گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

گزیده ای از هوشنگ ابتهاج

شعر

من تماشای تو میکردم و غافل بودم

کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

ایلویِ نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت      پرده ی خلوت این  غمکده بالا زد و رفت 

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد    خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد     آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد    که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد    چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند    آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش      عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

گر خون دلی بیهوده خوردم خوردم         چندان که شب و روز شمردم مردم

آری همه باخت بود سرتاسر عمر             دستی که به گیسوی تو بردم بردم

Pages: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

Pages ( 1 of 26 ): 1 2 ... 26بعدی »