گزیده ای از صائب تبریزی

گزیده ای از صائب تبریزی

تک­ بیتی ­ها

گر چه افسانه بُوَد باعثِ شیرینیِ خواب…خوابِ ما سوخت ز شیرینیِ افسانهٔ عشق

از من مرنج گَر وسطِ دل نشاندمت…سائل عزیزِ خویش به ویرانه می­برد

از سر و سامان چه می‌پرسی، مَنِ دیوانه را؟…جوشِ مِی، برداشت از جا سقفِ این میخانه را

ناله  اگر كه بر  كشم،  خانه خراب مي شوي…خانه  خراب گشتم ام، بس كه سكوت كرده ام

انگشت به لب مانده ام از قاعده عشق…ما يار نديده ،تبِ معشوق كشيديم

نترسم كه با ديگري خو كني …تو با من چه كردي كه با او كني؟

تو را چه غم كه شب ما دراز مي گذرد…كه روزگار تو در خواب ناز   مي گذرد

انديشه معشوق نگهبان خيال است…عاشق نتواند به خيالِ دگر  افتد

در زیر  بار منت پرتو  نمی‌رویم…دانسته‌ایم قدر  شب تار خویش را

به چه مشغول كنم ، ديده و دل را كه مدام…دل تو را مي طلبد، ديده تو را مي جويد

گوشِ نازِ تو گران است و گر نه سَرِ زلف…مو به  مو  حالِ  پريشانِ  مرا   مي گويد

صد وعده اميد به دل داده ام دروغ…چون من مباد هيچ كسي شرمسارِ خويش

گويند به هم مردم عالم گِلِه ي خويش…پيش كه روم من كه ز عالم گله  دارم

كجا رسد به تو مكتوب گريه آلودم…كه باد هم نَبَرَد كاغذي كه نَم دارد

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای…خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

 دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد…که بلبلان همه مستند و باغبان تنها

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب…تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد

آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع…کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب…از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی

 نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق…آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

عیش امروز علاج غم فردا نکند…مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

ز نامردان، علاج درد خود جستن بدان ماند…که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقرب ها

Pages: 1 2 3 4 5

Pages ( 1 of 5 ): 1 2 ... 5بعدی »