گزیده ای از هما میر افشار

گزیده ای از هما میر افشار

برو ای عشق میازارم بیش-از تو بیزارم و از کرده خویش-من کجا این همه رسواییها ؟-دل دیوانه و شیداییها؟

من کجا این همه اندوه کجا؟-غم سنگین چنان کوه کجا؟-شب طولانیها و بیداریها-تب سوزنده و بیماریها

دیده شادی من کور نبود-خنده از روی لبم دور نبود-من پرستوی بهاران بودم-عالمی روح و دل و جان بودم

تا تو ای عشق به دل جا کردی-سینه را خانه غم ها کردی-سوختی بال و پر و جانم را-آرزوهای فراوانم را

می گریزم ز تو ای افسونگر-دست بردار از این دل دیگر-دل من خانه رسوایی نیست-غم من نیز تماشایی نیست

کودک مکتب تو جانم سوخت-آتشی بود که ایمانم سوخت-عشق من گرم دل و جانش کرد-شعر من رخنه به ایمانش کرد

چشمم آموخت به او مستی را-پا نهادن به سر هستی را-بافت با تار امیدم پودش-برد از یاد نبود و بودش

آنچه از دیگر یاران نشنید-از لب پر گوهر من بشنید-بوته خشک بیابانی بود-غافل از عالم انسانی بود

اشک شب گشتم و آبش دادم-سنبلش کردم و تابش دادم-آنچه در جان و دلم بود صفا-ریختم در دل و جانش ز وفا

رشته مهر به پایش بستم-تا بگیرد ز محبت دستم-تا بتی ساختم از روی نیاز-شد مرا مایه امید دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود-در محبت گرو جانش بود-روز او بی رخ من روز نبود-به شبش شمع شب افروز نبود

قصه می گفت ز بیماری دل-ز غم هجر و گرفتاری دل-زان که شب تا به سحر بیدار است-از پریشانی دل بیمار است

باورم شد که گرفتار دل است-بس که می گفت بیمار دل است-عشق رویایی او خامم کرد-شور و دیوانگی اش رامم کرد

پای تا سر همه امید شدم-شعله ور گشتم و خورشید شدم-نرگس فتنه گرش رامم شد-عشق او منبع الهامم شد

پر از او بودم . جادو بودم-یا نمی دانم خود او بودم-نقش او بود همه اشعارم-خنده هایم نگهم گفتارم

خوب چون دید گرفتار دلم-آفتی شد پی آزار دلم-قصه عشق فراموشش شد-کر ز گفتار دلم گوشش شد

عهد و پیمان همه از یاد ببرد-دفتر عشق مرا باد ببرد-رنگ اندوه ز چشمانش رفت-لطف و پاکی ز دل و جانش رفت

شد سرا پا همه تزویر و ریا-مُرد در سینه او مهر و وفا-دیگر او مایه امیدم نیست-آرزوی دل نومیدم نیست

آه ای عشق ز تو بیزارم-تا ابد از غم دل بیمارم-برو ای عشق میازارم بیش-از تو بیزارم و از کرده خویش.

تو می ایی-یقین دارم كه می ایی-زمانی كه مرا در بستر سردی میان خاك بگذارند تو می ایی.

یقین دارم كه می ایی.پشیمان هم…-دو دستت التماس امیزمی اید به سوی من ولی پر می شود از هیچ

دستی دست گرمت را نمی گیرد.صدایت در گلو بشكسته و الوده با گریه-بفریادی مرا با نام میخواند و می گویی كه اینك من

سرم بشكن-دلم را زیر پا له كن-ولی برگرد…

همه فریاد خشمت را بجرم بی وفایی ها-دورنگی ها-جدایی ها بروی صورتم بشكن

مرو ای مهربان بی من كه من دور از تو تنهایم!-ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند.

لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند.دگر ان سینه ی پر مهر ان سد سكندر نیست كه سر بر روی ان بگذاری و درد درون گویی

تو می ایی زمانیكه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد-هراسان-هر كجا-هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید-مبادا بر نگاه دیگری افتد.

دو چشم من تو را دیگر نمی خواند-محالست اینكه بتوانی بر ان چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و ارزو ریزی

نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی-بلبهایم كلام شوق بنشانی.

محالست اینكه بتوانی دوباره قلب ارام مرا-قلبی كه افتادست از كوبش بلرزانی/برنجانی-محالست اینكه بتوانی مرا دیگر بگریانی.

تو می ایی یقین دارم ولی افسوس ان پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاكست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی ارد-بدیوار بلند پیكر گرمت نمی پیچد-

جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند و در اغوش سر گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های ان زیبا لباس اخرینش نرم میلغزد.

جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو…دگر ان دستها هرگز بر ان گیسو نمی لغزد-پریشانش نمی سازد-دلی انجا نمی بازد.

تو می ایی یقین دارم.تو با عشق و محبت باز می ایی ولی افسوس…ان گرما بجانم در نمیگیرد-بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد.

یقین دارم كه می ایی.-بیا ای انكه نبض هستیم در دستهایت بود.دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.

بیا ای انكه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی بگلدان دل پاكیزه ی گرمم برویانند.

یقین دارم كه می ایی-بیا-تا اخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد.

نگاهت غرق در اشك پشیمانی بروی پیكرم باشد.دلت را جا گذاری شاید انجا-تا كه سنگ بسترم باشد!

Pages: 1 2 3 4 5 6 7

Pages ( 1 of 7 ): 1 2 ... 7بعدی »