گزیده ای از یغما گلرویی

گزیده ای از یغما گلرویی

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود،این همه رنگِ قشنگ از کفِ دنیا برود

هر که معشوقه برانگیخت گوارایش باد،دلِ تنها به چه شوقی پیِ یلدا برود ؟!

گله ها را بگذار،ناله ها را بس كن

روزگار گوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی،زندگی چشم ندارد كه ببیند اخمِ دلِ تنگِ تو را

فرصتی نیست كه صرف گله و ناله شود،تا بجنبیم تمام است… ! تمام … !

مِهر دیدی كه به برهم زدن چشم گذشت،

یا همین سال جدید،باز كم مانده به عید،این شتابِ عُمر است

من و تو باورمان نیست كه نیست،زندگی گاه به كام است و بس است؛

زندگی گاه به نام است و كم است؛زندگی گاه به دام است و غم است؛

چه به كام و،چه به نام و چه به دام

زندگی معركه همت ماست، زندگی می گذرد…

زندگی گاه به نان است و كفایت بكند؛ زندگی گاه به جان است و جفایت بكند‌؛

زندگی گاه به آن است و رهایت بكند؛

چه به نان و چه به جان و چه به آن

زندگی صحنه بی تابی ماستزندگی می گذرد…

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛

زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛

زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛

چه به راز و  چه به ساز وچه به ناز

زندگی لحظه بیداری ماست زندگی می گذرد…

 

هرگز نگو خداحافظ!خداحافظی با توسلام گفتن به در به دری هاست

و در آغوش کشیدنتمام تنهایی ها،ترس ها،سرگشتگی ها…

هرگز نگو خداحافظ!خداحافظی با تو،منجمد شدن قلب هجده ساله ای ست

که نام تو را آواز می دادبه تپیدن های خود…در الوداع هر دیدار

پی واژه ای می گردمبه جای خداحافظ،تا با آن بباورانم به خود

که دوباره دیدنت محال نیست! حرفی شبیه می بینمت،تا بعد،به امید دیدار…

حرفی که نجاتم دهد از هراس دوباره ندیدن تو!

به من که عمریلبریز بوده ام از سلام های بی جوابهرگز نگو خداحافظ…

 

اگر شبی فانوس نفس‌های من خاموش شد،اگر به حجله آشنایی،

در حوالی خیابان خاطره برخوردی،و عده ای به تو گفتند:

-کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!تو حرفشان را باور نکن!

تمام این سال‌ها کنار من بودی!کنار دلتنگی دفاترم!در گلدان چینی اتاقم!

در دلم…تو با من نبودی و من با تو بودم!

مگر نه که با هم بودن،همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب،شعرهای نو سروده باران و بوسه را برای تو خواندم!

هر شب، شب بخیری به تو گفتم و جواب ِ تو را،از آن سوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،هم‌صحبت ِ تمام دقایق تنهایی من بود!

فرقی نداشت که فاصله دست‌هامانچند فانوس ِ ستاره باشد،

پس دلواپس ‌انزوای این روزهای من نشو،اگر به حجله ای خیس

در حوالی خیابان خاطره برخوردی!

 

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!

گیتارهای آندولسی به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا

پا به پاشان بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت در غرناطه ریتم بگیرد.

سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند

هنگامِ فکر کردن به دختری در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت» که هرگز پیر نخواهد شد.

«چاپلین» و «هیتلر» با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند

تا اولی بر پرده‌ی جادو جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد

و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود تا به کودکان بیاموزد

سرخوردگیِ نمره نیاوردن را بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.

چاقوی سلاخی هم در دستِ «فرمان» که نباشد

می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند در کنارِ حوضِ تابستان.

سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند

و مردِ خانه برای چند دقیقه نقش امیرزاده‌ای را بازی کند

که با یک دمپایی شاهزاده‌ی قصه را از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.

حتا «کیهان» با دروغ‌هایش به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد

و «ملا عمر» هم به دردِ لای جِرزِ دیوار.

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!

من به این دردِ می‌خورم که شب‌ها رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب:

غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها، زمزمه‌های زیر لبت و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را

تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح… تو هم با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات

به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری!

 

از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر، تا درخت‌های دودگرفته‌ی خیابانِ پهلوی ِسابق

دوباره جوانه بزنند و جوی‌های لب‌ریز بطری‌های خالی آب معدنی از نو طعمِ شیرین آبِ قنات را تجربه کنند.

تا آبی شود این آسمانِ خاکستری و تابلوهای نمایش‌گرِ آلوده‌گی هوا از خوشی  به رقص در بیایند.

از خانه بیرون بیا! بگذار نیمکت‌های آن پارک قدیمی با یک‌دیگر به جنگ برخیزند

تا تو قهرمانشان را انتخاب کنی  برای نشستن.

بگذار کودکان پشتِ چراغ قرمز‌ها تمام اسفندهاشان را در آتش بریزند از شوقِ آمدنت!

بگذار فواره‌های تمام میدان‌ها  دوباره قد بکشند و در تک تکِ کوچه‌ها بوی گل‌سرخ بپیچد.

بی‌تو این شهر متروک است و تنها کلاغ‌های خاکستری آسمانش را هاشور می‌زنند.

شهر و دیاری که بر دو پا راه می‌روی و مرزهای وطنم از عطرِ نفس‌های تو آغاز می‌شود!

از خانه بیرون,از خانه ی اندوه تا خلاصم کنی از تبعید در شهری که زادگاهِ من است!!

بیا به غار برگردیم! به بدوی‌ترین بوسه‌ها  که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند…

تا عریانی، زننده به حساب نیاید و زیباترین هدیه‌ی جهان آتشی باشد که یک روز را

صرف روشن کردنش کنم برای تو…  بیا به غار برگردیم! به روزگاری که

مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت  و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛

دندان‌درد خدا را به یادِ ما می‌آورد و پیدا کردنِ غذا  سفری عظیم به حساب می‌آمد

که به عشق یک لب‌خندت تن می‌دادم به آن…  بیا به غار برگردیم  تا تماشای مهتاب

اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد و سینه‌ریزی از گوش‌ماهی‌ها

که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان با سِتی از برلیان برابری کند…

تصویری از تو را بر دیوار غارمان خواهم کشید تا باستان‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر بدانند انسان کدام عصر

نخستین کاشفِ عشق بود!

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت، ارزش نیست

جواب هم صدایی ها، پلیس ضده شورش نیست

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو  روی مین جا نمی زاره 

همه آزاده آزادن، همه بی درد بی دردن

تو روزنامه نمی خونی نهنگا خود کشی کردن

جهانی رو تصور کن بدونه نفرتُ باروت

بدون ظلم خود کامه بدون وحشتُ طاغوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبا لب از گل و بوسه، پر از تکراره آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نیست، برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانه، تنه هر دونه ی گندم

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

شاکی روزگار منم ، تموم این شهر متهم ، یه حادثه ی چند ساعته،با من میاد قدم قدم ، زخم ها دهن وا می کنن،

وقتی دل از دشنه پُره، دست منو بگیر که پامرو خونِ عشقم می سُره، بگو که از کدوم طرف، میشه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هر کسی، برق فریبو میشه دید،راه ضیافتو به من،دستای کی نشون میده

وقتی که حتی گل سرخ، این روزا بوی خون میده، وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه

وقتی رفاقتا خیانت میشه، محکمه ات رو تو خیابون برپا کن، وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

تمرین مرگ می کنم،تو گود این پیاده رو،یه چیزی انگار گم شده،توی نگاه من و تو،

دارم به داشتن یه زخم،تو سینه عادت می کنم،دارم شبامو با تن،یه مُرده قسمت می کنم

 

هی بازیگر ! گریه نکن ! ما همه مون مثل همیم!  صبحا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم!

یکی معلم می شه وُ یکی می شه خونه به دوش!      یکی ترانه ساز می شه، یکی می شه غزل فروش!

یکی رئیس کارخونه، یکی یه قاتل شرور!      یکی وکیل، یکی وزیر، یکی گدا، یکی سپور!

کهنه نقاب زنده گی تا شب رو صورتای ماس!   گریه های پُشت نقاب مثل همیشه بی صداس!

هر کسی هستی یه دفه قَد بکش از پُشت نقاب!      از رو نوشته حرف نزن، رهاشو از پیله ی خواب!

نقشه ی یه دریچه رُ رو میله ی قفس بکش!       برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش!

کاشکی می شد تو زنده گی ما خودمون باشیم بَس!  تنها برای یک نگاه، حتا برای یک نفس!

تا کی به جای خودِ ما نقاب ما حرف بزنه؟    تا کی سکوت رَج زدن، نقش نمایش منه؟

آی نمایشنامه نویس! نقش من به من بده!      نقش جدال آخرِ تن به تن به من بده!

می خوام همین ترانه رُ رو صحنه فریاد بزنم!     نقابم پاره کنم، جای خودم داد بزنم!

هر کسی هستی یه دفه قَدبکش از پُشت نقاب  از رو نوشته حرف نزن، رهاشو از پیلة خواب

نقشة یه دریچه رُ رو میلة قفس بکش  برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

 

التماست نمی کنم،هرگز گمان نکن که این واژه را،در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا،بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن،ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود،

ساعتی پیش، این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم،به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم،بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی،اما،تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را،بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود،یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟

ها؟،چه می شود؟

 

از یاد نبر که از یاد نبردمت! از یاد نبر که تمام این سال ها، با هر زنگ نابهنگام تلفن از جا پریدم،

گوشی را برداشتم،  و به جای صدای تو، صدای همسایه ای، دوستی، دشمنی را شنیدم!

از یاد نبر که همیشه، بعد از شنیدن آهنگ جان مریم، در اتاق من باران بارید!

از یاد نبر که با تمام این احوال، همیشه اشتیاق تکرار ترانه با من بود!

همیشه این من بودم،که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!

همیشه حنجره ی من، هواخواه خواندن آواز آرزوها بود!

 

داشت می رفت، گفتم بمان، نماند!

با خود عهد بستم که اگر هم آمد، حرفی به او نزنم

او که رفت و نماند، من ماندم و خو گرفتم ، به ماندن بی من!

استکان شکسته، چای را، در خود نگه نمی دارد.

 درخت تبر خورده، میوه نمی دهد.

 صندلی فرسوده، تکیه گاه خسته ای نمی شود.

 تار سیم بریده، گوشه ای را، به خاطر نمی آورد.

من اما، همچنان، سرشار شعرهای عاشقانه ام، برای تو.

چقدر تنهاست .. شعرهایی که

عاشقانه هایش دست به دست می چرخند، به دست تو اما نمی رسند!

برای ایلویم

 

جارِ شادمانه‌ی‌ گنجشکان‌ را روشن‌تر می‌شنوم‌، چرا که‌ تو اینجایی‌ !

شکوه خورشیدُ کف‌کوبی‌ِ برگ‌ها ، پنبه‌های‌ وِلِنگار ابر ،

لَن‌ترانی‌ جوباره‌ی‌ فروتن‌ این‌ همه‌ را خوش‌تر از همیشه‌ می‌بینم ،

چرا که‌ تو اینجایی‌ ! تو آن‌ اشارتِ روشنی‌  که‌ آدم‌ را

به‌ برچیدن‌ سیب‌ِ سَرترین‌ شاخه‌ دعوت‌ کرد ! بهشت‌ را به‌ نیم‌ نگاه‌ تو فروختم‌

تا با تو  بر گستره‌ی‌ خاموش‌ خاک‌ بهشتی‌ نو بیآفرینم‌…

ز تو با عطرها وُ آینه‌ها از تو با خنیاگران‌ دوره گرد از تو با بلوغ‌ پس‌کوچه‌ها

از تو با تنهایی‌ انسان‌ از تو با تمام‌ نفس‌های‌ خویش‌ سخن‌ خواهم‌ گفت !

تو را به‌ جهان‌ معرفی‌ خواهم‌ کرد تا تمام‌ دیوارها فرو ریزند و عشق‌ بر خرابه‌های‌ تباهی‌

مستانه‌ بگذرد ! رسالت‌ دیگری‌ در میانه‌ نیست‌ ! من‌ به‌ این‌ رباط‌ آمده‌ام

تا تو را زندگی‌ کنم‌ و بمیرم …

 برپا…!

  مدرسمون‌ یادم‌ میاد، دیوارای‌ بلندی‌ داشت‌

اما کتونیام منو اسیرِ دیوارا نذاشت

  دلم‌ مث‌ِ یه‌ بادبادك‌ از روی‌ دیوار می‌پرید

فراش‌ِ پیرِ مدرسه‌ به‌ گَردِ من‌ نمی‌رسید

فردا ولی‌ ناظممون‌، بغضمو می‌شكست‌ تو گلو

دستای‌ من‌ می‌ موندن‌ و تركه‌ی‌ خیس‌ِ آلبالو

خطای‌ خون‌ مُرده‌گیو رو كف‌ِ دستام‌ می‌كشید

صدای‌ گریه‌ منو گوشای‌ اون‌ نمی‌شنید

 برپا…!  بگو ای‌ من‌ِ من‌! برجا نشستنت‌ بسه‌!

از روی‌ دیوارا بپر! مدرسه‌ مثل‌ِ قفسه! ‌

 برپا…! بگو ای‌ من‌ِ من‌! ختمِ ترانه‌ روشنه‌!

تركه‌ خیس‌ِ آلبالو، یه‌ جای‌ قصه‌ می‌شكنه‌…

 الا بزرگ‌ شدم‌ ولی‌ دیوارا باز دورِ منن‌،

هنوز برای‌ هر فرار تركه‌ به‌ دستام‌ می‌زنن

 درسه‌ سكوت‌ِ من‌ زنگای‌ تفریح‌ نداره

زلزله‌ ترانه‌هام‌ دیواراشو بَرمی‌داره‌

 با هر ترانه‌ یه‌ دفه‌ از روی‌ دیوار می‌پرم

با هر پَرِش‌ صد نفرو اون‌ورِ دیوار می‌برم

 ‌با اینكه‌ رو دستای‌ من‌ خط‌ِ كبودِ تركه‌هاس

خوب‌ می‌دونم‌ كه‌ مدرسه‌ فردا پُر از نور و صداس

 برپا…! بگو ای‌ من‌ِ من‌! برجا نشستنت‌ بسه‌!

از روی‌ دیوارا بپر! مدرسه‌ مثل‌ِ قفسه!

برپا…! بگو ای‌ من‌ِ من‌! ختمِ ترانه‌ روشنه‌!

تركه‌ خیس‌ِ آلبالو، یه‌ جای‌ قصه‌ می‌شكنه‌

از لاله زار که می گذرم زخمی تر از ترانه ام

تشنه محکومیت یه حکم عاشقانه ام

از لاله زار که می گذرم حسرت گلوله با منه

وقتی که دست تو می خواد تیر خلاصُ بزنه

رفاقت خشم تو با ماشه منتظر می گه

دستای بی صدای ما نمیرسن به همدیگه

فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس

منُ بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم

تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم

نارفیقان! ورق خورد دفتر گذشته ما

قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها

از لاله زار که می گذرم می رسه سال ما شدن

سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من

از لاله زار که می گذرم زخمای کهنه وا می شن

دوباره کوچه ها پر از مردم هم صدا می شن

دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ

میتینگای تک نفره دوباره سایه چماق

وقتی همه بادبادکا بنده حزب باد شدن

عربده های مرده باد یک شبه زنده باد شدن

ما توی پستوی عطش، فیلمِ رهایی می دیدیم

توی تئاترِ زندگی، گریه مونُ می دزدیدیم

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم

تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم

نارفیقان ! ورق خورد دفتر گذشته ما

قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها

جارِ شادمانه‌ی‌ گنجشکان‌ را روشن‌تر می‌شنوم‌،،چرا که‌ تو اینجایی‌ !

شکوه خورشیدُ کف‌کوبی‌ِ برگ‌ها ،،پنبه‌های‌ وِلِنگار ابر ،لَن‌ترانی‌ جوباره‌ی‌ فروتن‌

این‌ همه‌ را خوش‌تر از همیشه‌ می‌بینم ،چرا که‌ تو اینجایی‌ !

تو آن‌ اشارتِ روشنی‌،که‌ آدم‌ را،به‌ برچیدن‌ سیب‌ِ سَرترین‌ شاخه‌ دعوت‌ کرد !

بهشت‌ را به‌ نیم‌ نگاه‌ تو فروختم‌،تا با تو

بر گستره‌ی‌ خاموش‌ خاک‌،بهشتی‌ نو بیآفرینم‌…

ز تو با عطرها وُ آینه‌ها،از تو با خنیاگران‌ دوره گرد،از تو با بلوغ‌ پس‌کوچه‌ها،

از تو با تنهایی‌ انسان‌،از تو با تمام‌ نفس‌های‌ خویش‌ سخن‌ خواهم‌ گفت !

تو را به‌ جهان‌ معرفی‌ خواهم‌ کرد،تا تمام‌ دیوارها فرو ریزند

و عشق‌ بر خرابه‌های‌ تباهی‌،مستانه‌ بگذرد !رسالت‌ دیگری‌ در میانه‌ نیست‌ !

من‌ به‌ این‌ رباط‌ آمده‌ام،تا تو را زندگی‌ کنم‌،و بمیرم …