ظاهربینی

انسان شناسی آسیب های روزمره

ظاهربینی

دیدن صورت ظاهر و بی خبر ماندن از باطن .

Superficiality
What social psychologists call “the principle of superficiality versus depth”
has pervaded Western culture since at least the time of Plato.

Superficiality-3

وقتی چشم جای عقل می نشیند!

o خیلی از ماها مصداق بارز آدم هایی هستیم که عقلمان به چشم مان است!
o برای ثابت کردنش هم نیازی نیست راه دوری برویم؛ فقط کافی است چرخی در پدیده محبوب این روزها، اینستاگرام بزنیم.
o آنجا دنیای دیگری است؛ دنیایی که در آن انگار « همه چی آرومه و همه چقدر خوشحالن!»

o انگار یک عده فقط عضو اینستاگرام می شوند که دَم به دَم از ظرف غذا و میزِ کار و دفتر و کتاب شان عکس بگذارند.
o انصافاً هم این صفحه ها خیلی خوش آب و رنگ هستند و از نظر بصری به خاطر رنگی بودن شان جذابیت زیادی دارند؛
پس طبیعی است اگر مخاطب زیادی جذب این صفحه ها بشود.
o تا اینجای کار هیچ مشکلی وجود ندارد؛ بالاخره یک عده دوست دارند از وسایل عادی روزمره شان عکس بگیرند
و در مقابل عده زیادی هم دوست داند عکس غذا و لیوان چای و امثالهم را تماشا کنند.
o اما مشکل از جایی خودش را نشان میدهد و قضیه را تلخ میکند که «مقایسه» کردن را شروع میکنیم؛
که حسرت زندگی ای را می خوریم که جز چند تا عکسِ رنگی آن هم در اندازه ۵ اینچ صفحه موبایلمان، چیزی ازش ندیده­ ایم؛
که زیر عکسها کامنت میگذاریم «خوش به حالِت فلانی، چقدر خوشبختی، چقدر دلت خوشه»
چرا؟
چون تا دلتان بخواهد لیوان های رنگ به رنگ دارد؟
چون سِتِ لوازم تحریرش گل گلی است و مال ما از آن معمولی ها؟
چون هر روز کنار لیوانِ چایِ عصرانه اش یک برش کیک شکلاتی می بینیم؟

o گاهی به این فکر می کنیم که چند درصد این عکسها روایت واقعی زندگی هستند و چند درصدشان هم می توانند «فقط عکس» باشند؟
این میزهای صبحانه رنگارنگ که همه چیزشان فانتزی و رنگی است، همیشه این سوال را در ذهن مخاطب ایجاد می کند که اگر این همه آدم
اولِ صبح با چنان ظرافت و سلیقه ای یک میز مفصل برای صبحانه می چینند، ازش عکس می گیرند و زیر عکسشان در اینستا یک «صبح بخیــــر»
کِش دار هم می نویسند، پس این آدمهای بی حوصله با اخمهای گره خورده که در خیابان و محل کار و مترو و … می بینیم از کجا می­ آیند؟
همان هایی که با صد من عسل هم نمی شود مزه مزه شان کرد!

o این روزها هر جا می رویم دست کم چندین نفر را میبینیم که درِ گوش هم پچ پچ میکنند که «این عکس رو گرفتم بذارم اینستا»
یا گاهی خریدهای گل گلیِ فانتزی شان را نشانِ هم می دهند و با خنده میگویند
« اینا جون میدن واسه اینکه ازشون عکس بگیری بذاری اینستا»!

o واقع بین بودن کار سختی نیست.
o می شود عکسهای رنگی دید و لذت برد؛
میزهای غذا با ظرفهای رنگی و فانتزی و تزیین دلبرانه غذاها از یک کاسه ماست ساده بگیرید تا خوراک ماهیچه ی تزیین شده با انواع سبزیجات…
میز کار یک شخص عادی که با نهایت دقت و سلیقه همه چیز را با هم سِت کرده؛
دفترچه جلد پارچه ای و رومیزی گل گلی و قوطی فلزی پر از بیسکوییت و شکلات و … همه ی اینها را ببینیم،
لذت ببریم و به خالق با سلیقه این عکس ها هم آفرین بگوییم؛
اما حسرت خورن ممنوع!

 

Superficiality-1 Superficiality-2

 

• تاریخ اندیشه و ادب ما، آکنده از لزوم نوعی گریز از «ظاهر» و برعکس توجه و اهمیت دادن به «باطن» است.
به گونه ای که شاعران عارف ما و در راس آنها، مولانا، ابایی از آن نداشته اند که در مقدس ترین پدیده های زندگی نیز،
بر جدا کردن و دور انداختن ظواهر و بر ارزش دادن ِ صرف به محتوا و باطن پدیده ها، تاکید کنند.

o از این رو در زبان فارسی و اغلب زبان های اروپایی با واژگانی روبرو می شویم همچون «ظاهر پرستی»،
«ظاهری» ، «تظاهر» ، «ظاهر خوش خط و خال» و غیره.

o در ادیانی چون مانویت- آیین مانیManichaeism ، تضادِ «ظاهر با باطن» ، یا «برون با درون» به حداکثر خود رسیده
و هر اندازه ظاهر را «فریبنده» ، «وسوسه کننده» ، «شیطانی»، «سطحی » و … می پنداشتند ،
باطن را «پر بار» ، «عمیق»، «آگاهی بخش»، «رها کننده» و «خدایی» ، فرض می کردند.

o بدن، زندان روان به حساب می آمد و از همین رو تصور می شد که باید با زجر دادن بدن و جلوگیری از هر لذتی،
این زندان را شکست و به روان فرصت رهایی داد.

o وقتی این رویکردها با باورهای دیگر یک جامعه، نظیر «زن ستیزی» و «مرد سالاری» پیوند می خوردند،
روشن است که زنان را در مقوله «ظاهر» و همراه با صفات فریبنده و مکار و سطحی و بی مغز، جای می دادند
و مردان را در مقوله «باطن » و همراه باصفاتی چون «تودار»، «متفکر»، «پاک» و «بی آلایش».

o هم از این رو زیبایی زنانه در تاریخ زیبایی به یک زیبایی ظاهری و اغوا کننده، گناه آلود و فریبکار و تو خالی از یک سو
و یک زیبایی «درونی»، پاک و عمیق و به دور از ظواهر تقسیم می شده است.

• با وجود این، در آسیب شناسی ِ روزمرگی در جوامعی همچون جامعه خود، می توانیم به سهولت شاهد غلبه
پدیده های ظاهری بر پدیده های باطنی باشیم.
o و به صورت بحث «خودنمایی»، افراد نه تنها دیگر ابایی از برجسته کردن ظاهر و ظواهر در اکثریت رفتارهایشان و حتی مقدس ترین آنها ندارند،
بلکه به صورت نظام مندی، ارزش ها را از حوزه باطن به حوزه ظاهر منتقل کرده اند.

o بدین ترتیب هر روز شاهد آن هستیم که کنشگران اجتماعی به دلیل ظاهر «ناپسند» خود تقبیح می شوند
یا باز به دلیل ظاهر «آراسته» خود، تمجید.
o برعکس، در آنچه مربوط به اعتقادات درونی و عمیق آنها می شود، هیچ معیار و سندی را برای پذیرش باطن،
جز ظاهری هر چه سطحی تر نمی پذیرند.
o و حتی از این هم بدتر به گونه ای آسیب زده و آسیب زا، حاضرند باطن غیر قابل دفاع و پست و به دور از ارزش
افراد را به سود ظاهر «آراسته» و یا دستکم «مقبول» آنها از یاد ببرند.

• این امر را نمی توان و نباید اتفاقی دانست، آن هم در جامعه ای چون جامعه ما که از لحاظ فرهنگی و به دلایل تاریخی
ریشه گرفته از نفوذ مانویت چنین موضع گیری هایی روشن علیه ظاهر و به سود باطن داشته است.

o هم از این رو به نظر می رسد که این چرخش رفتاری که امری احتمالاً «مدرن» به حساب می آید،
در جامعه ما و در اغلب جوامع جهان در شرایطی به وجود می آید که فرایند دموکراتیزه شدن آنها با انقلاب صنعتی و انقلاب سیاسی،
مجموعه های اجتماعی را در قالب کنشگرانی برابر و یکسان تعریف می کند و از این نیز بالاتر ابزارهایی را در اختیار آنها قرار می دهد
که این برابری را به وسیله آنها به یک «ظاهر» یکسان و برابر تبدیل شوند.

o جامعه مدرن به این ترتیب با ارزش بخشیدن به «ظاهر» در سازوکاری نه بصورتی سنتی میان ظاهر و باطن وجود داشت،
بلکه با جایگزین کردن ظاهر به جای باطن می تواند اهداف پیش بینی شده یا ادعایی، خود را به واقعیاتی که قابل «مشاهده» هستند، تبدیل کند.

• کنشگران مدرن، به یکدیگر در ظواهر یعنی در اشکال قابل مشاهده نزدیک می شوند و همگی در یک ظرف یکسان به نام «روزمرگی» قرار می گیرند.
o بدین ترتیب آرمان دموکراتیک به نظر تحقق یافته می آید.
o و البته این امر تبعاتی منفی نیز در بر دارد. و آن اینکه تمایل به «تمایز» یافتن و یا نپذیرفتن قاعده بازی دموکراتیک باید هر چه بیشتر در سطح بدن
یا ظاهر فردی افراد و در هنجار شکنی در سطح زمان روزمره صورت بگیرد.

o خروج از ظاهر «مناسب» و عدم اطاعت از زمان های «به رسمیت شناخته شده» اشکال این شورش ها در برابر نظم تحمیل شده جدید هستند،
شورش هایی که یا در جهت تمایل به دموکراسی بیشتر در قالب رهایی و نه یکسان شدگی و یا علیه دموکراسی برای اشرافیت بیشتر انجام می گیرد.

• در زندگی روزمره و در آنچه شرایط مدرنیته نامیده میشود، بنابراین گرایشی، تردید ناپذیر به جایگزینی شکل ها به جای محتواها وجود دارد،
زیرا شکل ها با سرعت و شتابی بسیار بیشتر و با میزان انرژی بسیاری کمتری (زیرا بسیار سطحی تر) قابل شناسایی و وارد شدن در قالب های
تحلیلی برای نتیجه گیری های کاربردی بالافصل و کوتاه مدت دارند.

o اما در این میان پرسش آن است که چرا موقعیت های پیرامونی و برای نمونه در موقعیتی همچون ما، ظاهر بینی چنین گسترش یافته
در حالی که در موقعیت توسعه یافته این امکان وجود داشته است که چنین فرایندی را کنترل و حتی خنثی کنند.

o چرا دیگرانی، به ویژه در میان غربی ها که ما متهم شان می کنیم به سطحی بودن، کمتر در بند تظاهر هستند
و کمتر شکل ظاهری را تنها مبنای اندیشه ها و قضاوت های خود قرار می دهند
مثلاً اینکه یک فرد چه عناوینی دارد، چه لباسی پوشیده است، کدام ظواهر قدرت ملموس را نشان می هد؟

o ما برعکس چنین در برابر ظواهر بی اختیاریم و به سرعت تحت تاثیر آنها قرار گرفته
و بنابراین همچنان در سطح باقی مانده و از تفکر عمیق باز می مانیم.

o دلیل این امر نسبت مستقیمی با عمق و واقع بینی درکی دارد که یک جامعه، از موقعیت های گذشته، کنونی و آینده خود دارد؛
هر اندازه این درک ناقص تر، اسطوره ای تر ، دورتر از واقعیت، و تبیین یافته بر اساس تخیلات و آرزوهای بی پایه باشد،
چنین جامعه ای چاره ای ندارد جز آنکه نبود واقعیت در عمق را با ساختن لایه ای «به ظاهر» واقعی در سطح، جبران کند
و با این لایه تلاش کند خود و دیگران را فریب دهد.

o روشن است که این فریب دادن، ولو به صورت ناخود آگاه انجام بگیرد ،
قدرت چندانی برای تداوم یافتن نداشته و تاثیر آن کوتاه مدت است
o اما پس از ازمیان رفتن این تاثیر، کنشگران را با موقعیتی از افسردگی و نومیدی روبرو می کند،
در این حال، کنشگران تلاش خواهند کرد با افزایش هر چه بیشتر تظاهر، این امر را جبران کنند،
اما دیر یا زود این فرایند سرانجامی نخواهد داشت، جر آنکه به بن بست های اخلاقی و ارزشی و سقوط آنها منجر شود.

Superficiality-4

شعر طنز ظاهربینی

یکی خواهر برادر دیدم امروز
لباساشون شبیه هم مامان دوز

شباهت در قیافه بود بسیار
یکی کروکودیل اون یکی سوسمار

به حدی شکل و ظاهر بود یکسان
نمیشناختشون از هم ایکی یو سان

به خود گفتم که بی شک این دو اکنون
تقلید میکنن از هم مثه میمون

برای دیدن کردار این دو
خریدم دسته گل با دو تا کادو

برفتم نزد ایشان شب نشینی
جاتون خالی زدیم شام سیب زمینی

پس از اندک زمانی استراحت
فضولی قلقلک داد طبق عادت

بپرسیدم سوالاتی هدفدار
ولی با کله رفتم توی دیوار

چو پاسخهای ایشان را شنیدم
از اون حدسم خجالت ها کشیدم

شدم از اشتباهم غرق در غم
دلم پژمرده شد مانند شلغم

مگر میشد تفاوت تا به این حد
که رفتار یکی خوب و یکی بد؟!

یکیشون مهربون خوش قلب و خوش دل
یکی هاپوی اقای پتی بل

یکی خجالتی اروم و سنگین
یکی رو نیست که سنگ پای قزوین

یکی صحبت نمیکرد سالی یک بار
یکی از صب تا شب در حال قارقار

یکی عشق غذاهای گیاهی
یکی کله پاچه با تن ماهی

یکی موهاش فشن از پشت آویزون
یکی موهاشو با تف کرده میزون

یکی ناخونای پاشم فرنچه
یکی ناخون دستش شکل بیلچه

خلاصه یکیشون بود دسته ی گل
یکیشونم به شدت بود اسکول

نتیجه اینکه ظاهر رو نبینید
ازین اشعار من باس درس بگیرید