گزیده ای از شفایی اصفهانی

گزیده ای از شفایی اصفهانی

ماییم و همین خاطر اَفگار و دگر هیچ…درساخته با راحتِ آزار و دگر هیچ

جز درد تو در خانۀ دل نیست متاعی…غم بر سرِ هم، ریخته بسیار و دگر هیچ

گفتی که به سر، کار دل خسته چه داری؟…رازی که دَوَد بر سر بازار و دگر هیچ

کار دگری نیست گشادِ درِ بختم…یک ناله کند چارۀ این کار و دگر هیچ

آن عشق که در پرده بمانَد به چه ارزد؟…عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ

آنم که صبا بوی گلی افکنَدَم پیش…آن هم به زکات گل و گلزار و دگر هیچ

آن خاربُنم در چمن دهر، که دیده‌ست…آغوش و برِ سایۀ دیوار و دگر هیچ

از نیک و بد هر دو جهان نامزد ماست…یک سینه پر از حسرت دیدار و دگر هیچ

آبش اگر از چشمۀ خلد است «شفایی»…نخل طلبم خاردهد بار و دگر هیچ

Pages: 1 2 3

Pages ( 1 of 3 ): 1 23بعدی »