گزیده ای از معینی کرمانشاهی

گزیده ای از رحیم معینی کرمانشاهی

ای که رفته با خود، دلی شکسته بُردی   این چنین به طوفان، تن مرا سپُردی

ای که مُهر باطل زدی به دفتر من  بعد تو نیامد چه ها که بر سرِ من

ای خدایِ عالم چگونه باورم شد   آن که روزگاری پناه و یاورم شد

سایه اش نمانَد همیشه بر سرِ من  زیر لب بخندد به مرگ و پَرپَرِ من

رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام   رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام

رفتی و نهادی چه آسان دلِ مرا به زیرِ پا   رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها

ای به دل آشنا – تا که هستم بیا – وایِ من اگر نیایی – وایِ من اگر نیایی

بـه پنـدار تــــو: جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیــــــده ام بیناست!

زبانـــم گـــــــــویاست! قفســــم طلاســــت! به این ارزد كه دلم تنهاست؟

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند…

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است…

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است…

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است…

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است…

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم…

 

مرا بی یار و غمخوار آفریدند مرا بیمار بیمار آفریدند  مرا با درد عشق سینه سوزی  از اول بی پرستار آفریند

مرا دائم قرین رنج کردند  چو گل در سایه ی خار آفریدند  مرا چون مرغ خوشخوانی در این باغ گرفتار گرفتار آفریدند

مرا لبریز محنت خلق کردند مرا از غصه سرشار آفریدند مرا در بزم گیتی مات و مبهوت نه سرمست و نه هشیار آفریدند

مرا ز آمیزش امید و یاسی پی یک لحظه دیدار آفریدند

دلی دارم که دلداری ندارد متاع من خریداری ندارد

کسی آگه ز سوز سینه ام نیست مریض من پرستاری ندارد

نه دلداری، نه دلجوئی، نه دلسوز بکار من کسی کاری ندارد

دلم از درد تنهائی گرفته مقیم شهر غم یاری ندارد

ز یاد دوستان رفته است نامم کهن افسانه بازاری ندارد

زابر دوستی باران ندیدم گل پژمرده گلکاری ندارد

ندارم قیدی و ، آزاده حالم سر درویش دستاری ندارد

ز هر بندم رها کردند و گفتند که این دیوانه آزاری ندارد

بنازم بی نیازی را كه جز عشق کسی بر دوش من باری ندارد

 

ای ایلو! نسیم خاک کوی تو ، بوی بهار می دهد شکوفـه زار روی تـو ،  بوی بهار می دهد    بوی بهار می دهد

چو دسته های سنبله ، کنار هم  فتاده ای به روی شانه  ، موی تو ، بوی بهار می دهد   بوی بهار می دهد

چو برگ یاس نو رسی ، که دیده چشم من بسی سپـیـدی گلــوی تــو ، بوی بهار می دهد

تو ای کبوتر حرم ، ترانه های صبحدم بخوان که های و هوی تو ، بوی بهار می دهد

برای من که جز خزان ، ندیده ام در این جهان بهشت آرزوی تو ، بوی بهار می دهد بوی بهار می دهد

ایلو آمد و آتش به جانم کرد و رفت با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبی به پا در میان دودمانم کرد و رفت

آمد ورویی گشود و شد نهان نام خود ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد من شعله ای در وجود خود نهانم کرد و رفت

آمد و برقی شد و جانم بسوخت آتشین تر این بیانم کرد و رفت

آمد و آئینه گردانم بشد طوطی بی همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود چشمه آب روانم کرد و رفت

آمد و تیری زد و شد ناپدید همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد سر به سوی آسمانم کرد و رفت

 

من نگویم ، كه بدرد دل من گوش كنید  بهتر آنست كه این قصه فراموش كنید

عاشقانرا بگذارید بنالند همه  مصلحت نیست ، كه این زمزمه خاموش كنید

خون دل بود نصیبم ، بسر تربت من  لاله افشان بطرب آمده می نوش كنید

بعد من سوگ مگیرید ، نیرزد به خدا  بهر هر زرد رخی ، خویش سیه پوش كنید

غیر غم دار و ندارم بجهان چیست مگر؟  رشك كمتر بمن ، هستی بر دوش كنید

خط بطلان بسر نامه هستی بكشید  پاره این لوح سبك پایه ی مخدوش كنید

سخن سوختگان طرح جنون می ریزد  عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنید

ای دل ز من بریده ز یادم نمی روی  وی پا ز من کشیده ز یادم نمی روی

ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر  اشکم به دیده دیده ز یادم نمی روی

ان چشم را به روی چه کس باز می کنی؟  ای آهوی رمیده ز یادم نمی روی

در سایه ی کدام نهالی روم به خواب  ای نخل بر رسیده ز یادم نمی روی

دانم که امشبم به سحرگه نمی رود  ای جلوه ی سپیده ز یادم نمی روی

تا خواند این غزل ز من آن سرو ناز گفت  ای بید قد خمیده ز یادم نمی روی

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی  چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا  آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب  چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی  من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت  همچو ابر نوبهاران اشکریزان می شوی

بشکند پیمانه ی صبرم ولی در چشم خلق  چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن  پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد  آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی

 

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است

جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است

کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را

حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است

کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود

نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است

کـــس نگــــفته است ونگـــــوید کــــــه دد ودیــــو شویــــد

نقــــش انســـــان دگــــــر ومعنــــــی انســــان دگـر است

کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم وتفرقــــــــه را

سخـــن از عـــدل دگـــــــر ، قصه احسان دگــر است

هــــــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد

مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است

هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود

قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است

دختر کولی در دل شب دست به چنگ و نغمه به لب  همچو شراری نرم و سبک درمیان بزم طرب

چون شرابی گرم و گیرا سر به سر آتش  بی شکیب و دامن افشان همچو طوفان سرکش

سایه او روی صحرا زیر نور ماه  همچو دودی گشته لرزان درمیان آتش

گه از چشمش میریزد باده عشق و مستی  بر جهان بخشد هستی

گه لب هایش میخواند نغمه شور و شادی  میدهد بر دل مستی

 چو لبش به نوا شکفد زنوا دل ما شکفد  زصفا رخ او چو گلی که سحر به صفا شکفد

چون کولی دل من در صحرا  سرگردان شده در این دنیا

نفرین ابد بر تو ، كه آن ساقی چشمت  دردی كش خمخانه ی تزویر ریا بود

پرورده مریم هم اگر چشم تو می دید  عیسای دگر می شد و غافل ز خدا بود

نفرین ابد بر تو ، كه از پیكر عمرم  نیمی كه روان داشت جدا كردی و رفتی

نفرین ابد بر تو ، كه این شمع سحر را  در رهگذر باد رها كردی و رفتی

نفرین بستایشگرت از روز ازل باد  كاینگونه ترا غره بزیبایی خود كرد

پوشیده ز خاك ، آینه حسن تو گردد  كاینگونه ترا مست ز شیدایی خود كرد

این بود وفا داری و ، این بود محبت؟  ای كاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای كاش ، كه در آن محفل دلساده فریبت  بر سر در خود ، مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم  لبهای تو می ریخته را ، كز سخن افتی

دیوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم  تا گریه كنان آیی و ، در پای من افتی

دیوانه برو ، ورنه چنان سخت به بندم  صورتگر تو ، زحمت بسیار كشیده

تا نقش ترا با همه نیرنگ ، بصد رنگ  چون صورت بی روح ، بدیوار كشیده

تنها بگذارم ، كه در این سینه دل من  یكچند ، لب از شكوه ی بیهوده ببندد

بگذار ، كه این شاعر دلخسته هم از رنج  یك لحظه بیاساید و ، یك بار بخندد

ساكت بنشین ، تا بگشایم گره از روی  در چهره من ، خستگی از دور هویداست

آسوده گذارم ، كه در این موج سرشكم  گیسوی بهم ریخته بر دوش تو ، پیداست

من عاشق احساس پر از آتش خویشم  خاكستر سردی چو تو ، با من ننشیند

باید تو زمن دور شوی ، تا كه جهانی  این آتش پنهان شده را ، باز ببیند

 

مرغ محبتم من ، كی آب و دانه خواهم     با من یگانگی كن ، یار یگانه خواهم

شمعی فسرده هستم ، بی عشق مرده هستم  روشن گرم بخواهی سوز شبانه خواهم

افسانه محبت ، هر چند كس نخواند  من سر گذشت خود را ، پر زین فسانه خواهم

بام و دری نبینم ، تا از قفس گریزم  بال و پری ندارم ، تا آشیانه خواهم

تا هر زمان به شكلی ، رنگی بخود نگیرم  جان و تنی رها از ، قید زمانه خواهم

می آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بینم  مستی بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم

ساغرم شکست ای ساقی   رفته ام ز دست ای ساقی

در میان توفان بر موج غم نشسته منم   در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم

تا نــام من رقم زده شد   یکباره مهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم  تو تشنه کامم کشتی

در سراب ناکامیها   ای بلای نافرجامیها

نبرده لب بر جامی      میکشم به دوش از حسرت

بار مستی و بد نامیها    ساغرم شکست ای ساقی

رفته ام ز دست ای ساقی      حکایت از که کنم

شکایت از چه کنم  که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده ی نگران زده ام     بر موج غم نشسته منم 

در زورق شکسته منم      ای ناخدای عالم

 

میگریم و می خندم ، دیوانه چنین باید

میسوزم ومیسازم ، پروانه چنین باید

می كوبم ومی رقصم ، می نالم ومیخوانم

در بزم جهان شور، مستانه چنین باید

من این همه شیدایی ، دارم ز لب جامی

در دست تو ای ساقی ، پیمانه چنین باید

خلقم زپی افتادند ، تا مست بگیرندم

در صحبت بی عقلان ، فرزانه چنین باید

یكسو بردم عارف ، یكسو كشدم عامی

بازیچه ی هر دستی ، طفلانه چنین باید

موی تو و تسبیح شیخم ، بدر از ره برد

یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید

بر تربت من جانا ، مستی كن ودست افشان

خندیدن بر دنیا ، رندانه چنین باید

توای آهوی من کجا می گریزی

چه کردم که بی اعتنا می گریزی

خدا خواست پیوند عشق تو با من

زمن، یا زکار خدا می گریزی

چرا گرم خواندی؟، چرا سرد راندی؟

چرا لطف کردی، چرا می گریزی؟

نداری چو تاب وفا، رو بپوشی

ندانی چو قدر مرا می گریزی

نگویم دگر از محبت نگویم

چو طفل مریض از دوا می گریزی

به بیگانه بودن عزیزم گرفتی

چو اکنون شدم آشنا می گریزی

بمن همچنان با قضا می ستیزی

زمن همچنان کز بلا می گریزی

چو با خنده گویم برو، دل ربائی

چو با گریه گویم بیا، می گریزی

زدست من آنگونه، کز دست کودک

چو پروانه ای بی صدا می گریزی

بمن عشق درد و بلا می پسندد

زمن بهر چه ای بلا می گریزی

زچشم من ای من بقربان چشمت

چنان قطره اشکها، می گریزی

فدای گریز و شتیز تو گردم

که چون کبک، شیرین ادا می گریزی

طبیبا بس کن این درمان من بیمار میمیرم

مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، میمیرم

دمادم میشوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا

زمن شوئید دست ایدوستان، کاین بار میمیرم

ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله میسوزم

نمیخواهم تو را بینم، کزآن دیدار میمیرم

من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم

بشهر غم غریبم، روی بر دیوار میمیرم

گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گل چینی

بخواری عاقبت در گوشه ای، چون خار میمیرم

شکفتم بی هوس، بر شاخه لرزان عمر اما

چنان نازک دلم، کاخر بیک رگبار میمیرم

هزاران قصه گفتم شاهکار شعر من دانی

چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار میمیرم

سخنهایم گرامی تر ز در باشد ولیکن خود

چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار میمیرم

زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون

چنان عزلت گزین گشتم، که بی غمخوار میمیرم

زخود زیر رنج بیزارم که با این خلق مانوسم

بخود زین درد میپیچم که دور از یار میمیرم

 

ای نگاهت قصه گوی مهربانیها مرا-خنده ات یادآور عـهد جوانیها مرا

خاطر پـر حسرتم را با پیامی شاد کن-ای صدایت مژده بخش کامرانیها مـرا

رفـتـه بـودم، مُرده بـودم. تا تو از در آمدی-زنده شــــد در دل امـیـــد زندگـانیهـا مـرا

پا به پای یادهـــا اینسو و آنسو می کشیــد-در پـنـــاه صـبــر عمــری سـخـت جانیهـا مـرا

ای به شیدائی جوان، با عاشق پیرت بمـــان-تـا ز پـا نـفــــکـنـده دسـت نــــاتـوانـیـهـا مـرا

مـنـکـه با آزادگـــی کـشـتـم هــــــزاران آرزو-مـی کـشـد آخــــر غــــم بی همزبانیهـا مـرا

وعــده گـــاه عاشقــان روزی مــزار من شود-تا ابـد این خـود نـشـــان بی نشـــانیهـا مـرا

نـقـشِ بـد هــــرگـز نـزد آئـیـنه ی پـنــدار مـن-خـلقت اول بست نور خــوش گمــــانیهـا مـرا

برّه ای آرام چون من چشمه ی هستی ندید-چـوب بر دستا چه حاجت این شبـــانیهـا مـرا

ز دردِ مــن بـســـوزد سینه ی تو-شود غمــگین دلِ بی کینه ی تو

نباشم تا به چشـــمِ خود ببیــنم-غــــبــارآلــــوده آن آئـیـــنه ی تو

هرکجا رفتی پس از من -محفلی شد روشن از تو-یـــادِ مــــن کُن یـــادِ مــــن کُن

هرکجا دیــدی به بزمــی -عــاشقــی با لب گَزیدن-یـــادِ مــــن کُن یـــادِ مــــن کُن

هرکجــا سازی شنیــدی-از دلــــی رازی شنیــدی-شعــر و آوازی شنیــدی

چون شدی گرم شنیدن -وقتِ آه از دل کشیــدن-یـــادِ مــــن کُن-یـــادِ مــــن کُن

بی تو در هر گُلشـــنی-چون بلبـــــــلِ -بـی آشیـــان

دیــوانه بودم-سر به هر در می زدم-وآنگه ز پـــا افتـــاده درمیخانه بودم

گر به کُنـــج خلوتی-دور از هـمــــــه – خلق جهــــــان بزمی بپـا شــد

واندرآن خلوتسرا-پیـمــــانه هـــــا -پـــُــــر از مـــیِ-عشق وصفاشد

تا بشد آهسته شمعی-کُنج آن کاشانه روشن

تا رسد یـاری به یـاری -تا فِتَد دستی به گردن-یـــادِ مــــن کُن-یـــادِ مــــن کُن

 

ترک آزارم نکردی ؟ ترک دیدارت کنــــم-آتش اندازم بجانت بسکه آزارت کنــــم

قلب بیمار مرا بازیچه   می پنداشتی؟-آنقدر قلبت بیازارم ، که بیمارت کنــــم

من گلی بودم دراین گلشن،توخوارم کرده ای-همچو خاری،در میان گلرخان خارت کنــــم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم-کهنه کالایت بخوانم ، بی خریدارت کنـــم

بعد از این لاف صفا و مهر با مردم مزن-خلق را آگاه از طبع  ریا  کارت کنـــم

ای سبکسر،دوست میداری سبکسرترزخویش-با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنـــم

هرکجا گویم که هستی،وین زبانبازی ز چیست-تا ابد در بند تنهایی گرفتـــــــارت کنـــم

آزادگی را من ندیدم این زمان-غیر از کلامی

جز این اگر دیدی به او جانا رسان-از ما سلامی

باور مکن در عهد ما-یک جو در این دلها صفا

کو همدمی وای از این-بی همزبانی

پایان عشق این است اگر-خواهم که گردون سررسد

از من به جا نگذارد-نام ونشانی

همدرد پروانه منم-آتش به دل و دیوانه منم

شب ها تا هنگام سحر-تک مشتری میخانه منم

پابوس پیمانه منم-تا دهد لب برلبم

درمستی افسانه منم-در بی خبری رندانه منم

شب گردی آشفته سری-در نیمه شبان مستانه منم

گم کرده جانانه منم-آه از این تاب وتبم

 

مـــن از کـوی تو پا دگــــر نمی کـشـم-ســویِ دیگـران بال و پـر نمی کـشـم

اگـــــرسـاقیم مَـه شـود به جــایِ تو-مـــن از جـــامِ او باده سـر نمی کـشـم

در آسِمانِ فکرِ من مهـری ماهی-ز چهره پرده برفکن گاهی گاهی

تو مرا ز دستِ خود آســان دادی-ز کفِ خود گـــوهــری ارزان دادی

تو که با مِهـــرم خواندی ز چــه با قهـــرم رانــدی

تو نباشی اگر-به کُجــا بروم -به کُجــا بروم

ز تو دل گـر برگـــــیرم -به خُــدا من می میرم

به سـرایِ تو من-به ســر آمده ام -به چه پــــا بروم

ز آن ترسم زمانی تو بیایی که نباشم-آندَم لب ز محبّت بِگُشایی که نباشم

تا هستم بیـــا-بیــــا-بیــــا-بیــــا-ز جفایت تا سرمستم بیا

به امیدت تا بِنشستم بیا

این چه شـــــوریـست ؟! این چه شیدائیست ؟!-این چه عشقی است ؟! این چه رسوائیست ؟!

ایــــن چـــه تــوفــــــان مـــوج خـیــــزی بـــــود ؟!-رفــــتــــم از دســـت ، ایـــن چـــــه دریائیست ؟!

ایــــن چـــــه دیـــــــوانـگـی اسـت مـن کـــردم ؟!-ایــــن چــــه دلــــبـسـتـــــــگـی بـه دنیائیست ؟!

ایـن چـه مـــوی است و روی و چشم و نگـاه ؟!-ایـــن چــه حُـسـن اسـت ؟! این چه زیبائیست ؟!

مـنـــــکـه دانـــــم بـه وصــــــل او نــــــــرســــــــم-ایــــــــن چـــه امـــــــــــروزی و چـه فردائیست ؟!

ســـــــــــر بــــــــزانـو نـهـــــــاده مـی گـــــــریــــــم-ایـــن چـــه دردی اســت ؟! این چه تنهائیست ؟!

بـــا نـگـــــــه بــــی قــــــــرار هــــم شــــده ایـــــم-ایـــــن چـــــه مـجـنــــــونـی و چـــه لیلائیست ؟!

تـــــا قـیـــــــــــامـــــت بـــــــانـتـــظــــارم مـــــــــن-ایـــــــن چــــه رســــــم و ره شــــکـیـبــائـیـسـت

 

یــا رب دیــگــــرطاقـتـم طـی شد -یـا بـسـوزانـم -یا نجاتم ده

عاشق ، عاشق گشته ام یا رب-یا بکُش دیگر-یا حیاتم ده-من کجــــا- او کجــــا

نه او خبـــــر ز من دارد – نه من نشان از او دارم-او جُــــدا – من جُــــدا

به سینه سوزِ غــــم دارم-ز دیده اشکِ خــــون بارم

روز و شب نصیبِ من –  آه آتشــــیـن بــُــوَد-صبح و شامِ عاشقان -وای اگــــر چنین بـُوَد

من آتشی ز ســوزِ دل به سینه دارم-چه همدمی ببــین نشسته در کنارم

مکن فغـــان ای دل-در این جهان ای دل

دوایِ درد  آنـگـه پـیــــــــدا شود-که عاشق از هجران رسوا شود

حکــایتی اگر از این زمانه گُفتم-به یـــادِ آن –  گُذشته این-ترانه گُفتم

عشـق خود حاشــا مکن -با مـن چنیـن ســودا مکن-این امشـب و فــردا مکن

شاید اگر امشب رَوَد فـــردا نیاید-شاید اگــر امشب رَوَد فـــردا نیاید

آتش بزن در سینه سودای هـــوس را-چون من اگر عاشق شدی بگذر ز دنیا

از عاشــقی پـــروا مکُن- این امشب و فـردا مکُن-شاید اگــر امشب رَوَد فـــردا نیاید

راضی مشو فریاد من هر شب رود تا آسمان ها-راضی مشو نامت فتد در بی وفـــایی بر زبان ها

اکنون که من هستم وفــا کُن  -فــردایِ بـی فــردا رهـــــا کُن-این امشب و فـــردا مکن

راضی مشو هر نیمه شب از سوز دل آهی برآرَم-راضی مشو بر چهره ی مِهـــر و وفا داغی گُذارم

در عشق من دل با خـــدا کُن-فـــردایِ بـی فــردا رهــــا کُن-این امشب و فـردا مکُن

دم غنیمت دان و از امروز و فردا دم مزن-عالم پر شور و حالِ عشــق را بر هم مزن

 

میـــروی ، تا در دلم شـور و شری ماند بجـــا؟-عاشـــقی دیوانه ، با چشـم تری ماند بجـــا؟

کاش سـر تا پا تو بودی آتـش و من خرمـنی-تا ز تو دود و ز مـن خاکســـتری مـاند بجـــا

ازمن سرگشته،هرگز شرح عشقم را مپرس-این چه حاصل ، قصه ی رنج آوری ماند بجـــا

اینقدر هم بی نشان در این گلستان نیستم-در قفس شـاید ز من مشت پری ماند بجـــا

در دلـم بعد از تو ای عشــق آفرین همــزبان-آتشی،شوری،فغانی،محشـــری ماند بجـــا

تـا تـو بـاز آیـی ، بـجــای پیــکــر رنـجـــور مـن-خانه ایی خاموش و،خالی بستری ماند بجــا

بـازگــردی آنـزمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی-جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا

آسوده دلان را غـــــم شوریده سران نیست-این طایـفه را ، غصـــه ی رنج دگران نیست

راز دل مــا ، پـیــش کـسـی بـاز مـگــویـیــد-هر بی بصری ، با خبر از بی خبـــران نیست

غـــافـل مـنـشـیـنـیـد ز تـیـــمـار دل ریــــش-این شیوه پسندیده ی صاحبنظـــران نیست

ای همسفــران ، باری اگــر هست ، ببندیـد-این خانه ، اقـامـتــگـه مـا رهــــگـذران نیست

مـا خسـتــه دلان ، از بر احبــاب چـو رفتیــــم-چـشـمی ز پـی قافـلـه ی مـا ، نـگــران نیست

ای بی ثمــــران سـرو شمــا سبـــز بـمـانیـــد-مقبول ، بجـــز سرکشی بی هنــــران نیست

در بزم هنــــر اهـل سیــاسـت چـه نشیــــند-میــــخانـه دگــر جایــگـه فـتـنـه گـــران نیست

 

آیـیـنـه ی مـن شـــکســته چـــــرا؟به چهـــره غبارم نشسـته چـــــرا؟

مرا ای دل من دعـــا کن-مرا ای دل من دعـــا کن

آمــــد زمـــــان اسـیــــــری مـن -که گوید سـلامی به پیــــری من

مرا ای جوانی صـــدا کن-مرا ای جوانی صـــدا کن

زمان لحظه لحظه-شود ماه و سالی-زمــــانی به خوابی -دمـی با خیــــالی

به آســـوده بودن-ولی کو مجـــالی-مگــر عمـــر نوحی- که باشد محـــالی

من آن بیـــد پیـــرم -که می ترسم اکنون-شکسته شوم-ز نوازش بادی

من آن مـــرغ عشقم- که لب نـگـشـــــودم-مـیــــان چـمــــن-به ترانه ی شادی

تـو ای نـشــاطِ-زندگی کجـایی-مـگـر بخـــــوابـم- تـا به خـوابـم آیی

آمدآمد-با دلجــــــویی-گفتــــــــا با مـــــــن-تنها منشـــین-برخیز و ببیـــن

گل هــــــای خندان صحرایی را -از صحرا دریاب این زیبایی را

با گوشـــــــه گرفتن -درمــان نشود غم

برخیــــز و بپـــــا کن-شوری تو به عــالم

تو که عزلت گزیــــده ای-غــم دنیـــــا  کشیده ای-ز طبیـــــــــعت-چه دیده ای تو

تو که غمـــگین نشسته ای-ز جهــــــان دل گسسته ای-به چه مقصد رسیده ای تو

زین همــه طـراوت از چه رو نهان کنی-شــکوه تا به کـی ز جور این و آن کنی

دل غمین به گوشه ای چرانشسته ای-جـــــان من مگر تو عمـــــر جاودان کنی

تا کـی تو  چنین باشی-عمـــری دل غمیـــن باشی

گلگشت چمن بهتر-یا گوشــــــــه نشین باشی-تا کـــــــــــی بایــــــد باشی افســــــــــــرده-در بنددنیـــا

خندان رو شو چون گل-تا بینی-لبخند دنیــــا

 

در این حال مستی صفا کردم -تو  را  ای خدا من صدا کردم

از این روزگاری که من دیدم-چه شب ها خدایا خدا کردم

نهادم   سر سجده  بر  خاکت -به درگاهت امشب دعا کردم

که از من نگیری-صفای  دلم  را

به  راه   محبت-تو  دانی  خدایا-چه  ها  کردم

سبب گر بسوزد-مسبب تو هستی-سبب ساز این جهان تویی

ز دست که بر آید-که دستم بگیرد-مرا  سایه ی  امان  تویی

مرا  سایه ی  امان  تویی-شرار   عمر   فانیم   من

فروغ جاودان تویی-نشان نا توانیم من – توان بی نشان تویی تو

تو شور عشقم داده ای-مرا   تو   رسوا    کردی

به کوی اهل  دل  مرا -تو مست وشیدا کردی

کجا روم که چاره ساز ای خدا تویی-نیاز  هر  چه  بی  نیاز  ای خدا تویی

امید جانم- سفر باز آمد-شکر دهانم – ز سفر باز آمد

عزیز آن که بی خبر-به ناگهان رود سفر-چو ندارد دیگر دلبندی-به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه ی سپیده دم – شکفته شد لبم زهم-که شنیدم یارم باز آمد-ز سفر غمخوارم باز آمد

همچنان -که عاقبت-پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان – نگار من-چنان  مه  نو   آمد  از  سفر

من هم-پس از آن دوری-بعد از-غم مهجهوری

یک شاخه ی گل -بردم به برش- دیدم-که نگار من-سر خوش-ز کنار من

بگذشت و به بر – یار دگرش –وای-از آن گلی که  دست من بود -خموش و یک جهان سخن بود

گل-که شهره شد به بی وفایی-ز    دیدن    چنین   جدایی-ز  غصه  پاره  پیرهن  بود

 

کجا سفر رفتی-که بی خبر رفتی-اشکم را چرا ندیدی-از من دل چرا بریدی-دست از من چرا کشیدی

که پیش چشمم-ره دگر رفتی-بیا  به  بالینم-که جان مسکینم-تاب غم دگر ندارد – جز بر تو نظر ندارد

جان  بی  تو  ثمر ندارد-مگر   چه   کردم -که  بی خبر رفتی

چه قصه ها تو از وفا گفتی بامن -تو  بی محبتی  کنون  جانا یا من

تو چنان شرر-به   خدا   خبر-ز خدا نداری

رود آتش از -سر آن سرا-که تو پا گذاری-سوز دلم را تو ندانی- آتش جانم ننشانی

با غمت درآمیزم-از  بلا  نپرهیزم-پیش از آن برم بنشین-کز  میانه  برخیزم

رو به تو کردم , به خدا خو به تو کردم-که هم آغوش تو باشم-دل به بستم , به امیدت بنشستم

که قدح نوش تو باشم-چه شود اگر – نفس  سحر-خبری ز تو آرد

به کس دگر – نکنم  نظر-که دلم نگذارد-رفتی و صبر و قرار مرا بردی-بردی

طاقت این دل زار مرا بردی-بردی

 

بگذر از کوی ما- کن نظر سوی ما-به هر طرف ببین چو رو کنم

در پی من دوان – گشته پیر و جوان-از این جنون چه گفت و گو کنم

به گریه ی ندامتم-ز انتظار بی پایه ای-چو می کند ملامتم -ز جفای تو همسایه ای

چه گفت و گو-برای او کنم-بر این بلا چگونه خو کنم

ای فرزانگان – بر دیوانگان-این ملامت چرا کنید-کم تماشای ما کنید

ز من بگذرید -راه خود روید-عاشقان را رها کنید-کم تماشای ما کنید

مگر به شهر شما-قسم شما را به خدا-جنون و عاشقی تماشا دارد ! – بسوزد آنکه هست و حاشا دارد

من-عاشقم و گنهکار-آیا همه ی شما-بی گناهید !

من-گمرهم و بی قرار-آیا همه ی شما-سر براهید!-آیا همه ی شما-بی گناهید!

مگر به شهر شما-قسم شما را به خدا-جنون و عاشقی تماشا دارد ! بسوزد آنکه هست و حاشا دارد

 

در کنار گلبنی خوش رنگ و بو طاووس زیبا-با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا

از غرورش هرچه من گویم یک از صد ها نگفتم-نکته ای  در  وصف  آن  افسونگر  رعنا  نگفتم

تاج رنگینی به  سر داشت – خرمنی گل جای پر داشت-در  میان   سبزه   هر  سو -مست و پاورچین گذز داشت

هر زمان بر خود نظر بودش سراپا-نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا-بی خبر از کار دنیا

من که خود مفتون هر نقش و جمالم-هر  زمان  پابند  یک  خواب  و  خیالم-خوش بدم گرم تماشا

چو شد ز شور او -فزون  غرور   او-پای زشتش شد هویدا-هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا

چو غنچه بسته شد-پرش شکسته شد-تا بدید آن زشتی پا-هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا

من همان طاووس مستم-چتر خود نگشاده بستم-یک جهان ذوق و هنر هستم ولی با صد دریغا

سینه ایی  بی کینه  دارم -روح   چون   آیینه  دارم-گنج شعر و شور و حالم-این همه نقدینه دارم

جلوه ی آن مرغ شیدا -گفته ی جان پرور من-پای آن طاووس زیبا -هستی رنج آور من

خواب خوشی وفت سحر -دیدم  و  یادم  نرود-روی  تو  با  شوق  نظر -دیدم  و  یادم  نرود

پرده از رازت کشیدم-سوی خود بازت کشیدم -آنقدر نازت کشیدم-تا نشستی

روی دامانت فتادم-عقده ی دل را گشادم -ناگهان آمد به یادم-این تو هستی

ای خوش آندم -کآن  غرور-خواب نوشین-خواب نوشین -خواب نوشین

آن نشاط  و آن سرور-وصل دوشین-وصل دوشین -وصل دوشین

با تو می گفتم غم و درد جدایی-همچنان نی با نوای بی نوایی-وای از این دیر آشنایی

روی دامانت چو اشک افتاده بودم-ناله های عاشقی سر داده بودم-کای جفاجو کن وفایی

دامن از دستم کشیدی -همچو بخت از من رمیدی-من ز خواب ناز خود

ز آواز خود ناگه پریدم-غیر اشک و بستری-از دیده تر- دیگر ندیدم

او سر   یاری  ندارد -قصه کوته رنج عاشق-خواب و بیداری ندارد-خواب و بیداری ندارد

 

دیوانه ز دســت عشــق تو کنونم-آواره چو مجنون در دشت جنونم

چون بگذرم از این ره- با پای شکسته- چون نالــه کند این نی- با نای شکسته

 من یوسـف راه توام -افتـاده به چاه توام- ارزان مفروشم

 پیش تو خموشم اگر  چون باده کهنه دگر- افتاده زجوشم

 با قامــت و  بالای  شکسته -با چهره وسیمـای شکسته- برکوی تو روکرده ام ای فتنه مرانم- داری تو اگر حرمـت دلهای شکسته

چه خواهد شد- که نوشی می-ز مینای شکسته

من یوسف راه توام – افتاده به چاه توام-ارزان مفروشم

پیش تو خموشم  اگر -چون باده ی کهنه دگر-افتاده ز جوشم-افتاده ز جوشم- افتاده ز جوشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم- سنـــگ خارا را گـواه ایـــن دل شیدا بگیرم

مو  به  مو  دارم سخنــها- نکتــه  ها   از انجمن ها- بشنو ای سنگ بیابان-بشنویــد ای باد و باران

 با شما همرازم اکنون -با شما دمسازم اکنون

  شمع خود سوزی چو من- در  میان  انجمن- گاهــی اگر  آهــی کشــــد- دلهـــــا بسوزد

 یک چنین آتش به جان- مصلحت باشد همان- با عشـــق خود – تنهـــــا شود- تنهــــــــا بسوزد

 من یکـی مجنــون دیگــر -در پـی لیــــلای خویشم- عاشق این شور و حال- عشق بی پروای خویشم

 تا به سویش رهسپارم -سر زمستی بر ندارم- من پریشان حال و دلخوش- با همین دنیای خویشم

 

اینهمه آشفته حالی۰اینهمه نازک خیالی۰ای به دوش افکنده گیسو-از تـو دارم-از تـو دارم

این غرور عشق و مستی -خنـده بر غوغای هستی-ای سیه چشــــم سیــه مو- از تـو دارم- از تــو دارم

 این توبودی کــز  ازل خوانــدی به مــن درس وفا را-این تو بودی کآشــــنا کردی به عشــــق این مبتلا را

من که این حاشا نکردم -از غمــت پـروا نکردم-دین من دنیــــای من-از عشق جاویدان تو رونق گرفته

سوز من سودای من- از نــور بی پایان تو رونق گرفته- من خود آتشی که مرا داده رنـگ فنا- می شناسم

 من خود شیوه نگه چشم مست تورا- می شناسم

 دیگر ای برگشته مژگان -از نگــاهم رو مگردان-دین من دنیـای من- از عشق جاویدان تو رونق گرفته

 سوز من سودای من- از نــور بی پایان تو رونق گرفته

چــــرا تو جلوه ساز این بهـــــار من نمی شـوی-چه بوده آن گنـــــاه من  که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید؟

شکوفه جمــــــال تو  شکفته در خیال من- چرا نمیکنـــــی نظر  به زردی جمـال مــن

 بهار من گذشته شاید؟

  تورا چــــــــه حاجــت  نشـــــــــانـه ی مـــــن- تویی که پا نمی نهــی به خانه ی مـــن

 چه بهتر آنکه نشــــــــــنوی ترانه ی من- نه قاصدی که ازمن آرد- گهی به سوی توسلامی

 نه رهگــذاری از تــو آرد بـرای من گهـی پیــامی- بهار من گذشته شاید؟

  غمـــت چـــو کوهـــی- بــه شـــــــــانـه ی مـن- ولـی تــو بــی غـم از غــم شبــانه ی من – چو نشــــــــنوی فغان عاشـــــــقانه ی من

 خـــــــدا ترا از من نگیرد- ندیـدم ازتو گرچه خیری- بیاد عمــــــــــــر رفته گریم – کنون که شمع بزم غیری

 

ای کاروان  -ای کاروان-لیلای من کجا می بری-با بـــــــردن  لیـــلای مـن- جان و دل مرا می بری

 ای کاروان کجـا می روی- لیـــلای مــن چرا می بری- در بستـــن پیمـــان ما- تنهــــا  گــواه ما شد خــدا

  تا این جـــهان بر جـــا بود- این عشق ما بماند به جا- ای کاروان کجا می روی- لیلای من چـرا می بری

 فنـــا نگیـــــرد بـه دنیـــای فانی -شرار عشقی که شد آسمانی- به یــاد یاری خوشــا آه و اشکی- به سوز عشقی خوشا زندگانی

 همیشه خدایا محبت دلــها- به قصـه بماند بنــام دل مـا – که لیلی و مجنون فسانه شود- حکایـــت مـــا جـــاودانـــه شود

هرگـز نمی شد باورم،این برف پیری برسرم- سنگین نشیند چنین

من بودم ودل بود و می -آواز   مــن  آوای  نــی- هرگوشه میزد طنین

اکنون   منم   حیران – زعمر رفتـه سرگردان- ای خـدای من

 با   این   تن   خستـــه -هزاران نـاله بنشستـه- در صدای من

 ای عشق نافرجام من رفتی کجا- ای آرزوی خام من رفتی کجا

آن دوره  آشفتگــی های تو کـو- ای عمر نا آرام من رفتی کجا

   توبخوان شب همه شب برایم ای مرغ سحر – که دل خستـــه ی مـن درآمــد از سینـــه به در

    تو سبکبالی   و  مـن   اسیـر   بشکسته  پرم – تو  پر از شوری  و  من  به عالمی خسته ترم

 تو بخوان تو بخوان- بگوش اهل جهان- که خبــر   شــود از- شتاب این کاروان

 

از برت دامن کشان-رفتـــــــــم ای نامهربان-از مــــــــن آزرده دل-کـــی دگر بینی نشان

رفتـــــــم کــه رفتـــم -رفتـــــــم کــه رفتـــم

از مــن دیـوانـه بگـــذر -بگذر ای جانانه بگـــذر-هــــــــــــــر چــه بودی- هـــــــــــــــــر چــه بودم

بی نشان -رفتـــــــم کــه رفتـــم – رفتـــــــم کــه رفتـــم

شمــع بـزم دیگــران شو -جام دست این و آن شو-هر چه بودی -هر چه بودم

بی نشان-رفتـــــــم کــه رفتـــم -رفتـــــــم کــه رفتـــم

بعــــــد از ایـــن -بعــــــد از ایـــن -کـــن فراموشـــم کـــه رفتم-دیگر از – دست تو-می نمی نوشتم که رفتم

بادل زود آشنا – گشتم از دامت رها-بـــی وفـــا -بـــی وفـــا-بـــی وفـــا- رفتـــم که رفتـــم

 

در این دنیا تک و تنها شدم من… گیاهی در دلِ صحرا شدم من

 چو مجنونی که از مردم گُریزد… شتابان در پیِ لیلا شدم من

 چه بی اثر می خندم… چه بی ثمر می گریم

 به ناکامی چرا رسوا شدم من؟! چرا عاشق چرا شیدا شدم من؟!

من آن دیرآشنا را می شناسم… من آن شیرین ادا را می شناسم

 محبت بینِ ما کارِ خدا بود… از اینجا من خدا را می شناسم

 چه بی اثر می خندم… چه بی ثمر می گریم

 به ناکامی چرا رسوا شدم من؟! …چرا عاشق چرا شیدا شدم من؟!

خوش آن روزی که این دنیا سر آید … قیامت با قیامِ مَحشر آید

 بگیرم دامنِ عدل الهی … بپرسم کامِ عاشق کی بر آید؟

 چه بی اثر می خندم… چه بی ثمر می گریم

 به ناکامی چرا رسوا شدم من؟!…چرا عاشق چرا شیدا شدم من؟

میروی، تا درپی ت شور وشری ماند بجا؟…عاشقی دیوانه ، با چشم تری ماند بجا؟

کاش سرتا پا تو بودی آتش و من خرمنی…تا زتو دود و زمن خاکستری ماند بجا

از من سرگشته، هرگز شرح عشقم را مپرس…این چه حاصل قصه رنج آوری ماند بجا

اینقدر هم بی نشان، در این گلستان نیستم…در قفس شاید زمن مشت پری ماند بجا

در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان…آتشی ، شوری، فغانی، محشری ماند بجا

تا تو باز آئی، بجای پیکر رنجور من…خانه ای خاموش و ، خالی بستری ماند بجا

باز گردی آنزمان، کز اینهمه آشفتگی…جای من، تنها پریشان دفتری ماند بجا

 

آنكس كه ندارد هنر عشق و محبت…زو رحم مجویید كه این نیز ندارد
آلوده ام اما همه شب غرق مناجات…با دوست سخن اینهمه پرهیز ندارد
گیتی همه اویست و هم او هیچ بجز لطف…از وسع نظر با من ناچیز ندارد
عاشق ز سر مستی اگر كرد خطایی…معشوق كه بحث گله آمیز ندارد
سر گرمی بازار جهان داد و ستد هاست…آن وام خداییست كه واریز ندارد

در دل جمعم و عمری دل من تنها سوخت…ای خوش آن لاله که چندی به دل صحرا سوخت

به عبث در پی روشنگری خویش نشست…هر چراغی که در این دوره ی وانفسا سوخت

رونق محفل نادان به جهان دانی چیست؟…شمع چشمی که به عزلتکده ی دانا سوخت

سر به سر گشته مه آلوده اگر گشت جنون…دود قلبی است که در قافله ی لیلا سوخت

خوشه چینان وفا را ز من امروز بگوی…خرمن عشقی اگر بود در این دنیا سوخت

آنکه این حسن ابد دارد و نور ازلی…چه دلش سوخت اگر در غم او دلها سوخت

شمع را گوی تامل چه کنی در سوزش؟…بخت پروانه بلند است که بی پروا سوخت

غرق اشکیم و دل از برق محبت روشن…عجب از آتش ما بود که در دریا سوخت

برقی از عرش درخشید و کلیمی برخاست…خلق پنداشت که این طور از آن سینا سوخت

 

تو چه دانی به من چه می گذرد؟…که چنین روز و شب ز من دوری

من سزاوار مهربانی تو…نیستم جان من،تو معذوری

تو چه دانی که آه حسرت من…چه روانسوز آتشی شده است؟

تو چه دانی که شعله آه…چه شررهای سرکشی شده است؟

تو چه دانی چو گریم از غم تو؟…بند بند تنم،چسان لرزد؟

تو چه دانی چو می برم نامت…پیش چشم من این جهان لرزد

تو چه دانی چگونه می نالم؟…ناله این نیست،شیون است ای دوست

شیون روح داغدیده ی من…بر مزار دل من است ای دوست

تو چه دانی،چو گاه می گویی…که تو رابیش از این نخواهم خواست

در سر من چه شور و غوغایی…در دل من چه آتشی برپاست

تو چه دانی که بی خبر ماندن…ز عزیزان چه عاقبت سوز است

تو چه دانی به چشم مهجوران…سال ها،کمتر از شب و روز است

تو چه دانی که عمر بی فرجام…این نفس چون گذشت،با ما نیست

گر شدی مهربان،همین دم شو…کانچه امروز هست،فردا نیست

 

بیان درد مكن ، جز برای صاحبدرد…من اهل دردم و، دانم دوای صاحبدرد

ز یادگار خوش خویشتن مگو ایدوست…بمحفلی ، كه شدی آشنای صاحبدرد

كنون كه هر كس اسیر هوای نفسانیست…كسی چگونه شناسد ، بهای صاحبدرد

بكوی دلشدگان رو ، چو حاجتی داری…كه مستجاب تر آید دوای صاحبدرد

مخواه از نی دلسوخته سرود امید…ز سینه ، خسته بر آید صدای صاحبدرد

مقام درد ببین ، با هنر بخوانندش…كسی كه خوب در آرد ، ادای صاحبدرد

هزار تجربه كردیم ، غیر درد نبود…بدرد خانه گیتی ، شفای صاحبدرد

طلای رنگ مرا بین و اعتبار مرا…كه با خبر شوی از كیمیای صاحبدرد

از آن امید بدرمان درد ها دارم….كه چرخ پر بود از وای وای صاحبدرد

مدار چرخ،به کجداریش نمی ارزد…دو روز عمر،به این خواریش نمی ارزد

سیاحت چمن عشق،بهر طایر دل…به خستگی و گرفتاریش نمی ارزد…

نوازش دل رنجیده ام مکن ای عشق…که خشم یار به دلداریش نمی ارزد

به نقش ظاهر این زندگی،چه می کوشید…بنا شکسته،به گلکاریش نمی ارزد

بگو به یوسف کنعان،عزیز مصر شدن…به کوری پدر و زاریش نمی ارزد

در این زمانه مجویید از کسی یاری…که خود به منت آن یاریش نمی ارزد

 

من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبیری مرا…منكه بیزارم ز كارگل ، چه تزویری مرا
منكه سیرابم چنین از چشمه ی جوشان عشق…خلق اگر با من نمی جوشد ، چه تاثیری مرا
منكه با چشم حقارت عالمی را بنگرم…سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثیری مرا…

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها…من یكرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازیها
زرنگی، نارفیقا! نیست این، چون باز شد دستت…رفیقان را زپا افكندن و گردن فرازیها
تو چون كركس، به مشتی استخوان دلبستگی داری…بنازم همت والای باز و بی نیازیها
به میدانی كه می بندد پای شهسواران را…تو طفل هرزه پو، باید كنی این تركتازیها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل….من و از كس بریدنها، تو و ناكس نوازیها

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن…من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن…با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را…محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

من مرغ خوش آواز این شهرم می دانم می دانی…کز رنج این خاموشی می گریم در خلوت پنهانی

از جان ما چه خواهی ای دست بیرحم زمونه…تا کی به تیر ناحق می گیری قلب ما نشونه

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را…محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن…من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

 

به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی ؟…تو بیقراری دلهای بیقرار ، چه دانی ؟

نه عاشقی که بسوزی، نه بیدلی که بسازی…تو مست باده نازی ، از این دو کار ، چه دانی ؟

هنوز غنچه نشکفته ای به باغ وجودی…تو روزگار گلی را که گشته خوار چه دانی ؟

تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران…تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی ؟

چو روزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته…ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی ؟

درون سینه نهانت کنم زدیده مردم…تو قدر این صدف ای در شاهوار ، چه دانی ؟

تو سربلند غروری و من خمیده قد از غم…ز بید این چمن ای سرو باوقار چه دانی ؟

تو خود عنان کش عقلی و دل بکس نسپاری…زمن که نیست ز خود هیچم اختیار ، چه دانی ؟

بر دوش من این عمر ، وبال است وبال است…سودای وصال تو محال است محال است

تقریر کمال تو ، جنونست جنونست…تصویر جمال تو ، خیال است خیال است

هر جود که با ترک وجود است ، وجود است…هر بود که با ترس زوال است ، زوال است

ما در نظر یار حقیریم حقریم…اقرار بنقص ، عین کمال است کمال است

حال دل ما ، هیچ مپرسید مپرسید…بشنیدن این قصه ، ملال است ملال است

خون دل عشاق ، بنوشید بنوشید…این باده به هر بزم ، حلال است حلال است

تنها نه گدایان سر کوچه ملولند…هر چیز بخواهید ، سوال است سوال است

 

دردا که درد عشق تو از گفت و گو گذشت           وز عمر من مپرس که آبی ز جو گذشت

افسانه ی امید محال من ای دریغ            آنقدر شکوه داشت که از های و هو گذشت

هر کس نشان من ز تو پرسد همین بگوی               دیوانه ای که عاقبت از آبرو گذشت

اکنون حریف مستی من در زمانه نیست           ساقی به هوش باش که کار از سبو گذشت

تطهیر شرط اول ذکر است در نماز          عشق آن عبادتی است که از هر وضو گذشت

دامان من ز قید تو ای عمر پر فریب        رنگین چنان شده است که از شست و شو گذشت

من کیستم به دام تو ای چرخ واژگون          دریا دلی که از سر هر آرزو گذشت