گزیده ای از مجتبی کاشانی

گزیده ­ای از مجتبی کاشانی- سالک

این ساحل خسته را تو پیدا کردی…این موج نشسته را تو برپا کردی

من خامُش و خسته خفته بودم ای عشق…مرداب دل مرا تو دریا کردی

یک روز رسد غمی به اندازه کوه…یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم…در سایه کوه باید از دشت گذشت

بانگ شادی از حریمش دور باد…هر که زاری آفرید…هر کسی لبخند را ممنوع کرد

هر که در تجلیل غم اصرار کرد…طعم شادی از حریمش دور باد

هر که درک عشق و زیبایی نداشت…هر که گل.پروانه.پرواز پرستو را ندید

هر کسی آواز را انکار کرد…شهر شادی از حریمش دور باد

هر که دیوار آفرید…هر که پلها را شکست…هر که با دلها چنان رفتار کرد

هر که انسان را چنین بیمار کرد…هر که دورش از حریم یار کرد

 

ذهن ما زندان است.ما در آن زندانی…قفل آن را بشکن.در آنرا بگشای.و برون آی ازین.دخمه زندانی

نگشائی گل من.خویش را حبس در آن خواهی کرد.همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش.و در این ویرانی.همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است …ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است …بگشاییم در این تاریکی روزنه اي

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد …بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند …بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد

بگشايیم کمی پنجره را …بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد

و به مهمانی عالم برود …گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادي عالم قدمی …و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم …و ببخشیم به احساس جهان خاطره اي

ما به افکار جهان درس دهیم…و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر …دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم …خبري خوش باشیم

و خروسی باشیم…که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم…و بکوشيم جهان

به طراوت و ترنم …تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداري، دانايي، آبادي…در ذهن زمان

و بروید گل بینايي، صلح، آزادي، عشق …در قلب زمین

ذهن ما باغچه است …گل در آن باید کاشت

و نکاري گل من …علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ …کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است ….گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود …بی گل آرايي ذهن

نازنین ؛نازنین ؛نازنین  هرگز آدم ، آدم نشود.

 

مجتبی کاشانی در ۱۳۸۳ در سن ۵۶ سالگی در تهران بر اثر بیماری سرطان چشم از جهان فروبست.

اي‌ كه‌ مي‌پرسي‌ نشان‌ عشق‌ چيست‌ عشق‌ چيزي‌ جز ظهور مهر نيست‌

عشق‌ يعني‌ مهر بي‌اما، اگر عشق‌ يعني‌ رفتن‌ با پاي‌ سر

عشق‌ يعني‌ دل‌ تپيدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ يعني‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ يعني‌ مستي‌ از چشمان‌ او بي‌لب‌ و بي‌جرعه، بي‌مي، بي‌سبو

عشق‌ يعني‌ عاشق‌ بي‌زحمتي‌ عشق‌ يعني‌ بوسه‌ بي‌شهوتي‌

عشق‌ يار مهربان‌ زندگي‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگي‌

عشق‌ يعني‌ دشت‌ گلكاري‌ شده‌ در كويري‌ چشمه‌اي‌ جاري‌ شده‌

يك‌ شقايق‌ در ميان‌ دشت‌ خار باور امكان‌ با يك‌ گل‌ بهار

در خزاني‌ بر گريز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرين‌ برگ‌ درخت‌

عشق‌ يعني‌ روح‌ را آراستن‌ بي‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌

عشق‌ يعني‌ زشتي‌ زيبا شده‌ عشق‌ يعني‌ گنگي‌ گويا شده‌

عشق‌ يعني‌ ترش‌ را شيرين‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ نيش‌ را نوشين‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ اينكه‌ انگوري‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ اينكه‌ زنبوري‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ مهرباني‌ درعمل‌ خلق‌ كيفيت‌ به‌ كندوي‌ عسل‌

عشق، رنج‌ مهرباني‌ داشتن‌ زخم‌ درك‌ آسماني‌ داشتن‌

عشق‌ يعني‌ گل‌ بجاي‌ خارباش‌ پل‌ بجاي‌ اين‌ همه‌ ديوار باش‌

عشق‌ يعني‌ يك‌ نگاه‌ آشنا ديدن‌ افتادگان‌ زيرپا

زيرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگين‌ تبسم‌ كاشتن‌

عشق، آزادي، رهايي، ايمني‌ عشق، زيبايي، زلالي، روشني‌

عشق‌ يعني‌ تنگ‌ بي‌ماهي‌ شده‌ عشق‌ يعني‌ ماهي‌ راهي‌ شده‌

عشق‌ يعني‌ مرغهاي‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بيرون‌ از قفس‌

عشق‌ يعني‌ برگ‌ روي‌ ساقه‌ها عشق‌ يعني‌ گل‌ به‌ روي‌ شاخه‌ها

عشق‌ يعني‌ جنگل‌ دور از تبر دوري‌ سرسبزي‌ از خوف‌ و خطر

آسمان‌ آبي‌ دور از غبار چشمك‌ يك‌ اختر دنباله‌دار

عشق‌ يعني‌ از بديها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لاي‌ كتاب‌

عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند

در ميان‌ اين‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ يعني‌ كاهش‌ رنج‌ بشر

اي‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌

پورياي‌ عشق‌ باش‌ اي‌ پهلوان‌ تكيه‌ كمتر كن‌ به‌ زور پهلوان‌

عشق‌ يعني‌ تشنه‌اي‌ خود نيز اگر واگذاري‌ آب‌ را بر تشنه‌تر

عشق‌ يعني‌ ساقي‌ كوثر شدن‌ بي‌پرو بي‌پيكر و بي‌سرشدن‌

نيمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روي‌ دوش‌

عشق‌ يعني‌ خدمت‌ بي‌منتي‌ عشق‌ يعني‌ طاعت‌ بي‌جنتي‌

گاه‌ بر بي‌احترامي‌ احترام‌ بخشش‌ و مردي‌ به‌ جاي‌ انتقام‌

عشق‌ را ديدي‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌ سينه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌

عشق‌ آمد خويش‌ را گم‌ كن‌ عزيز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزيز

عشق‌ يعني‌ مشكلي‌ آسان‌ كني‌ دردي‌ از درمانده‌اي‌ درمان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را گم‌ كني‌ عشق‌ يعني‌ خويش‌ را گندم‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را نان‌ كني‌ مهرباني‌ را چنين‌ ارزان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ نان‌ ده‌ و از دين‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئين‌ مپرس‌

هركسي‌ او را خدايش‌ جان‌ دهد آدمي‌ بايد كه‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقي‌ سردي‌ مكن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردي‌ مكن‌

لاف‌ مردي‌ مي‌زني‌ مردانه‌ باش‌ در مسير عاشقي‌ افسانه‌ باش‌

دين‌ نداري‌ مردي‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا مي‌روي‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دين‌ دكانداري‌ مكن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ مي‌روي‌ كاري‌ مكن‌

جام‌ انگوري‌ و سرمستي‌ بنوش‌ جامه‌ تقوي‌ به‌ تردستي‌ مپوش‌

عشق‌ يعني‌ ظاهر باطن‌نما باطني‌ آكنده‌ از نور خدا

عشق‌ يعني‌ عارف‌ بي‌خرقه‌اي‌ عشق‌ يعني‌ بنده‌ بي‌فرقه‌اي‌

عشق‌ يعني‌ آن‌ چنان‌ در نيستي‌ تا كه‌ معشوقت‌ نداند كيستي‌

عشق‌ باباطاهر عريان‌ شده‌ در دوبيتي‌هاي‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقي‌ يعني‌ دوبيتي‌هاي‌ او مختصر، ساده، ولي‌ پرهاي‌ و هو

عشق‌ يعني‌ جسم‌ روحاني‌ شده‌ قلب‌ خورشيدي‌ نوراني‌ شده‌

عشق‌ يعني‌ ذهن‌ زيباآفرين‌ آسماني‌ كردن‌ روي‌ زمين‌

هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد يك‌ راه‌ بي‌ بن‌بست‌ شد

هركجا عشق‌ آيد و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندني‌ است‌ ردپاي‌ عشق‌ در او ديدني‌ست‌

«سالك» آري‌ عشق‌ رمزي‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاري‌ مشكل‌ست‌

عشق‌ يعني‌ شور هستي‌ دركلام‌ عشق‌ يعني‌ شعر، مستي‌ والسلام‌

 

عشق باید همسفر با عقل کرد…این سخن “سالک” ز پیری نقل کرد

عشق را می گفت شوری در دل است…عقل را می گفت نوری در دل است

عشق در کار لطیف یاوریست…عقل در کار شریف داوریست

عقل ما را یار کمیت بود…انتظار از عشق کیفیت بود

عقل سرعت می دهد بر کارها…عشق جرات می دهد در کارها

عقل عاشق جاودانی می کند…عشق عاقل کهکشانی می کند

عقل تنها سینه را زندان کند…عشق تنها طعمه رندان کند

عقل بی عشق آید و قاتل شود…عشق بی عقل آید و باطل شود

عقل تنها کار یک خنجر کند…عشق تنها نیز خاکستر کند

عقل تنها چیست؟ ماشین حساب…عشق اما چیست؟ یک جام شراب

عقل تنها کیست؟ تنها یک طبیب…عشق اما هم طبیب و هم حبیب

آن یکی درمان به دارو می کند…این یکی انگار جادو می کند

آن یکی درمان دردش با دوا…این یکی بیمار را بخشد شفا

عقل می تازد به دیوان برون…عشق می تازد به دیوان درون

عقل را با عشق هم پیمان کنیم…هر دو را در جان خود مهمان کنیم

هر دو ما را رهنما و رهبرند…هر دو ما را سوی مقصد می برند

عشق می گوید کدامین ره برو…عقل می گوید ولی آگه برو

عشق ما را قبله تعیین می کند…عقل ما را توشه تامین می کند

عشق آید بر تنت جوشن کند…عقل آید راه را روشن کند

عقل ما را سوی دانایی برد…عشق اما سوی زیبایی برد

آن یکی اندیشه را می گسترد…این یکی انگیزه را می پرورد

آن جهان را می کند آبادتر…این روان را می کند آزادتر

عقل خویشی می کند با هوش ما…عشق اما حلقه ای در گوش ما

عقل ما را می برد با صد فریب…عشق ما را می کشد با یک نهیب

کشتی ما را در این بحر کبیر…هر دو میرانند با هم در مسیر

تند بادی گر وزد در این میان…عقل لنگر، عشق همچون بادبان

باید اما گر جدالی اوفتاد…مرکب دل را بدست عشق داد

ای خوشا عشقی که عقلش حاصل است…ای خوشا عقلی که فرمانش دل است

چیست” سالک” غایت این قیل و قال…نیست پایانی بر این جنگ و جدال

من گمان دارم خداوند جلیل…این دو را ننهاده در ما بی دلیل

بنده باید در نهان و آشکار…هر دو را با هم نماید سازگار

در جهان تا قاضی و ساقی بود…این جدل ها همچنان باقی بود

نزد من ساقی ولی شیرین تر است…در ترازو کفه اش سنگین تر است

هر چه خود در عشق عالم می کنم…عشق را بر عقل حاکم می کنم

 

این جهان آئینه کردار ماست…خوب یا بد هرچه هست آثار ماست

اهل عشق ، اهل علم ، اهل تخت…کار ما کردند هم آسان و سخت…

اهل علم آمد به دانائی فزود…اهل عشق آئین زیبائی گشود…

اهل تخت آمد حکومت دار شد…خلق از کردار او بیمار شد

با زبان صدها اسیر آزاد کرد…در نهان با مردمان بیداد کرد

اهل تخت آمد که نادانی کند…هرچه آبادیست ویرانی کند

حاکمان اندیشه در غل کرده اند…عاشقان دنیا پر از گل کرده اند

حاکمان خود عاقبت گم کرده اند…عاشقان خود وقف مردم کرده اند

 

هیچ کس جز تو نخواهد آمد…هیچ کس در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشنی این خانه تو باید باشی…هیچ کس جز تو نخواهد تابید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی…هیچکس جز تو نخواهد جوشید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی…هیچکس جز تو نخواهد رویید

باز کن پنجره صبح آمده است…در این خانه رخوت بگشای

باز هم منتظري؟…هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد

 

نازنین.داس بی دسته ما…سالها خوشه نارسته بذری را برمی چیند

که به دست پدران ما بر خاک نریخت…کودکان فردا

خرمن کشته امروز تو را می‌جویند…خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ…در نگاه فردا…هیچکس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟…هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی‌گوید برخیز…که صبح است،…بهار آمده است

تو بهاری…آری…خویش را باور کن

گاه می اندیشم .که چه دنیای بزرگی داریم .و چه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا

در چه زندان عبوسی محبوس شدیم .چه غریبیم در آبادی خویش.و چه سرگردان در شادی و ناشادی خویش

آدمیزاده درختی ست که باید خود را بالا بکشد.ببرد ریشه خود را تا آب.بی امان سبز شود ، سایه دهد