گزیده ای از معینی کرمانشاهی

گزیده ای از رحیم معینی کرمانشاهی

ای که رفته با خود، دلی شکسته بُردی   این چنین به طوفان، تن مرا سپُردی

ای که مُهر باطل زدی به دفتر من  بعد تو نیامد چه ها که بر سرِ من

ای خدایِ عالم چگونه باورم شد   آن که روزگاری پناه و یاورم شد

سایه اش نمانَد همیشه بر سرِ من  زیر لب بخندد به مرگ و پَرپَرِ من

رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام   رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام

رفتی و نهادی چه آسان دلِ مرا به زیرِ پا   رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها

ای به دل آشنا – تا که هستم بیا – وایِ من اگر نیایی – وایِ من اگر نیایی

بـه پنـدار تــــو: جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیــــــده ام بیناست!

زیـانـــم گـــــــــویاست! قفســــم طلاســــت! به این ارزد كه دلم تنهاست؟

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند…

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است…

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است…

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است…

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است…

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم…

Pages: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27

Pages ( 1 of 27 ): 1 2 ... 27بعدی »