گزیده ای از علیرضا آذر

گزیده ای از علیرضا آذر

زندگی یک چمدان است که می آوریش-بار و بندیل سبک می کنی و می بریش 

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم-دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم-به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم 

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که من-مقرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است-این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است 

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش-هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

 

شروعه قصه یادم نیست چجوری شد نفهمیدم-یهو دیدم که از موهات گلایِ اطلسی چیدم
شروع قصه یادم نیست بلا از آسمون اومد-نگام کردی و بعد از تو جنون پشته جنون اومد
یه چیزی تو نگاهت بود نمیشد رو بگردونم-یکی از ما زبونم لال… نه میتونی نه میتونم
یکی از ما زبونم لال اگه تنهایی برگرده-دوتاییمون هدر میشیم جهان بدجور نامرده
تو جذابیتِ شعری نباشی شعر میمیره-تمومه جمله ها میرن دله خودکار میگیره
مدار دستهای تو رو آغوشم اثر کرده-تو مغناطیسِ دنیامی دلم دوره تو میگرده
یه چیزی تو نگاهت بود نمیشد رو بگردونم-یکی از ما زبونم لال… نه میتونی نه میتونم
یکی از ما زبونم لال اگه تنهایی برگرده-دوتاییمون هدر میشیم جهان بدجور نامرده

 

دیوانه‌تر از من چه کسی هست،کجاست…یک عاشقِ این‌گونه از این دست کجاست
تا اخم کنی دست به خنجر بزند…پلکی بزنی به سیمِ آخر بزند
تا بغض کنی درهم و بیچاره شود…تا آه کِشی بندِ دلش پاره شود
آتش بزن این قافیه‌ها سوختنی‌ست…این شعرِ پُر از یادِ تو آتش‌زدنی‌ست
حرفت همه جا هست چه باید بکنم…با این همه بن‌بست چه باید بکنم
من شاهدِ نابودیِ دنیای منم…باید بروم دست به کاری بزنم
من زیستنم قصه‌ی مردم شده است…یک “تو” وسط زندگی‌ام گم شده است
بعد از تو جهانِ دیگری ساخته‌ام…آتش به دهانِ خانه انداخته‌ام
بعد از تو خدا خانه‌نشینم نکند…دستانِ دعا بدتر از اینم نکند
من پای بدی‌های خودم می‌مانم…من پای بدی‌های تو هم می‌مانم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

تنها نمی‌تونی، تنها نمی‌تونم-این‌بار تنهایی زنده نمی‌مونم
این راهِ خوبی نیست، ما اشتباه کردیم-با من رفاقت کن، این راهو برگردیم
وا مونده‌تر از من، دل‌خسته‌ و دل‌سرد-می‌دیدمت اما کاری نمی‌شد کرد
نه روتو برگردون، نه ناامیدم کن-نه سر به زیری کن، نه قلبمو بشکن
مهتابِ نورانی، بانوی رویایی-چشم و چراغ دل، چشم و امید من

باید تحمل کرد، این قصه سر می‌شه-باور کن این جریان دلخواه‌تر می‌شه
سختیِ این راهو بذار به پای من-من نورو می‌بینم، چشم و دلت روشن
این کوچه تاریکه، تو جاده ماهی نیست-با من قدم بردار، تا خونه راهی نیست-تا خونه راهی نیست ……

گزیده ای از علیرضا آذر

 

حس و حالم خوش نیست…همه چی داغونه-یکی باید باشه…تو رو برگردونه
گم و گورم،دورم…گیج و ویجم،خستم-بس که پای پلکمو…به دلِ در بستم
پشت سر ویرونه…روبه رو دیواره-داره از ابر سیاه…دردسر می باره
دل مغرور اما…دست و پا نمی زنه-سنگ از آسمون بیاد…صخره جا نمی زنه
چشماتو به روم ببند…خدا چشمش بازه-زندگی با گره هاش…آدمو می سازه
هر کی دل ببُره از…رو زمین،قد می کشه-هر کی آسمونیه…لایق ستایشه
اگه رفتن،نرسیدن…توی تقدیر منه-جرم بی بخشش من…اگه عاشق شدنه
چشماتو به روم ببند…خدا چشمش بازه-زندگی با گره هاش…آدمو می سازه

گزیده ای از علیرضا آذر

 

اگرچه نمی‌خوام غم چهرتو … اگرچه نمی‌خوام مجبور شی
ولی جای خالیت منو می‌کشه … من عادت ندارم ازم دور شی
من عادت ندارم تحمل کنم … تو چشم غریبه گرفتار شی
یه جا غیر از این قلبم خوابت بره … تو قلبه یکی دیگه بیدار شی
نمی‌تونم این خالی رو پر کنم … نمی‌تونم از چشم تو بگذرم
تو از فصل پاییز زیباتری … من از فصل پاییز تنهاترم
تو آتیش بی رحم این زندگی … نشستم به جای دوتامون گلم
تبر قصد جون تو هم کرده بود … شکستم به جای دوتامون گلم
اگرچه بهار از نگاهت پره … جهان با تو زیباتره عشقِ من
به فکر شبای پر از برف باش … زمستونو یادت نره عشقِ من!
پریشون‌ تر از من تو این شهر … بیا و بمون و بشین و بخند
من از جاده‌های خطر رد شدم … درارو رو به خیابون ببند
تو هم مثل من مات این جاده ای … تو هم حال و روزت یکم ناخوشه
من از این همه فاصله خسته‌ام … غمِ دوریِ تو منو میکشه…
نمی‌تونم این خالی رو پر کنم … نمی‌تونم از چشم تو بگذرم
تو از فصل پاییز زیباتری … من از فصل پاییز تنهاترم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

فال من را بگیر و جانم را … من از این حال بی کسی سیرم
دست فردای قصه را رو کن … روشنم کن چگونه میمیرم
حافظ از جام عشق خون میخورد … من هم از جام شوکران خوردم
او جهان دار مست ها میشد … من جهان را به دوش میبردم
مست و لایعقل از جهان بیزار … جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند مـِی پرستان شد … من امیرالقشون مستانم … من امیرالقشون مستانم
من فقط خواب عشق را دیدم … حس سرخورده ای که نفرین شد
هرکسی تا رسید چیزی گفت … هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به رفتار عشق مشکوکم … مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاه تاتاری … پشت پلکش هزار سرباز است
مـَرد از خود گذشته ای هستم … پای ناچار ِ مانده در راهم
هم نمیدانم آنچه میخواهی … هم نمیدانم آنچه میخواهم
مست و لایعقل از جهان بیزار … جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند مـِی پرستان شد … من امیرالقشون مستانم … من امیرالقشون مستانم
به وجود آمدم که داغت را … پشت دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر … تخت جمشید بعد از آوارم
مست و لایعقل از جهان بیزار … جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند مـِی پرستان شد … من امیرالقشون مستانم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

یه چیزی بگو چهره یِ آشنا، یه چیزی بگو تا دلم باز شه
قفس بشکنه آسمون توو بیاد، پَرم قسمته روز پرواز شه
یه چیزی بگو چهره یِ آشنا، یه حرفی بزن تا تکونم بدی
تو آیینه رفتی به چی تن بدی، کجایِ جهانو نشونم بدی
آهای آینه من شکستم برو، منو با جهانم فراموش کن
یه کاری نکن بشکنم قلبتو، به حرفی که گفتم تو هم گوش کن

درست رو به روی منی روز و شب، تو آیینه رفتی چیکارم کنی
کمین کردی از اونوره زندگی، که تا رو بگیرم شکارم کنی
نمیترسم از خنجر پشته سر، پر از وحشته لحظه های بدم
ببین من از عشق و خطر رد شدم، من از آخره زندگی اومدم
آهای آینه من شکستم برو، منو با جهانم فراموش کن
یه کاری نکن بشکنم قلبتو، به حرفی که گفتم تو هم گوش کن

گزیده ای از علیرضا آذر

 

تمامه آرزوهایِ منی بانو، همه چیزی که از دنیا طلب دارم
نمیشه از جهانی که تو رو داره، برای لحظه ای هم دست بردارم
تمامه آرزوهایِ منی بانو، آهای بانویِ نور و عطر و ابریشم
تو گرما گرمه این دنیایِ عاشق کش،یه لحظه سایه برداری تلف میشم
یه لحظه سر بچرخونی تلف میشم، یه لحظه رو بگیری پاک نابودم
منی که تو نگاهِ مردم ِ دنیا، همیشه مَرد ِ روزای ِ سیاه بودم
یه لحظه سر بچرخونی تلف میشم یه لحظه رو بگیری پاک نابودم
منی که تو نگاهِ مردم ِ دنیا، همیشه مَرد ِ روزای ِ سیاه بودم
تو اقیانوسِ تنهایی گرفتارم، بریدم، آب رفتم درد و دل دارم
بزن بادِ موافق راهمو وا کن، یه عالم قایق ِ مونده به گل دارم
یه لحظه سر بچرخونی تلف میشم، یه لحظه رو بگیری پاک نابودم
منی که تو نگاهِ مردم ِ دنیا، همیشه مَرد ِ روزای ِ سیاه بودم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

اونی که گلوی عشقو با غضب نشونه میره-اونی که صدای ظلمش خواب مردمو بگیره
اونی که تو قامت شب خورشیدو اسیر کرده-اونقدر پرنده کشته آسمونو پیر کرده
اونی که تو اوج مستی زده آینه رو شکسته-خونشو به باد داده جاده رو به گوله بسته
ما به فکر عشق بودیم سر عهدمون نشستیم-توی جنگ نابرابر ما که قداره نبستیم
عقده های سالهاشو دونه دونه قاب کرده-راه برگشتو ندیده خودشو خراب کرده
با هراس کعبهء عشق شاخِ شیطونو خریده-سر سپردهء خیانت زندگی رو سر بریده
چه جوری دووم بیارم که بسازم و بسوزم-آخه از پا نمیشینه بچه می کشه هنوزم
ضجه های بی کسی رو وسط جنایت و دود-کسی که شنیدو رد شد دشمن شماره یک بود
عقده های سالهاشو دونه دونه قاب کرده-راه برگشتو ندیده خودشو خراب کرده

گزیده ای از علیرضا آذر

 

نه فقط عاشق ديروز سياهت هستم-که من از روز ازل چشم به راهت هستم
اين قفس گرچه مرا لحظه اي انکار نکرد-آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
هرچه آمد به سرم از تپش نام تو بود-طرح افکار من از لهجه ي اندام تو بود
چشم تو داغ ترين برکه ي اين آباديست-توي چشمان تو حبسم این مگر آزاديست

بازآ بازآ سر عشق قديم ، تنها عشقم از قديم و نديم-بازآ بازآ سر عشق قديم ، تنها عشقم از قديم و نديم

سر پا باش و جهان را به جهان وابگذار-رو به خود باش و زمين را تک و تنها بگذار
سر دستان حقيقت به دل عرش بزن-دل بي پناه را از هوس کوچه بکن
در اين خانه فقط رو به زمستان باز است-خطري هست اگر از قفس و پرواز است
پشت اين ميله مگر مرگ خلاصم بکند-چشم تو کاري اگر محض هراسم بکند

بازآ بازآ سر عشق قديم ، تنها عشقم از قديم و نديم-بازآ بازآ سر عشق قديم ، تنها عشقم از قديم و نديم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

شبِ بی تو،شبِ بی عشق،شبِ دردِ من و ماهه-تو لج کردی، دلم فهمید که عمرِ عشق کوتاهه
صدای قلبِ من مونده تو گوشِ خونهء خالی-چی میپرسی از احوالم، دیگه چه حال و احوالی
نه خوب میشم نه بد میشم یه مَردِ سرد و بی روحم-نه پا میگیره لبخندم، نه پا میگیره اندوهم

برو از زندگیم رد شو، که اینجا غیرِ ماتم نیست-آهای حوایِ آدم کُش، کسی قَدِ من آدم نیست
هنوزم جای من هیشکی نتونست عاشقت باشه-کی میتونه تو این دنیا مثِ من لایقت باشه
با اَخمت ساختم اما با دلتنگی نمیسازم-به نفعت باز عقب میرم، من این بازیو میبازم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

حالو روزم خوبه تو نگاهم غم نیست -به خودت دلگرمم اگه دشمن کم نیست
حالو روزم خوبه تو منو میفهمی -تو نجاتم میدی از تب بی رحمی
حالو روزم خوبه یکمی ویرونم -اما بازم روپام من بهت مدیونم
توو شبه تاریکو توو تبه تنهایی -من پر از دیروزم تو پر از فردایی
تو نجاتم میدی از سکوتت پیداست -بویه بارون میدی تو نگاهت دریاست
حالو روزم خوبه یکمی ویرونم -اما بازم روپام من بهت مدیونم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

هم مرگ

ایلو بنشین، خاطره ها را رو کن                      لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

ایلو تو بگو، حرف بزن، نوبتِ توست         بعد از من و جان کندنِ من، نوبتِ توست

ایلو مگذار از دَمِ خود دود شوم                   ایلو مپسند این همه نابود شوم

ایلو بنشین، سینه و سر آوردم                           پیمانم و خونابِ جگر آوردم

پیمانم و خون در دهنم میرقصد                 دستان جنون در دهنم میرقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی                  بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست، کجاست؟                 یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست؟

تا اخم کنی دست به خنجر بزند                         پلکی بزنی به سیم آخر بزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود                     تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو                  دیوانه تر از من چه کسی بود، بگو

آتش بزن، این قافیه ها سوختنی ست          این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز                           این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند                    این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچِ ها چیست، رهایم بکنید                 مردم خبری نیست، رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود                           بازیچه اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد                         شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک                               اصلا برود ایدز بگیرد، به درَک

من شاهدِ نابودیِ دنیایِ منم                           باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست، چه باید بکنم؟            با این همه بن بست چه باید بکنم؟

ایلو تو ندیدی که چه با من کردند؟                   مردم چه بلاها به سَرم آوردند؟

من عشق شدم، مرا نمی فهمیدند                در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند                 گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیایِ دلم خندیدند                        مردم به سراپایِ دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند                     در صحنِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانهِ من عشق خدایی می کرد                  بانویِ هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه مردم شده است           یک تو، وسطِ زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است، مراعات کنید                     ته مانده آب است، مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید                         مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

ایلو تو ندیدی که چه با من کردند؟                   مردم چه بلاها به سرم آوردند؟

من از به جهان آمدنم دلگیرم                          آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز        مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست       مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده خود یک سگِ پا سوخته بود           لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم                              باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد                         دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده یک مرد اگر برگردد                              صادق، سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند                               داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره پیر به هم میریزد                            آرامشِ تصویر به هم میریزد

ای روح، مرا تا به کجا میبری­ام                   دیوانهِ این سَرابِ خاکستری ام

میسوزم و میمیرم و جان می گیرم              با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانهِ من پنجره­ها می میرند                      بر زیر و بَم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد                             در خانهِ من، مرگ توالی دارد

در خانهِ من، سقف فرو ریختنی ست              آغاز نکن، این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام                      آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند                          دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پایِ بدی های خودم می مانم              من پایِ بدی هایِ تو هم می مانم

ایلو تو ندیدی که چه با من کردند؟                   مردم چه بلاها به سرم آوردند؟

آوارهِ آن چشم سیاهت شده ام                      بیچارهِ آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم                 از کوچهِ  ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است               چرخی بزنی، آینه بندان شده است

لب باز کنی، آتشی افروخته ای                  حرفی بزنی، دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی               گاهی سَرَکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی                   بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار، دست کم می گیری                   من جان دهم، آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند؟                       جز واژه برگرد مگر می ماند؟

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز                    این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام، از دستِ خودم سیر شدم               با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن                              ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست، خودش نوشِ شما                         ای ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است                       لعنت به تنی که در کنارِ تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گُلَم                 با پایِ خودم می روم این بار گُلَم

گزیده ای از علیرضا آذر

 

زهر ترین زاویـــه شوکران     مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوت آتش زدن    تهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد         سخت به جوش آمدو تبخیر شد

درد بزرگ سرطانی من        کهنه ترین زخم جوانی من

با تو ام ای شعر به من گوش کن         نقشه نکش حرف نزن گوش کن

شعر تو را با خفه خون ساختند             از تو هیولای جنون ساختند

ریشه به خونابه و خون میرسد             میوه که شد بمب جنون میرسد

محض خودت بمب منم ، دور تر !        می ترکم چند قدم دور تر !

از همه ی کودکی ام درد ماند         نیم وجب بچه ولگرد ماند

حال مرا از من بیمار پرس           از شب و خاکستر سیگار پرس

از سر شب تا به سحر سوختن           حادثه را از دو سه سر سوختن

خانه خرابی من از دست توست          آخر هر راه به بن بست توست

شوکران=مادۀ سمّی خطرناک از ریشه گیاهی شبیه جعفری

 

به خودم آمدم انگار تویی در من بود      این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

آن به هر لحظه‌ تب‌دار تو پیوند منم        آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد        و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد

من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم       و از آن روز که در بند توام آزادم

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست      گل تو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم         زیر بی‌رحم ترین زاویه‌ی ساطورم

حضرتِ تنهای به هم ریخته         خون و عطش را به هم آمیخته

دست خراب است،چرا سَر کنم          آس نشانم بده باور کنم

دست کسی نیست زمین گیری‌ام          عاشقِ این آدمِ زنجیری‌ام

شعله بکِش بر شبِ تکراری‌ام           مُرده‌ی این گونه خود آزاری‌ام

خانه خرابیِ من از دست توست      آخرِ هر راه به بن بستِ توست

از همه‌ی کودکیَم درد ماند         نیم وجب بچه‌ی ولگرد ماند

من که منم جای کسی نیستم         میوه‌ی طوبای کسی نیستم

گیجِ تماشای کسی نیستم         مزه‌ی لب‌های کسی نیستم

مثل خودت دردِ خیابانی‌ام          مثل خودت دردِ خیابانی‌ام