گزیده ای از شهیار قنبری

گزیده ای از شهیار قنبری

رمه ام گم شده است، شبِ سنگین بیابان گویا، رمه ام را دزدید

رمه ام، آن همه شعری که برایت گفتم،ناگهان گم شد و رفت، حرف مردم شد و رفت

چه کسی گفت : خداوند شبانِ همه است،و برادرها را تا ته درۀ سبز ، رهنمون خواهد بود ؟

من ، شبانِ رمۀ خود بودم،و کسی آن بالا،خود ، شبانِ من معصوم نبود

غفلتِ من ، رمه را از کف داد،غفلتِ او ، شاید،هم از این دست ، مرا،هم از این دست ، تو را،رمه را،همه را

مرا در تنش غسل تعمید داد،به من اسم شب، اسم خورشید داد

برای تمام نفس های من شعر گفت،مرا از ته خاک بیدار کرد

مرا شستشو داد، آغار کرد،مرا خط به خط خواند، تکرار کرد،شکار همه لحظه ها را به من یاد داد

برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت: جنگل شو، شاعر

من از ارتفاع ترِ کاغذ و جوهر و عشق جاری شد، شبی کفشم از گَنگ تر شد

به من یاد داد ارتفاع ترِ گَنگ را در ته خواب گُنگِ سفر گم کنم

به من گفت: گم باش و پیدا، که از سایه ها آفتابی تری

من و سایه را دوخت بر لاله، با لایه های گلایه، من و سایه را برد، تا پشت رمز و کنایه

من و سایه را برد، تا آفتابی ترین من، مرا در تمام نفسهای خود شیر داد

مرا در تنش غسل تعمید داد، به من اسم شب، اسم خورشید داد.

Pages: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16

Pages ( 1 of 16 ): 1 2 ... 16بعدی »