گزیده ای از طبیب اصفهانی

گزیده ای از طبیب اصفهانی

بازم به کمین غمزه ی پنهانی هست   زخمی به دل از کاوش مژگانی هست
تا چند تو بر گریه ی ما میخندی    گویا نشنیده ای که هجرانی هست

تا عشق مرا فاش نمی دانستی   با من ره پرخاش نمی دانستی
در عاشقی خویش مرا شهره ی شهر    دانستی و ای کاش نمی دانستی

از حال ما چه پرسی ای بی وفا که چون است؟   دارم دل خرابی از غصه ی تو خون است

از شغل می پرستی بازم مدار ناصح   چون عشق کامل افتاد همسایه ی جنون است

هرگز به دل ندارم کین از جفای دشمن    در وی درو نماند این کاسه سرنگون است

دارد طبیب عشقی پیداست از سرشکش   از پرده ی دل آید اشکی که لاله گون است

 

غمش در نهانخانه ی دل نشیند   به نازی که ليلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم   که از گریه ام، ناقه در گِل نشیند

خلد گر به پا خاری، آسان برارم   چه سازم به خاری که در دل نشیند؟

پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم   غباری به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی   زبامی که برخاست، مشکل نشیند

عجب نیست خندد اگر گل به سروی   که در اين چمن پای در گِل نشیند

بنازم به بزم محبت که آن جا   گدایی به شاهی مقابل نشیند

طبیب از طلب در دو گیتی میاسا   کسی چون میان دو منزل نشیند؟

 

ما و شکن دامی و فریاد و دگر هیچ   فریاد ز بی رحمی صیاد و دگر هیچ

صیاد جفاپیشه، اسیران قفس را   ای کاش دهد رخصت فریاد و دگر هیچ

در خلوت دل، پرده نشین نیست به جز تو   آسوده در این پرده پریزاد و دگر هیچ

از خاطر مجنون مطلب جز غم لیلی   شیرین بود اندیشه ی فرهاد و دگر هیچ

غم ماند و دل از جلوه ی حسن تو ز جا رفت    این سیل برد خانه ز بنیاد و دگر هیچ

ای آن که ز خونین جگرانت خبری نیست   تا کی کنی از بوالهوسان یاد و دگر هیچ

زان گه که طبیب انجمن افرزو نشاط است   ماییم و همین خاطر ناشاد و دگر هیچ

 

دارد به سحر دعا اثرها   دست من و دامن سحرها

هر شب به امید وعده ی تو   چشمم شده فرش رهگذرها

از باخبران نشد سراغی   جستیم خبریم ز بی خبرها

آزرده دلم هزار افسوس   کافتادم به دام خوش کمرها

هر چند طبیب تلخکامی   ریزد نی نامه ات شکرها

 

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست   وه از این آتش پنهان شرری پیدا نیست

به خدنگم چو زدی سینه ی گرمم مشکاف   که ز پیکان تو در دل اثری پیدا نیست

شمع آخر شد و پروانه ز پرواز نشست    چه کنم آه شبم را سحری پیدا نیست

بخت بد بین که اسیریم به کاخی که در او   رخنه ای نیست هویدا و دری پیدا نیست

همه عشاق ز خونین جگرانند و چو من   ز آن همه عاشق خونین جگری پیدا نیست

رحمتی کن تو در این بادیه ای ابر عطا   به زلال تو ز من تشنه تری پیدا نیست

زورق افکندم و امید سلامت دارم   در محیطی که ز ساحل اثری پیدا نیست

تو چون خورشید جهانتابی و در کشور حسن   جلوه کن جلوه که چون تو دگری پیدا نیست

گشته سرگرم طواف حرم،آتش نفسی   که ز مرغان حرم بال و پری پیدا نیست

بس گهر ریخته در مخزن اندیشه ولی   چون خیال تو گرامی گهری پیدا نیست

هر کسی کشت نهالی و بری داد طبیب   کشته ی ماست که او را ثمری پیدا نیست

 

برگیر مهر از آن که به کام دل تو نیست   برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست

تا چند گویی ام که به خوبان مبند دل   ناصح تو را چه کار،دل من دل تو نیست

دادی نوید وصلم و خرسند نیستم   با یکدیگر یکی،چو زبان و دل تو نیست

ره در دلش که سخت تر از سنگ خاره است   ای دیده غیر گریه ی بی حاصل تو نیست

گفتی که نیست جای کسی را به محفلم   غیر از طبیب جای که در محفل تو نیست

 

زد مرا زخمی و از پیش نظر بگذشت حیف    نازده بر سینه ام زخم دگر،بگذشت حیف

کشتی ما را که عمری بود جویای نهنگ   برکنار افتاد موج و از خطر بگذشت حیف

گفتم از باغ تو چینم میوه ای،تا در گشود    باغبان بر روی من وقت ثمر بگذشت حیف

کار خود را چاره از آه سحر جویند خلق   چاره ی کار من از آه سحر بگذشت حیف

از هجوم خار در گلشن ز بس جا تنگ گشت    عندلیب از وصل گل با چشم تر بگذشت حیف

بعد عمری از پی پرسش طبیب خسته را   گر چه یار آمد به سر،ز آن پیشتر بگذشت حیف

 

منزل بسی دور و به پا ما را شکسته خارها   واماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها
آگه ز رنج بادیه باشند وا پس ماندگان   محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها
هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را   داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها
گر باغبان روزی به ما بندد در گلزار را   ما را نگاهی بس بود از رخنه ی دیوارها
با این قد رعنا اگر بر طرف گلشن بگذری   بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنارها
عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان   شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها

 

بهتر آنست که پا از سر بازار کشم    تا به کی دردسر از بار خریدار کشم
رفته پای دلم خاری و افغان که مرا   نیست آن دست که از پای دل آن خار کشم
کرده ای بر ستمم عادت از آن می ترسم   کآخر از جور تو ، آهی ز دل زار کشم   
من که از تنگی دل ذوق گلستانم نیست   تا قفس هست چرا حسرت گلزار کشم 
جوش زد خون دل از دیده ی من ، نیست طبیب   آستینی که به این دیده ی خونبار کشم

 

چنین که با غم گرفته ام خو، مخوان به بزمم به میگساری   که ظلم باشد می گوارا، کشد حریفی به ناگواری
ز تیغ جورت ستیزه کارا، مرا چو کشتی تو خونبها را   پس از هلاکم بود خدا را، که شرح حالم به خون نگاری
به باغ جنّت برم چه حسرت، ز تاج دولت کشم چه منّت   در آستانت گرم سپاری،ز بندگانت گرم شماری
دلم چه کاوش کنی به مژگان، ز کرده ترسم شوی پشیمان   نظر چو داری به دل فگاران، خوشم از آن رو به دلفگاری
طبیب از اندوه روزگارم ، اگر به مستی کشیده کارم   مکن ملامت مرا، که دارم بسی شکایت ز هوشیاری

 

نیست مهر تو متاعی که به جان بفروشم   گر چه ارزان خرم این جنس و گران بفروشم
منم آن قدرشناسی که اگر مهر تو را   بفروشم به دو عالم به زیان بفروشم
دلگران نیستم از درد غمت تا آسان   اینچنین درد به درمان گران بفروشم
ای دل از ما مطلب صبر که در پیشه ی عشق   آشکارا خرم این جنس و نهان بفروشم
شادم از جور تو چندان که بدین دست تهی   گر فروشم به کسی دل نگران بفروشم
کارم افتاد به بیداری شبها آن به   که به راحت طلبان خواب گران بفروشم
پس ملولم من ازین گفت و شنید آن بهتر   بخرم گوش گرانی و زبان بفروشم
مشو ای خواجه خریدار طبیبش که مراست   کی من این بنده ی شایسته گران بفروشم