گزیده ای از پرویز وکیلی

گزیده ای از پرویز وکیلی

 

آسمان چشم او آیینه ی کیست ،آن که چون آینه با من روبرو بود

درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد ،سرنوشت این جدایی دست او بود

گریه مکن که سرنوشت ،گر مرا از تو جدا کرد ،

عاقبت دلهای ما ،با غم هم آشنا کرد ،با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست ،آنکه با من روبرو بود

درد و نفرین بر سفر ،این گناه از دست او بود ،این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من ،روزگارت شادمان باد ،ای درخت پرگل من ،نو بهارت ارغوان باد

ای ایلو! ای دلت خورشید خندان ،سینه تاریک من ،سنگ قبر آرزو بود ،سنگ قبر آرزوی تو بود

آنچه کردی با دل من ،قصهُ سنگ و سبو بود ،من گلی پژمرده بودم ،گر تو را صد رنگ و بو بود

ای دلت خورشید خندان ،سینه تاریک من ،سنگ قبر آرزو بود ،سنگ قبر آرزو بود

 

هوس یاری مکن، تو ای ناکام . دل دیوانه

با غم دیرینه ام، به مزار سینه ام،بخواب آرام ، دل دیوانه

با تو رفتم بی تو باز آمدم، از سر کوی او ، دل دیوانه

پنهان کردم در خاکستر غم،آن همه آرزو ، دل دیوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی،تو مرا با عشق او آشنا کردی

پس از این زاری مکن، هوس یاری مکن،تو ای ناکام . دل دیوانه

 

خـاطـرت آیـد کـه آن شــب ،از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم ،بـر تــن ســـرد درخـتـان ،یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی ،نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد ،نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت ،که تورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم ،بـوسه پـژمـرده گـشـتـه ،بـی تـو از ایـن زنـدگـانی ،قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی ،دلــم دریــای درد اســت ،چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن ،نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور ،گـر دلـم را شـکـسـتـــی ،خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر ،هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی

 

در شب بیماری من آنکه چون بختم رمیده،  می رسد از ره پریشان چاک پیراهن دریده

 می نشیند در کنارم گویی بنشیند سپیده،  سر به بالینم گذارد چون شاخه ی گل خمیده

 آنکه برده رنج بسیار از پی آزردن من، این زمان لرزد دل او از خیال مردن من

 گویم ای مه تا سپیده بمان از وفا بنشین کنارم، گو چه حاصل گر نشینی بعد مرگم بر مزارم

 گویمش ای نازنینم خوش نشستی در کنارم، کرده ای از من عیادت ای طبیب غم گسارم

 سر به بالین تو امشب سوزد از آتش لب من، اشک چشمانت ببارد ژاله ها بر دامن من

 

آدما از آدما زود سیر میشن، آدما از عشق هم دلگیر میشن

آدما رو عشقشون پا میذارن، آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمیخوای خوب میدونم، تو كتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته، اون همه دیوونگی ها یادته

تو میگفتی كه گناه مقدسه، اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدمای روزگار، چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم، من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمیخوای بمونی توی این خونه، چشم تو دنبال چشمای اونه

همه ی حرفای تو یك بهونست، اون جهنمی كه میگن این خونست

 

از لبانم می تراود بوی فریاد، دیگر اكنون روز بدرود روز بیداد

بوی زلفت زیر باران، بوی ابر گریه آلود در بهاران

در تو بوی بی وفایی، مرگ روز آشنایی

بوی خون بوسه های عاشقانه، بوی تلخ یك وداع جاودانه

بی تو هرجا بی قرارم، گریه كن ای چشم غمگین سوگوارم

 

ساقی بخدا، خون شد دل ما، كو جام شرابم

زین چشم ترم، سوزد جگرم، سر مست و خرابم

بت عشوه گرم، بنشین به برم، بنشین ای جانم

شده ام نگران، تو چرا نگران، از خود برانم

ساقی دلم شكستی، آخر تو هم كه مستی، كمتر گو, افسانه، جام دگر, پیمانه

ساقی دست من بر دامان تو، جانم قربان آن چشمان تو

پر كن بار دگر پیمانه ام، بگذر از دنیا و از غم یكدم

 

مرد سرگردانه این شهرم ،همدمی گم گشته را جویم

قصه ها دارد دل تنگم ،بشنو امشب قصه میگویم

یك شب از شبهای تابستان ،ناشناسی از سفر آمد

با نگاه پر غرور خود ،آتش رو در دخت جانم زد

دور از آن دنیای تاریكی ،ما دو مرغ همسفر بودیم

غافل از اندیشه ی فردا ،روز و شب با هم بدر بودیم

یك شب بارانی پاییز ،آسمون رنگ جدایی زد

او سفر كرد از دیار من ،پا به عشق و آشنایی زد

مانده ام تنها و سرگردان ،او نشان از من نمی گیرد

رفته ام از یاد او اما ،یاد او در من نمیمیرد

 

فتاده در خیال مان ،جدایی های بسیاری ،نه یك نامه نه پیغامی ،نه امیدی به دیداری

فتاده در خیال مان ،هزاران صحرا ،هزاران كوه سنگین دل ،هزاران دریا

خوشا بر آن پرستویی كه پر میگیرد ،به آسانی شبی راه سفر میگیرد

به چشم من تو چون خورشیدی ،همه نوری همه امیدی

به هر جا رفتی مبر از یادم ،كه من هم هر دم به یادت شادم

 

روزی من و تو ای جان همچون كبوترها ،سر می نهادیم با هم در بستر پرها

در گشاده همره مرغان خوش آواز ،گه به كوهستان و گه به صحرا در پرواز

جلوه ی زندگی ها در چشم هم میدیدیم ،چون به شب میرسیدیم كنار هم میارمیدیم

تا نسیمی میوزید ،آشیانه میلرزید ،ما ز بیم جان خود بر سر هم پر میكشیدیم

اكنون از هم روگردانیم ،نه من نه تو نمیدانیم ،چو شد كه آشنا گشتیم ،روز دیگر جدا گشتیم

هركس كه دلدار مرا ،از من جدا كرد ای خدا ،خواهم بسوزانی دلش ،سازی ز دلدارش جدا

اكنون از هم رو گردانی ،نه من نه او نمیدانیم ،چو شد كه آشنا گشتیم ،روز دیگر جدا گشتیم

 

زمونه ای شده که کَس وفا نداره ،شراب کهنه مستی و صفا نداره

اهل دلی ز حال دل خبر نداره  ،دعای عاشقونه هم اثر نداره

زمونه ای شده که بوسه سرد سرده  ،گلهای سرخ عاشقونه زرد زرده

تو این زمونه من خریدار تو بودم ،دیوونه ای بودم گرفتار تو بودم

زمونه ای شده پر از غم جدایی ،کسی نمیخونه نوای آشنایی

عاشق تو این زمونه غمخواری نداره ،افسانه مجنون خریداری نداره

زمونه ای شده که مست دل شکسته ،بر خاک ساغر و پیاله ها نشسته

تو این زمونه من خریدار تو بودم ،دیوونه ای بودم گرفتار تو بودم

دل من مست میخونه هاه دل من  ،شراب سرخ پیمونه هاه دل من

تو بودی که با او وفا کردی ،مرا با غمش آشنا کردی

ببین این دل منو تا کجا میکشونه ،غم او جانمو آخر به لب میرسونه

مرا دل اسیر بلا کرده  ،میون رغیبون رها کرده