گزیده ای از فروغی بسطامی

گزیده ­ای از فروغی بسطامی

 

یک جام با تو خوردن یک عمر می‌پرستی…یک روز با تو بودن، یک روزگار مستی

در بندگی عشقت از دست رفت کارم…ای خواجهٔ زبر دست رحمی به زیر دستی

بر باد می‌توان داد خاک وجود ما را…تا کار ما به کویت بالا رود ز پستی

با مدعی ز مینا می در قدح نکردی…تا خون من نخوردی تا جان من نخستی

گفتی دهم شرابت از شیشهٔ محبت…پیمانه‌ام ندادی، پیمان من شکستی

صید ضعیف عشقم، با پنجهٔ توانا…بیمار چشم یارم، در عین تندرستی

با صد هزار نیرو، دیدی فروغی آخر…از دست او نرستی وز بند او نجستی

 

هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمت…تا نظرم باز شد در همه جا دیدمت

سینه برافروختم، خانه فروسوختم…دیده به خود دوختم، عین خدا دیدمت

دل چو نهادم به مرگ، عمر ابد دادی‌ام…خو چو گرفتم به درد، محض دوا دیدمت

ز آتش لب تشنگی رفت چو خاکم به باد…خضر مسیحا نفس، آب بقا دیدمت

از خط عنبرفروش مردفکن خواندمت…وز لب پیمانه‌نوش هوش ربا دیدمت

بندهٔ عاصی منم خواجه مشفق تویی…زان که به مزد خطا، گرم عطا دیدمت

چشم فروغی ندید چون تو غزالی که من…هم به دیار ختن هم به ختا دیدمت

 

ساقی نداده ساغر چندان نموده مستم…کز خود خبر ندارم در عالمی که هستم

از بس قدح کشیدم در کوی می فروشان…هم جامه را دریدم، هم شیشه را شکستم

خورشید عارض او چون ذره برده تابم…بالای سرکش او چون سایه کرده پستم

کام دلم تو بودی هر سو که می‌دویدم…سر منزلم تو بودی هر جا که می‌نشستم

تیغش جدا نسازد دستی که با تو دادم…مرگش ز هم نبرد عهدی که با تو بستم

کیفیت جنون را از من توان شنیدن…کز عشق آن پری رو زنجیرها گسستم

ترسم کز این لطافت کان نازنین صنم راست…گرد صمد نگردد نفس صنم‌پرستم

سنگین دلی که کرده‌ست رنگین به خون من دست…فریاد اگر به محشر دامن کشد ز دستم

از هر طرف دویدم همچون صبا فروغی…لیکن به هیچ حیلت از بند او نجستم

 

خوشا شبی که به آرامگاه من باشی…من آسمان تو باشم، تو ماه من باشی

کمان نهم به کمان زلف ز نیروی عشق…تو گر نشانهٔ تیر نگاه من باشی

تو را دو زلف شب آسا برای آن دادند…که واقف از من و روز سیاه من باشی

من از دو نرگس مست تو چشم آن دارم…که آگه از نگه گاه گاه من باشی

به حکم عشق و تقاضای حسن می‌باید…که من گدای تو باشم، تو شاه من باشی

پس از هلاک به خاکم بیا که می‌ترسم…علی الصباح جزا عذرخواه من باشی

اگر چه هیچ امید از تو بر نمی‌آید…همین بس است که امیدگاه من باشی

بتان کج کله آنجا که در میان آیند…تو در میان بت کج کلاه من باشی

چو نیست قسمت من عافیت همان بهتر…که آفت من و حال تباه من باشی

از آن به چشم خود ای اشک مسکنت دادم…که در بیان محبت گواه من باشی

به گریه گفتمش آیا گذر کنی بر من…به خنده گفت اگر خاک راه من باشی

فروغی از پی آن زلف و چهره تا نروی…چگونه با خبر از اشک و آه من باشی

 

زندگی بی او ندارد حاصلی…وقت را دریاب اگر صاحب دلی

عشق لیلی موجب دیوانگی است…طعنه بر مجنون مزن گر عاقلی

هر کجا کز لعل جانان دم زنند…جان چه باشد، تحفهٔ ناقابلی

تا به آسانی نمیری پیش دوست…بر تو کی آسان شود هر مشکلی

واقف از سیل سرشکم می‌شدی…گر فرو می‌رفت پایت بر گلی

ناله تاثیری ندارد در دلت…یعنی از درد محبت غافلی

گر کمال هر دو عالم در تو هست…تا پی طفلی نگیری جاهلی

دولت وصل بتان دانی که چیست…خواهش خامی، خیال باطلی

کوشش بی جا مکن در راه وصل…هر زمان کز خود گذشتی واصلی

بر درش دانی فروغی چیستم…پادشاهی در لباس سائلی

 

پرده برانداختی، چهره برافروختی…میکده را ساختی، صومعه را سوختی

من صفتی جز وفا هیچ نیاموختم…تو روشی جز جفا هیچ نیاموختی

بر سر اهل وفا سایه نینداختی…غیر متاع جفا مایه نیندوختی

تا دل من در غمت جامهٔ جان چاک زد…چشم امید مرا از دو جهان دوختی

ای دم باد صبا خواجه ما را بگو…بندهٔ خود را به هیچ بهر چه بفروختی

با تو فروغی مگر دم زده از درد خویش…کز سخن ناخوشش سخت‌تر افروختی

 

نرگس بیمار تو گشته پرستار من…تا چه کند این طبیب با دل بیمار من

خفتهٔ بیدار گیر گر چه ندیدی ببین…چشم پر از خواب خویش دیدهٔ بیدار من

رسم تو عاشق کشی شیوهٔ من عاشقی…تیغ زدن شغل تو، کشته شدن کار من

با همه تیر بلا کامده بر دل مرا…از مژه‌ات بر نگشت بخت نگون سار من

آب رخ گل به ریخت لالهٔ رخسار تو…خرمن بلبل بسوخت زمزمهٔ زار من

ناله برآمد ز کوه از اثر زاریم…تا تو کمر بسته‌ای از پی آزار من

رفتم و از دل نرفت حسرت خاک درت…مردم و آسان نساخت عشق تو دشوار من

تا خم زلف تو را دام دلم کرده‌اند…میل خلاصی نکرد مرغ گرفتار من

تا بت و زنار من چهره و گیسوی توست…قبله حسد می‌برد از بت و زنار من

هر چه لبم بوسه زد گندم خال تو را…یک جو کمتر نشد خواهش بسیار من

گر دو جهان می‌شود از کرم می‌فروش…مست نخواهد شدن خاطر هشیار من

تا سخنی گفته‌ام زان لب شیرین سخن…خسرو ایران نمود گوش به گفتار من

ناصردین شاه راد، بارگه عدل و داد…کز گهرش برده اب نظم گهر بار من

تا که فروغی شنید شعر مرا شهریار…شهره هر شهر شد دفتر اشعار من

 

در قمار عشق آخر، باختم دل و دین را…وازدم در این بازی، عقل مصلحت بین را

فصل نوبهار آمد، جام جم چه می‌جویی…از می کهن پرکن، کاسهٔ سفالین را

آن که در نظر بازی ، عیب کوه‌کن کردی…کاش یک نظر دیدی، عشوه‌های شیرین را

باد غیرت آتش زد، در سرای عطاران…تا به چهره افشاندی، چین زلف مشکین را

گر ز قد رخسارت، مژده‌ای به باغ آرند…باغبان بسوزاند، شاخ سرو و نسرین را

چون ز تاب می رویت از عرق بیالاید…آسمان بپوشاند، روی ماه و پروین را

در کمال خرسند، نیش غم توان خوردن…گر به خنده بگشایی آن دو لعل نوشین را

گر تو پرده از صورت، برکنار بگذاری…از میانه بر چینی، نقش چین و ماچین را

دفتر فروغی شد پر ز عنبر سارا…تا به رخ رقم کردی خط عنبرآگین را

 

دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد…عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

خواجه هی منع من از باده‌پرستی تا کی…چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد

دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی…که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد

گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی…هم ز کف‌نامه و هم خامه ز تحریر افتاد

دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم…لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد

نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست…گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد

پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد…قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد

دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست…کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد

بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر…هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد

گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت…تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد

 

من و عشق تو اگر کفر و اگر ایمانی…من و شوق تو اگر نور و اگر نیرانی

من و زهر تو که هم زهری و هم تریاقی…من و درد تو که هم دردی و هم درمانی

جلوه کن جلوه که هم ماهی و هم خورشیدی…باده ده باده که هم خلدی و هم رضوانی

من و نقش تو که هم صورت و هم معنایی…من و وصل تو که هم جانی و هم جانانی

من سیه روز و سیه کار و سیه اقبالم…تو سیه زلف و سیه چشم و سیه مژگانی

نه همین دانهٔ خال تو ره آدم زد…کز سر زلف سیه دامگه شیطانی

آه اگر بر دل دیوانه ترحم نکنی…تو که با سلسله زلف عبیر افشانی

گر دل از نقطهٔ خال تو بنالد نه عجب…عجب این است که در دایرهٔ امکانی

مگر ای زلف ز حال دلم آگه شده‌ای…که پراکنده و شوریده و سرگردانی

گر پریشان شوی از زلف پری رخساری…صورت حال فروغی همه یکسر دانی

 

چه خلاف سر زد از ما، که دَرِ سرای بستی…بر دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی

سر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول…که به حلقه حلقهِ زلفت، نکند درازدستی

ز تو خواهشِ غرامت، نکُنَد تنی که کُشتی…ز تو آرزوی مرهم، نَکُنَد دلی که خستی

کسی از خرابهٔ دل، نگرفته باج هرگز…تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی

به قلمرویِ محبت، دَرِ خانه‌ای نرفتی…که به پاکی‌اش نرفتی و به سختی‌اش نبستی

به کمالِ عجز گفتم: که به لب رسید جانم…ز غرور، ناز گفتی: که مَگَر هنوز هستی ؟

ز طوافِ کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی…به درِ کنشت منشین، تو که بت نمی‌پرستی

تو که تَرکِ سر نگفتی، زِ پیش چگونه رفتی؟…تو که نقد جان ندادی، زِ غمش چگونه رستی

اگرت هوایِ تاج است، ببوس خاک پایش…که بدین مقامِ عالی، نرسی مگر زِ پَستی

مگر از دهانِ ساقی، مددی رسد وَگَرنه…کس از این شرابِ باقی، نرسد به هیچ مستی

مگر از عذار سر زد، خطِ آن پسر فروغی…که به صد هزار تندی، ز کمند شوق جستی

 

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را…کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور…پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من…با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد…تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینهٔ چشم من ببین…تا با خبر زعالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری…تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم…خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من…چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند…یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من…هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی…ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی…میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را

جم دستگاه ناصردین شاه تاجور…کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت…زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

 

به جان تا شوق جانان است ما را…چه آتش‌ها که بر جان است ما را

بلای سختی و برگشته بختی…از آن برگشته مژگان است ما را

از آن آلوده دامانیم در عشق…که خون دل به دامان است ما را

حدیث زلف جانان در میان است…سخن زان رو پریشان است ما را

چنان از درد خوبان زار گشتیم…که بیزاری ز درمان است ما را

ز ما ای ناصح فرزانه بگذر…که با پیمانه پیمان است ما را

ز بس خو با خیال او گرفتیم…وصال و هجر یکسان است ما را

سر کوی نگاری جان سپردیم…که خاکش آب حیوان است ما را

شبی بی روی آن مه روز کردن…برون از حد امکان است ما را

گریبان تو تا از دست دادیم…اجل دست و گریبان است ما را

به غیر از مشکل عشقش فروغی…چه مشکل‌ها که آسان است ما را

 

گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو را…فردای محشر هر کسی گیرد گریبان تو را

گر سوی مصرت بردمی خون زلیخا خوردمی…زندان یوسف کردمی چاه زنخدان تو را

سرمایهٔ جان باختم تن را ز جان پرداختم…آخر به مردن ساختم تدبیر هجران تو را

هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانه‌ای…اما دل بشکسته‌ام نشکست پیمان تو را

هر گه که بهر کشتنم از غمزه فرمان داده‌ای…بوسیدم و بر سر زدم شاهانه فرمان تو را

گر خون پاکم را فلک بر خاک خواهد ریختن…حاشا که از چنگم کشد پاکیزه دامان تو را

گر بخت در عشقت به من فرمان سلطانی دهد…سالار هر لشگر کنم برگشته مژگان تو را

اشک شب و آه سحر، خون دل و سوز جگر…ترسم که سازد آشکار اسرار پنهان تو را

آشفته خاطر کرده‌ام جمعیت عشاق را…هر شب که یاد آورده‌ام زلف پریشان تو را

دانی کدامین مست را بر لب توان زد بوسه‌ها…مستی که بوسد دم به دم لبهای خندان تو را

زان رو فروغی می‌دهد چشم جهان را روشنی…کز دل پرستش می‌کند خورشید تابان تو را

 

جان به لب آمد و بوسید لب جانان را…طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را

سر سودا زده بسپار به خاک در دوست…که از این خاک توان یافت سر و سامان را

صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد…گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را

زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی…که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را

سست عهدی که بدو عهد مودت بستم…ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را

ابر دریای غمش سیل بلا می‌بارد…یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را

حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش…این قدر نیست که سیراب کند عطشان را

با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم…خوش‌تر آن است که از دل نکشم پیکان را

عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت…که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را

گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی…لعل جان‌بخش تو از بوسه دهد تاوان را

دوش آن ترک سپاهی به فروغی می‌گفت…که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را

آفتاب فلک فتح ملک ناصر دین…که به هم‌دستی شمشیر گرفت ایران را

 

لب پیمانه اگر بر لب جانانه نبود…بوسه‌گاه لب رندان لب پیمانه نبود

گوشه چشمش اگر نشئه ندادی می را…یک جهان مست به هر گوشهٔ می‌خانه نبود

مایهٔ مستی ما باده نبودی هرگز…ساقی بزم گر آن نرگس مستانه نبود

بعد چندی که شدم داخل کاشانهٔ دوست…آن هم از دشمنی چرخ به کاشانه نبود

آشنای حرمی بوده‌ام از جذبهٔ عشق…که در آنجا گذر محرم و بیگانه نبود

از پی مقصد دل در همه عالم گشتیم…گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود

من به هر کشوری از عشق نبودم رسوا…گر به هر مجلسی از حسن تو افسانه نبود

پرتو روی تو آتش به دلم زد وقتی…که به پیرامن شمع این همه پروانه نبود

تا سر زلف تو شد سلسله‌جنبان جنون…کس ندیدم به همه شهر که دیوانه نبود

با وجود غزل شاه فروغی چه کند…زان که در طبع گدا گوهر یک دانه نبود

تاج بخشنده خورشید ملک ناصردین…که رهین فلک از همت مردانه نبود

 

بس که بنشسته تا پر بر تنم پیکان عشق…طایر پران شدم از ناوک پران عشق

نوح را کشتی شکست از لطمهٔ توفان عشق…کس نیامد بر کنار از بحر بی‌پایان عشق

نعرهٔ منصورت از هر مو به سر خواهد زدن…گر نهی پای طلب در حلقهٔ مستان عشق

نشهٔ عشاق را هرگز نمی‌دانی که چیست…تا ننوشی جرعه‌ای از بادهٔ رخشان عشق

تودهٔ خاکسترت گوگرد احمر کی شود…تا نسوزد پیکرت بر آتش سوزان عشق

گوشهٔ ابروی معشوقت نیاید در نظر…تا نریزد خونت از شمشیر خون‌افشان عشق

می‌خورد خون دل و از دیده می‌ریزد برون…هر که را می‌سازد آن یاقوت لب مهمان عشق

فصل گل گر اشک گلگونت ز سر خواهد گذشت…گل به سر خواهی زدن از گلبن بستان عشق

گشته ویران خانه‌ام از سیل عشق خانه کن…چشم آبادی مدار از خانمان ویران عشق

سر سرگردانی ما را نخواهی یافتن…تا نگردد تارکت گوی خم چوگان عشق

یا لبم را می‌رسانم بر لب میگون دوست…یا سرم را می‌گذارم بر سر پیمان عشق

چون تو خورشیدی نتابیده‌ست در ایوان حسن…ذره‌ای چون من نرقصیده‌ست در میدان عشق

همت سلطان عشقم داد طبع شاعری…شاعر سلطان شدم از دولت سلطان عشق

ناصرالدین شاه اعظم، کارفرمای ملوک…آن که نافذتر بود فرمانش از فرمان عشق

از طبیبان هم فروغی چارهٔ دردم نشد…جان من بر لب رسید از درد بی درمان عشق

 

لبش را هر چه بوسیدم، فزون‌تر شد هوای من…ندارد انتهایی خواهش بی منتهای من

چرا بالاتر از واعظ نباشم بر لب کوثر…که در می‌خانه دایم صدر مجلس بود جای من

خطای بنده باید تا عطای خواجه بنماید…نمایان شد عطای او ز طومار خطای من

شبی کز شور مستی گریهٔ مستانه سر کردم…سحر از در درآمد شاهد شیرین ادای من

سکندروار در ظلمت بسی لب تشنه گردیدم…که جام باده شد سرچشمهٔ آب بقای من

به صد تعجیل بستان از کفش پیمانهٔ می را…که در پیمان خود سست است یار بی‌وفای من

به میدان محبت خون بهایش از که بستانم…که پامال سواران شد دل بی‌دست و پای من

دوای عاشق دلخسته را معشوق می‌داند…کسی تا درد نشناسد نمی‌داند دوای من

خدا را زاهدا بر چین بساط خودنمایی را…که خود رایی ندارد ره به بازار خدای من

ز خود بیگانه شو گر با تو خواهی آشنا گردد…که من از خود شدم بیگانه تا شد آشنای من

رساند آخر به دست من سر زلف رسایش را…چه منت‌ها که دارد بر سرم بخت رسای من

سزد گر تیغ ابرویش گشاید کشور دلها…که هم شکل است با تیغ شه کشورگشای من

ابوالفتح مظفر ناصرالدین شاه دین پرور…که اعدایش به خون خفتند از تیر دعای من

فروغی مستی من کم نشد از دولت ساقی…که بر عمرش بیفزاید خدای من برای من

 

آواز آه سحر-بنان

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت…داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت

چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد…نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت

نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد…شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید…آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت

یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن…یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت

یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد…یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت

یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند…یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت

یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد…یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت

یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکید…یا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت

گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن…دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت

بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت…زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت

باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند…کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت

با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید…یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت

گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند…صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت

 

دل بسته‌ام به زلف تو زیرا که عاقلان

دیوانه را به حلقهٔ زنجیر می‌کنند

هر جا حدیث حسن تو تقریر می‌کنند    آیات رحمت است که تفسیر می‌کنند

یارب چه صورتی تو که در کارگاه چشم         مردم همی خیال تو تصویر می‌کنند

هر خواب فتنه‌خیز که بینند مردمان   آن را به چشم مست تو تعبیر می‌کنند

خون می‌چکد ز خامهٔ خونین دلان شوق       چون نامه فراق تو تحریر می‌کنند

دل بسته‌ام به زلف تو زیرا که عاقلان     دیوانه را به حلقهٔ زنجیر می‌کنند

خرسندم از خرابی دل زان که عاقبت        ویران‌سرای عشق تو تعمیر می‌کنند

در صیدگاه عشق همه زخم کاری است       اول ترحمی که به نخجیر می‌کنند

عشقم کشیده بر سر میدان لشکری      کز غمزه کار خنجر و شمشیر می‌کنند

ملکی که در تصرف شاهان نیامده      ترکان به یک مشاهده تسخیر می‌کنند

کاری که از کمند نیاید، سهی قدان      از حلقه حلقهٔ زلف گره گیر می‌کنند

شاهان همه اسیر بتان سیاه چشم     این آهوان نگر که چه با شیر می‌کنند

مژگان او به جان فروغی کجا رسد       کی لاشه را نشان چنین تیر می‌کنند

 

امشب نگه افتاد بر آن غیرتِ ماهَم       یارَب که نماند به رُخَش عکسِ نگاهم

سنگین­دلِ او نرم شد از قطرهٔ اَشکم            بازارِ وفا گرم شد از شعلهٔ آهم

در عینِ مَذلّت،سگِ او هَمدَمِ من شد     بر خاکِ دَرِ دوست ببین عزّت و جاهم

گفتم سَرِ راهت نرسیدم به اُمیدی       گفتا که بکش پایِ اُمید از سَرِ راهم

مویِ سیَهَم گشت سپید از غَمِ رویش       در حلقهٔ مویش،به همان روزِ سیاهم

در روزِ وصالش چه گُنه سَرزده از من؟        کآمد شبِ هجران به مُکافاتِ گُناهم

اِلّا رُخِ زَردی که به خونِ مُژه سرخ است      در دَعویِ عشقِ تو،کسی نیست گواهم

گر صورتِ حالِ منِ دلخسته بدانی      خون گریه کند چشمِ تو بر حالِ تباهم

گفتی دَهنم کامِ کَسی هیچ نداده‌ست       من هم زِ دهانِ تو به جُز هیچ نخواهم

مُژگانِ من از اشک برانگیخت سپاهی      چشمِ تو به خشم آمد و بگریخت سپاهم

خون می‌خورد از حسرتِ من یوسفِ کنعان        تا کُنج زنَخدانِ تو انداخت به چاهم

به­گرفت فروغم همه آفاقِ فروغی       زیرا که ثناگویِ دَرِ دولتِ شاهم

فرماندهٔ خورشید فلک، ناصرِدین شاه       کَز خاکِ دَرَش صاحبِ دیهیم و کلاهم

تا سایهٔ خود کرد خداوند جهانش    در سایهٔ پایندهٔ او داد پناهم

 

دلم از نرگسِ بیمارِ تو بیمارتر است    چاره­کن دردِ کسی کَز همه ناچارتر است

من بدین طالعِ برگشته چه خواهم کردن     که زِ مُژگانِ سیاهِ تو نگون­سارتر است

گر تواَش وعدهٔ دیدار ندادی امشب      پس چرا دیدهٔ من از همه بیدارتر است

طوطی اَر پستهٔ خندان تو بیند،گوید     که زِ تُنگِ شِکَر این پسته شکربارتر است

هر گرفتار که در بندِ تو می‌نالد زار        می‌برد حسرتِ صیدی که گرفتارتر است

به هوایِ تو عزیزان همه خوارند، امّا     گُل به سودایِ رُخت از همه کس خوارتر است

گَر کشانند به یک سلسله طَرّاران را     طُرّهٔ پُرشِکَنَت از همه طرّارتر است

گَر نشانند به یک دایره عیاران را         چشمِ مَردُم فِکَنَت از همه عیّارتر است

گَر گُشایند بُتان دفترِ مکّاری را         بُتِ حیلت‌گرِ من از همه مکّارتر است

عقل پرسید که دشوارتر از کُشتن چیست؟      عشق فرمود فُراق از همه دشوارتر است

تیشه بَر سَر زد و پا از دَرِ شیرین نکشید       کوه‌کن بَر دَرِ عشق،از همه پایدارتر است

در­همه شهر ندیده‌ست کسی مستیِ من      زان که مست مِیِ عشق،از همه هُشیارتر است

دوش آن صَف­زده مُژگان به فروغی می‌گفت      که دَمِ خَنجرِ شاه از همه خون‌خوارتر است

سَرِ شاهانِ جوان بخت ملک ناصردین      که به شاهنشهی از جمله سزاوارتر است