گزیده ای از فریبا صفری نژاد

گزیده ای از فریبا صفری نژاد

مــرا در راه آوردی و خـود از راه در رفـتـی…خبـر دادی بـیـا یـک روز اما بی خبـر رفـتـی

قـرار این بود با هم همسفـر باشیـم اما تـو…سفر کردی از این ویرانه و بی همسفر رفتی

نـدارد جام مـن گنجایـش دریـای عشقـت را…مـرا پر کردی و جوشیدی و یکبـاره سر رفتی

پـی سـیـرابـی از مـرداب جانـم آمـدی امـا…مرا در خویش خشکاندی و خود لب تشنه تر رفتی

بگو تا لااقل پشت سر تـو کاسه ی چشمم…بـریـزد آب بـا امـیـد بـرگـشـتـت اگـر رفـتـی؟!

 

من با خیالت دلخوشم،از خواب بیدارم مکن…محروم از رویای خود،در این شبِ تارم مکن

در عشقِ تو دیوانه ام،با خویش هم بیگانه ام…از اینکه هستم بیشتر،دیگر گرفتارم مکن

من بی تو یعنی مردگی،آوارگی سرخوردگی…مانند برجی بی رمق،بر خویش آوارم مکن

باید فراموشت کنم یا رو به آغوشت کنم…بین دوراهی باز هم گمراه و ناچارم مکن

با اخم های نا به جا هر لحظه هر دم هر کجا…اینقدر تشویشم مده اینقدر آزارم مکن

رویای شیرینِ مرا با تلخ کامی زهر کن…با خشم ویرانم کنُ با چشم انکارم مکن

در این شبِ بی خانگی،با تکیه بر دیوانگی سر میکنم با زندگی،ای عشق هشیارم مکن

Pages: 1 2 3 4 5 6 7

Pages ( 1 of 7 ): 1 2 ... 7بعدی »