گزیده ای از مهدی فرجی

گزیده ای از مهدی فرجی

حسرتی بود دلم، حیف که آغاز نشد           ماند بر شاخه ی ترسویی و پرواز نشد

ماند در کودکی شرم و هی بازی کرد          خواست هی قهر کند، بغض کند، ناز نشد

مثل صندوقچه ای حرف دلم پنهان بود       در گوشی به همه گفتمش و راز نشد

عشق، مثل همه یکبار سراغم آمد         ماند در حنجره، پرپر شد و آواز نشد

عمری از درد، غزل گفتم و در چشم همه       جز همین آدمک قافیه پرداز نشد

من همان پنجره ی رو به خیابان بودم     که شبی بسته شد و رو به کسی باز نشد…

شعر

Pages: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

Pages ( 1 of 24 ): 1 2 ... 24بعدی »