گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

شعر

من تماشای تو میکردم و غافل بودم

کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

ایلویِ نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت      پرده ی خلوت این  غمکده بالا زد و رفت 

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد    خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد     آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد    که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد    چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند    آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش      عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

گر خون دلی بیهوده خوردم خوردم         چندان که شب و روز شمردم مردم

آری همه باخت بود سرتاسر عمر             دستی که به گیسوی تو بردم بردم

 

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست   آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست
 این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم     که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
 آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر         انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت          آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
 این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست        گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
 رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید           علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
 صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع     لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد       هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز         ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

مژده بده ، مژده بده ، ایلویی پسندید مرا-سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم-یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز-کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من-آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او -تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک-گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند-رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم-بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او-باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم-تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

به كویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم-به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكین-به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشیدم-زكویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یك آوردند از سودای خود سودی-زیان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم

 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی- به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كویت-بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشكی و رفتم در گذر از من-از این ره بر نمیگردم كه چون شمع سحر رفتم

تو رشك آفتابی كی به دست سایه می آیی-دریغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست -تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم -پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید -حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید -همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه-ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت -گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل-هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر -وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

با این دل ماتم زده آواز چه سازم    بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم

 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز           با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات         با این همه افسونگری و ناز چه سازم

 خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود    از پرده در افتد اگر این راز چه سازم

 گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز           با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم

 تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست    از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

 ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود    دو از تو من دل شده آواز چه سازم

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

شبی که آواز نی تو شنیدم  چو آهوی تشنه تو دویدم  دوان دوان تا لب چشمه رسیدم   نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی  که رخ نمی نمایی  از آن بهشت پنهان   دری نمی گشایی
من همه جا، پی تو گشته ام  از مه و مهر نشان گرفته ام   بوی تو را ز گل شنیده ام   دامن گل از آن گرفته ام
دل من سرگشته توست   نفسم آغشته توست  به باغ رویاها چو گلت بویم   بر آب و آیینه چو مهت جویم
در این شب یلدا ز پی ات پویم   ز خواب و بیداری سخنت گویم
مه و ستاره درد من می دانند   که همچو من پی تو سر گردانند  شبی کنار چشمه پیدا شو   میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی  که رخ نمی نمایی  از آن بهشت پنهان   دری نمی گشایی

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری             نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد        که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان        که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی            چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند       دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد        دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست       تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟       که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی      بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم          منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر             که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها            بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت-در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد  -تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت-قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت -گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی-پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید -قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول-چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 همنوای دل من بود به تنگام قفس-ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

دل چون توان بریدن ازو مشکل است این -آهن که نیست جان من آخر دل است این

من می شناسم این دل مجنون خویش را -پندش دگر مگوی که بی حاصل است این

جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم -پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این

گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست -ای وای بر من و دل من ، قاتل است این

منت چرا نهیم که بر خاک پای یار-جانی نثار کردم و ناقابل است این

اشک مرا بدید و بخندید مدعی -عیبش مکن که از دل ما غافل است این

پندم دهد که سایه درین غم صبور باش -در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

 

ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من-فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من

مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند -که آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من

شراب خون دلم می خوری و نوشت باد-دگر به سنگ چرا می زنی پیاله ی من

چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن-که نیست ساز تو را زهره سوز ناله ی من

.

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم-آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست-تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست-از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ -لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار-بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد -ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

باری امید خویش به دلداری ام فرست-دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز-صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم-ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم

ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی-که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم

بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل-چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم

ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم-مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم

بکن هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل-مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی-فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست-می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت-ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست-هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین-یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت-بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است-حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع-زین داستان که با لب خاموش می کنی

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟-ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم-ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من-ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد-که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ امید-که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود-مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان-که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من-که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم-زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم -کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

به پایداری آن عشق سربلند قسم -که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

ای عشق همه بهانه از توست-من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی-وین زمزمه ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم-این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان-در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست-ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟-طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست-مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟-کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟-رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام-آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر-کاینجا سر و آستانه از توست

 

به جز باد سحرگاهی كه شد دمساز خاكستر؟-كه هر دم می گشاید پرده ای از راز خاكستر
به پای شعله رقصیدند وخوش دامن كشان رفتند-كسی زان جمع دست افشان نشد دمساز خاكستر
تو پنداری هزاران نی در آتش كرده اند اینجا-چه خوش پر سوز می نالد، زهی آواز خاكستر!
سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی-كنون در رستخیز عشق بین پرواز خاكستر!
هنوز این كنده را رویای رنگین بهاران است-خیال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر
من و پروانه را دیگر به شرح و قصه حاجت نیست-حدیث هستی ما بشنو از ایجاز خاكستر!

هنوزم خواب نوشین جوانی سرگران دارد-خیال شعله می رقصد هنوز از ساز خاکستر
چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم-كه بانگی بر نیاید از دهان باز خاكستر

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

روی تو گلی ز بوستانی دگرست-لعل لبت از گوهر کانی دگرست

دل دادن عارفان چنین سهل مگیر-با حسن دلاویز تو آنی دگرست

ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار-کاین عشق من و تو داستانی دگرست

چو نی نفس تو در من افتاد و مرا-هر دم ز دل خسته فغانی دگرست

تیر غم دنیا به دل ما نرسد-زخم دل عاشق از کمانی دگرست

این ره تو به زهد و علم نتوانی یافت-گنج غم عشق را نشانی دگرست

از قول و غزل سایه چه خواهی دانست-خاموش که عشق را زبانی دگرست

 

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی-چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم-نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات-که بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود-چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق-وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند-تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند-به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست-چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت -دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست -دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت 

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست -صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر -نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست -قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من -به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا -به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت -ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی -گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند-به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند-کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار-دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم-یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود-که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند!

چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟-برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند!

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست-اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند.

 

مهی که مزد وفای مرا جفا دانست-دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست

روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان-چرا که آن گل خندان چنین روا دانست

صفای خاطر آیینه دار ما را باش-که هر چه دید غبار غمش صفا دانست

گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال-که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست

تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق -به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست

ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار-که خاک راه تو را عین توتیا دانست

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود-هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار-وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم-که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز-که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق-کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است-که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید-چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر-که هر که پیش تو ره یافت بازپس نرود

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

ارغوان !  شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من-آسمان ِ تو ،چه رنگ است امروز ؟

آفتابی است هوا؟یا گرفته است هنوز ؟

من ،در این گوشه که از دنیا بیرون است-آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست-آنچه می بینم دیوار است …

آه ! این سخت ِ سیاه، آنچنان نزدیک است-که چو بر می کشم از سینه نفس،نفسم را بر می گرداند …

ره چنان بسته که پرواز ِ نگه-در همین یک قدمی می ماند !

کور سویی ز چراغی رنجور -قصه پرداز ِ شب ِ ظلمانی است

نفسم می گیرد -که هوا هم اینجا-زندانی است !

هر چه با من اینجاست -رنگ ِ رُخ باخته است

آفتابی هرگز -گوشه ی چشمی هم-بر فراموشی ِ این دخمه -نینداخته است ….

اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده-ــ کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده ــ

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد …

ازغوانم آنجاست !؟-ازغوانم تنهاست !؟-ارغوانم دارد می گرید !؟

چون دل من که چنین خون آلود-هر دم از دیده فرو می ریزد ….

تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من-ارغوان ! -شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من ….

ارغوان!- این چه رازی است كه هر بار بهار-با عزای دل ما می آید ؟

 كه زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است-

 وین چنین بر جگر سوختگان- داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین-دامن صبح بگیر- وز سواران خرامنده خورشید بپرس-كی بر این درد غم می گذرند ؟

 ارغوان خوشه خون- بامدادان كه كبوترها- بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا-بر سر دست بگیر-به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب كه هم پروازان–نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار-تو برافراشته باش

شعر خونبار منی-یاد رنگین رفیقانم را- بر زبان داشته باش

 تو بخوان نغمه ناخوانده من-ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی      به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر         تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین          به از این در تماشا که به روی من گشادی؟

تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبزی         نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی              همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی       ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن          نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم       که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

***********

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود، مثلِ امروز که تنگ است دلم؛

پدرم گفت چراغ، و شب از شب پُر شد.

من به خود گفتم یک روز گذشت.

مادرم آه کشید؛”  زود برخواهد گشت”.

ابری آهسته به چشمم لغزید، و سپس خوابم برد.

که گمان داشت که هست این همه درد، در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد.

آری، آن روز چو می­رفت کسی، داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم، معنیِ «هرگز» را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژۀ شوم، خو نکرده­ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال، چشم دارم در راه، که بیایند عزیزانم، آه

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

 

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست

به تو ای دوست سلام

دل صافت نفس سرد مرا آتش زد

کام تو نوش و دلت گلگون باد

بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی

روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست              یار دیرینه من درد و غم رسواییست

عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست                ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست

چه کنم با غم خویش؟             گه گهی بغض دلم میترکد  دل تنگم زعطش میسوزد

شانه ای میخواهم    که گذارم سر خود بر رویش و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم

ولی افسوس که نیست

کاش میشد که من از عشق حذر میکردم                یا که این زندگی سوخته سر میکردم

ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی                  زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟

من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم                           بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم

ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی                 به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟

کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید                  کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید

آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست                       تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟

من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش

دیگر ای بادصبا دست زبختم بردار

خبر از یار نیار

دل من خاک شد و دوش به بادش دادم

مگر این غم زسرم دور شود

ولی انگار نشد

بگو ای دوست چرا دور نشد؟

بِهِل= بگذار؛ رها کن— کسی که بدهی خود را پرداخته یا حساب خود را واریز کرده و قرض و طلبی نداشته باشد.