــتــــــان دیــــــــدم

بــــازهم خندیدم! گفت دیروز خودم دیـدم-پسر همسایه پنج وارونه به مینو مــــیداد-آنقدر خنده برم داشت که طفلک تــرسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم-بــــــعــــــدهــــا وقــــتــی غــــم-سقـــف کوتاه دلت را خم کرد-بـی گــــمــــان می فهــــمی-پنج وارونه چه معنا دارد 

 

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.