گزیده ای از مجتبی کاشانی

گزیده ­ای از مجتبی کاشانی- سالک

این ساحل خسته را تو پیدا کردی…این موج نشسته را تو برپا کردی

من خامُش و خسته خفته بودم ای عشق…مرداب دل مرا تو دریا کردی

یک روز رسد غمی به اندازه کوه…یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم…در سایه کوه باید از دشت گذشت

بانگ شادی از حریمش دور باد…هر که زاری آفرید…هر کسی لبخند را ممنوع کرد

هر که در تجلیل غم اصرار کرد…طعم شادی از حریمش دور باد

هر که درک عشق و زیبایی نداشت…هر که گل.پروانه.پرواز پرستو را ندید

هر کسی آواز را انکار کرد…شهر شادی از حریمش دور باد

هر که دیوار آفرید…هر که پلها را شکست…هر که با دلها چنان رفتار کرد

هر که انسان را چنین بیمار کرد…هر که دورش از حریم یار کرد

Pages: 1 2 3 4 5 6 7

Pages ( 1 of 7 ): 1 2 ... 7بعدی »