گزیده ای از علیرضا بدیع

گزیده ای از علیرضا بدیع

چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد…… گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد

چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب…ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟

به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز… به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خو ندارد

ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده… به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد

دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره… به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد

به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود… چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد

چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه… نی خسته یی که جز بغض تو در گلو ندارد

ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من… که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد

ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش… که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد

Pages: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10

Pages ( 1 of 10 ): 1 2 ... 10بعدی »