The Great Dictator

The Great Dictator

 

Great Dictator1

The Great Dictator is a 1940 American political satire comedy-drama film written, directed, produced, scored by and starring Charlie Chaplin, following the tradition of many of his other films. Having been the only Hollywood film-maker to continue to make silent films well

Great Dictator3

into the period of sound films, this was Chaplin’s first true sound film.

Chaplin’s film advanced a stirring, controversial condemnation of Adolf Hitler, Benito Mussolini, fascism, antisemitism, and the Nazis. At the time of its first release, the United States was still formally at peace with Nazi Germany. Chaplin plays both leading roles: a ruthless fascist dictator, and a persecuted Jewish barber.

The Great Dictator was popular with audiences, becoming Chaplin’s most commercially successful film. Modern critics have also praised it as a historically significant film and an important work of satire. The Great Dictator was nominated for five Academy AwardsOutstanding Production, Best Actor, Best Writing (Original Screenplay), Best Supporting Actor for Jack Oakie, and Best Music (Original Score).

In his 1964 autobiography, Chaplin stated that he could not have made the film if he had known about the true extent of the horrors of the Nazi concentration camps at the time.

The action starts in 1918, with the collapse of the Tomainian (German) army. A Jewish barber saves the life of a wounded pilot, Schultz, but loses his own memory through concussion.

Twenty years later, the barber has escaped from his care-home to return to the ghetto, now governed by Schultz, who has been promoted in the Tomainian regime under the ruthless dictator Adenoid Hynkel, who looks like an identical twin of the barber (both played by Chaplin).

As Hynkel orders a purge of the Jews, Schultz protests about this new policy, and is jailed. He escapes to hide in the ghetto with the barber and his girlfriend Hannah. Stormtroopers search the ghetto, arresting Schultz and the barber, while Hannah and her family escape to freedom in Osterlich (Austria). But after a failed attempt to ally with Napaloni (Mussolini), Hynkel invades Osterlich. The Jewish family is trapped under his regime.

 Escaping from the camp in stolen uniforms, Schultz and the barber, dressed as Hynkel, arrive at the Osterlich frontier, where a huge parade is waiting to be addressed by Hynkel. Hynkel is mistaken for the barber while out duck-shooting in civilian clothes, and is arrested. Schultz tells the barber to go up to the platform and pretend to be Hynkel, as the only way to save their lives once they reach Osterlich’s capital.

The terrified barber mounts the steps, but is inspired to seize the initiative. Announcing that he (apparently Hynkel) has had a change of heart, he makes an impassioned plea for brotherhood and goodwill. He addresses a message of hope to Hannah, in case she can hear him.

Look up, Hannah. The soul of man has been given wings, and at last he is beginning to fly. He is flying into the rainbow — into the light of hope, into the future, the glorious future that belongs to you, to me, and to all of us.

Hannah, who has escaped Osterlich and is now a farm laborer in a nearby land, hears the barber’s voice on the radio. She turns her face, radiant with joy and hope, toward the sunlight, and says to her fellows, “Listen.”

Great Dictator4

متن سخنرانی چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ

من متأسفم.
ولی من نمی­خواهم یک امپراطور باشم.
این به من مربوط نمی­باشد.
من نمی­خواهم فرمانده یا غاصب هیچ­کس باشم.
من میخواهم در صورت امکان دوستدار کمک به همگان باشم.
یهودی، غیر یهودی، سیاه، سفید.
ما همگی خواستار کمک به یکدیگر هستیم.
انسانها خواستار و دوستدار این امر می­باشند.
ما انسانها خواستار زندگی سرشار از خوشبختی در کنار هم هستیم،
نه زندگی توأم با بدبختی.
ما انسانها خواهان تنفر و انزجار و تحقیر یکدیگر نیستیم.
در این جهان جا برای همگان وجود دارد.
و جهان از قابلیت فراهم آوردن امکانات لازم برای تمامی انسانها برخوردار است.
راه زندگی می­تواند راهی آزاد و توأم با زیبایی باشد.
ولی ما راه را گم کرده­ایم.
حرص و طمع روح انسان را مسموم و کور کرده.
به وسیله ا­ی ایجاد تنفر جهان را پراز موانع کرده و ما را به سمت بدبختی و خون­ریزی سوق داده است.
ما (انسان مدرن) سرعت را ایجاد کردیم و بدین­وسیله خود را هدف قرار دادیم.
زندگی صنعتی با ایجاد تولید انبوه ما را در موقعیت “تقاضا” قرار داده.
دانش ما، ما را خودخواه کرده ، و هوش و ذکاوت ما، ما را تبدیل به موجوداتی سخت و بی مهر و بی عاطفه کرده است.
ما بیشتر از آنچه لازم است فکر می­کنیم و کمتر از آنچه لازم است احساس.
ما بیشتر از اتوماسیون (ماشینی کردن) به انسانیت نیازمندیم.
بیشتر از هوش ما به مهربانی و خوش قلبی نیازمندیم.
بدون این کیفیت­ها در زندگی، زندگی وحشیانه خواهد شد و تمامی سرمایه انسانی از بین خواهد رفت.
هواپیما و رادیو ما را به هم نزدیک­تر کرد.
هویت اصلی این اختراعات، خوبی نهفته در انسان را ضجه می­کشند.
برادری جهانی را فریاد می­کشند برای وحدتِ همگیِ ما انسانها.
حتی صدای من الان به گوش ملیونها نفر در سراسر جهان می­رسد.
ملیونها زن و مرد و کودک نا امید.
که قربانی سیستم شکنجه و به بند کشیدن انسانهای بی­گناه هستند.
به کسانی که قادر به شنیدن صدای من هستند می­گویم ناامید نباشید.
بدبختی­ای که الان دامن­گیر ماست، حاصل حرص و طمع می­باشد و گذراست.
حاصل ناکامی انسان­هائیست که از پیشرفت انسان وحشت دارند.
تنفر در انسان خواهد مرد و دیکتاتورها نابود خواهند شد.
و قدرتی که آنان از مردم گرفته­اند به توده­ی مردم بازخواهد گشت.
و تا مادامی که انسانیت نمرده است، آزادی از بین نخواهد رفت.
ای سربازان! به خودتان حیوانیت کسانی که شما را خوار می­کنند راه ندهید.
کسانی که شما را به برده­ خود تبدیل می­کنند.
که زندگی شما را رهبری می­کنند.
به شما دستور می­دهند چه کاری باید انجام دهید، چگونه فکر کنید و چه چیزی را باید احساس کنید.
کسانی که جیره­ غذای شما را تعیین می­کنند و با شما مانند حیوانات برخورد می­کنند و از شما به عنوان قربانیان جنگ استفاده می­کنند.
اختیار خود را به دست آنان ندهید.
به آن انسانهای غیر طبیعی، انسانهای ماشینی با مغزهای ماشینی و قلبهای ماشینی.

Great Dictator5
شما ماشین نیستید.
شما حیوان نیستید.
شما انسان هستید.
و عشق به انسانیت را در سینه دارید.
شما نفرت نمی­ورزید.
تنها کسانی که مورد محبت واقع نشده­ اند نفرت می­ورزند،
تنها آنها و انسانهای غیرطبیعی.
سربازان!
در راه برده­ داری نجنگید.
در راه آزادی بجنگید.
در کتاب سنت لوک آورده شده است: حوزه­ی پادشاهی و حکومت خدا در درون انسانهاست.
نه یک انسان، نه گروهی از انسانها، بلکه در تمامی انسانها. درون شما.
شما مردم دارای قدرت هستید.
قدرت تولید ماشین، قدرت ایجاد خوشبختی.
شما انسانها قدرت آزاد سازی و زیبا سازی این زندگی را دارید.
قدرت تبدیل این زندگی به یک ماجرای فوق­ العاده.
پس به نام آزادی و برابری بیائید از این قدرت بهره بجوئیم.
بیائید همگی با هم متّحد شویم.
بیائید برای ایجاد یک دنیای بهتر و جدید بجنگیم.
دنیای قابل قبول که در آن هر انسانی شانس کار کردن خواهد داشت.
دنیایی که به شما آینده­ ای مطمئن و دوران پیری مناسب و امن خواهد داد.
با دادن این وعده­ها دیکتاتورها به قدرت رسیده­ اند.
ولی آنها دروغ می­گویند.
آنها به وعده­های خود عمل نخواهند کرد.
هرگز این کار را نخواهند کرد.
دیکتاتورها خود را آزاد کرده ولی مردم را به اسارت می­کشند.
پس بیائید برای رسیدن به یک آزادی واقعی بجنگیم.
بیائید برای آزاد سازی جهان بجنگیم.
تا مرزها و محدوده­های ملیتی را کنار بگذاریم و از بین ببریم.
حرص و طمع و تنفر و نپذیرفتن یکدیگر را کنار بگذاریم.
بیائید برای یک دنیای با دلیل و منطق بجنگیم.
دنیایی که در آن علم و دانش و پیشرفت، تمامی انسانها را به سمت خوشبختی هدایت خواهد کرد.
پس به نام آزادی و برابری، بیائید همگی متّحد شویم.