گزیده ای از وحشی بافقی

گزیده ای از وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید    همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید               مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ                      پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید            شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید         اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت                آن جگر سوخته خسته از این دار برفت

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را…به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل…به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم…که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری…شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری…نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل…کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

شعر

 

نفروخته  خود  را  زِ غمت  باز  خریدیم       آن خطِ  غلامی که   ندادیم،   دریدیم

در دست  نداریم  بجز    خارِ   ملامت         زان دامنِ گُل  کز  چمنِ  وصل  نچیدیم

این راه نه راهیست عنان بازکش ای دل     دیدی که درین یک دو سه منزل چه کشیدیم؟

مانند   سگِ  هرزه   روِ   صید    ندیده       بیهوده    دویدیم   و   چه   بیهود    دویدیم

پیمان به فریبِ همه کس می‌روی از راه     بگذار که  ما  ساده  دلی  چون  تو    ندیدیم

 

 

نیستم  یک  دم زِ درد  و  محنتِ  هجران  خلاص    کو  اجل  تا  سازدم  زین  دردِ  بی  درمان  خلاص؟

کار دشوار است برمن ، وقت کار است ای اجل     سعی  کن  باشد  که  گردانی  مرا  آسان   خلاص

کشتیِ  تابوت  می‌خواهم  که آب  از  سرگذشت تا  به آن کشتی  کنم  خود  را  ازین  توفان  خلاص

چند  نالم بر درش  ای  همنشین ؟   زارم   بکش   کو  رهد از  درد سر ، من گردم از افغان خلاص

بست  پیمان  با  دلِ خُرّم  ازین  غمخانه  رخت      چون  گرفتاری  که خود  را  یابد  از  زندان  خلاص

 

 

در مانده‌ام به دردِ دلِ بی علاجِ خویش       و ز   بَد  مزاجیِ  دلِ کودک مزاجِ خویش

مهر خزانه  یافت دل و جان و هر چه بود     جوید هنوز ازین  ده ویران خراج خویش

جان را مگر  به مشعلهٔ  دل برون  برم        زین روزهای  تیره  و شبهای داج خویش

 

 

تَرکِ  ما  کردی ، برو  همصحبت  اغیار  باش         یارِ ما  چون  نیستی، با هر که خواهی  یار  باش

مست حسنی  با رقیبان میلِ  می خوردن مکن      بد   حریفانند  آنها   گفتمت    هشیار    باش

آنکه  ما  را  هیچ  برخورداری  از  وصلش   نبود      از  نهال وصل او گو غیر برخوردار باش

گر چه می‌دانم که دشوارست صبر از روی دوست چند روزی صبر خواهم کرد گو دشوار باش

صبر خواهم  کرد   پیمان   در  غمِ     نادیدنش       من که خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش  

 

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم…بی‌تابم و از غصهٔ این خواب ندارم

زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود…درمانده‌ام و چارهٔ این باب ندارم

آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب…دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم

ساقی می صافی به حریفان دگر ده…من درد کشم ذوق می ناب ندارم

وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست…غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من…زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت…دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن…زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد…زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید…کامروز ز دیروز بسی زارترم من

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست…کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد…آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت…آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست…اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست…آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

 

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد                    با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد

اینها که من از جفای هجران دیدم                 یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد

پیوستن دوستان به هم آسان است                    دشوار بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست                    از غایت تلخیی که در هجران است

گر کسب کمال می‌کنی می‌گذرد                  ور فکر مجال می‌کنی می‌گذرد

دنیا همه سر به سر خیال است ، خیال                       هر نوع خیال می‌کنی می‌گذرد

می‌خواست فلک که تلخ کامم بکشد             ناکردهٔ می طرب به جامم، بکشد

بسپرد به شحنه فراق تو مرا                  تا او به عقوبت تمامم بکشد

تا بود چنین بود و چنین است جهان                   از حادثه دهر کرا بود امان

بلقیس اگر به ملک جاویدان رفت                     جاوید تو مانی ای سلیمان زمان

 

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست…تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست

هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای…درد محبت است که درمان پذیر نیست

هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد…پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست

بر من کمان مکش، که از آن غمزه‌ام هلاک…بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست

رفتی و از فراق تو از پا درآمدم…باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست

سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو…وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت…چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم…امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیس کبوتر که چو برخاست نشیند…از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صیدِ خود ، از آغاز غلط بود…حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

 

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلط…باختم جان در هوای او غلط کردم غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم عبث…ساختم جان را فدای او غلط کردم غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم خطا…سوختم خود را برای او غلط کردم غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد…جان که دادم در هوای او غلط کردم غلط

از برای خاطر اغیار خوارم میکنی…من چه کردم کین چنین بی اعتبارم میکنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو…گر بگویم گریه ها بر روزگارم میکنی

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای…تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای

نا امیدم بیش از این مگذار خون من بریز…چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ…اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد…گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی…وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان…جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی…گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ

 

منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را…هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را

هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی…عشق می‌داند نکو آداب کار خویش را

غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست…می‌کند بیچاره ضایع روزگار خویش را

صید ناوک خورده خواهد جست، ما خود بسملیم…ای شکار افکن بتاز از پی شکار خویش را

با تو اخلاصم دگر شد بسکه دیدم نقض عهد…من که در آتش نگردانم عیار خویش را

بادهٔ این شیشه بیش از ساغر اغیار نیست…بشکنیم از جای دیگر ما خمار خویش را

کار رفت از دست ،وحشی پای بستی کن ز صبر…این بنای طاقت نااستوار خویش را

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست…مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما…حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند…آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را…هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند…عقل کی منصوبهٔ این نرد می‌داند که چیست

قطره‌ای از بادهٔ عشقست سد دریای زهر…هر که یک پیمانهٔ زین می‌خورد، می‌داند که چیست

وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم…علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید…داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید…گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی…سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم…ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم…بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود…یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت…سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت…یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم…باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او…داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او…شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد…کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر…که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر…بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود…من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست…حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست…نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود…زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به…چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به…مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش…سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست…می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست…بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی…بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است…راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است…اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر…با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود…آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود…چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود…دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم…سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم…ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند…چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش…از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش…غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را…این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند…سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند…غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری…واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت…وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت…با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند…سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

ای گلِ تازه که بویی زِ وفا نیست تو را … خبر از سرزنشِ خارِ جفا نیست تو را

رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تو را … التفاتی به اسیرانِ بلا نیست تو را

ما اسیرِ غم و اصلاً غم ما نیست تو را … با اسیرِ غم خود، رحم چرا نیست تو را؟

فارغ از عاشقِ غمناک نمی باید بود … جانِ من! این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل، چند به رویِ همه خندان باشی … هَمرهِ غیر به گل گشتِ گلستانِ باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی … زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی … یادِ حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفایِ تو کشد؟ … به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود … غیر را شمعِ شبِِ تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود … یار اغیارِ دل آزار نمی باید بود

تشنهِ خونِ منِ زار نمی باید بود … تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کُشته شوم باعثِ بد نامیِ توست … موجبِ شهرتِ بی باکی و خود کامیِ توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد … جز تو کس در نظرِ خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد … هیچ سنگین دلِ بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با منِ بیمار نکرد … هیچکس اینهمه آزارِ منِ زار نکرد

گر از آزردنِ من هست غرض مُردنِ من … مردم، آزار مکش از پی آزردنِ من

جانِ من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است … بر سرِ راهِ تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است … روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زکویِ تو فتادن غلط است … جانِ شیرین به وفایِ تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ عاشق زارت باشم … چون شود خاک بر آن خاکِ غبارت باشم

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست … عاشقِ بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست … خونِ دل رفته زدامانم و تدبیری نیست

از جفایِ تو بدینسانم و تدبیری نیست … چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرحِ درماندگی خود به که تقریر کنم … عاجزم چارهِ من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است … گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است … ترکِ زرین کمر موی میان بسیار است

با لبِ همچو شکر تنگ دهان بسیار است … نه که غیرازتو جوان نیست جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند … قصد آزردنِ یاران موافق نکند …

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو … به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غمِ عشق تو بیمارم و می دانی تو … داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خونِ دل از مژه می بارم و می دانی تو … از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبانِ تو حدیثی نشنودم هرگز … از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نو ع که آزرده شوم از خویت … دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و مِن بعد نیایم من سویت … نکنم بار دگر یادِ قد دل جویت

دیده پوشم زتماشایِ رخِ نیکویت … سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصدِ دلِ آزرده خویش … ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهِ خویش

چند صبح آیم از خاکِ درت شام روم؟ … از سرِ کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم آزرده به دشنام روم؟ …  از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سرانجام روم … نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل بد خو باشد؟ … جان من این روشی نیست که نیکو باشد؟

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی؟ … یار شو با منِ بیمار چه می پرهیزی؟

چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی؟ … بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی … نه حدیثی کنی از یار چه می پرهیزی؟

که تو را گفت به ارباب وفا حرف نزن؟  … چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف نزن؟

درد من کشته شمشیر بلا می داند  … سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند … همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاک بازم همه کس طور مرا می داند … عاشقی همچو نیست خدا می داند

چارهِ من کن و مگزار که بیچاره شوم … سر خود گیرم از کویِ تو آواره شوم

از سر کویِ تو با دیدهِ تر خواهم رفت … چهره آلوده به خونابِ جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیشِ نظر خواهم رفت … گر نرفتم زِ دَرَت شام سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت … نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو منِ زار چو رفتم، رفتم … لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

چند در کویِ تو با خاک برابر باشم؟ … چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ … از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

می روم تا به سجود بت دیگر باشم … باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کِشم ناز تغافل تا کی؟ … طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟

بنده دامن نسرین تو را بنده شوم … ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زن کین تو را بنده شوم  … گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف ناگفتن تسکین تو را بنده شوم … طرز مهجویی آیین تو را بنده شوم

الله الله زکه این قاعده اندوخته ای … کیست استاد تو این را زکه آموخته ای

این همه جور که من از پی هم می بینم  … زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم … همه کس خرم و من درد سرم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم … هستم آزرده بسیار ستم می بینم

خرده بر حرفِ درشت منِ آزرده مگیر … حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم … از تو قطعِ طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم …همه جا قصه درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم … خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است … سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

 

ای همنفسان بودن وآسودنِ ما چیست؟    یاران همه کردند سفر، بودنِ ما چیست؟

بشتاب  رفیقا  که عزیزان  همه  رفتند       ساکن شدن و راه نپیمودن  ما چیست؟

ای چرخ همان گیر که از جورِ تو مردیم        هر دم المی بر الم افزودنِ  ما چیست؟

گر  زخم  غمی  بر جگر  ریش  نداریم        رخساره  به خونِ جگر آلودن  ما چیست؟

پیمان  چو  تغافل زده  از  ما  گذرد  یار       افتادن و بر خاک جبین سودن ما چیست؟

ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن        آنچه او در کار من کردست در کارش مکن

هندوی چشم تو شد می‌بین خریدارانه‌اش           اعتمادی لیک بر ترکان خونخوارش مکن

گر چه تو سلطان حسنی دارد او هم کشوری         شوکت حسنش مبر بی‌قدر و مقدارش مکن

انتقام از من کشد مپسند بر من این‌ستم          رخصت نظاره‌اش ده منع دیدارش مکن

جای دیگر دارد او شهباز اوج جان ماست        هم قفس با خیل مرغان گرفتارش مکن

این چه گستاخی‌ست وحشی تا چه باشد حکم ناز         التماس لطف با او کردن از یارش مکن

ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است       شوینده آلایش هر بود و نبود است

بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی‌ست         مفتاح در گنج طلا خانهٔ جود است

بی گردش خورشید کم و بیش حرارت       کان زر از او هر چه فراز است و فرود است

قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی      در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است

سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش        از هردو عجب اینکه نه بود و نه نمود است

هم عهد در او سود و زیان همه عالم      وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است

در عالم هستی که ز هستی به در آییم     ما را چه زیان از عدم سود وجود است

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

مطرب به نوای ره ما بی‌خبران زن       تا جامه درانیم ره جامه دران زن

آورد خمی ساقی و پیمانه بر آن زد   تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن

زان زخمه که بی‌حوصله از شحنه هراسد       خنجر کن و زخمش به دل بی‌جگران زن

آن نغمه بر آور که فتد مرغ هوایی      زان رشته گره بر پر بیهوده پران زن

بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد      بر طنطنه کوکبهٔ تاجوران زن

این میکده وقف است و سبیل است شرابش       بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن

بگذار که ما بی‌خود و مدهوش بیفتیم        این نعمهٔ مستانه به گوش دگران زن

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی‌هست در این میکده مستیم

ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد     بردار اناالحق سر منصور برآرد

آن می که فروغش شده خضر ره موسی      آتش ز نهاد شجر طور برآرد

آن می که افق چون شودش دامن ساغر           خورشید ز جیب شب دیجور برآرد

آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش      سد مرده سر مست سر از گور برآرد

آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم        ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد

آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده           سد «العطش» از سینه کافور برآرد

آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست         تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

کو مطرب خوش نغمه که آتش اثر آید       کان نغمه برآرد که ز جان دود بر آید

آن نغمه که سر می و میخانه کند فاش         تا زاهد پیمانه شکن شیشه گر آید

آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش       از راه نفس بوی کباب جگر آید

آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش       جان رقص کنان بر سر آن رهگذر آید

آن نغمهٔ شیرین که پرد روح به سویش      مانند مگس کاو به سلام شکر آید

آن نغمهٔ پر حال که در کوی خموشان        هر ناله‌اش از عهدهٔ سد جان به درآید

ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد       بی آنکه چو ما از دو جهان بی‌خبر آید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم      رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم

لای ته خم سندل سر ساخته یعنی          ایمن شده از دردسر کون و مکانیم

چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی      بی‌کیسهٔ بازار چه سود و چه زیانیم

ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم          هر چند که اندر گرو رطل گرانیم

شیریم سر از منت ساطور کشیده        قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم

پروانه‌ای از شعله ما داغ ندارد       هر چند که چون شمع سراپای زبانیم

هشیار شود هر که در این میکده مست است      اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

رندان خرابات سر و زر نشناسند          چیزی به جز از باده و ساغر نشناسند

بی‌خود شده و برده وجود و عدم از یاد         درویش ندانند و توانگر نشناسند

رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ       دور فلک و گردش اختر نشناسند

یابند که در ظلمت میخانه حیات است      آن چشمه که می‌جست سکندر نشناسند

بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند      غیر از می چون خون کبوتر نشناسند

دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه        شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند

هستند شناسای می و میکده چون ما       فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند

ما گوشه نشینان خرابا الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

تا راه نمودند به ما دیر مغان را       خوش می‌گذرانیم جهان گذران را

از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست        نشینده کس آوازهٔ اندوه جهان را

دیری نه ، بهشتی ، ز می و مغبچه در وی        از کوثر و از جام فراغت دل و جان را

آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت         خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را

دیری که سر از سجدهٔ بت باز نیاورد         هرکس که در او خورد یکی رطل گران را

مسجد نه که در وی می و می‌خواه نگنجد         سد جوش در این راه هم این را و هم آن را

غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی        هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ترسا بچه‌ای کز می و جامش خبرم نیست      خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست

کافر شدم از بسکه کنم سجده به پایش        اینست که زناری از او بر کمرم نیست

ناقوس نوازم که مناجات بت اینست          در حلقهٔ تسبیح شماران گذرم نیست

آنجا که صلیب است نمودار سر دار        پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست

گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر           گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست

شیخی پس سد چله پی دختر ترسا      آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست

ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز            تا بستن زنار بگویم خبرم نیست

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

گر عشق کند امر که زنار ببندیم        زنار مغان در سر بازار ببندیم

سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم          تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم

گر صومعه داران مقلد نپسندند         هر چند گشایند دگر بار ببندیم

معلوم که بر دل چو در لطف گشاید        آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم

برلب تری باده و خشک ار نم او حلق        پیداست چه طرف از در خمار ببندیم

آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش      راه سخن مردم هشیار ببندیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمار        آیم به در صومعه زاهد دین دار

در بشکنم و از پس هر پرده زرقی        بیرون فکنم از دل او سد بت پندار

بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر     آرم به در صومعه سد حلقه زنار

مردان خدا رخت کشیدند به یکبار           چیزی به میان نیست به جز جبه و دستار

این صومعه داران ریایی همه زرقند         پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار

می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست         بر مست نگیرند سخن مردم هشیار

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم         حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم

سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول        از شک و گمانی به یقینی نرسیدم

بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته       یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم

گفتند درون آی و ببین ماحصل کار      غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم

گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند         هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم

جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس       آن می‌طلبی گفت که هرگز نچشیدم

دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ      با دردکشان باز به میخانه دویدم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

المنة لله که ندارم زر و سیمی       کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی

شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد         باید ز پی جان خود افروخت جحیمی

نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان        نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی

ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی        یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی

بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور        دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی

ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع      ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی

گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست      سد سال توان زیست به تحریک نسیمی

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه        کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه

خواهم که سر آوازه‌ای از تازه بسازم         کرند به بازار به آواز چغانه

سر کندن و انداختنش را چه توان گفت     مرغی که نه آبی طلبیده‌ست و نه دانه

در عهد که بوده ست که یک بار شنوده‌ست       تاریخ جهان هست فسانه به فسانه

بلبل هدف تیر نمودن که پسندد      خاصه که بود بلبل مشهور زمانه

جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم       ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

ساقی سخن مست دراز است ، بده می         تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

گر شکوه‌ای آمد به زبان بزم شراب است       باید که بشویند ز دل عالم آب است

زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد        آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است

ابری برسد روزی و جانش به تن آید        آن ماهی تفسیده که در آب سراب است

گر قهقهه‌اش نیست مخوان مرغ به کویش          آن کبک که آرامگهش جای عقاب است

پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک        تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است

وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می         وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است

کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند         خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

میخانه که پرورده‌ام از لای خم او          بادا سر من خاک ته پای خم او

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه            آن خشت که بوده ست به بالای خم او

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح         خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید          بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید      آبی که زند موج ز دریای خم او

در زردی خورشید قیامت به خود آییم         ما را که صبوحی‌ست ز صهبای خم او

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید      کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید

آن ساقی باقی که پی جرعه کش او       خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید

آن درد که در میکده او به سفالی ست         لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید

خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش           آن کس که سدش بنده زرین کمر آید

در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه        بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید

گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند          آن وقت که آواز خروس سحر آید

گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت            مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

 

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد     من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم      که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم        چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان     همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده       به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق       بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن      که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد

 

مژدهٔ وصل توام ساخته بیتاب امشب        نیست از شادی دیدار مرا خواب امشب

گریه بس کرده‌ام ای جغد نشین فارغ بال      که خطر نیست در این خانه ز سیلاب امشب

دورم از خاک در یار و ، به مردن نزدیک      چون کنم چارهٔ من چیست در این باب امشب

بسکه در مجلس ما رفت سخن ز آتش شوق      نفسی گرم نشد دیدهٔ احباب امشب

شمع سان پرگهر اشک کناری دارم       وحشی از دوری آن گوهر سیراب امشب

دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها           به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها

رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی        مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها

به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم        عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها

به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد        نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها

شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی      که می‌کرد از طریق مهر ما را غمگساریها

 

ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار          من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار

چند ما را ز جفای تو دود اشک به روی         ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار

از جفاگر غرضت ریختن خون من است       پا کشیدم ز جهان تیغ بکش دست برآر

گشت بر عکس هر آن نقش مرادی که زدم          جرم بازنده چه باشد که بد افتاد قمار

فلک از رشتهٔ تدبیر نگردد به مراد     نافه را تار عناکب نتوان کرد مهار

داغ اندوه مرا باز مپرسید حساب        نیست آن چیز کواکب که درآید به شمار

گر فلک مرهم زنگار کنم کافی نیست        بسکه این سینه ز الماس نجوم است فکار

سنگباران شدم از دست غم دهر و هنوز        بخت سر گشته‌ام از خواب نگردد بیدار

چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبور      چند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار

می‌روم داد زنان بر در دارای زمان          آنکه بر مقصد او دور فلک راست مدار

آصف ملک جهان خواجهٔ با نام و نشان        سایهٔ مرحمت شاه سلیمان آثار

چرخ پیش نظر همت او پاره مسی‌ست        که درین مهره گل گشته نهان در زنگار

آنکه چون‌گل به هواداری او خندان نیست        که درین مهرهٔ گل گشته نهان در زنگار

آنکه چون گل به هواداری او خندان نیست      هست با سبزه گلنار مدامش سر و کار

لیک زهری که بود در ته جامش سبزه      لیک خونی که بود بر سر داغش گلنار

توسن قدر تو زان سوی فلک تا بجهد        سدره‌اش رایض اندیشه کند میخ جدار

رشک احسان تو زد در دل دریا آتش      هست دود دل دریا که شدش نام بخار

نیست سر برزده هر گوشه حباب از سر آب        چشم بر راه کف جود تو دارند بحار

گر کمان یک جهت خصم بداندیش تو نیست      از چه رو تیر دو شاخه کندش از سوفار

 

تا به آخر نَفَسم تَرکِ تو در خاطر نیست    عشق،خود نیست اگر تا نَفَسِ آخر نیست

اثر، شیوهٔ منظور کند، هر چه کند              میلِ این فتنه نخست از طرفِ ناظر نیست

عیبِ مجنون مکُن ای مُنکرِ لیلی که زِ دور      حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست

دیده گستاخِ نگاه­ست بر آن مَستِ غرور         در کَمین­گاهِ نظر غَمزه مَگَر حاضر نیست

همه جا جِلوهِ حُسنِ تو و مشتاقِ وصال     همه تن دیده و بر نیم نظر قادر نیست

وحشی آن چشم کَزو نیست تُرا پایِ گُریز      بَست چون پایِ تو بی­سلسله گَر ساحر نیست

 

در این آب و هوا بوی وفا نیست      به چم نرگسِ باغش حیا نیست

ز هم پرواز اگر مرغی فتد دور         قفس باشد به چشمش گلشن حور

گرش افتد به شاخ سرو پرواز    نماید شاخ سروش چنگل باز

رمد طبعش ز فکر آب و دانه         ارم باشد برا و صیاد خانه

نهد گل زیر پا آسیب خارش          نماید آشیان سوراخ مارش

نه ذوق آنکه افشاند غباری        کشد مرغوله ای در مرغزاری

نه آن خاطر که برآزاده سروی      کند بازی به منقار تذوری

ز باغ و راغ در کنجی خزیده          سری در زیر بال خود کشیده

دل شیرین که مرغی بسته پر بود          پرش ساعت به ساعت خسته تر بود

ز بس غم شد بر آن مرغ غم آهنگ        سرا بستان خسرو چون قفس تنگ

دگر مرغان پر اندر پر نواساز       غم دل بسته او را راه پرواز

ز ناخوش بانگ آن مرغان گستاخ             بر آن شد تا پرد زان گوشهٔ کاخ

نهد بر شاخساری آشیانه           شود ایمن از آن مرغان خانه

ز کار خویش بردارد شماری            کند کاری که ماند یادگاری

به پرگاری کشد طرح اساسی         که از کارش کند هر کس قیاسی

به شغلش خویش را مشغول دارد          ز خسرو طبع را معزول دارد

یکی را از پرستاران خود خواند          کشید آهی و اشک از دیده افشاند

که دیدی آشناییهای مردم           به مردم بی‌وفاییهای مردم

بنامیزد زهی یاری و پیوند          عفا اله ز آنهمه پیمان و سوگند

چه تخمی‌رست از آب و گل من            دلم کرد این، که لعنت بر دل من

تو او را بین که مارا خواند بر خوان        خودش فرمود دیگر جا به مهمان

به بازارشکر خود کرده آهنگ           مرا اینجا نشانده با دل تنگ

چه اینجا پاس این دیوار دارم          همانا فرض‌تر زین کار دارم

به خسرو ماند این بستان سرایش           موافق نیست طبعم را هوایش

دراین آب و هوا بوی وفا نیست         به چم نرگس باغش حیا نیست

فقیر آن بلبلی، مسکین تذوری          که اینجا با گلی خو کرد و سروی

یک نزهتگهی خواهم شکفته          غزالی هر طرف بر سبزه خفته

نم سرچشمه‌ها پیوسته با نم        بساط سبزه‌ها نگسسته از هم

صفیر مرغکان بر هر سر سنگ        گلش خوشرنگ و مرغانش خوش آهنگ

چنین جایی برای من بجویید            بپویید و رضای من بجویید

کزین مهمان نوازیهای بسیار           بسی شرمنده‌ام از روی آن یار

به این مهمانی و مهمان نوازی         توان صد سال کردن عشقبازی

بزرگی کرد و مهمان را نکو داشت        چنین دارند مهمان را که او داشت

فرو نگذاشت هیچ از میزبانی       که برخوردار باد اززندگانی

چه زهر آلود شکرها که خوردیم          چه دندانهاکه بر دندان فشردیم

زهی مهمان کش آن صاحب سرایی        که آید در سرایش آشنایی

کند از خانه و مهمان کرانه        گذارد خانه با مهمان خانه