رنج

هیولای رنج

o       رنج می گوید: من هستم. در واقع بودگیِ خودم، نه در هیچ پدیده دیگری….

o       رنج، شکل ها و نمایش های بیشماری دارد و چه بسا که از آن چاره ای نباشد، اما گذر رنج از دریافت آدمی، آن را گونه گون تر و پر رمز و راز تر می کند. گویی هر کسی برخورد خویش را با پدیده رنج دارد و رنج در کارگاه وجود او دیگرگون می شود و بدل به فرآورده ای با رنگ و بوی ویژه خود می شود. از این رو رویارویی آدمیان با رنج، می تواند به اندازه خود رنج و چه بسا بیشتر از آن مهم و درس آموز باشد.

رنج همراه زندگی است

و داشتن زندگی خوش و آرام و شیرین،

آرزویی است که در سر داریم، نه واقعیتی که در آن به سر می بریم.

بنا به نظر فارابی عالم ماده نمی تواند “خیرِ محض” را بپذیرد؛ چون در غیر این صورت، دیگر ماده نخواهد بود.

اگر “درد” را امری فیزیکی و مقطعی بدانیم، به نظر می رسد “رنج” نوعی تاثیر روانی-اجتماعی فراگیر و شاید همیشگی باشد:

درد تأثیرات محسوسی است که در اندام‌های خاصی از بدن و یا در کل بدن احساس می‌شوند و واژه رنج تأثیرات آشکاری بر بازتابندگی دارد، بر زبان، بر رابطه با خود، بر رابطه با دیگری، بر رابطه با معنا، بر پرسمان.

شاید به گفته هانا آرنت (1906- 1975) Hannah Arendt  ،ما با «روزمرگیِ شر» مواجهیم. اما از سویی دیگر رنج و درد، برای آدمی آنقدر یکنواخت نمیشوند که وی در رویارویی با آنها نپرسد چرا؟

رنج گویی دوباره رابطه انسان با هستی را به یاد او می آورد و روزمرگی وی را مختل می کند. بنا به سخن هایدگر (1889-1976) Martin Heidegger  اکنون سر چکش پریده است و دقیقاً در همین زمان است که چکش مساله می شود و بدان اندیشیده می شود و محل پرسش می شود.

در واقع اندیشه؛ محصول اختلال و شکاف در دنیای هر روزه ما است. پس … درد را باید یک ساختارزدایی ریشه‌ای از بدیهی بودن جهان به شمار آورد. نوعی از میان رفتن معنا و ارزش جهان که هستی را بدل به باری بیهوده می‌کند.

از همین رو برای فروید هم، درد نوعی واکنش است به از دست دادن قاطعیتی در هستی از خلال نوعی فروشکستن درونی.

         رنج فرد را درون خود فرو می‌برد و از «خود» بیرون می‌راند و وی را تبدیل به زائده‌ای می‌کند از نقطه دردناک،

         بدین ترتیب جهان بیرونی برای او بی‌تفاوت می‌شود…

هر اندازه رنج، شدت بیش‌تری داشته باشد، رابطه با جهان را بیش‌تر کاهش می دهد و چشم‌اندازها را بیش‌تر مسدود می‌کند.

         بدین ترتیب فرد تماماً بر نقطه درد متمرکز می‌شود.

شکافی که رنج در زندگی آدمی پیش می آورد، وی را به بازنگری دعوت می کند. واماندگی در برابر هستی، او را سرگردان می کند. اینجا خلایی به چشم می آید که توضیح خاصی آن را در بر نمی گیرد. از سویی دیگر، اما زندگی ادامه دارد و عناصر متعارض در کنار یکدیگر قرار می گیرند:

کلنجار رفتن با رنج، پذیرفتن یا نپذیرفتن آن، جانکاه است.

برای کسانی که کنترل زندگیشان در دستشان بوده است، رنج همچون پدیده ای بیرونی تعریف می شود

که به استقلال و هویت آنان نمی تواند دستبرد زند.

چنین پافشاری در برابر رنج و نپذیرفتن آن، البته پیامدهایی دارد.

گویی رنج، برای خاموشی خود، قربانی می طلبد و این قربانی، تکه ای از وجود آدمی است،

تکه ای از جسم یا روح او.

کرکسِ رنج بالای سر فرد زخم خورده در پرواز است: من و رنج از هم جداییم.

اون رنجی که من تجربه کردم کانونش یکی از نزدیکانم بود. رنج از من جدا بود، می دیدمش ولی درش غرق نشدم. شایدم دوست دارم اینجور فکر کنم. فشار عصبی کمی نبود، صدایم کاملاً گرفته بود و در نمی امد ولی خاطره آن رنج خیلی هم پررنگ نیست، نه سالش نه زمان وقوعش نه کم و کیفش چندان یادم نمانده. اما همراهی دیگران یادم مانده، یا اینکه کسانی می خواستند اون سناریو رو کارگردانی کنن و یا اینکه موقعیت من رو کاملاً نادیده گرفتند و به من فشار آوردن. شاید سکوت اون موقع است که الان به آلرژی تبدیل شده.

از درد انتظار داریم پایان یابد، آرامش پس از آن بسیار دلچسب است.

بدن تبدیل به حاشیه امنی می شود که می توانیم در آن بلغزیم و فرو رویم.

گویی از آتشِ آزمون سیاوش گذر کرده ایم و از پسش بر آمده ایم و اکنون بیرون درد و آتشیم. سربلند و روسفید.

اما اگر درد ادامه یابد، بی معنایی نهفته در آن و رها نگشتن از دامش جسم و جان انسان را درگیر می کند و به رنجی جانکاه می انجامد.

فردی که درد می‌کشد نوعی تهی‌شدگی از اصل و اساس خود را تجربه می‌کند. قلمروی او تا بی‌نهایت کوچک می‌شود و آزادگی حرکت را از دست می‌دهد

درد به همان‌اندازه سکسوآلیته ‌مرا مختل می‌کند که زندگی روزمره‌ ام، خوابم، زندگی حرفه‌ای و اجتماعی‌ام را. همه‌چیز روی بدان ‌سو دارد که اعتماد به نفسم را از دست بدهم، ارزشی برای خود قائل نباشم. از دیگران فاصله بگیریم. و درون پیله‌ خودم فرو روم.

یادم میاد رفته بودم سر کلاس یکی از کلاسهایی که باهام رفیق بودن، وارد کلاس که شدم بچه ها از قیافه مسخ شده ام چیزهایی دستگیرشون شد. یکیشون با شگفتی که کمی به وحشت هم آمیخته بودگفت: شما امروز مثل همیشه نیستید، شاید کم خوابی را بهانه کرده باشم تو دفتر آموزشگاه تلو تلو میخوردم. منشی و مدیر فکر می کردن به خاطر کلاسهای متعددیه که دارم. گفتن ساعت آخر نمون و زنگ زدم به همسرم آمد دنبالم.

درد آسانتر به بند تعریف در می آید، اما رنج از بند تعریفِ کسی که بدان دچار است سر می خورد، فراگیری اش آنچنان است که در حد و مرزی نمی گنجد، نمی توان یک نقطه را نشان داد و گفت دقیقاً اینجاست: رنج پژواکی است درونی از یک درد و به نوعی مقیاسی ذهنی از آن… رنج رفتارهای فرد را در دست خود می‌گیرد، یعنی سبب می‌شود که یا او تسلیم شود و یا در برابر فرایند دردآور مقاومت کند؛ و بدین ترتیب منافع فیزیکی یا اخلاقی او را وادار به وارد شدن در این آزمون می‌کند….

اگر درد در نقطه‌ای دقیق از بدن متمرکز شود، رنج لزوماً تداومی مکانیکی از آن نیست، بلکه همه‌بخش‌های دیگر هستی را دربرمی‌گیرد بی‌آنکه جایی را آرام بگذارد.

اگر ما با رنجی عمیق برخورد کنیم، تأثیری تلخ برجای می‌گذارد، که حتی پس از به پایان رسیدنش از میان نمی‌رود… و من دیگر ارباب خانه خود نیستم.

همه چیز تحت الشعاع رنج می شود و بر همه چیز اثر می گذارد، نگاهت به زندگی و به افراد عوض می شود ، از خودت می پرسی کار درست چیست؟ آیا من در نقطه درستی ایستاده ام؟ خودت را گم می کنی ، آبی آسمان و سفیدی ابرها و سبزی درختها رنگ می بازند، حول یک نقطه می چرخید، نقطه ای که شعاع های رنجش از رنگ های طبیعت و شکل آدم ها و معنی زندگی رد می شود.

در این میانه، کشیدن بار رنجی که برآمده از قضاوت و داوری دیگران است، گاه سخت تر از خود رنج است.

در داستان یعقوب می بینیم که دوستانش چگونه او را زیر فشار می‌گذارند که اعتراف کند… سخن آن‌ها نه برای همدردی بلکه برای اتهام‌زدن است و از این رو یعقوب بازهم رنج بیش‌تری می‌برد. می گوید: تا چه زمانی می‌خواهید مرا عذاب دهید و با کلمات‌تان تخریبم کنید؟

در میانه رنجی که مرا داشت خرد می کرد، دیگران دنبال دلیل می گشتند و همه دلیل ها، بی رحمانه من را نشانه می گرفت. من علت العلل مساله ای بودم که همسرم قهرمان نقش اول آن بود. حجم هجمه چنان بزرگ بود و فرورفتگی و درماندگی من در مشکل چنان عمیق، که نمی توانستم با فاصله با موضوع برخورد کنم و پاسخ در خوری به این همه بیشعوری و توحش بدم.

احساس می کردم آنچه می بینم و می کشم فراتر از گفتن است، فراتر از درک دیگران است. در همهمه دیگران، در دادگاه های صحرایی خانوادگی که برپا کرده بودند،  و هر یک از خودش دفاع می کرد و گریه می کرد و دیگری رو متهم می کرد.  من تنها سکوت کرده بودم و امید داشتم بدتر نشود ، در حالتی خلسه وار با احساسی از بیهوده بودن همه شرایط.

زندگی من تا پیش از ازدواج هیچ کدام از این وقایع را نداشت،  هیچ کدام از این احساس ها را نداشت ، انگار که طبقه دوم یک خانه زیبا و به روز رو با کاهگل درست کرده باشند.

هر اندازه هم که رنج به عقب رانده شود، روزی می رسد که بتواند خود را بنمایاند،

رنجی که گفته نمی شود و دیگران آن را نمی بینند و نمی شنوند،

در سیگار دود می شود،

یا راهش را به افسردگی باز می کند،

یا تنگی نفس می آورد.

گاهی هم رنجی که انسانها می کشند از فشاری است که، اخلاقی زیستن، به آنها روا می دارد. گرچه در لحظه رخداد، تصمیم می گیرند که اخلاقی زندگی کنند، اما در ادامه، پیامدهای اخلاقی بودن دامنگیرشان می شود،  که همان رنج است.

گویی همیشه سلامت روانی و اخلاقی زیستن با یکدیگر نمی خوانند و اخلاقی زیستن همواره وجهی غیرعقلانی دارد.

از همین رو بسیاری از بزرگان، درمانگران زخمی اند. آدمهای خوبی که غم ها در دلشان تلنبار می شود تا مریض شوند، پشت لبخندشان بیمارند. آنقدر بی حساب می بخشند و خالی میشوند که خالیشان را بیماری پر می کند.

o       از سویی، آنچه رنج را سخت تر می نماید، بی معنایی نهفته در آن است، از این رو برای رهایی از این چرایی بزرگ است که رنج را به هنر یا دانش بدل می کنیم تا به قامت ناراست آن معنایی بدوزیم.

دست آخر، پس از گذشت سال ها، رنج در بی شکلی هیولاوارش به آدمی تاخت و تاز می کند. رنج می خواهد در همه ابعاد و ویژگیهایش دیده شود. رنج نمی خواهد در شعر حافظ استعلا یابد، یا در قطعه ادبی به بند کشیده شود. سر آن ندارد که به یک پست کانال محدود شود و یا حتی به مهمانی مجلل خانوادگی برای کسانی که منبع ایجادش بودند کاهش یابد. رنج سر آن دارد که در قلمبگی خود، دیده شود، شخصیت یابد و از آن رو گردانده نشود.

هنگامی که کوشش می کنیم رنجمان را به آگاهی و دانش برسانیم، در واقع رنج را از تجربه فراتر می بریم و به بند مفاهیم می کشانیم. درباره اش می خوانیم، می نویسیم و سطح دیگری به آن می دهیم.

اما گاه در فرجام کار می بینیم که رنج هست و با شعر و داستان و کاردستی و مهمانی کار چندانی برایش نمی توان کرد، رنج خواهان آن است که استقلال یابد و با چشمان باز دیده شود،می خواهد در آغوش تو جای گیرد.

می توان رنج را گریست،

او سمج تر از آنست که استعلا یابد،

ممکن است رنج را بی ارزش تر از آن ببینیم که برایش وقت بگذاریم.

اما رنج هست.

خیلی واقعی تر از آنچه ما می پنداریم.

و او ما را به افراد و وقایعی پیوند می زند که به شمار نمی آوریمشان،

که پست و ریز می بینیمشان و این قدرت رنج است.

o       رنج می تواند تکثیر شود، رنج شکیباست، صبوری می کند و در زمان درست به آدمی حمله می کند و یا اینکه می تواند ذره ذره ما را بمکد و تهی کند.

رنج می گوید من هستم. من هستم. من هستم در واقع بودگی خودم نه هیچ پدیده دیگری.

o       رنج آنقدر پیش روی می کند تا بتواند قلمرو بیشتری از وجود آدمی را از آن خود کند. چنان در هر سو ریشه می دواند تا روزی از یک سو سر از خاک بردارد و رخ بنمایاند: چنین است که رنج ترجمانی است از هدایت‌شدن هستی به سوی بدترین جنبه‌های آن، جایی که انسان علاقه‌ به زندگی را از دست می‌دهد. هر اندازه رنج در انسان بیش‌تر شدت بگیرد، به ناتوانی بیش‌تری در انسان دامن زده است،  و خود را بیش‌تر اشغال کرده است.

o       رنج یک دستبرد است. یک احساس از دست‌رفتگی و نوعی سوگواری برای خویش. گاه افراد رنج دیده و بیمار بر این باورند که برگزیده شده اند (اگر با من نبودش هیچ میلی – چرا ظرف مرا بشکست لیلی) و گاه بر این باورند که بیماری آنها همچون تعویذی است که نزدیکانشان را حفظ می کند و نگاه می دارد: {تعویذ یعنی دعایی که بر کاغذ می‌نویسند و برای دفع چشم‌زخم و رفع بلا و آفت به گردن یا بازو می‌بندند.}

o       رنج من خوب خیلی وقت ها مانع خوشبختیم می شد ولی به خدا می گفتم می پذیرمش. اگر سلامتی و راحتی پدر و مادر و خواهر و برادرم رو یک جورایی تضمین کنه. خدایا برای این درد شکرت. دیگه راضی به بیماری من باش و کسی از خونوادم رو درگیر نکن. اگر قراره جور این درد رو من بکشم تا کس دیگری از خونوادم زجرش رو نکشه، من راضیم، صدقه سر این درد، خونوادم رو حفظ کن.

o       در مسیحیت، رنج بردن و درد کشیدن از آنجا که یادآور رنج عیسای مصلوب است، تقدیس می شود. به باورمسیحیان، درد آزمونی است که خداوند بر آن‌ها قرار داده است تا ایشان را بیازماید و سبب تزکیه‌ نفس آن‌ها شود. الگوی آن‌ها الگوی تحمل درد و صبوری است.

o       گفته می شود سوزو، زمانی که درد پس از یک آرامش کوتاه بار دیگر به سراغش می آید، چنین تلقی دارد: خدا را شکر که به فکر من بود و مرا به فراموشی نسپرد!

o       در فرهنگ ما نیز درد و معنویت هم آغوش یکدیگرند. راهروهای بیمارستانها که منتظران در آن با کتابهای دعا سراسیمه به دنبال نور نجاتند، گواه این ادعا هستند. اذکار مخصوص دردهای گوناگون نشان می دهند که معنویت در پی پاسخگویی بدین چرایی است. هر دردی فرد را به سوی نوعی متافیزیک می‌کشاند.

o       فردی که رنج می‌برد دائماً از خود درباره‌ معنای دردش سئوال می‌کند. یا به عبارت دیگر درباره‌ معنای هستی‌اش. پزشک به او همچون یک چالش یا یک معما نزدیک می‌شود. اما بیمار درد را به مثابه یک راز تجربه می‌کند. این امر قابل درک نیست که هستی بدون هیچ دلیلی چنین درهم بشکند. بنابراین برای آن‌که درد تا حدی قابل تحمل شود، باید معنایی به خود بگیرد و به نوعی باید به متافیزیک عدالت پیوند بخورد.

o       میلان کوندرا Milan Kundera  نویسنده اهل چک که از سال ۱۹۷۵ به فرانسه تبعید شد، می‌نویسد: پوچ بودن مجازات چنان غیرقابل تحمل است که متهم برای بازیافتن آرامش، به دنبال یافتن توجیهی برای درد خویش است. از اون روزی که بهم گفتن تا کی میخوای به فعالیتت ادامه بدی این اتفاق افتاد.

o       نیچه می گوید آنچه مرا از پای در نیاندازد، قوی ترم می سازد

بدین ترتیب، درد می تواند آزمون شکیبایی و معنا یابی و خلسه ای روحانی شود. در دبیرستان دوستی داشتم که روشی ذهنی برای دردی خرد کننده داشت و هنگامی که برایم توضیح داد چه می کند خیلی شگفت زده شدم، فکر می کردم ما بچه تر از آنیم که چنین توان روحی داشته باشیم. او در اوج درد کشیدن به عمق درد میرفت و با فکر کردن به اینکه «اصلاً درد چیست»، ماهیت درد را زیر سوال می برد و به خلسه ای می رسید که درد محو می شد و در یک بازی ذهنی شورمندانه دود می شد.

o       اما آدمها با رنجشان کمتر می توانند چنین معامله ای کنند. درد از آنجا که در بدن مستقر است مال خود می پنداریمش، اما در رنج، دیگری در کار است، این دیگری می تواند هستی باشد یا آدمیان دیگر. گویی در رنج به ما ظلم شده است. حتی هنگامی که در درد بدنی نیز چنین برداشتی داریم، در واقع درد به رنج بدل شده است.

o       گاه مرز درد و رنج چنان باریک می شود که جدایی این دو نا ممکن می شود و درد، نوعی قربانی می شود که در پیشگاه خدا عرضه می شود تا ما را پاک کند. از دوستی می شنیدم که زمانی که رنج زیادی می کشیدم، خوشحال بودم که روز به روز لاغر تر و نحیف تر می شدم. این خوشحالی را تنها از جنبه اندام مورد پسند امروزی نمی توان دید. گویی در آن حسی از پاک و سبک شدن حاصل از ریاضت است، حسی از نوع پذیرش قربانی.

o       پاسکال Pascal  از خدا چنین می خواهد: بدن مرا شفا ببخش اما نه برای بدنم، نه برای هیچ چیزی که این بدن در بر دارد. چرا که هرچیز در بدن هست شایسته‌ خشم تست، بلکه برای آن‌که دردهایی که این بدن می‌کشد تنها چیزهایی‌اند که شایسته‌ عشق تو هستند. خداوندا! رنج‌های مرا دوست بدار و باشد که دردهایم ترا به سوی من کشاند. در واقع بین رنج و خشم نسبتی برقرار است و اگر خشم اجازه بروز و نمود یابد، نیازی به تقدیس درد و رنج هم نیست.

در قرآن، کتاب مقدس مسلمانان،گاه موسی را چون فردی عجول (در داستان خضر) و خشمگین (داستان میقات موسی و گوساله پرستی قوم) می بینیم. و چون موسی، خشمناک و اندوهگین به سوی قوم خود بازگشت، گفت: پس از من چه بد جانشینی برای من بودید! آیا بر فرمان پروردگارتان پیشی گرفتید؟ و الواح را افکند و موی سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود کشید.  خشم موسی چنان بزرگ است که هارون به نوعی دست به دامن مادرش می شود: ای فرزند مادرم، این قوم، مرا ناتوان یافتند و چیزی نمانده بود که مرا بکشند. پس مرا دشمن شاد مکن و مرا در شمار گروه ستمکاران قرار مده. در اینجا موسی، رنجشش را در خود فرو نمی ریزد و آن را در خشم بیرون می ریزد.

در دین یهود درد نوعی شر است که باید با آن مبارزه کرد، یک امر نامتعارف که باید آن را از میان برداشت. در سنت یهود درد با هیچ‌گونه رستگاری همراه نیست و هیچ ارزش نجات‌بخشی در خود ندارد: وقتی خشم را کنترل می کنیم فکر می کنیم و خودمان را با هر روشی آرام می کنیم …. خشم گاهی اوقات تبدیل به اندوه و رنج می شوند. پس گاهی اوقات لازم است در برابر خشم عکس العملی متعادل تر داشته باشیم تا به مرور و طی سالها با کوچکترین رخدادی یادآوری و باعث ناراحتی نشوند.  من با کنترل کامل خشم مخالفم. همه ناخواسته عکس العملی درباره رنج دارند.

o       گویی هیولای بی شکل و نامعلوم و نامفهوم رنج هنوز هم خود را بی مرز و حد و قالب بندی می خواهد: هنگامی که آدمی رنجش را می نویسد یا نقاشی می کند، از رنج می خواهد که مودب و موقر باشد. رنج را خفه می کند.

o       اما رنج در یک معنا همان قدسی وحشی است که باستید ( 1898-1974) Roger Bastide می گوید. می خواهد فریاد کشد و چارچوبها را بشکند و میخواهد به خشم، بیرون ریخته درآید. سهمش را به صورت خالص می خواهد. قدسی وحشی نیازمند گذشتن از مرزهاست، انرژی جوشانی است که سرریز می شود . اما زمانی که رنج به دانش تبدیل می شود، از آن استفاده ابزاری می شود.

حتی زمانی که رنج در لالایی نمود می کند، که بیانی است از درد و رنج رفته به مادر،  ونوعی مرثیه سرایی خفیف انتقامی، باز هم از آن استفاده ابزاری می شود.

در برخی سنتها اما گویی ما خشم را به خدا فرا می فکنیم و توان خشمگین شدن را از خود می گیریم ، تا به وجودی والاتر واگذارش کنیم.

o       خشم فروخورده ای که بدل به رنج می شود، یا رنجی که بدل به خشم فرو خورده ای می شود:

من از رنجم راضیم، تجربه بزرگی بود، دنیایی رو به روی من گشود که تازه بود که شگفت بود و یک چالش فکری ایجاد کرد.

آزمون اخلاق و شکیبایی و آگاهی بود… ولی یک عنصر کم داشت. شاید نوازش شدن و محبت گرفتن.

o       گفتگوهای بی پایان ذهنی، پس از سالها می توانند به مجلس تمام عیاری برای سوگواری خویشتن و ستمهای رفته بر آدمی بدل شوند. غبار سال و ماه بر گِرد رنج، آنچنان نمی نشیند که از پس آن، نتواند به تماشای مجلس آرایی اش بخواندمان: حرفهای ناگفته و رنج ناخواسته آن دوران هنوز هم ته نشستهایی دارد که در تظاهرات جسمانی که در مواقع عاطفی تشدید می شود، بروز و نمود پیدا می کند، انگار یک جایی هنوز حق رنجی را که باید می کشیدم، ادا نکردم، انگار به رسمیت نشناختمش، انگار به آن زمان کافی حتی ندادم، زود بیرونش کردم، دورش کردم، ترسیدم من و استقلالم را ببلعد، آزادی روحم را به بند بکشد، شاید باید می فهمیدم اسیر ناباوریم، شاید باید می پرسیدم بیشتر از این می فهمیدم، گریه کن ای… باورش نکرده بودم، آری من گریه هم نکردم، آشفته بودم در خودم. آرام نمی گرفتم. در خودم می پیچیدم، راجع به آن با بهترین دوستم حرف می زدم، فقط با بهترین دوستم، چون مساله ای نبود که بشود حرف زد. یک تابو بود………..

o       من درگیر رنجم بودم ، با کلاس و موسیقی و کتاب کوشیدم پُرش کنم. شاید این دلیلی است که دیگر زمان و مکان و سال و ماهش یادم نمی یاد. ولی این مطلب باعث شد که بفهمم نمی شود سرت را بالا بگیری و بگویی رنجم رو با چیزی عوض کردم. چرا ؟ همه اون کارها، کلاسها و کتابها و شعرها همه اینها کم بود؟ آیا زنانه تر با رنجم باید برخورد می کردم، که جسمم تاب آن را داشته باشد؟ ذهنم و بدنم در هماهنگی با هم نبودند؟ این آلرژی که از رنجم به یادگار مانده این را نشان میدهد؟ تا مدتها این مشکل را به این دلیل نمی دانستم. ولی مدتی است به ریشه روانی بیماریهای جسمی فکر می کنم.

برای رنجمان چه می توانیم بکنیم:

o       برای رنجم چه می توانم بکنم؟ تا راضی شود؟ کاش یک پماد بود مثل پمادهایی که به اثر سوختگی می زنند و کم رنگش میکند تا به مرز محو شدن برسد. بپذیرم و با رنجم مبارزه نکنم. می توانم دیگرانی را که درگیر این ماجرا بودن، مستقیماً هدف پیامدهای رنجم نگیرم. می توانم در نتایج و تحلیل های کلی تری که رنج من را هم در بر می گیرد، شریکشان کنم، تا آنها هم یاد بگیرند .

o       بالاخره به مرور زمان کمرنگ می شود. بیانش کنم و به صورت خشم بیرون بریزمشان؟  انگشت تو چشم دیگرانی کنم که مسببش بودند؟

o       و چاره چیست؟: رنجِ دنیا،فکرِ عقبی، داغِ حرمان‌، دردِ دل. یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد (بیدل)

 

منبع: انسان شناسی و فرهنگ – نسیم خواجه‌زاده

برگرفته شده از داوید لو بروتون David Le Breton  برگردان ناصر فکوهی

 

ادامه در برگه بعد

Pages: 1 2

Pages ( 1 of 2 ): 1 2بعدی »